مصطفی تقوی
در اینجا به یاد یکی از بزرگمردان مظلوم تاریخ معاصر ایران یعنی میرزا کوچکخان جنگلی گرد هم آمدهایم، بدان امید که، با طرح مطالب جدی و پرسشهای اساسی، بتوان به روشنتر شدن ابعاد و ماهیت نهضت جنگل کمکی نماییم تا بدین وسیله دین خود را به تاریخ و فداکاران جامعه ادا کنیم و آن را به عنوان تجربهای عبرتآموز و سازنده فرا راه آیندگان این مرز و بوم قرار دهیم.
حوادث از بستر علل و عوامل گوناگونی برمیخیزند و هر حادثهای خاستگاه تاریخی و اجتماعی ویژۀ خود را دارد. نهضت میرزا کوچک خان نیز از این قاعدۀ عمومی مستثنی نیست. برای ریشهیابی سلسلۀ علل و عواملی که منجر به پیدایش یک رخداد تاریخی میشوند تا اعماق تاریخ را میتوان کاوید، ولی در یک کار علمی، اگرچه علل بعید یک رخداد نادیده گرفته نمیشوند، اما آنچه بیشتر مورد توجه قرار میگیرد علل قریبی است که در تکوین آن واقعه مؤثرند. به بیان دیگر، همۀ فراز و فرودهایی که تاریخ ایران از آغاز خود، و به ویژه از صفویه به بعد، تا جنگ جهانی اول شاهد آن بوده است در زنجیرۀ علل و عوامل بعید پیدایش رخدادی چون نهضت میرزا کوچکخان جای میگیرند؛ اما آنچه مهم است علل نزدیکی است که تأثیری مستقیم در خلق آن رخداد داشتهاند. به همین دلیل، آنچه در این سخن مورد نظر است بررسی تحولات ایران از نهضت مشروطه تا نهضت جنگل است.
پر روشن است که آسیبشناسی علمی نهضت جنگل برای تجربهاندوزی تاریخی نسل امروز و آینده، امری است مهم و ضروری، اما مهمتر از آن آسیبشناسی جدی حوادث پس از نهضت مشروطیت است؛ زیرا به نظر میرسد بدون آسیبشناسی آن دورۀ تاریخی، درک درست نهضت میرزا کوچکخان میسر نمیگردد. شاید به همین علت باشد که گاهی اوقات شاهد تحلیلهای نادرستی از حرکت میرزا هستیم که ناخواسته با مخالفان پهلویستای میرزا همصدا شده قیام او را اقدامی تکروانه، خودسرانه و حتی تجزیهطلبانه که با مصالح ملی ایران ناسازگار بود، معرفی میکنند.
میبینیم پس از وقوع جنگ جهانی اول و اشغال کشور به دست دولتهای بیگانه، نه تنها میرزا پس از مشورت با برخی از رجال سیاسی، برای دفاع از وطن و سازماندهی مبارزه راهی گیلان شد، بلکه در دیگر نقاط ایران مقاومتهای پراکندۀ فردی و قبیلهای در برابر هجوم بیگانه انجام گرفت. قیام آیتالله سیدعبدالحسین لاری، مبارزات و مقاومتهای رئیسعلی دلواری، زائر خضرخان، حسینخان چاه کوتاهی و... در جنوب، از این گونهاند. دولت مرکزی تنها توانست اطلاعیۀ بیرمق بیطرفی را صادر نماید که قوای مهاجم هیچ وقعی به آن نگذاشتند. در این باره این پرسش جدی مطرح میگردد که چرا اقتدار ملی کشور بدینگونه به انحطاط افتاده بود که دولت مرکزی نتوانست به عنوان یک واحد سیاسی مستقل در قالب یک سازمان واحد ملی از کیان و استقلال کشور دفاع کند تا افراد و قبایل و گروهها ناگریز گردند به طور فردی و محدود دست به قیام و مقاومت بزنند؟
پاسخ درست به این پرسش اساسی است که آسیبشناسی علمی تحولات از مشروطه تا جنگ جهانی اول را میطلبد. اگرچه ایران از نیمۀ دوم عصر صفوی دورۀ تنزل و افول را آغازیده بود، اما نزول و افول جدی، پس از شکستهای ایران از روس در دورۀ فتحعلیشاه و مداخلۀ مستمر دو قدرت روس و انگلیس در عرضۀ سیاست و اقتصاد و فرهنگ ایران شتاب فزایندهای به خود گرفت. ساختار استبداد سیاسی هم بر این بحران افزود. ملت ایران در جریان قراردادهای رویتر و رژی واکنش خود را به این فرایند نشان داد. و، سرانجام، مطالبات ملی خود را در قالب نهضت مشروطه برای مهار استبداد و استعمار و قانونمند کردن ادارۀ امور کشور و مشارکت نخبگان در فرایند تصمیمگیریهای کلان کشور به ظهور رساند. هدف نهضت مشروطه ایجاد جامعهای توسعهیافته و مستقل بود تا ملت از چنان اقتداری برخوردار باشد که تجربه جنگهای ایران و روس تکرار نشود و کشور بار دیگر جولانگاه بیگانه نگردد. به بیان دیگر، نهضت مشروطه محصول تجربیات گرانبهای تاریخی بود و هدف غایی آن تقویت اقتدار ملی در عرضۀ سیاست و امنیت و اقتصاد بوده است.
در علم سیاست، عواملی مانند جمعیت، موقعیت، منابع و تکنولوژی را عناصر مادی اقتدار، و ایدئولوژی، رهبری و روحیه را عناصر معنوی آن میدانند. بدین ترتیب، تلاش برای تقویت عناصر و ارکان اقتدار ملی میبایست مهمترین رسالت و مسئولیت هر مشروطهخواه ایراندوست و واقعبین باشد. پر روشن است که این عناصر معنویاند که امکان یا عدم امکان استفادۀ بهینه از عناصر مادی را فراهم میآورند. ایدئولوژی نه تنها به عنوان یک عامل بسیجگر برای دوران مبارزه بلکه برای دوران سازندگی نیز ضرورت تام دارد. بنا به باور استاسینگر، «ایدئولوژی دارای یک تحرک و دینامیسم ذاتی است که رعایت آن را الزامآور میسازد؛ زیرا، چنانچه نهضتی با کمک ایدئولوژی معینی به قدرت برسد و سپس از اجرای آن سر باز زند در حقیقت منشأ صلاحیت و اقتدار خود را متزلزل کرده است.» و همچنین اهمیت رهبری و ارتباط آن با دیگر عوامل قدرت، انکارناپذیر است. «زیرا در اثر آن، حدود استفاده از دیگر عوامل قدرت مانند نیروی انسانی و منابع طبیعی و... تعیین میگردد.» رهبری اگر روحیه را به وجود نیاورد قویاً «در آن تأثیر میگذارد.» روحیه که از ایدئولوژی متأثر است میتواند بیشترین و نیرومندترین انگیزۀ مقاومت و شجاعت و شهامت و فداکاری را در جامعه ایجاد کند. حملۀ ژاپن به پرلهاربر در 1914 در جنگ جهانی دوم به این دلیل صورت گرفت که ژاپنیها خود را نیرومندتر از آنچه بودند تصور میکردند. این روحیه، ولو نادرست، به آنها قدرت و شهامت داد تا کشوری با قدرت نظامی و اقتصادی آمریکا را مورد حمله قرار دهند. مورگنتا میگوید «به سبب همین امر، یعنی تأثیر روحیه و منش ملی در سیاست کشورهاست، که دول شوروی و آلمان توانستهاند از سیاستهایی پیروی کنند که برای انگلستان و آمریکا مقدور نبوده است.
بنابراین، در موقعیتی که نهضت مشروطیت، با تکیه بر ایدئولوژی و فرهنگ عمومی جامعه و با رهبری علمای دینی، موفق شد ساختار سیاسی را دگرگون کند و زمینه را برای مهار استبداد و مشارکت نخبگان سیاسی در فرایند تصمیمگیری و قانونمند کردن ادارۀ امور فراهم سازد، مهمترین نیاز جامعه برای تداوم نهضت در دورۀ سازندگی، تقویت عناصر معنوی اقتدار به منظور بهرهوری بهینه از موقعیت و منابع و امکانات جامعه بود.
اما در نهضت مشروطیت، عدهای به نام مشروطهخواهی و با این دیدگاه که باید از ناخن پا تا فرق سر فرنگی شویم، در قالب نمایندۀ مجلس و در انجمنها و مطبوعات، به رغم فقدان پایگاه و جایگاه اجتماعی، آن گونه وانمود میکردند که قیم نهضت و مردماند و با یک مطلقانگاری جزماندیشانه، درک خود را تنها نسخۀ نجات ملت قلمداد میکردند. اینان، با درک نادرست از مدرنیسم غرب و سنن ملی، تنها هنرشان نفی همۀ داشتههای خودی بود. در همین راستا به جای تقویت ارکان و عناصر اقتدار ملی، در گفتهها و نوشتههای خود مهمترین عناصر آن یعنی ایدئولوژی و رهبری و روحیۀ ملی را نشانه گرفتند. صفحات روزنامههایی مانند حبلالمتین، صور اسرافیل، مساوات و روحالقدس پر است از این گونه مطالب. تازه اینها موجهترین مطبوعات بودند. روزنامههایی از قبیل حشراتالارض و... که جای خود دارند و در هتاکی و فحاشی و تخریب روحیۀ ملی گوی سبقت را از دیگران میربودند.
همین عملکرد بود که امثال مرحوم شیخ فضلالله نوری را به واکنش واداشت و باعث شد تا بزرگترین شکاف و واگرایی در عرصۀ جامعه و در درون نهضت به وجود آید؛ و همین دیدگاه و عملکرد نیز باعث شد محمدعلی شاه، حتی در چارچوب قانون اساسی هم، به عنوان شاه به رسمیت شناخته نشود و، از آن گذشته، طرح قتل او را نیز بریزند. ایجاد شکاف درون نهضت از یک سو و برخوردی این گونه با محمدعلی شاه از سوی دیگر، آنارشیسمی را در جامعه به وجود آورد که باعث شد زمینۀ انحلال مجلس به دست محمدعلی شاه فراهم گردد، به گونهای که در آن اوضاع و احوال نه تنها بسیاری از مشروطهخواهان تحقق اهداف اصیل مشروطیت را عملی نمیدیدند، بلکه دولت انگلیس هم پذیرفت که آن آنارشیسم مشروطهخواهان سکولار، قابل دفاع نیست و به همین سبب دست محمدعلی شاه را در انحلال مجلس باز گذاشت. بدین ترتیب، پیروان این دیدگاه به جای پرداختن به مسائل اساسی کشور و چارهاندیشی دربارۀ آنها، به طرح مسائل حاشیهای و ایجاد غوغا بر سر آنها پرداخته و از پیگیری مطالبات مهم جامعه بازماندند. آنان نیروی نظامی و دفاعی را چیزی مانند مدارس غیر دولتی میانگاشتند؛ و به جای پرداختن به راهکارهای علمی برای تأسیس نیروی نظامی و انتظامی شایسته، وقتی از قشون ملی سخن میگفتند منظورشان نه نیرویی برای دفاع از استقلال و کیان کشور در برابر بیگانه، بلکه تأسیس میلیشیایی در برابر شاه و تشدید جنگ داخلی بود. مجدالاسلام کرمانی در این باره میگوید:
کلمه گارد ناسیونال یا قشون ملی را هم در کتابها خواندند و خیال کردند مقصود از این کلمه این است که حتماً باید ملت در مقابل دولت دارای قشون و استعداد نظامی باشد تا هر وقت دولت بخواهد بر ملت غلبه کند ملت بیاستعداد نباشد.
این دیدگاه راه به جایی نبرد و تنها توانست با آنارشیسم و هجمه به عناصر اقتدار ملی و تخریب و تشویق روحیۀ عمومی، زمینۀ انحلال مجلس را فراهم سازد.
دورۀ اول مجلس بدین گونه پایان یافت. فترت بین مجلس اول و دوم نیز در کشاکش رویارویی و ستیز مشروطهخواهان و مشروعهخواهان و دربار، یعنی تداوم واگرایی به جای مانده از مجلس اول، و مداخلۀ قدرتهای خارجی گذشت. سرانجام، محمدعلی شاه هم قادر به ساماندهی امور نشد و مشروطهخواهان جدید از رشت و اصفهان با حمایت علمای نجف و بخشی از علمای ایران و مساعدت روس و انگلیس تهران را تصرف کردند. آنان در آغاز دورۀ دوم مشروطه، محمدعلی شاه را برکنار و فرزند خردسالش را جانشین او کردند و مرحوم شیخ فضلالله را هم اعدام کردند. در این برهه، علمای مخالف، اعدام، تبعید یا منزوی شدند و امکان هیچ گونه تحرکی نداشتند. احمدشاه هم، افزون بر اینکه اصولاً روحیۀ خودکامگی پدرش را نداشت و تا پایان عمر بیشتر به عنوان فردی نسبتاً دمکراتیک شناخته شده است، در آن موقعیت سنی و تجربی نیز توان و امکان ایفای نقشی مؤثر برای رهبری کشور و ادارۀ امور را نداشت.
بنابراین، آنان که در دورۀ اول مشروطه چنین وانمود میکردند که شاه و شیخ تنها مانع تحقق مشروطیت و ترقی ملتاند، در این دوره دیگر چنین بهانهای نداشتند. و برای ادارۀ امور کشور از اختیار و اقتدار کافی برخوردار بودند (بجز مداخلۀ خارجی که در همۀ این مقاطع وجود داشت). اما میبینیم که در همین دوره نیز اوقاتی که باید صرف پرداختن به مسائل اساسی میشد، به مسائل صوری و باندبازی و جنگهای حزبی و گروهی اختصاص داده شده و مسائل مهم ساماندهی اقتصادی، اصلاح ساختار اداری و تهیۀ نیروی نظامی مناسب برای دفاع از کیان کشور همچنان بر زمین مانده بود. سیر حوادث نشان داد که در دیدگاهی که بر مبنای نفی خود و استحالۀ در غرب شکل گرفته باشد حتی شخصیتهایی مانند مرحوم آقا سیدعبدالله بهبهانی، از مهمترین رهبران مشروطه و یکی از سیدین سندین، هم جایی ندارد و باید حذف شود. چنین بود که او نیز به دست همین گونه مشروطهخواهان به شهادت رسید. چنین دیدگاه و عملکردی وضع عمومی مملکت و مجلس را به درجهای از انحطاط رساند که در کمتر از یک سال پس از فتح تهران و عمر مجلس دوم، آقایان خراسانی و مازندرانی دو تن از مراجع سهگانۀ نجف (آیتالله میرزاحسین تهرانی چند ماه پیش از نگارش نامهای که اینک به آن اشاره میشود از دنیا رفته بود) که مهمترین پیشتیبانان مشروطه بودند، نامهای به عضدالملک نایبالسلطنه نوشتند که در بخشهایی از آن چنین آمده:
... تمام زحمات و مجاهدات علما و امرا و سرداران عظام ملی و مجاهدین دینپرست وطنخواه و طبقات ملت ایران در استقرار اساس قویم مشروطیت و این همه بذل نفوس و اموال در تحصیل این سرمایۀ سعادت برای حفظ دین و احیای وطن اسلامی و آبادانی مملکت و ترقی ملت و اجرای احکام و قوانین مذهب و سد ابراب حیف و میل در مالیه و صرف آن در قوای نظامیه و سایر مصالح مملکتی و قطع مواد تعدی و تحمیل چند نفر نفسپرست خودخواه خودرأی بود. نه از برای اینکه به جای اشخاص آن ادارۀ استبدادیه... یک ادارۀ استبدادیۀ دیگری از مواد فاسدۀ مملکت به اسم مشروطیت... همدست شوند... و به جای تشکیل قوای حربیۀ نظامی که اهم تکالیف فوریه و مایۀ نجات مملکت از مهالک و قطع تشبثات اجانب است به تکثیر ادارات مضره و توسیع دوایر مفسده و صرف مالیۀ مملکت در این مصارف بپردازد... و در عوض اجرای تمدن اسلامی، که به اتفاق تمام عقلای عالم وسیلۀ منحصرۀ حفظ این مملکت و جامعۀ وحید این ملت است، علناً به ضدیت مذهب و اعدام جامعۀ ملیت همت گماردند.
پر روشن است چنین مجلسی نیز یارای مقاومت در برابر اولتیماتوم روسیه را نداشت و فشار روسیه آن را به تعطیل کشاند. مملکت مورد تجاوز آن دولت قرار گرفت بدون اینکه امکان دفاعی از خود داشته باشد؛ و همین وضع تا آغاز جنگ جهانی اول ادامه داشت.
دورۀ فترت بین مجلس دوم و سوم در موقعیتی آغاز شد که رهبران اصلی نهضت برخی اعدام و ترور و برخی منزوی و برخی هم همانند آخوند خراسانی و مازندرانی به آن نتیجۀ دردناک رسیده بودند.
تقریباً سه سال دوران فترت همراه با بحرانهای گوناگون اجتماعی و سیاسی و اقتصادی سپری شد. مجلس سوم هنگامی کار خود را آغاز کرد که شعلههای جنگ جهانی اول دنیا را دربرگرفته بود و کیان کشور در معرض تهدید قدرتهای درگیر در جنگ بود. در چنین موقعیتی است که اهمیت اقتدار ملی رخ مینماید. اما در آن برهه همۀ عناصر اقتدار ملی در نتیجۀ عملکرد نادرست معدودی مشروطهخواهان سکولار تندرو از یک سو و ضعف مدیریت و بیبرنامگی مشروطهخواهان میانهرو و مداخلۀ بیگانگان و ضعفهای ساختاری از دیگر سو، به شدت متزلزل شده بودند. نبود رهبری سیاسی نیرومند، کنار گذاشتن رهبران معنوی موجه، حملۀ عناصر سکولار به باورهای جامعه، مهمترین عواملی بودند که به تخریب روحیۀ ملی و تشویق اذهان عمومی انجامید و استفاده از امکانات و منابع کشور برای تحقق یافتن توسعه و اقتدار میسر نشد. در نتیجه، در مدت هشت سال (1324 هـ.ق/ 1906)م ـ 1332 هـ.ق/ 1914 م) نهضت مشروطه که به منظور تقویت اقتدار ملی و پایان دادن به کارنامۀ رقتبار استبداد در عرصۀ سیاست داخلی و نیز در عرضۀ رویارویی با استعمار شکل گرفته بود، به این مهم دست نیافت. پر روشن است، هنگامی که یک نظام سیاسی، پشتوانۀ اقتصادی و نظامی لازم را برای رویارویی با بحرانها تدارک ندیده باشد و افزون بر آن پشتوانههای معنوی آن آسیب دیده باشد، امکان و توان مقاومت ملی در برابر هجوم بیگانه را نخواهد داشت. به همین علت هم بجز اینکه شاهد تعطیل مجلس سوم و تشکیل دولت مهاجرت و نقض بیطرفی خود از سوی بیگانگان باشد، از عهدۀ کار دیگری برنمیآمد. در این اوضاع و احوال بود که ایرانیان بسیاری از سراسر کشور به طور فردی یا قبیلهای به دفاع از وطن برخاستند و جان خود را نثار کردند. میرزا کوچکخان، که خود در راه تحقق اهداف مشروطیت و استقلال کشور زحمتها کشیده بود، در آستانۀ جنگ جهانی اول، در حالی که از کجرویها و تندرویهایی که به نابودی اهداف نهضت و اقتدار ملت میانجامید دلخون بود و استقلال کشور را هم در خطر میدید، تنها چاره را در آن دید که به گیلان رفته در حد توان خود زمینۀ دفاع از کیان کشور را فراهم سازد. او در این راه همه توان خود را در طبق اخلاص نهاد، گرفتار مشکلات فراوان و ناجوانمردیهای گوناگون شد و سرانجام جان بر سر پیمان نهاد.