خسرو طالبزاده
اعتدال مساله روز محافل فکری و همایشها و موضوع مهم و داغ رسانهها شده است. اعتدال، شعار دکتر روحانی در کارزار سیاسی انتخابات 92 بود و پیروزی شگفتش، دستاوردهایی داشت که یکی از آنها، مهمشدن کلمه «اعتدال» بوده است و بیشک این مفهوم دستمایه خلق آثار و برگزاری همایشها و بحثهای بسیاری خواهد شد که در پیش است.
شاید اگر سرنوشت انتخابات به گونهای دیگر رقم میخورد و بهطور فرضی، اگر هاشمیرفسنجانی تایید یا عارف برگزیده میشد یا کسی دیگر، امروز جامعه علمی و رسانهای درباره کلمه دیگری نظرورزی میکرد و موضوع دیگری امروز بحث داغ رسانهها میشد. بههرحال، اعتدال به جنبوجوش فکری، سیاسی و فرهنگی در ایران امروز دامن زده است و تصور میشود هنوز در ابتدای این راه باشیم.
تاکنون برای اعتدال، معانی و تفسیرهای مختلفی ارائه شده است. بعضی آن را گفتمان، بعضی تنبه اخلاقی، بعضی آن را توصیهای به جناحهای سیاسی برای پرهیز از افراطوتفریط و بعضی آن را راه میانهای تلقی میکنند که نه چپ است، نه راست، نه اصلاحطلبی و نه اصولگرایی. بعضی آن را نه مشی سیاسی، بلکه منش سیاسی میدانند که همه را به میانهروی و اعتدالجویی و وسطبودگی فرامیخواند. اما آن چیست که نه افراط است و نه تفریط؟
پیش از هر چیز، توجه به این نکته مهم است که «اعتدال» همچون همه مفاهیم مانند اصلاحات، اصولگرایی، آزادی، مردمسالاری، استبداد و قانونگرایی مفهومی است که خودش در متن بازی زبانی و سیاسی قرار دارد. اعتدال برخلاف تصور رایج، دال داور و مفهوم معیار نیست، هرکسی به اقتضای بافت فکری و سبق فرهنگی و سیاق سیاسیاش تفسیر و معنایی از آن ارائه میدهد. انسان مفاهیم را چنان معنا میکند که هست یا شاکله مفهومی آن مقدر میدارد و ممکن میسازد.
زیرا به تعبیر دانلد دیویدسن در کتاب در مسیر پراگماتیسم (ص. 162، 1392، نشرمرکز)؛ «شاکله مفهومی شیوههای سازماندهی تجربهاند، آنها نظامهایی از مقولاتند که به دادههای حسی شکل میبخشند، چشماندازهاییاند که افراد، فرهنگها، یا دورههای تاریخی از دریچه آنها منظرههای در حالگذار را نظاره میکنند. چهبسا هیچ ترجمهای از یک شاکله به شاکله دیگر امکانپذیر نباشد که در این صورت باورها، میلها، امیدها و پارههای معرفتی، معرف یک شخص معادلهای درستی برای کسی که عضو شاکلهای دیگر است، نخواهد داشت.
حتی خود واقعیت نیز وابسته به شاکله مفهومی است: آنچه در یک نظام «واقعی» به شمار میآید، چهبسا در نظام دیگر چنین نباشد.» بنابراین اعتدال در هر شاکله فکری و فرهنگی معنایی خاص و ویژه دارد و مقوم و موید رویکردها و طرزتلقیهای مختلف است. بر این اساس، اعتدال دارای اشتراک لفظی است که میتواند اشتراک معنوی نداشته باشد و خود میتواند دستمایه اختلافات و تفاوتهای نگرشی و دیدگاهی باشد، همچنان که آزادی، مردمسالاری، استبداد، اصلاحات و غیره چنین است.
اعتدال مفهوم ناظر و داور نیست که با آن بتوان جناحهای فکری را به سویه وسط و منافع مشترک و دیدگاه موافق و میانهای نه آن و نه این فراخواند و امید بست که جناحها و گروهها با التزام عملی و فکری بدان، جناحی میانه و جریانی وسط را سامان بخشند.
گفتمان اعتدال تنها به دست «اعتدالیون» وفادار به گفتمان دکتر روحانی و جناح موسوم به «اعتدال و توسعه» میتواند سامان یابد و این مفهوم را تا سرحد و غایت یک گفتمان نیرومند، موثر، کارساز و روشن پیش برد، اگر چنین امکانی در گفتمان اعتدال روحانی وجود داشته باشد. از درون همایشها و گفتوگوها با دیگر اعضای گفتمانهای دیگر نمیتوان این گفتمان را سامان بخشید و پروراند و پیش راند. این گزاره به معنای نفی نفع گفتوگو، مشورت و رایزنی با صاحبانفکر و نظر نیست و نمیتوان عقلا و منطقا گفتوشنود و برگزاری همایش و اقداماتی از این دست را نادیده و بیثمر انگاشت، اما تجربه همایشها و گفتوگوها یا به عبارتی، گفتوشنودها در ایران نشان میدهد که گفتمانها در هماندیشیهای باز و با صاحبان افکار و فرهنگهای متفاوت ساخته و پرداخته نمیشوند و صیقل و جلا نمییابند و توانمندتر و نیرومندتر نمیشوند و تحول معنایی و تطور نگرشی درونی آن را در پیندارد.
هیچکسی پس از برگزاری اینگونه همایشها و گفتوگوها به نتایج خلاف عادت و متعارف و زیست فکری و فرهنگی تازهای نایل نمیشود، بلکه پس از برگزاری این همایشها و گفتوشنودها همه همان راه خود را میروند و در جمعبندی و نتیجهگیریهایشان از این اقدامات تایید نظر و تصدیق روش و تدلیل نگرش خود را میجویند و عجیب آنکه مییابند.
ساماندهی و پرورش هر گفتمانی درونی است و گفتمانها متکی و منوط به شاکله مفهومی و نگرشی جامعه و اعضای خود هستند. میتوان از اعضای هر جناح و گروه فکری و فرهنگی خواست تا تعریف خود را از مفهومی مانند اعتدال پیش کشند و مطرح کنند، اما این نسخهها دوای درد هیچ گفتمانی نیست مگر گفتمان پیشنهاددهنده. هیچ فردی نمیتواند برای دیگری نسخه اعتدال بپیچد و بگوید اعتدال گفتمان هست یا نیست، راه است یا توصیه اخلاقی یا... همه این تجویزها از سر دلبستگی به گفتمانی و شاکله مفهومی و ماهیت وجودی کسی است و میتواند برای وی صادق و برای دیگری کاذب یا بیمعنا باشد.
به همین دلیل، اعتدال مانند همه معانی و مفاهیم و براساس اصل اتحاد عالم و معلوم و علم، اعتدال کسی و به سوی چیزی است. اعتدال مجرد و منزه وجود ندارد. هرکسی که درصدد برآید تا اعتدال را معنا کند، پیشاپیش آن را در ساختار وجدانی و نظام آگاهی و دستگاه تفهمی خود پروریده و به ثمر نشانده است. بنابراین، پس از هر تعریفی از اعتدال بیدرنگ باید پرسید، اعتدال چه کسی و از چه منظر و چه نگرشی و درنهایت باید پرسید کدام اعتدال؟ زیرا اعتدال مانند هر مفهومی دیگر به عدد انفس انسانها تعریف دارد.
اما از این مقدمه نباید نتیجه گرفت که هرگونه کوششی در راه تعریف و تحدید معنایی اعتدال بیثمر و بیفایده است. آیا جدیشدن مساله اعتدال در جامعه امروز ما که به چیزی دلالت دارد و آن را پیش میکشد و از درون کارزار سیاسی مهم و شگرف اخیر سربرآورده است، امری بیهوده و بیمعناست؟ آیا میتوان منکر شد که اعتدال نشانهای است برای برونرفت از وضعی اسفبار و بحرانی و فراخوانی برای جور دیگر دیدن عالم و آدم و اصلاح وضع موجود و طرحی نو درافکندن؟ بیشک نمیتوان چنین نتایجی را انکار کرد و پس زد، زیرا درودیوار جامعه امروز ما همه نتایج راه و وضع اسفبار و بحرانی افراطگری جاری را گواهی میدهند که چگونه کسانی در راه افراط، جامعه را تا آستانه تباهی و ویرانی پیش راندند.
اعتدال دعوتی است تا از این ورطه رخت خود را بیرون کشید. اعتدال وجهی سلبی دارد که نفی وضع موجود و دعوت به وضعی بهتر و مطلوب است. برابر اهمیت همین ضرورت و آگاهی است که دولتی ها و وزرایی و کارشناسانی کمر همت بستهاند تا قطار خارج شده نظام را به ریل عقلانیت و سیاستگذاری معتدلانه بازگردانند. اما اعتدال در وجه اثباتی آن مبهم است و کدر و انتظار هم نمیرود که در این چند ماهه پس از خرداد 92 این مفهوم به سرعت و دقت معناشناسی و راززدایی شود و بهروشنی طرحی کامل و جامع پیش کشد، اما اعتدال همچون اصلاحات امری عینی و علمی تجربهگرا نیست که بتوان پس از جهدی عالمانه و سعی محققانهای آن را از پرده ابهام برون آورد و رخ کامل آن را نمایاند.
زیرا این مفهوم امری تفسیری است و هر تفسیری منظرگرا به ابهام آن میافزاید. تعریف اعتدال تازه آغاز شده است، اما مانند هر مفهوم دیگری که گاه مد میشود و گاهی دیگر از مد میافتد، مرگ آن و از مد افتادنش میتواند آغاز شده باشد مانند هر نوزادی که میتوان گفت زندگیاش آغاز شده است و از منظری دیگر، میتوان گفت مرگش و شمارش معکوس زندگی آن آغاز شده است. مگر آنکه این مفهوم در سنت فکریای بر مرگ و مد بودن غلبه کند و به دام تحلیلهای زودگذر و روزمرگی فرونغلتد و از اعتدال ابژه و شی مفهومیای نسازد که قابلیت تصرف و تملک و فرافکنی دارد، بلکه آن را تذکر و توجهی برای عبرت گرفتن از رخدادهای جاری و انضمامی، به منظور فائق آمدن بر عادات فکری و راهی برای خلافآمد عادتاندیشی تلقی شود:
از خلاف آمد عادت بطلب کام که من کسب جمعیت از آن زلف پریشان کردم
اعتدال امکاناتی را پیش میکشد که میتواند به خلاف عادت نگرش رایج تحلیلی و انتقادی منجر شود و به جای استفاده از این ابزار مفهومی برای نقد دیگری راهی را بگشاید تا در خویش نظر کنیم و در نظر و عادات خود تامل ورزیم و جور دیگر ببینیم و از دیده عبر کنیم و ایوان مدائن خود را نظارهگر باشیم.
تازه کن ایمان نه از گفت زبان/ای هوی را تازه کرده در نهان
تا هوی تازه است ایمان تازه نیست/ کین هوی جز قفل آن دروازه نیست
کردهای تاویل حرف بکر را/ خویش را تاویل کن نی ذکر را
بگذارید از معنای دمدستی اعتدال آغاز کنیم. اعتدال در یک معنا مشترک است، پرهیز از افراط و تفریط، نفی افراطگری و نفی تفریطگری. نه آن است و نه این.
یا نه این است و نه آن حیرانی است/ گنج باید جست این ویرانی است
مصادیق افراط و تفریط در حوزههای سیاسی، اقتصادی، بینالملل، فرهنگی و اجتماعی کاملا روشن است و مردم ایران امروز با گوشتوپوست خود بهویژه ثمرات افراطگرایی را حس و درک کردهاند و حتی مردم روستانشین هم، پس از آن همه آوازههای عوامانه و متوهمانه فهم کردهاند که اقتصاد بیعقلانیت و سیاست خارجی ژاژخواهانه چه بلایی بر سر کمترین توقع از یک نظام، یعنی «زندگی» آورده و فلاکت و فقر و خشونت و عصبانیت را در نهاد جامعه نهادین کرده است. تفریط در نقطه مقابل، محافظهکاری بیرمق و فسردهای است که همواره فیالحال است و رویای گذشتهاش آینده را قربانی میکند و هیچ طرح و فکری برای برونرفت از وضع اسفبار و بحرانی موجود پی نمیافکند.
تعریفهایی از این دست چیزی را پیش نمیکشند، تنها مفهوم اعتدال را با مفاهیم دیگری جابهجا میکنند. چه بگوییم اعتدال توازن میان افراط و تفریط است، یا حد وسط دو چیز است یا میانه دو امر است یا بگوییم همان مفهوم ارسطویی و توازن و میانه طبایع سودایی و بلغمی یا میانه تهور و ترس یا نادانی و دانایی و... است. در این تعاریف، مفهومی جای مفهومی دگر نشسته است و باز همچنان اعتدال در معنای خود مبهم است و کدر. زیرا هیچ روشی را پی نمیافکند و هیچ راه مشخص و معینی را نمیگشاید تا اعتدال را به معنایی موثر و کارساز و مقید محول سازد تا میان اعتدال با افراط و تفریط تمییز داده شود و تمایزی را میان این سه مفهوم روشن سازد.
راه اعتدال کدام است که با اتکای آن بتوان به شاخصها و ممیزههایی دست یافت که داوری درباره راه اعتدال از غیرممکن شود و به نام اعتدال افراط و تفریط بازتولید نشود یا انگارههای غیراعتدالی در جامه اعتدال رخ نپوشاند.
بگذارید به یکی از مهمترین آموزههای اعتدالی تاریخ تفکر اسلامی بازگردیم. در سنت فکری و تاریخ اسلامی دو جریان اشعری و اعتزالی پدید آمدند که هریک بر سر مساله جبر و اختیار مباحث و دعاوی را پیشافکندند. اشعریان از آن حیث که میان عالم تکوین و تشریع و خلقت عالم و آدم با تکلیف و مسئولیت انسان در جهان تمایزی قائل نیستند، معتقدند هر آنچه در این عالم رخ میدهد و به منصه ظهور میرسد، بیرون از خواست و اراده رب قادر و قاهر نیست و هرچه آن خسرو کند، شیرین بود. بشر اختیاری ندارد و اختیار او چیزی جز جبر الهی نیست زیرا «ان الله علی کل شی قدیر» و خالق و قادر ابدی و ازلی است و هر برگی که بر زمین فرومیافتد به مشیت و قدرت و اراده اوست.
از این منظر، اختیار نفی قدرت و قاهریت خداست و کفر. در سوی دیگر، معتزلیان معتقدند جبر با مسئولیت انسان تنافر و تضاد دارد و جبر سلب و نفی صفت عدل خداست و عبث و بیمعنا بودن روز رستاخیز و جزا. انسان بیاختیار را نمیتوان به حکم کار نکرده و اختیار نداشته پاداش و جزا داد و جبر نفی صفت عدالت و حکمت است و کفر. حکمای اسلامی بهویژه شیعه، راه وسط و میانه را برگزیدند و معتقدند راه درست نه جبر است و نه اختیار، هم جبر است و هم اختیار. شاید بتوان این راه میانه را در این حدیث قدسی خلاصه کرد که «العبد یدبر و الله یقدر».
بنده مومن خدا بنا بر اختیار و با اتکای بر نقل و عقل و پیامبر ظاهر و باطن تدبیر میکند و چارهای میاندیشد و خدا بر مبنای حکمت و علم و صفت جمال و جلال خود سرنوشت و تقدیر را رقم میزند. اختیار بشر از قدرت و اراده خدا بیرون نیست و رفتار انسان به مقتضای آگاهی و اراده او در ذیل مشیت و قدرت اوست. مَا رَمَیتَ إِذْ رَمَیتَ وَلَـکنَّ اللّهَ رَمَی. «آن گاه که تو (به سوی آنها تیر و سنگریزه) افکندی تو نیفکندی و لکن خدا افکند.»
تو ز قرآن باز خوان تفسیر بیت/ گفت ایزد ما رَمَیتَ اذْ رَمَیت
گر بپرانیم تیر آن نی ز ماست/ ما کمان و تیراندازش خداست
خدا هم ظاهر است و هم باطن، هم اول و آخر. اما انسان را چیزی جز جهد و کوشش وی حاصلی نیست و هر آنچه میکند نتیجه تدبیر و سعی اوست: «و آن لیس للانسان الا ما سعی». تدبیر انسان هم بیرون از قدرت و عدالت و صفت جلال و جمال الهی نیست.
در این آموزه سنت اسلامی، نه جبر و نه اختیار نفی و سلب نمیشود بلکه در مرتبت والاتری از آگاهی و شناخت هر دو اثبات و جمع میشوند و تفریق آن دو در سنت حکمی حکمای شیعی و اسلامی به تالیف میرسند. اعتدال میان جبر و اختیار بر مبنای درک دو سوی قضیه به درک و فهم دیگری منجر میشود که از سویی هر دو حضور دارند و از سویی هر دو غایبند.
اختیار آمد عبادت را نمک/ ورنه میگردد به ناخواه این فلک
گردش او را نه اجر و نه عِتاب/ که اختیار آمد هنر وقت حِساب
جمله عالَم خود مسبح آمدند/ نیست آن تسبیح جبری مُزدمند
تیغ در دستش نِه از عجرش بِکَن/ تا که غازی گردد او یا راهزن
زانک کرَّمنا شد آدم ز اختیار/ نیم زنبور عسل شد نیم مار
آدمی بر خِنْکِ کرّمنا سوار/ در کف دَر کش عنان اختیار
در جهان این مدح و شاباش و زهی/ ز اختیارات و حِفاظ آگهی
بر این اساس اعتدال نفی و سلب افراط و تفریط نیست، همسخنی و شنیدن سخن آنها و به جمع رسیدن است؛ جمعی که توازن و فصل مشترک ریاضی و هندسی دو حد نیست بلکه امری بینالامرین است. نه این است و نه آن، هم این است و هم آن. اعتدال دو چشم داشتن است و هر دو سو را دیدن، نه چشم بستن بر دو یا بر یکی، نه ستیزه با آنهاست نه تلفیق و درهمآمیختن آنها. خیمه اعتدال بر درک و فهم هر دو سو برافراشته میشود و درک است نه نفی. از این منظر، اعتدال معنایی خلافآمد عادت فکری است که با همسخنی و همدلی با هر دو حد و سو ممکن میشود.
شاید بتوان گفت گروه القاعده افراطیترین جریان مذهبی و اسلامی است که در عمل در این سده اخیر یگانه و بیهمتاست. القاعده مخربترین تفسیر از دین را ارائه میدهد که بنایش جز ویرانی تمدنها و کشتن و دائمی کردن مبارزه با آمریکا هیچ ثمر و نتیجهای دربرنداشته است. القاعده درکش از عالم و آدم چیزی جز جنگ و جهاد آن هم جهاد ظاهری و مبارزه مسلحانه نیست. برای آنها مبارزه مسلحانه هم تاکتیک است هم استراتژی. این تفکر بنایش بر نفی است و جاودانه کردن نفی دیگری و بت ساختن از مبارزه.
اما القاعده، چه بپذیریم سازمانی مستقل یا سازمانی هدایتشده و وابسته به غیر است، از بهانه و دلیلی درست میآغازد، از کلمه حق مراد باطل در سر میپروراند و آن ظلم و جور و ستم دیگری یعنی استثمار و استعمار نوین آمریکایی و غربی است که جهان شرق و اسلامی را ابژه و ابزار تفکر و فرهنگ و تمدن خود میانگارند و از منظر وی، دیگری جز وسیلهای برای چپاول و غارت ثروت نیست و معنای دیگری با مشتری و مصرفکننده کالای غربی مترادف است. شرق همچون طبیعت در انگاره غربی، معدن ثروت است و منبع سوخت ماشین صنعتی تمدن غرب و تا جایی که نظام سرمایهداری اقتضا میکند باید از شیره این طبیعت و جهان شرق به سود تمدن غرب بهره گرفت.
هرجا لازم بود و منافعش اقتضا میکند، در سیاست جهان شرق و اسلامی تصرف و دخالت میکند تا شرقیان را برده و رام خود سازد و مطیع سیاستهای جهانی آن. اما اوباما هم در طرف دیگر دشمنی و ستیز با القاعده، چه به ظاهر چه به باطن راست باشد، کلمه حقی میگوید که القاعده و بنلادن جز نفی و سلب و تخریب نمیتوانند تمدنی را بسازند و زندگی توام با رفاه و آسایشی را برای ملت جهان اسلام به ارمغان آورند و سامان بخشند. اما اوباما هم از این کلمه حق اراده باطل میورزد و جهان اسلام را به ورطه آشوب و ویرانی و تباهی سوق میدهد.
القاعده از کلمه حقی میآغازد که تمامی تاریخ جهان سوم و اسلامی هم گواهی است بر این کلمه حق. همچنان که تاریخ معاصر ایران هم گواهی است بر این ادعا و کودتای سیا علیه مصدق هم نماد بارز این توسعهطلبی استعماری نوین است. این کلمه حق را نمیتوان درک و فهم نکرد و نادیده انگاشت و از آن چشم پوشاند. اما آنچه القاعده و القاعدهایها درک نکردند، این بود که برای مبارزه با این منش و خوی آمریکایی و غربی نباید با آمریکا و غرب، لازمان و لامکان و بدون قیدوشرط مبارزه کرد. در مبارزه ظاهری و دائمی با آمریکا برنده خود آمریکاست که از این نوع مبارزه استقبال میکند.
جنگ یک سوی آن جهاد و جنگ با ظالم است اما در افراطگرایی خود به ابزار و موضوعی مبدل میشود که خواست و سود طرف مقابل را تامین و تدارک میکند، سویه دائمیشدن جنگ در سرزمینهای اسلامی که به ویرانی و تباهی مردم مسلمان و تمدن و فرهنگ اسلامی میانجامد و دیگری، فروش تسلیحات مدرن و خالی شدن انبارهای تسلیحاتی غرب و شرق که نظام سرمایهداری را قوت و نیرو میبخشد. القاعده در مبارزه با آمریکا، آمریکایی است، هم در یگانهکردن روش مبارزه مسلحانه برای کسب مقصود خود و هم در اتکای به تسلیحات و استراتژیهای نظامی و هم در کشتن مردم بیگناه.
اما مولانا راه حکیمانه و عاقلانه و معتدلانه را پیشمینهد:
مصطفی فرمود از گفت جحیم
کو به مومن لابهگر گردد ز بیم
گویدش بگذر ز من ای شاه زود
هین که نورت سوز نارم را ربود
پس هلاک نار نور مومنست
زانک بیضد دفع ضد لایمکنست
گر همیخواهی تو دفع شر نار
آب رحمت بر دل آتش گمار
چشمه آن آب رحمت مومنست
آب حیوان روح پاک محسنست
ز آب آتش زان گریزان میشود
کآتشش از آب ویران میشود
با ضد نباید ضدیت ورزید بلکه باید ضد آن را پرورید و ضد حقیقی و راست را ساخت و پرداخت. برای مبارزه با تاریکی نباید شمشیر برکشید بلکه باید چراغی برافروخت، برای مبارزه با جهل نباید زندان ساخت و با جاهلان مبارزه کرد، باید مدرسه ساخت و سوادداران و دانشمندان را عزیز شمرد. راه مبارزه با فرهنگ غربی و توسعهطلبی آمریکا، فرهنگ خود را بارور کردن و عزیز و مهم شمردن و تمدن خود را برساختن و جامعه خود را آباد ساختن است تا انسان شرقی در جهان امروز سخن راست خود را گوید و راه خود را برود و الگوی خود را پیشگیرد و آمریکا و غرب را در روش و تفکر حتی مبارزه با آن پیش چشم خود بزرگ نکند و خود را ببیند، نه غیر را.
کار خود کن کار بیگانه نکن کیست بیگانه تن خاکی تو
جامعه و تمدن ایرانی و اسلامی تنها در ساختن و پرداختن به خود است که میتواند نار دیگری را سرد و شر دیگری را شیرین کند یا به قول مولانا در همین شعر، نور ابراهیمی است که آتش نمرودی را سرد و بیاثر میسازد، نه مبارزه با آتش.
بر این سیاق مبارزه دائمی و ظاهری با لیبرالیسم و سوسیالیسم، با دموکراسی و توتالیتاریسم، با شرق و غرب راه میانه نیست، چشمبستن بر یکی و یکی را دیدن هم اعتدال نیست. دو چشم داشتن و هر دو را دیدن و درک کردن و همدل و همسخن شدن با آنهاست که میتواند راه دیگری را که نه شرقی است و نه غربی، بگشاید که هم شرق است هم غرب، هم تفریط است هم افراط، هم شیخفضلالله نوری است هم نایینی، هم مصدق است هم کاشانی، هم نهضت آزادی است هم حزب توده، هم علی شریعتی است هم شیخ محمود حلبی و... و نه شرق است و نه غرب و... نه شریعتی است و نه حلبی.
میشل فوکو سخن آگاهیبخشی دارد که میگوید هر پوزیسیونی اپوزیسیون خود را به دست خود سامان میبخشد. هر وضعی، پاد وضع خود را در خود میپروراند. اپوزیسیون همان بخش مفغول مانده و نادیده انگاشته شده در شاکله پوزیسیون و نقاط ضعف نگرش آن است. مگر آنکه بر این ضعفها و نادیدهها فائق آییم و به قول حکمای اسلامی جهان را عالم تشکیک و مراتب بدانیم و از مرتبهای به مرتبهای دیگر و والا گذر کنیم یا با گذر دیالکتیکی از تز و آنتیتز به سوی سنتز فرازجوییم. بیآنکه آگاهانه، جدل و ستیز را جاودانه سازیم و در ورطه پایدار کردن تضاد دائمی فروغلتیم که در این صورت انسان و جامعه هیچگاه به قرار و آرامش دستنمییازند.
اعتدال همسخنی است و همزبانی با دو سرحد افراط و تفریط و درک و فهم آن دو و تمییز قائل شدن میان کلمه حق آنها با اراده باطل آنها. در این مشرب است که کلمه اعتدال از پرده انتزاع و مجرد برون میآید و متناسب با هر سنت فرهنگی و سیاسی و وضع واقعی و انضمامی راهی را میگشاید که در غایت آن راه را بر افراط و تفریط مسدود میکند و مجال و امکان ظهور مجدد آن را از بین میبرد. افراط و تفریط را با پند و اندرز و مسامحه و معامله و تهدید و تطمیع نمیتوان بیآینده کرد. تنها راه مبارزه با آنها، خلع سلاح کردن آن است و مفاهیم و کلمات درست و بحق را باید از دست آنها ستاند تا در برابر راه درست بیمعنا و بیدلیل شوند.
از این منظر، اعتدال تذکر است که از گذشته عبرتگیریم و بیش از دیگران، خود را متنبه سازیم. از افراط و تفریط باید عبر کرد، نه آن را ستایش کرد و نه سرزنش. برای اعتدال ورزیدن باید دو چشم داشت و عقل و قدرت ادراکی که واقعیتهای دو سویه آنها را بشنود و کلام اعتدال بسراید.