تاریخ انتشار : ۳۰ مهر ۱۳۹۲ - ۰۷:۳۶  ، 
کد خبر : ۲۶۱۵۴۶
کوتاهی عمر احزاب ایران در گفت‌و‌گو با آیت‌الله موسوی تبریزی؛

نقش بادامچیان در تشدید درگیری‌های حزب جمهوری اسلامی

حدیث خوشنویس / خبرنگار احزاب - اشاره: آیت‌الله سیدحسین موسوی تبریزی را شاید کمتر کسی است که نشناسد او که دادستان کل انقلاب بود ریشه اصلاح‌طلبان و اصولگرایان فعلی و یا چپ و راست قدیم را در دو گروه مجمع روحانیون مبارز و جامعه روحانیت مبارز می‌داند که با اجازه امام(ره) از یکدیگر جدا شدند. دبیر کل سابق خانه احزاب در رابطه با اختلافات در حزب جمهوری اسلامی معتقد است زمانی که معاونت اجرایی حزب به دست بادامچیان که از جناح راست سنتی بود، افتاد، درگیری‌ها شدت بیشتری به خود گرفت.

* اگر نگاهی به سیر تاریخی شکل‌گیری احزاب در ایران داشته باشیم متوجه می‌شویم اکثر این حزب‌ها عمر کوتاهی دارند. با این نظر موافقید؟

** بله، متاسفانه باید گفت که احزاب در ایران با داشتن تاریخ نسبتا طولانی یا حداقل از زمان مشروطه به دلیل دخالت‌های حکومت از یک طرف و ورود کشورهای خارجی ذی‌نفع مانند انگلیس‌ها و روس‌ها از طرف دیگر و همچنین عدم استقلال بعشی از احزاب از درون نتوانستند آن‌طور که باید رشد پیدا کنند. این تاریخچه مفصلی دارد که قابل مطالعه است.

در زمان مصدق احزابی مانند جبهه ملی و نهضت آزادی رشد پیدا کردند ولی به ایجاد اختناق از یک طرف و دخالت دولت از سوی دیگر باعث شد تا این احزاب که در ابتدا به خوبی ورود پیدا کردند و توانستند نفوذ خوبی را در میان عده‌ای از روشنفکران و حتی مذهبی‌ها و روحانیان به دست آورند تا جایی که جبهه ملی توانست در تبریز سه تن از روحانیان معروف آن زمان را به مجلس وارد کند، اما به مرور زمان به دلایل مذکور کارکرد اولیه خودشان را از دست دادند.

* یعنی معتقدید که احزاب در زمان مصدق کارکرد خودشان را داشتند؟

** بله، البته نمی‌توان گفت که با عنوان حزب فعالیت می‌کردند ولی به دلیل اینکه نام مصدق را به دنبال داشتند، توانستند افرادی را از میان روشنفکران و روحانیان، بازاریان و دانشگاهیان جذب کنند. فعالیت این احزاب قابل قبول بود به این دلیل که در زمان عزل مصدق تا جایی که با مذهبی‌ها بودند توانستند شاه را مجبور کنند تا دوباره او را به مسند قدرت بازگرداند. اگر بخواهیم صحبت کنیم باید کتابی راجع به این موضوع نوشت، ولی منظورم از بیان این مسائل این است که احزاب در آن زمان بودند و فعالیت هم داشتند.

در جریان مصدق می‌توان گفت که توده‌ای‌ها بزرگترین خیانت را در کشور کردند. انگلیسی‌ها در پشت پرده افرادی را بر ضد مصدقی‌ها تحریک می‌کردند. در همان زمان آمریکایی‌ها در رابطه با کودتا کار کردند. این مسائل باعث شد تا توده‌ای‌ها و علی‌الخصوص کمونیست‌های آنها حرکاتی را انجام دادند که مذهبی‌ها نسبت به احزاب بدبین شدند. حتی خود آقای مصدق هم نسبت به احزاب بدبین شد. از سوی دیگر دود اختلاف بین آیت‌الله کاشانی و مصدق به چشم ملت رفت، به دلیل اینکه هر دوی این افراد تضعیف شدند. در واقع آن فردی که از اختلاف بیشترین بهره را برد شاه و بعد آمریکا و انگلیس بودند. بعد از آن اجازه ندادند که احزاب مستقل جان تازه‌ای بگیرند. این مسائل مربوط به جبهه ملی بود. بعد از جبهه ملی، نهضت آزادی شکل گرفت. در نهضت آزادی اقشاری که در جبهه ملی بودند، حضور داشتند.

از روحانیان آن زمان آیت‌الله طالقانی به طور رسمی و آیت‌الله زنجانی به طور غیررسمی با آنها فعالیت می‌کردند. اینها توانسته بودند بین مذهب، علم، سیاست و دیانت اجماعی را به وجود آورند. این احزاب به دلیل اختناق زمینگیر شدند. البته فعالیت سیاسی داشتند ولی مثل سابق. احزاب حکومت ساخته‌ای مانند ایران نوین و رستاخیز نیز وجود داشتند که شاه دستور داده بود که همه افراد باید در رستاخیز عضو شوند و حتی یک بار اعلام کرد که اگر فردی عضو نشود باید پاسپورت گرفته و به خارج از کشور برود. برخی از متملقین در ایران هستند. خاطرم هست در زمان حزب جمهوری‌ اسلامی دفتر این حزب در تبریز خیلی فعال نبود و با حزب خلق مسلمان درگیر بودند.

* حزبی که متعلق به آقای شریعتمداری بود؟

** بله حزب مرحوم آیت‌الله شریعتمداری.

* این درگیری به چه علت بود؟

** مسائل مختلفی به وجود آمده بود. شخصی هم که حزب جمهوری اسلامی برای آنجا گذاشته بود به رغم اینکه یک بازاری خوب بود ولی کارآیی چندانی نداشت. در زمان امام(ره) خاطرم هست که شخص آیت‌الله خامنه‌ای که رئیس‌جمهور بود و ما هم نماینده مجلس بودیم فکر کنم که زمان مجلس سوم بود به تبریز آمده بودند و در استانداری نشسته بودیم دو تا سه تن از نماینده‌های مجلس هم که اسم نمی‌برم حضور داشتند یکی از متملقان که اکنون هم فوت شده است، گفت: همه مردم تبریز عضو حزب هستند. فرد دیگری که مانند اولی روحانی بود در گوشی به ایشان چیزی گفت. بعدها که از او سوال پرسیدم که چه گفتی؟ گفت به ایشان گفتم که به جدت دروغ می‌گوید. می‌خواهم بگویم که متملقان در هر زمانی وجود داشته‌اند.

* برخی در ارتباط با این حزب می‌گویند که ما فکر می‌کردیم که مدت‌ها باید صبر کنیم که 300 نفر عضو حزب شوند تا ما کنگره تشکیل دهیم، این در حالی بود که همان روزهای اول اعضا از مرز چندین هزار نفر گذشت و بعد به 12 میلیون نفر افزایش پیدا کرد. شما این مسئله را چطور ارزیابی می‌کنید؟

** به آنجا هم می‌رسیم. با همین مسائلی که در رابطه با احزاب گفته شد انقلاب به پیروزی رسید. باید اشاره داشت که در سال 42 با جمع شدن هیئت‌های مذهبی موتلفه تشکیل شد که به واقع ائتلاف میان سه هیئت مذهبی بود. زمانی که انقلاب پیروز شد دو تا حزب می‌توانستند بدون اینکه بخواهند نام جدیدی برای خود انتخاب کنند فعال باشند. یکی از آنها موتلفه و دیگری نهضت آزادی که متشکل بود از افراد تکنوکرات و کسانی که در ادارات کاردار بودند و خیلی از افراد دیگر که در راس آنها می‌توان به سحابی و بازرگان اشاره داشت. با پیشنهاد دوستان و قبول خود امام(ره) و با این فرمایش که تنها از نهضت آزادی در دولت نباشد بلکه احزاب مختلف هم حضور داشته باشند هیئت دولت موقت در آن زمان شکل گرفت. مثل آقای سنجابی، داریوش فروهر و سهامی و غیره.

* این احزاب به چه میزان در انقلاب نقش داشتند؟

** قدر مسلم آنکه افکار مبارزه با ظلم و ستیز را هم موتلفه که در ارتباط با روحانیان سیاسی و غیر سیاسی بود و هم نهضت آزادی که در ارتباط با روحانیان سیاسی بود، پیش می‌بردند. در کل باید گفت که این احزاب در رشد و به نتیجه رساندن انقلاب نقش بسزایی نداشتند. به این دلیل که بعد از اینکه ترور 42 انجام شد نگاه خوبی نسبت به موتلفه وجود نداشت. بعد از پیروزی انقلاب این دو حزب وجود داشتند. موتلفه که علیل بود. نهضت آزادی هم در محدوده خودش فعالیت داشت. بعد از پیروزی انقلاب اولین حزبی که رسما شکل گرفت جمهوری اسلامی بود. این حزب از بزرگانی تشکیل شده بود که همه این افراد در راس حکومت قرار داشتند. این حزب متشکل شده بود از شهید بهشتی، شهید باهنر، آیت‌الله خامنه‌ای، آیت‌الله هاشمی‌رفسنجانی و آقای موسوی اردبیلی، اینها افراد شناخته شده و محترمی بودند.

نکته قابل توجه در رابطه با این حزب این است که افراد نامه یا اساسنامه حزب را پیش خود نگه داشتند. یعنی اینکه آن چیزی که در بین مردم وجود داشت نام جمهوری اسلامی بود. به همین خاطر در مدت زمان کوتاهی توانست این تعداد عضو را داشته باشد. در زمان تشکیل این حزب من به عنوان قاضی شهر دزفول که اولین دادگاه بعد از تهران در آن شهر تشکیل شد به همراه آقایان ری‌شهری و فهیم کرمانی به آنجا رفتم. می‌خواهم بگویم در زمان اعلام حزب جمهوری اسلامی من در آن شهر بودم. در آن زمان صف‌های طولانی مانند رای به جمهوری اسلامی تشکیل شده بود و بسیاری از مردم در این صف‌ها برای عضویت قرار داشتند. مردم فکر می‌کردند که با عضویت در این حزب عضو جمهوری اسلامی می‌شوند. متقاضیان عضویت در جمهوری اسلامی را عموما افرادی تشکیل می‌دانند که راجع به حزب و اساسنامه آن اطلاع چندانی نداشتند.

* آیا امکان داشت اگر به جای جمهوری اسلامی اسم دیگری برای حزب در نظر گرفته شده بود مردم استقبال کمتری به آن نشان می‌دادند؟

** بله مردم فکر می‌کردند که با عضویت در آن حزب به واقع عضو جمهوری اسلامی می‌شوند. اینکه می‌گویند 12 میلیون نفر عضو حزب شده بودند را درست می‌گویند. حزب جمهوری اسلامی در یک موقعیت حساس عاطفی احساسی جامعه با آن نام پا به عرصه گذاشت. آقایانی که معتمد امام(ره) بودند آن روز با حزب مخالفت نکردند. مثلا آیت‌الله منتظری، آیت‌الله طالقانی عضو حزب نبودند ولی با تشکیل حزب مخالفتی نکردند. نکته حائز اهمیت اینکه جمهوری اسلامی یک حزب نبود بلکه یک جناح فراگیر بود. همین مسئله باعث شده بود جذب اعضای اصلی با عجله صورت گیرد که نتوانند افراد همفکر و همسو را در حزب جذب کنند. به این دلیل بود که هنوز زمانی از تشکیل این حزب نگذشته بود حتی در زمان خود شهید بهشتی که اختلافاتی در درون حزب به وجود آمد. علاوه بر اینکه نفوذی‌ها هم در حزب آمده بودند در درونشان نیز دچار اختلاف شده بودند.

* به چه علت حزب بعد از یک مدت با این تعداد دچار اختلاف می‌شود؟ آیا این فراگیر بودن، حزب را دچار اختلاف کرد؟ با توجه به اینکه می‌بینیم افرادی مانند شهید آیت و میرحسین موسوی در حزب هستند. می‌خواهیم بدانیم که آیا این موضوع باعث اختلاف در حزب شده یا سهم‌خواهی باعث اختلاف می‌شود؟ یا ترسیم نکردن آینده‌ای روشن موجب این مسئله شد؟

** من این مسئله را هم از دید بدبینی می‌گویم و هم از دید خوش‌بینی. بحث فراگیر بودن را ما فقط در روزهای ثبت‌نام مشاهده کردیم و به واقع فراگیر بودن را نباید در کارهای دیگر دخالت داد. چون دخالت هم نداشت. مثلا تبریز به آن بزرگی یک دفتر داشت که آقای فهیمی که بازاری بود مسئول آن بود ولی این فرد یک فرد حزبی و سیاسی نبود فلذا نتوانست کار کند. به قول آقای هاشمی که درست هم هست و من هم می‌دانم زمانی که از امام(ره) می‌خواهند اجازه بگیرند برای تشکیل حزب امام(ره) هم با آن مخالفت نمی‌کند، به دلیل وجود افراد مدیر در جامعه است. در آن زمان می‌دانید که افراد وقتی آمدند عده‌ای بودند که جایگاه خود را داشتند که عضو هم نمی‌شدند.

اگر مسئله 12 میلیون عضو را در نظر بگیریم افرادی در آن عضو می‌شدند که می‌خواستند در کنار افراد هیئت موسس در مدیریت‌ها شرکت کنند. بدبینانه‌اش این است که اینها عده‌ای بودند به نام فرصت‌طلب که در آن روز بهتر از فضای حزب را نمی‌توانستند پیدا کنند. طبیعی است که همان‌طور هم شد. آن روز عده‌ای هم به قصد خدمت وارد این حزب شدند، به این دلیل که متوجه شده بودند که فردی نمی‌توانند کار کنند. وقتی در آن موقعیت حساس به یکباره صف‌های طولانی ایجاد شد و به واقع با عجله می‌خواستند حزب پا بگیرد، همانطور که گفته شد تشکیلات موقعیت عادی خودش را طی نکرد.

به این دلیل که در موقعیت عادی برای تشکیل حزب مرامنامه‌ای می‌نویسیم. در آن زمان به طور کلی یک مرامنامه در ذهن آقایان وجود داشت و بزرگانی که در هیئت موسس قرار گرفته بودند به قصد خدمت در جمهوری اسلامی آمده بودند. اگر نگاهی به حال بیندازیم می‌بینیم که شعار جذب حداکثری فقط در حد حرف باقی مانده است و هرگاه این شعار از زبان رهبری مطرح می‌شود چهار نفر این موضوع را می‌گویند. در آن زمان هم ما در مجلس بودیم و این مسئله اتفاق می‌افتاد. هرگاه امام(ره) حرفی می‌زد ما بیانیه امضا می‌کردیم می‌گفتیم که ما فلان کار را انجام می‌دهیم، اما اختلافات از فرد آغاز می‌شد.

* به نظر شما چرا این اتفاقات رخ می‌داد؟

** به این دلیل که خودخواه هستیم، اندیشه دوربینی نداریم و خودمان را فقط در محدوده خودمان می‌بینیم.

* این اختلافات به چه علتی رخ می‌دهد؟

** به این دلیل که ما کادرسازی نداشتیم.

* برگردیم به مسئله حزب و بحث فراگیر بودن آن...

** در آن زمان نیت امام(ره) مسئله جذب حداکثری بود. همان فرمایشی که امام(ره) به آقای بازرگان گفته بود که شما نباید دولت را فقط از نهضت آزادی انتخاب کنید. بلکه باید آنها را از تمام گروه‌های سیاسی انتخاب کنید. آن موقع که روحانیان گروه سیاسی نداشتند. بنابراین امام(ره) به جذب حداکثری می‌اندیشید. در حزب جمهوری اسلامی با این دید عضوگیری آغاز شد. فقط در آن حزب کمونیست‌ها جذب نشدند که آقای بازرگان هم در دولت موقت آنها را جذب نکرد. مجاهدین خلق را هم جذب نکردند. اصل هم بر این بود که با مجاهدین نمی‌شود کار کرد. به واقع آنها تشکیلات خودخواه خودمحور بودند و با دیگران نمی‌توانستند کار کنند. در میان اسلامی‌ها متدین‌های انقلابی اعم از سیاسی و غیرسیاسی را جذب کردند.

سحابی‌ها اگر می‌رفتند جذب می‌شدند. این حزب با نیت درست تشکیل شد ولی برخی با نیت درست به حزب نیامدند. خاطرم هست در دوره اول مجلس که مشکلات بنی‌صدر هنوز شروع نشده بود در سال 59 جلساتی را در حزب می‌گذاشتند و از ما هم دعوت می‌کردند. البته ما عضو حزب نبودیم ولی در آن زمان به عنوان خط امامی‌ها ما را هم دعوت می‌کردند. شهید منتظری یک فرد خط امامی بود که در حزب به شهادت رسید ولی عضو حزب نبود. گاهی ما نیز دعوت می‌شدیم. در آن زمان شهید بهشتی در جلسات به دنبال جذب حداکثری بود و می‌خواست تشکیلات را انسجام دهد.

* برخی معتقدند که تجربیات خارج از کشور شهید بهشتی باعث شده بود تا وی کار حزبی را بهتر از سایرین درک کند و به همین دلیل مدیریت وی در آن زمان مدیریت خوبی بود.

** این مسئله درست است. ولی ذکر این نکته لازم است که آقای بهشتی به طور کلی فکر تشکیلاتی داشت. قبل از انقلاب هم وی معتقد بود که در قم طلبه‌ها باید تشکیلاتی کار کنند. وی در رابطه با مسلمانان مسجد هامبورگ خوب کار کرده بود. بعد از انقلاب شهید بهشتی، آقای مجتهد شبستری، آقای خاتمی و بعد از آن آقای مقدم رفتند و اکنون نیز افراد دیگری در آنجا حضور دارند. آن چیزی که در رابطه با شهید بهشتی و دبیر کلی او مطرح است این است که وی اختلافات درون حزب را تحمل می‌کرد. مثلا در شورای عالی قضائی هم که من مسائلی را برای او مطرح می‌کردم خیلی از مسائل را تحمل می‌کرد.

آقای بهشتی با تمام بزرگی که داشت به افراد و افکار آنها احترام می‌گذاشت. وی به شدت دموکراتیک عمل می‌کرد و در این راستا به آرا و نظرات به شدت احترام گذاشت، به واقع شخصیت کاریزماتیک همراه با این منش باعث شده بود تا بهترین مدیریت را ارائه دهد. اگر وی در آن دوران در شورای عالی قضائی حضور نداشت این شورا در همان یکی دو ماه اول از هم می‌پاشید. بعد از آقای بهشتی شخصیت کاریزماتیک و مدیریتی آن شهید دیگر وجود نداشت. آیت‌الله خامنه‌ای ماه‌ها در بیمارستان بود و دیگر نمی‌توانست به کار حزب رسیدگی کند. آقای هاشمی کل کارها را باید در مجلس و بیرون از آن ساماندهی می‌کرد. در زمانی که آیت‌الله خامنه‌ای رئیس‌جمهوری شده بود یعنی زمانی که من هم دادستان کل انقلاب شده بودم کنگره حزب را در اواخر سال 60 تشکیل دادند و آقای خامنه‌ای به دبیر کلی انتخاب شدند.

در آن زمان سه طیف در کنگره حزب حضور داشتند. یک گروه، طیف سنتی بازاری مانند آقای بادامچیان و عسگراولادی و غیره که این گروه برای خودشان حق زیادی قائل بودند و می‌گفتند که ما قدیمی‌تر هستیم و سال‌ها زندان رفته‌ایم و غیره. گروه دیگر تکنوکراتها بودند که در خارج تحصیل کرده بودند و دوباره به ایران بازگشته بودند، مانند آقای جاسبی و ولایتی که در این طیف قرار گرفته بودند. در آن موقع گروهی بودند که به آنها روشنفکر چپ می‌گفتند، مانند آقای میرحسین، سرحدی‌زاده و حسین کمالی و دیگران. این سه طیف در حزب جمهوری‌ اسلامی حضور داشتند. دبیر اجرایی حزب فکر می‌کنم که هر یکسال عوض می‌شد که در زمان آقای بهشتی، میرحسین موسوی به عنوان دبیر انتخاب شده بود. بعد از آن یکسال یا دو سال آقای جاسبی شد و بعد از آن بود که بادامچیان آمد که در همان سال بود که حزب از بین رفت و به واقع تعطیل شد.

خاطرم هست که زمانی به خدمت آقای خامنه‌ای رسیدم، همان زمانی که دادستان کل بودم و به ایشان گفتم که این حزبی است که تشکیل داده‌اید که در آن دو گروه به جان یکدیگر افتاده‌اند. ایشان به من گفتند که آقای موسوی دو گروه نیستند بلکه سه گروه هستند. خود آقای خامنه‌ای در آن زمان مانده بود با اینها چه کند. اما طیف انحصارطلب‌تر که ضربه بزرگی به حزب وارد کردند، همان طیف سنتی بازاری بودند. در نهایت آنها تبدیل شدند به گروه انحصارطلبی که جز برای خود چیزی نمی‌خواستند. یعنی جزب حداکثری تبدیل به بدترین نوع حداقلی شد.

به طوری که در جلسه‌ای گفته بودند که در مجلس دوم به غیر از افراد حزبی فردی نباید در آنجا باشد. این به گوش امام(ره) رسیده بود و یا آنکه در جلسه‌ای گفته بودند که هر که با ما نیست بر ما است. این ادبیات از آنجا بیرون آمد. همین باعث شد که در جامعه انقلابی حزب افول پیدا کند. امام(ره) در ابتدا فرمودند که آقای هاشمی و آقای رفسنجانی از آنجا کنار بکشند ولی بعد از آن گفتند که حزب را منحل کنید.

* حزب منحل شد یا به تعطیلی کشیده شد؟‌

** نه. شما نمی‌گذارید که من ادامه دهم. امام(ره) گفته بودند که حزب منحل شود و بعد گفتند که روحانیان در آن نباشند که منظورشان بیشتر به این دو بزرگوار یعنی آقای هاشمی و آیت‌الله خامنه‌ای بود. چرا که دیگران یا شهید شده بودند مثل آقای باهنر و شهید بهشتی و یا کنار کشیده بودند مثل آقای اردبیلی. ولی بعد از آن فرمودند که منحل کنید البته نه به عنوان علنی به دلیل آنکه من در آن زمان چون مسئول بودم از نزدیک نسبت به آن اطلاع داشتم. ولی آقای هاشمی قبل نظرشان این بود که قبل از انحلال بگذارید ما خودمان حزب را متوقف کنیم. بلافاصله بعد از توقف آن موتلفه چون می دید که به جایی نخواهد رسید به فکر ثبت کردن این حزب در وزارت کشور افتاد.

* چطور می‌شود که بعد از مجلس دوم، ما با مجلس سوم مواجه می‌شویم که مجمع روحانیون تازه جدا شده از جامعه روحانیت مجلس را در اختیار می‌گیرد؟

** شما نمی‌گویید که مجمع روحانیون مجلس سوم را به دست می‌گیرد. همین چطور شد را عرض می‌کنم. در آن زمان با توجه به اینکه حزب جمهوری نبود و تعطیل شده بود و در جامعه حزب قوی وجود نداشت خود به خود دو گروه در جامعه شکل گرفته بود. این دو گروه شامل راست سنتی بازار بودند که با روش بازار جامعه ایران را می‌خواستند اداره کنند. گروه دیگر می‌خواستند با مدیریت اقتصادی علمی، ولی با قبض اقتصادی و نه بسط جامعه را اداره کنند.

* یعنی می‌خواستند با اقتصاد دولتی جامعه را اداره کنند؟

** اگر اقتصاد دولتی هم نباشد می‌توان گفت که می‌خواستند با یک اقتصاد دولتی و یک اقتصاد برنامه‌ریزی شده و با نظارت دولت آن را اداره کنند. در آن زمان به این گروه دوم، گروه چپ یا خط امامی می‌گفتند. گروه اول را گروه راست می‌گفتند. گروهی هم تکنوکرات‌هایی بودند که به اندازه این دو گروه فعالیت نداشتند. می‌توان به آقایانی مانند جاسبی و ولایتی اشاره کرد. اینها گروه‌هایی بودند که هم با راست کار می‌کردند یعنی با آیت‌الله خامنه‌ای در ارتباط بودند هم با چپ به وسیله آقای هاشمی در ارتباط بودند. آقای هاشمی از آنهایی بود که نه راست بود و نه چپ. در دوره دوم مجلس که این اختلافات رشد پیدا می‌کرد قطعا او بود که آنها را هدایت می‌کرد که اختلافات خیلی شدیدتر نشود. یعنی هم طیف چپ را نگه می‌داشت و از آقای میرحسین حمایت می‌کرد.

از وزرای چپ او نیز خیلی حمایت می‌کرد و هم کاری می‌کرد که وزرایی از طیف راست هم وزیر باشند که آقای میرحسین هم قبول می‌کرد. مثلا عسگر اولادی وزیر بازرگانی، ناطق نوری از راست‌های بسیار معروف بود که وزیر کشور در آن زمان بود. ولایتی نه راست بود نه چپ ولی روی هم رفته به راستی‌ها نزدیک‌تر بود. عده‌ای هم بودند که در وسط قرار داشتند مانند آقای ری‌شهری و یا اینکه افراد دیگر. عرضم این است که آقای هاشمی در آن زمان در مجلس کاری می‌کرد که توازن و تعادل را حفظ کند و خوب هم عمل می‌کرد. در دوره دوم مجلس مسئله‌ای پیش آمد که آن هم مسئله برخورد بعضی افراد در مجلس با آقای موسوی بود.

* برخورد بعضی از افراد یعنی چه؟

** یعنی 99 نفر از طیف راست سنتی بودند که کم هم نبودند. این 99 نفر کاری انجام می‌دادند که گاهی برخورد با خود امام(ره) می‌شد. در مجلس دوم 99 نفر معروف شدند که برخی از حزبی‌ها هم به کمک آنها رفتند. آن موضوع باعث شد که طیف چپ در آن زمان طیفی طرفدار امام(ره) باشند. طیف امام(ره) در همه جا بودند. در جامعه روحانیت که متشکل از آیت‌الله خامنه‌ای، مهدوی‌کنی، آقای کروبی و موسوی خوئینی‌ها بودند، در انتخابات‌ها با هم بحث می‌کردند. نیروهای خط امامی می‌گفتند که همانطور که امام(ره) می‌گویند ما باید دیگران را جذب کنیم اما برخی مخالف بودند. از همین رو بود که از امام(ره) اجازه جدایی گرفتند و امام(ره) به آنها اجازه جدایی داد. زمانی که تشکیل شدند به عنوان خط امامی تشکیل شدند که اولین نمود آن در مجلس سوم بود. در آن زمان طیف دفتر تحکیم، انجمن‌های اسلامی و دیگر تشکل‌ها و گروه‌ها وجود داشتند.

* به چه دلیل نیروهای خط امام در مجلس سوم رای آوردند؟ آیا به این دلیل بود که در تبلیغات انتخاباتی گفته شد که این افراد نیروهای خط امامی هستند؟‌

** شاید مهم‌ترین دلیل همین باشد. دلیل بعدی محبوبیت آقای میرحسین موسوی و مدیریت خوبش در دوران جنگ بود که مردم لااقل به حداقل‌های مقبول آن موقع رسیده بودند. اواخر سال 66 انتخابات مجلس سوم بود که من هم کاندیدا شدم و رای آوردم.

* یعنی در آن زمان دادستان کل نبودید؟

** خیر، من در آن زمان کاندیدا شدم. می‌خواهم بگویم؛ این همه فشاری که در جنگ وارد شده بود مردم میرحسین موسوی را دوست داشتند. آیت‌الله مهدوی‌کنی در آن زمان به خدمت امام(ره) رفته بود و گفته بود که آقا مردم دیگر ما را خط آمریکایی می‌شناسند. اگر شما ما را آمریکایی می‌دانید ما کنار برویم و اگر ما را آمریکایی نمی‌دانید تقدیری از ما انجام دهید. امام(ره)‌ به وی گفته بود که من شما را آمریکایی نمی‌دانم ولی بعد از انتخابات صحبت خواهم کرد. در همان نامه محمدعلی انصاری به این مسئله پاسخ می‌دهد که هر دو ضد آمریکایی هستند که آن نامه موجود است. می‌خواهم بگویم که امام(ره) در سخنرانی‌های خود موضع‌گیری نداشت.

* به نظر شما چه اتفاقی افتاد که بعد از یک برهه از زمان جایگاه اولیه خود را ندارند؟

** این مسئله طبیعی است، به این دلیل که نیروهای خط امام از زمانی که به وجود آمدند در داخلشان اختلاف به وجود آمد. به خصوص که در بین خودشان از یک رهبر کاریزماتیک برای حل اختلاف برخوردار نیستند. خط امام طیفی بود که بعدها به نام جبهه اصلاحات و اکنون به نام سبزها تغییر نام داده است. یعنی سبز ایران همان جبهه اصلاحات است. ما با این کاری ندارم که نیروهای خارجی خود را سبز می‌دانند. جبهه اصلاحات از آقای میرحسین، خاتمی و هادی خامنه‌ای تا دیگران را در بر می‌گیرد. در میان طیف راست این چنین است و دارای اختلاف هستند ولی در طیف راست یک رهبر کاریزماتیک وجود دارد که همان رهبر نظام جمهوری اسلامی است. قدر مسلم آنکه این طیف اختلافات خود را نهایتا از طریق ایشان حل می‌کنند.

ولی در میان طیف چپ یا اصلاحات هیچ‌گاه چنین رهبری نبوده است که بخواهند اختلافات خود را از طریق آنها حل کنند. حتی این رهبر در زمانی که آقای خاتمی رئیس‌جمهور شد نتوانست که تمام طیف‌های اصلاحات یا چپ را رهبری کند چه آنکه برخی از این طیف‌ها با آقای خاتمی هم‌زاویه دارند. حتی در میان مجمع روحانیون بین آقای خاتمی و دبیر مجمع یعنی آقای موسوی خوئینی‌ها درباره انتخابات اختلاف پیش آمد. منظور همان انتخابات دوره اول سال 84 است که آقای کروبی کنار گذاشته شد. این مسئله از جهاتی خوب است به این دلیل که این گروه فکر آزاد و مستقلی دارند. در مجلس سوم هم اگر نگاه کنیم اوضاع به همین شکل بود. در مجلس سوم اکثریت خط امامی‌ها آزاد بودند.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات