تاریخ انتشار : ۱۳ آبان ۱۳۹۲ - ۰۰:۵۹  ، 
کد خبر : ۲۶۲۱۲۰

نقد دموکراسی غرب (بخش دوم)

کتر امیرحسین فردوس - اشاره: باید اعتراف کنیم که بسیاری از ما، دموکراسی غرب، به ویژه آمریکا را آنگونه می‌شناسیم که دستگاه‌های تبلیغاتی آنها به ما ارائه کرده‌اند کمتر پیش آمده است که اشخاص یا نهادهایی توانسته باشند، تجربه‌ای واقعی و میدانی از ساختار و عملکرد شبکه حکومتی آمریکا کسب کنند و بتوانند آن را آزادانه در معرض قضاوت افکار عمومی قرار دهند. موانعی که دستگاه‌های حاکمیتی و تبلیغاتی آمریکا می‌توانند در مسیر عرضه چنین تجربه‌ای ایجاد کنند، به قدری بزرگ و محکم هستند که اصولاً کسی حاضر به سرمایه‌گذاری به روی آن نیست. اما حتی با مشاهده معدود نقدهایی که ناظری آگاه و با تجربه دست اول از دموکراسی غرب ارائه می‌دهد، می‌توان به برخی حقایق ارزشمند پی برد و مطلب پیش رو می‌تواند یکی از آنها باشد.

در مبارزات انتخاباتی، نامزدهای ریاست جمهوری، به‌جای صحبت درباره اختلاف طبقاتی وحشتناک و دیگر مسائل مهم، از خصوصیات شخصی، اسم و اعتبار فامیل خود صحبت می‌کنند. در نتیجه، مردم تمایل شرکت در انتخابات را ندارند. تعداد رای‌دهندگان در حال تنزل بوده و به کمترین درصد در سال گذشته رسیده است. بیش از 90 میلیون نفر حائز شرایط هستند، اما اصلاً رای نمی‌دهند. پروفسور «‏Francis Peven‏» استاد برجسته دانشگاه نیویورک در مورد اینکه چرا مردم آمریکا در انتخابات شرکت نمی‌کنند، می‌گوید؛ هر دو حزب، سخنگو و حامی ثروتمندان و علاقمند هستند اوضاع را همانطور که هست نگهدارند و تمایل هم به افزایش رای‌دهنده‌ها ندارند.

او می‌گوید: در اروپا احزاب به‌علت افزایش اعتبار و اقتدار نظام و رهبر و پیروی از سیاست‌های شجاعانه بیشتر، دنبال رای بیشتر مردم هستند. این پروفسور اضافه می‌کند که آمریکا، مواضع خیلی زیاد دیگری اتخاذ کرده که مردم را از شرکت در انتخابات مایوس می‌کند. برای مثال، در حالیکه روز رأی‌گیری انتخابات در دنیا در یک روز تعطیل برگزار می‌شود، انتخابات در آمریکا در سه‌شنبه که یک روز کاری است، انجام می‌شود. چرا از این سیستم انتخاباتی خاص و منحصر به آمریکا که نامش «الکترال کالج» می‌باشد و به ‌وسیله بنیانگذاران قانون اساسی، از ترس اکثریت خطرناک طرح شده و تقریباً تا امروز، همانطور مانده است، برای انتخابات ریاست ‌جمهوری از آن استفاده می‌شود؟

براساس این سیستم، رای‌دهندگان به‌خصوصی که تعداد آنها با بالا و پایین رفتن جمعیت هر ایالت تغییر می‌کند، به‌وسیله احزاب در ایالات تعیین می‌شوند (نه به صورت انتخابات) که در مجمع دمکرات‌ها یا جمهوریخواهان به‌طور تلویحی و نه به‌طور قاطعانه در یک وضعی که بیشتر شباهت به‌خرید و فروش اسب است، تصمیم می‌گیرند چند رای به‌نامزد دمکرات و چند رای به‌نامزد جمهوریخواه بدهند. بدین ترتیب، این را که چه کسی باید رئیس‌جمهور شود، ولو اینکه رقیب او بیشتر رای مردم را کسب کرده باشد، تعیین می‌کنند.

این سیستم و نیز متغیربودن ثبت‌نام رای‌دهندگان، باز منحصر به آمریکاست، به این معنی که رای‌دهندگان باید چند ماه ساکن یک ایالت باشند که بتوانند رای دهند. این دو عامل، از شرکت مردم عادی برای رای‌دادن به‌ طور مستقیم در انتخابات ریاست جمهوری جلوگیری و نتیجه انتخابات را به‌ نفع ثروتمندان تمام می‌کند. دنیای غرب انتخاب رئیس‌جمهوری آمریکا را که به این صورت انجام می‌شود با وحشت و نگرانی هر چهار سال نگاه می‌کند. با وحشت، به ‌علت اینکه بدین وسیله، رهبر کشوری که دارای قدرتمندترین ارتش دنیاست، انتخاب می‌شود. همچنین در طول تاریخ آمریکا سعی‌شده تا حد امکان از رای‌دادن سفید‌پوستان فقیر و سیاه‌پوستان جلوگیری شود.

 

بحث‌های فراوان و گسترده در طول پنجاه سال زندگی من در آمریکا در مورد تقلب‌های گوناگون در انتخابات آمریکا، وجود داشت. گفته می‌شود «کندی» در «ایلینویز» و تگزاس، با پرکردن صندوق رای، در انتخابات تقلب کرد و این کار سبب شد نیکسون با عصبانیت شکست را از کندی بپذیرد و آنقدر در غم فرو رفت که بعد از انتخابات، دچار ‌یک پارانویای عمیقی شد. این ممکن است سبب ترفند واترگیت او شده باشد. نیکسون سعی کرد با سرقت اطلاعات از کمیته ملی حزب دمکرات در 1972، از انتخاب مجدد خود مطمئن شود و افشای این ترفند موجب شد او از ریاست جمهوری کناره‌‌گیری کند.

رئیس‌جمهور جانسون هم شهرت به‌تقلب در انتخابات داشت. همچنین است ترفند جرج بوش پسر در فلوریدا در سال 2000 که سبب شد هزاران رای‌دهنده، محروم از رای‌دادن شوند و هزاران نفر دیگر به‌حساب نیایند. مافیا و گنگستر بازی در خون آمریکاست. پرفسور«‏Peven‏» معتقد است که تقلب در انتخابات آمریکا گسترده است.

«الگور» 750 هزار رای از رقیب خود جرج بوش پسر بیشتر داشت و با نداشتن رای کافی الکترال کالج رئیس‌جمهور نشد. بعضی اوقات در موقع انتخابات ریاست جمهوری من دلم می‌خواست جایی داشتم و تا پایان انتخابات در آنجا می‌ماندم که هر روزه از شنیدن دروغ‌های اعصاب خرد‌کن، وارونه ‌نشان ‌دادن مسائل و اختراعات و ابتکارات صنعت روابط عمومی که با دریافت مبلغ هنگفتی (نرخ آنها بر اساس موفقیت‌های گذشته آنها تعیین می‌شود) در اختیار نامزدهای ریاست‌جمهوری گذاشته می‌شود که بدان وسیله بتوانند مردم بی‌اطلاع و نادان را فریب دهند، نجات پیدا کنم.

این موسسه‌های روابط عمومی حتی تعیین می‌کنند که چه لغاتی باید از دهان نامزدها بیرون‌آید و این نشان می‌دهد موضوع مناظره‌ها از پیش تهیه‌شده و پوچ و بی ارزش و تهی از پویایی و نیروی عقلانی بوده و در خاتمه چقدر توهین‌آمیز به‌اصل دمکراسی است. بعضی اوقات بدون توجه به پرسش، نامزدها اغلب مثل روبات آنچه را که حفظ کرده‌اند، تکرار می‌کنند و در پایان مردم آمریکا که از دروغ‌ها و فریب‌ها گیج شده‌اند، می‌روند به‌طرف صندوق‌های رای و رای خود را در آنها می‌اندازند و خدا را شکر می‌کنند که تا چند سال دیگر راحت شده‌اند.

در حالیکه در اروپا انتخابات بین دو یا سه ماه به‌طول می‌انجامد، در آمریکا تقریبا در پایان سال دوم ریاست جمهوری شروع می‌شود. در انتخابات ریاست جمهوری 1992 جرج بوش پدر چیزی گفت که فوق‌العاده تعجب کردم. او گفت آنچه را که لازم است انجام می‌دهم تا در انتخابات چهار ساله دوم موفق شوم و سیاست‌های خود را یک دفعه کاملاً وارونه و دگرگون کرد و دروغ‌های عجیب و غریبی درباره رقیب خود بیل کلینتون ساخت.

با در نظر گرفتن اینکه پست‌ها به‌وسیله افراد ثروتمند در حراجی خریداری یا اجاره می‌شود و بر اساس سنت آمریکایی که افراد ثروتمند، باهوش و حائز شرایط برای رهبری هستند، واقعاً چه نوع افرادی پست‌های مهم سیاسی را اشغال می‌کنند؟ این نظامی است که یک فروشنده خرازی مثل آقای «ترومن»، یک صاحب رستوران نژادپرست که نمی‌خواهد به مشتری‌‌های سیاه پوست سرویس دهد، یک سیاستمدار که در ورودی یک دانشگاه می‌ایستد و نمی‌گذارد یک سیاه‌پوست آمریکایی برای ثبت نام وارد دانشگاه شود، یک هنرپیشه معمولی و نه برجسته مثل «رونالد‌ریگان»، یک کشتی‌گیر قلابی یا نمایشی که خود نشانگر خشونت فرهنگ آمریکاست، فردی که در رشته زیبایی‌اندام کار کرده، یا شخصی که به‌نظر عده زیادی از متخصصان، بی‌کفایت‌ترین و بی‌اطلاع‌ترین فرد در تاریخ ریاست جمهوری آمریکاست مثل جرج بوش پسر، نامزد ریاست جمهوری یا رئیس‌جمهور آمریکا می‌شود.

وقتی‌که موضوع حائز شرایط‌نبودن این افراد را در کلاس‌هایم مطرح می‌کردم، جواب دانشجویان این بود که این رؤسای جمهوری دارای مشاوران و افراد باهوش و بسیار مطلعی هستند که آنها را در اخذ تصمیمات هدایت می‌کنند. اما پرسش من این بود که آیا این نامزدهای ریاست جمهوری، نباید از ‌تاریخ آمریکا تا حدی مطلع باشند و دارای نیروی عقلانی نسبتاً خوبی باشند که بتوانند در بحث‌هایی که منجر به اتخاذ سیاست‌های بسیار مهم، مخصوصاً در سیاست خارجی می‌شود و اغلب بسیار پیچیده است، شرکت‌گیری کنند؟

من در دانشگاه معروف شده بودم که ریگان را دوست ندارم. پس از مدتی که او را مشاهده کردم، به این نتیجه رسیدم که او بسیار نادان است و کوچکترین اطلاعی از سیاست‌های خود ندارد. به ‌نظر من اگر در مورد یک اشکالی 100 متخصص، 100 عقیده کاملاً متفاوت به او می‌دادند، چون او نمی‌فهمید که آنها چه می‌گویند، فکر می‌کرد همه درست می‌گویند، در آن موقع من یک نامه در مورد کیفیت رهبری آمریکا نوشتم و بعد از اینکه روزنامه شهر و حتی روزنامه دانشگاه آن را چاپ نکرد، در «گاردین» انگلیس چاپ شد.

وقتی‌که اولین وزیر دارایی جرج بوش پسر استعفا داد، در کتابی که چاپ کرد، نوشت که جرج بوش نمی‌توانست در بحث‌های کابینه که انجام می‌گرفت، درگیر یا وارد شود. در زمان رئیس‌جمهوری ریگان، از ترس اینکه او چیز مهمی به‌خبرنگاران بگوید، اغلب افرادی اطراف او بودند که به او علامت می‌دادند که چه بگوید و چه نگوید. با وجود این، اغلب با گفتن اینکه او منظورش این بود و نه آن...، گفتة ریگان را بعداً تصحیح می‌کردند. در مورد ریگان، متفکر سیاسی آمریکا، «نوآم چامسکی» می‌گوید: «برای مدت هشت سال، آمریکا بدون رئیس‌جمهور بود و منصفانه نیست ریگان را مسئول سیاست‌هایی که اتخاذ شد، دانست.

او استخدام شده بود که لبخند بزند، از روی متن با صدای دلپسندی بخواند، چند شوخی بگوید و مردم را مشغول نگهدارد. تنها قابلیت و صلاحیت او این بود که می‌توانست مطالبی را که شرکت‌های مشترک‌المنافع که کشور را اداره می‌کنند، برای او می‌نویسند، بخواند.«حتی اگر شخص صلاحیت‌دار و توانایی رئیس‌جمهور آمریکا شود، قادر نخواهد بود سدهای فوق‌العاده محکمی را که به ‌وسیله ثروتمندان و گروه‌های غنی مشترک‌المنافع و شرکت‌های غول‌پیکر سر راه او (برای حفظ منافع خود) قرار داده‌اند، بردارد.

بیل کلینتون باانگیزه، توانا و با دانش بود و حمایت مردم را نیز به همراه داشت. در طول مبارزات انتخاباتی، صحبت از تغییرات اساسی در سیاست خارجی و داخلی می‌کرد. او صحبت از تنزل کیفیت اجتماعی و استاندارد زندگی مردم می‌کرد و از مسائل بنیادی سیاسی سخن می‌گفت. چه اتفاقی افتاد؟! هیچ چیز. وقتی‌که حقیقت وضع آمریکا برایش توضیح داده شد، او تمام گفته‌هایش را فراموش کرد. در هر صورت با در نظر گرفتن اینکه ثروتمند، سیاست داخلی و خارجی را تعیین می‌کند، رهبر آمریکا لازم نیست یک فرد باهوش و صلاحیت‌دار باشد.

امید کمی وجود دارد که این نحوه رهبری و سیستم حکومت ثروتمندان بزودی تغییر یابد، فقط اگر اقتصاد آمریکا به سمت ‌ضعیف‌ترشدن سوق پیدا کند، نیروی مقاومت خارج از آمریکا آنقدر کمرشکن شود که ضربه‌های تهاجم آنها را برای آمریکا خیلی سنگین‌تر کند و تا حدی رسانه در آمریکا آزاد و مستقل شود و آگاهی توده مردم افزایش یابد، آنوقت این تغییرات می‌تواند نهضت 99 درصد در مقابل یک درصد را به‌ طور محکمی زنده کند و تغییراتی در سیاست‌های داخلی و خارجی آمریکا به‌وجود آورد.

ولی ناگفته نماند که فرهنگ ریشه‌دار برتری منافع فردی بر منافع عمومی، تا حد زیادی از اتحاد مردم جلوگیری خواهد کرد و نظام را قادر می‌کند از اصل «تفرقه بینداز و حکومت کن» استفاده کند و مردم را به‌جان یکدیگر بیندازد. در نهایت، تاریخ سرکوب مردم به‌وسیله نظام، نشانگر آنست که این نظام حاضر است میلیون‌ها نفر را به خاک و خون بکشد و نظام فعلی را حفظ کند.

این نظام فرق‌های فاحشی با نظام سیاسی اروپا دارد. به محض اینکه منافع مردم به‌خطر بیفتد، آنهادر فرانسه، ایتالیا، انگلیس و تا حدی در آلمان (همچنین اخیراً در ترکیه) به خیابان‌ها می‌آیند که ممکن است منجر به تغییر دولت شود. این اختلاف، احساس مسئولیت و جوابگویی متقابل بین مردم و دولت در اروپا و فقدان آن در آمریکا را می‌رساند. پرفسور برجسته تاریخ آمریکا«‏Howard zinn‏ »که در دانشگاه بوستون، نطقی درباره سیاست خارجی آمریکا قبل از فوتش ارائه کرد، گفت: «قانون اساسی کنار گذاشته می‌شود، قانون رفتن به‌جنگ کنار گذاشته می‌شود و یک گروه قدرتمند با رئیس‌جمهور تصمیم می‌گیرندجنگ راه بیندازند و کنگره و سنای آمریکا مثل گوسفند با آنها همراهی می‌کنند».          ادامه دارد...

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات