دكتر اسماعيل منصوري لاريجاني
گروه انديشه: نقد و بررسي فرقهها و نحلههايي كه بر پيكره درخت تناور اسلام روييدهاند نه مسئله تازهاي است كه محصول ديروز و امروز باشد و نه رويش و نضج انگلي شبه فلسفهها و شبه عرفانها در دامن دين امري قريبالاتفاق و جديدالظهور است. از آغاز شكلگيري و تثبيت، اسلام همواره با غُلات و افراطيون و تفريطيون دچار اصطكاكات فكري، علمي و حتي در برخي برههها فيزيكي نيز بوده است. از كساني كه در دوران حيات اميرالمؤمنين تا سرحد پرستش او افراط كردند و البته با برخوردهاي تند ايشان مواجه گرديدند تا فرق و نحلي كه در دوران پس از عصمت به عناوين و انحاي گوناگون از مسير مستقيم، منحرف شدند، همه و همه مصاديقي براي نقد و بررسي اين شبه عرفانها و ماكتهاي فلسفه به شمار ميروند.
البته بر محققان و اهل دانش پوشيده نيست كه اين انحرافات تنها مختص به فرق و نحلي كه در دامن اسلام پا گرفتند نيز نميشود بلكه همه اديان و مكاتب الهي به نوعي با اين امر تأملبرانگيز مواجه بودهاند؛ امري كه بيش و پيش از آنكه همت منتقدان و دلسوزان و متدينين را معطوف به رد و انكار و تكفير اينگونه حركات كند، به نظر ميرسد محتاج كالبدشكافي ماهوي و «چرايي» حدوث واقعه باشد؛ همان چيزي كه اين روزها به آن «صورت مسئله» ميگويند و صورت مسئله نياز به حل شدن دارد.
در اين مجال و مقال مختصر نه ياراي بررسي همه جانبه اين آفات و انحرافات كه گفته شد هست و نه قصد ما از تهيه اين اوراق مختصر، پرداختن به چنين امر مهمي است؛ مسئلهاي كه بايد از وجوه گوناگون روانشناسانه، دينپژوهانه، ساختارهاي جامعهشناسانه و نيز زيستبومهاي فرهنگي و مذهبي هر قوم و ملتي مورد بررسي و تدقيق علمي قرار بگيرد.
نگاه ما در اين نوشتار به طور خاص معطوف به جرياني از اين دست نحلهها و شبه عرفانها و فلسفهگونههاست كه عمري كمتر از دو دهه در اين ديار دارد و پايهگذاران و مبدعان و مجريان اين جريان ـ كه اين اصطلاح «جريان» را تسامحاً به كار ميبريم ـ قائل به نوعي از ارتباط كيهاني ميان اجزاي عالم وجودند و بر پايه همين تفسير نيز «حلقه»اي را شكل دادهاند كه از آن به «عرفان كيهاني» تعبير شده است.
گذشته از اينكه مباني عرفانياي كه «حلقه» براساس آن تشكيل شده تا چه حد درست يا نادرست فهميده شده ـ كه در متن پيش رو به آن خواهيم پرداخت ـ دو مسئله اساسي مدنظر نگارنده اين سطور است.
مورد اول: چند سال پس از شروع فعاليت حلقه، به دليل مراجعه متعدد دانشجويان به اينجانب براي ارزيابي تعاليم حلقه، بنده تصميم گرفتم تا با نوشتن پاورقي بر برخي آثار حلقه روشن نمايم كه آنچه حلقه بيان ميكند نه تنها مباحثي نو و بديع نيست بلكه معادلهاي صحيح آن در عرفان و حكمت اسلامي از قوت و ثبات بيشتري نيز برخوردار است و پشتوانه اين ثبات و وزانت نيز ريشه در آيات و روايات اسلامي دارد و در واقع بايد گفت تشابه ميان اصطلاحات حلقه در متن اساسنامه يا متون ديگر با آنچه در پاورقيهاي نوشته شده توسط اينجانب وجود دارد صرفاً اشتراكاتي لفظي است و معالاصف پاورقيهاي اينجانب به آثار حلقه از طرف مدعيان اين جريان به عنوان تأييدي بر نظرات ايشان تلقي شد و با كمال تأسف از جانب دوستان نيز حمل بر توجيه تعاليم حلقه شد.
از آنجا كه حلقه مذكور به خيال آنكه صاحب اين قلم از وجاهت علمي برخوردار است با استفاده از اين عنوان در پي تثبيت جايگاه خود در اين آشفته بازار عرفان و معنويت و يافتن جايگاهي در ذهن مخاطبان خاص و عام خود است، بنده نيز بدون هيچگونه مسامحه و در كمال شجاعت علمي و نيز بر مبناي وظيفه شرعي و ديني خود هرگونه ارتباط سري و علني خود را با اين حلقه رد نموده و اين نقد نيز جهت تنوير افكار عمومي و تصريح در نقد تعاليم و آموزههاي حلقه است و اما دومين مورد از آنچه ذهن نگارنده را به خود معطوف و مشغول نموده است شامل نقد آموزههاي اين حلقه است كه در مباني و مبادي فكري و نظري اين نوع از شبه عرفانها، گپهاي فلسفي و مناطق فراغ زيادي وجود دارد كه بر پايه مغالطات منطقي و خلأهاي فلسفي شكل گرفتهاند و چنانچه با نگاهي سطحي و زودگذر به آنها نظر افكنده شود جذاب، بديع و پر هيجان به نظر ميرسند اما در حقيقت زير اين قشر فريبنده، لايههايي از خردستيزي و اخلاقگريزي وجود دارد.
در ساحت عمل نيز اين نوع از عرفانها دچار همان مشكلي هستند كه در مباني نظري بدان مبتلايند. بدان معنا كه بسياري از اعمال و رفتارهايي كه توسط منتسبان به اين نوع عرفانها بروز مييابد نه تنها با مباني ديني و ايماني عقلي منافات دارد بلكه در راستاي همان مباني نظري كه خود ايشان بدان ميپردازند نيز قرار نميگيرد.
بخش اول نقد تعاليم نظري
حلقه نيز مانند هر نوع مكتب، جريان، ديدگاه يا فلسفه ديگري، براساس يكسري از آموزهها و تعاليم نظري بنيان نهاده شده و مؤسسان و مجريان اين حلقه براساس همين تعاليم و مباني نظري، عملكردهاي خود را سامان ميدهند. البته در اين ساليان به وفور مشاهده شده است كه جرياني، گروهي، فردي يا حزبي با شعارها و مباني نظري ظاهرالصلاح وارد ميدان شدهاند و پس از مدتي، مغايرت گفتار و كردار و نظر و عمل، حقيقت امر را بر مخاطبان روشن كرده است.
اين در مورد فرد يا گروهي مصداق دارد كه با مباني نظري به ظاهر صالح و سالم به ميدان اجتماع ورود مينمايد، اما در اينجا لزوماً چنين نيست و مباني نظري حلقه نيز در بسياري از موارد دچار لغزش، خطا و انحراف از مسير مستقيم شده است.
زيربنا و روبنا
يكي از مواردي كه در اساسنامه حلقه به آن اشاره شده و در فقرات بعدي نيز به نسبت، ردپاي اين ايده قابل پيگيري ميباشد مسئله تفكيكي زيربنا از روبناست. در بخشي از اساسنامه حلقه آمده است:
«در عرفان كيهاني (حلقه)، زيربناي فكري انسان مورد بررسي قرار گرفته، در مورد روبناي فكري اشتراكي، تعاريفي پيشنهاد ميكند و با بخش اختصاصي روبناي فكري انسانها كه شامل اعتقادات و مراسم و مناسك مختلف است برخورد و مداخلهاي ندار.» (عرفان كيهاني، ص 73)
اول آنكه اين تفكيك زيربنا و روبنا طبق كدام ميزان عقلي يا نقلي انجام پذيرفته است؟ و آيا اساساً ممكن است ميان آنچه حلقه، زيربنا و روبنا مينامد تفكيك و انفكاكي قائل شد؟
ساحتهاي وجودي انسان از پنهانترين لايههاي روح و ذهن تا خارجيترين سطوح جسم همگي جزئي از يك واحدند و بر هر صاحب خردي روشن است كه تأثيراتي كه بر هر يك از اين سطوح و ساحات متوجه ميگردد بر ساير لايهها نيز تسري مييابد. بلكه در دين مبين اسلام و به طور كلي اديان الهي (ابراهيمي) اعمال و مناسك ديني، خود ظهور يافته اعتقادات و در برخي موارد اصل اعتقادات محسوب ميشوند تا جايي كه در اسلام نماز به عنوان ستون دين و ديانت مطرح است؛ بني الاسلام علي الخمس: الصوم و الصلوه و...
بنابراين نميتوان ميان آداب و مناسك دين با اعتقادات دروني آن جدايي و انفكاك قائل شد و از همين روست كه عارفان كامل، شريعت را ظهور ولايت ميدانند و به بيان ديگر، وصول به حقيقت جز از طريق شريعت حقه ممكن نبوده و بهتر است گفته شود كه اين معارف جز باطن آن اعمال و تعاليم شرعي نيست و شريعت تشكيلدهنده حقيقت معرفت است و همانگونه كه زير اين بند اساسنامه نيز ذكر نمودهايم شريعت، مستتر در طريقت است و انسان همان حقيقت را به رنگ شريعت ميبيند؛ يعني قالبي بايد باشد تا محتوا بتواند در آن تجلي كند.
دوآليسم توحيدي؟!
يكي ديگر از مباني نظري كه حلقه حول آن شكل گرفته است مجازي دانستن جهان هستي است. حلقه بر آن است كه آنچه از حركت ممكنات ناشي ميشود مجازي است. در بخشي از اساسنامه حلقه آمده است: «جهان هستي از حركت آفريده شده است از اين رو جلوههاي گوناگون آن نيز ناشي از حركت بوده و چون هر جلوهاي كه ناشي از حركت باشد مجازي است در نتيجه، جهان هستي نيز مجازي ميباشد و چون هر حركتي نياز به محرك و عامل جهتدهنده دارد، بنابراين عامل حاكم بر جهان هستي آگاهي يا هوشمندي حاكم بر جهان هستي ميباشد كه آن را شبكه شعور كيهاني ميناميم. بنابراين جهان هستي، وجود خارجي ندارد و تصويري مجازي از حقيقت ديگري بوده و در اصل از آگاهي آفريده شده است.» (عرفان كيهاني، ص 62)
اولين سؤالي كه در مقابل اين سخن به ذهن متبادر ميگردد اين است كه بر چه مبنايي آنچه از حركت آفريده شده است مجازي است؟ و آيا اصل حركت مجازي است؟ كه اين مسئله خود نهايتاً به انكار جهان خارج ميانجامد و البته از آنجا حركت براساس مباني فلسفي، حركتي دروني و به بيان صدرايي حركتي جوهري و انكار اين حركت نهايتاً به انكار جهان باطن نيز منجر خواهد شد. همچنانكه در پاورقي اين بند از اساسنامه نيز ذكر نمودهايم عرفاً محبت را خميرمايه عالم ميدانند و چرخش عالم را بر مدار حب تبيين مينمايند و اين حركت حبي كه از مبدأ قوس نزول شروع ميشود و بعد همه موجودات عالم را با خودش ميبرد و در كشتي وحدت سوار ميكند. در عرفان اين مسير را ولايت مينامند و دايره ولايت آنقدر وسيع است كه مماس بر عالم وحدت است. از سوي ديگر حلقه معتقد است كه «هر حركتي نياز به محرك دارد» و باز معتقد است آنچه ناشي از حركت است (جهان هستي) مجازي است. اين سؤال مطرح ميشود از آنجا كه همواره بايد علت با معلول خود تناسخ داشته باشد و به عبارتي معلول، ظهور و مظهر علت است آيا ميتوان از علت حقيقي، معلولي مجازي صادر شود؟ و آيا اساساً فعل غير حكيمانه (مجازي) از فاعل حكيم عليالاطلاق قابل فرض است؟
اساساً در فرهنگ وحي همه چيز به عنوان آيه و نشانه حق مورد تكريم و احترام و علامتي به سوي حق متعال است. عالم در عرف عرفان بيانگر آيات و بينات الهي است: «و سنريهم اياتنا في الافاق و في انفسهم افلا تبصرون» كه همه اين آيات انسان را به عالم وحدت حق تعالي سوق ميدهد: «و في كل شي له آيه، تدل علي انه واحد» بحث عدم وجود خارجي جهان هستي و غير واقعي بودن آن نيز در طول همان مبناي تفكيك زيربنا و روبنا قرار دارد.
در اينكه در قرآن كريم و كلام معصومين و عرفا و به طور كلي در فرهنگ اسلام به فاني بودن عالم ماده و پايداري عالم معنا و روحانيت اشارات فراواني شده است جاي هيچ شكي نيست، اما آنچه كه غالباً در فلسفههاي هندي با آن مواجهيم و تفسيري كه اين فلسفهها از دنياي ماده ارائه ميدهند عبارت است از عالمي كه در مقابل ساحت معنا قرار گرفته و اساساً به همين جهت فيلسوفي كه چنين ميانديشد لاجرم يا بايد اصالت را به ماده بدهد يا به عالم معنا و بديهي است كه با اين نگرش عالم ماده و جهان آفرينش حقيقتاً و نه مجازاً در اين نگاه، وجود خارجي ندارد و سرابي بيش نيست. اين نگاه دواليستي و ثنويتگرايانه به عالم و انسان، اساساً در همه ابعاد فكري حلقه رسوخ نموده و به رغم ظاهري كه از وحدت دم ميزند نوعي دوگرايي افراطي در همه ساحات فكري حلقه به چشم ميخورد.
تفويض اتصال به شرط...!
مسئله مهم ديگري كه به منزله مبناي تعاليم حلقه مورد توجه است مسئله اتصال با شعور كيهاني و تفويض اين اتصال از جانب مركزيت حلقه است: «براي بهرهبرداري از عرفان عملي عرفان كيهاني (حلقه) نياز به ايجاد اتصال به حلقههاي متعدد شبكه شعور كيهاني ميباشد و اين اتصالات، اصل لاينفك اين شاخه عرفاني است. جهت تحقق بخشيدن به هر مبحث در عرفان عملي، نياز به حلقههاي خاص و حفاظهاي خاص آن حلقه ميباشد. اتصال به دو دسته كاربران و مربيان ارائه ميشود كه تفويضي بوده و در قبال مكتوب نمودن سوگندنامهاي مربوطه، به آنان تفويض ميگردد. تفويضها توسط مركزيت كه كنترل و هدايتكننده جريان عرفان كيهاني (حلقه) ميباشد انجام ميگيرد.» (عرفان كيهاني، ص 82)
اولاً اين صغري و كبري چيدنها و تشكيل حلقات متعدد با كاربريهاي گوناگون با ادعايي كه در اساسنامه حلقه ذكر شده كاملاً مغايرت دارد. در بخشي از اساسنامه حلقه آمده: «نظر به اينكه دنياي عرفان دنياي عشق است پس فاقد هرگونه فن و روش و تكنيك، پند و نصيحت و استدلال، سعي و كوشش و... بوده و دنياي بيابزاري است؛ چه ابزارهاي حقيقي و چه ابزارهاي مجازي.» (انسان از منظري ديگر، ص 78) آيا اينطور تشكيلاتي عمل نمودن و تشكيل سطوح مختلف و نيز استفاده از فنون ذهني و روانشناسانه ـ كه در جاي خود به آن نيز خواهيم پرداخت ـ نوعي استفاده از ابزار و تكنيك به شمار نميرود؟
و ثانياً در سيره كدام معصوم و عارف حقيقياي اين نوع رفتارها و اعترافنامه گرفتنها وجود داشته است؟ ثالثاً تفويض اتصال و نيروي باطني سران حلقه ـ اگر وجود هم ميداشت ـ تنها با سپردن يك سوگندنامه و اخذ قول از كاربران مجاز ميشد؟ در حالي كه در حوزه تعاليم عرفاني انبوهي از آموزههاي سلوكي و طريقتي براي تهذيب و استعداد نفوس جهت آمادگي پذيرش اسرار الهي، وجود دارد كه خود مؤيد آن است كه جز از راه عمل نميتوان به آن اسرار دست يافت؛ ليس للانسان الا ما سعي.
در اهميت اين حقيقت همين بس كه خداوند در نص صريح قرآن كريم در سوره كهف، داستان موسي و خضر را براي تنبه بندگان در اينگونه مسائل ذكر نموده است. آنجا كه حتي يك پيامبر اولوالعزم بايد براي شنيدن و دريافت اسرار الهي مدتها امتحان پس بدهد و براي وصول به علم لدني تحت تربيت سلوكي همچون خضري صبر پيشه نمايد چه جاي اين سوگندنامه گرفتنها و تفويض اتصالات؟!
شاهد باش اما قضاوت نكن!
مسئله مهم ديگر در آموزههاي حلقه، شاهد بودن است.
«تنها شرط حضور در حلقه وحدت، شاهد بودن است. شاهد كسي است كه نظارهگر و تماشاچي باشد و در حين نظاره، هيچگونه قضاوتي نداشته باشد، هرگونه اتفاقي در حلقه مشاهده نمود، زير نظر داشته باشد و در حين مشاهده از تعبير و تفسير جدا باشد» (تعبير و تفسير پس از مشاهده) (عرفان كيهاني، صص 87 ـ 88)
مراد حلقهنشينان از شاهد بودن ـ آنچنان كه تصريح دارند ـ عدم قضاوت در حين نظاره ماوقع در حلقه است. البته هر عقل منصف و هر وجدان بيداري حكم ميكند كه براي كشف حقيقت، انسان بدون پيشداوري و قضاوت به سراغ گزارهها و پديدهها برود و آنها را منصفانه و عادلانه نقد و بررسي نمايد. اما اينكه از كاربر تعهد اخلاقي گرفته شود كه در حين حضور و نظاره هم هيچ قضاوتي نكن از كجا آمده است؟ پس اين همه موازين عقلي و نقلي و شرعي براي سنجش و موازنه و قضاوت براي كِي آمده است؟ براساس آموزههاي ديني و عرفان اصيل اسلامي در طريق سلوك اليالله سالك بايد هر كشفي كه براي او واقع ميشود بر نقل و عقل عرضه كند و در واقع ملاك صحت يا عدم صحت پديدههاي پيش روي سالك مطابقت يا عدم مطابقت با اين موازين الهي است كه مراد از عقل نيز عقلي است كه منبعث از وحي و فرهنگ قرآني باشد.
درخواست از خدا و دريافت از حلقه!
حلقهنشينان، به ساحتهاي ديگري از مسائل نيز وارد شدهاند و نفس واسطه ميان خداوند و بندگان را براي خود قايلند: «هنگامي كه انسان درخواستي داشته باشد مستقيماً از خدا درخواست ميكند (فاستقيموا اليه) ولي جواب درخواست او از طريق شبكه شعور كيهاني (يدالله، روحالقدس، جبرئيل و...) پاسخ داده خواهد شد (عرفان كيهاني، ص 88)
طبق آموزههاي معنوي و عرفاني و ديني اسلام نه آنچنان كه حلقهنشينان ميگويند هميشه و همه كس بايد درخواست خود را مستقيماً از خدا بخواهد و نه همواره پاسخ را از جبرئيل و روحالقدس و... بگيرد. در عالم تجليات هر موجودي واجد جزئي از كمال و جمال الهي و هر مظهري، حامل اسمي از اسماءالله است. تا آنجا كه برخي از عرفاي شامخين و من جمله امام خميني(س)، همه عالم را اسماءالله ميدانند. اگر هر موجودي مظهر اسمي از حق تعالي باشد، لاجرم فعليت آن اسم نيز در وجود او ظهور خواهد نمود. نيازهاي موجودات در عالم تجلي، توسط خود مظاهر اداره ميگردد و اين دست خداوند است كه از آستين تجليات بيرون آمده و نيازهاي خود تجليات را مرتفع ميسازد. پس نه كسي را ياراي آن است كه مستقيماً نيازي به بارگاه خداوندي ببرد؛ چرا كه همه موجودات در حجاب اسمايي به پرستش خداوند مشغولند و خداوند را به نسبت استعداد ذاتي و سعه وجودي خود ميشناسند و ميپرستند، و نه خداوند جواب كسي را احاله به يدالله و روحالقدس مينمايد. چرا كه روحالقدس و جبرئيل در مراتب اعلاي آفرينش قرار دارند و جز دست خاصان و اولياي كملين با ساحت وجودي آنان نميرسد. فهم اين فقره از بحث نيازمند درك مبحث اسماءالله و شناخت سعه وجودي موجودات است.
يا تسليم حلقه باش يا فكري به حال خودت بكن!
تسليم در حلقه، تنها شرط تحقق موضوع حلقه مورد نظر است؛ در غير اين صورت بايد از توانهاي فردي استفاده شود كه آن نيز محدوديت خواهد داشت. (عرفان كيهاني، ص 102)
تسليم چنانچه از معناي كلام برميآيد به معناي سلم و رضايت و صلح است و نيز تسليم عبارت است از انقياد باطني و اعتماد و اعتقاد قلبي در مقابل حق، پس از سلامت نفس از عيوب و خالي بودن آن از صفات خبيثه. و چون قلب سالم باشد پيش حق تسليم شود و طبق آنچه در اين اصل از اصول حلقه بدان اشاره شده است، كاربر، عضو يا هر نام ديگري كه بر افراد در اين تشكيلات اطلاق ميگردد بايد خود را در مقابل آراء، عقايد، اعمال و تلقينات مسترها و مركزيت حلقه وانهد. بديهي است اين وانهادگي و تسليم كه تلويحاً به معناي تعطيل عقلانيت، نقد، سؤال يا حتي كنجكاوي در اعمال و آرا و عقايد حلقهنشينان است نه با خرد سالم و نه عقل بصير و فهيم مناسبتي ندارد.
آنجا كه مؤمنين با اهل عصمت سر و كار دارند چنين ادعايي مطرح نشده است؛ كافي است تا علاقهمندان نهجالبلاغه را تورق نمايند تا ببينند موضع اميرالمؤمنين(ع) در قبال ديگران چگونه بوده و چطور از مردم ميخواهد كه او را نقد و نصيحت نمايند. او انتقاد را يكي از حقوق مردم بر ذمه مسئولان و بزرگان ميداند. بديهي است اين نگاه فقط معطوف به جريانات سياسي اجتماعي نيست و اين فلسفه در تمام سطوحي كه كسي مسئوليت هدايت جمعي را بر عهده دارد صدق ميكند.
اجازهاش قبلاً گرفته شده...
حلقه، عمده تمركز كاري و تبليغات خود را آنگونه كه ادعا مينمايد براساس درمانگري و شفابخشي قرار داده است، اما نكته جالب آنكه در بخشي از اساسنامه، اين كار را از دايره هرگونه نظارت، مؤاخذه و ارزيابي الهي مصون دانسته و مينويسد: «انجام كار درمانگري هيچگونه كارما يا عكسالعمل منفي براي انسان نداشته، براي انجام آن نيازي به كسب اجازه از خداوند نيست، زيرا توسط شعور الهي انجام ميشود نه توسط درمانگر.» (عرفان كيهاني، ص 111)
بديهي است اين نيز يكي ديگر از مواردي است كه حاكي از ضعف فلسفي و خروج مؤسسان حلقه از جاده بصيرت و دانش است. طبق چه سندي درمانگري از حيطه بازخواست الهي يا آنطور كه ايشان تعبير نمودهاند «كارما يا عكسالعمل منفي» مبراست؟ مگر عملي در اين عالم وجود دارد كه مترتب عكسالعمل يا به تعبير ايشان كارما نباشد؟ يا استثنائي در اعمال وجود دارد؟ برترين اعمال كه قره عين رسولالله است ـ نماز ـ مترتب عكسالعمل و بازخورد مثبت يا منفي است، پس چطور ميتوان پذيرفت كه عمل درمانگري مستثنا از قاعده كلي الهي در عالم آفرينش باشد؟ «فمن يعمل مثقال ذره خير يره و من يعمل مثقال ذره شر يره»
عرضه مستقيم لايه محافظ به شرط نوشتن سوگندنامه!
درمانگر با مكتوب نمودن سوگندنامه، مبني بر استفاده مثبت و انساني به فرد تفويض ميشود و با دريافت لايه محافظ كه درمانگر را در مقابل تشعشعات شعور معيوب سلولي و ساير تشعشعات منفي و تداخل موجودات غير ارگانيك محافظت مينمايد آغاز ميگردد. (عرفان كيهاني، ص 111)
اين اصل نيز تالي اصول ديگر اين اساسنامه است كه نوعي دعوي انانيت محض از فقرات آن استشمام ميشود. تأكيد مجدد بر سوگندنامه و اخذ بيعت اخلاقي و رواني از افراد انسان را بياد اخذ ميثاق انبيا و اوليا از پيروان خود مياندازد. آيا به صرف سپردن يك تعهد و سوگندنامه فرد مجاز به در اختيار گرفتن قدرتي ميگردد كه با آن از تواناييهاي خاص و ويژه برخوردار ميشود؟ (با فرض وجود و صحت چنين نيرويي)
ما رايگان شما را درمان ميكنيم...
حلقه با معصوميتي كودكانه و مناعت طبعي عارفانه! همه توجهاتي را كه ممكن است از قبل امر درمانگري متوجه او شود را به شعور كيهاني منتسب نموده و سخاوتمندانه! هيچ چيزي از قبل اين امر را به خود منتسب نميداند: «نظر به اينكه درمان توسط شعور كيهاني انجام ميگيرد بنابراين درمانگر نميتواند از بابت آن چيزي را به خود منتسب نمايد.» (عرفان كيهاني، ص 112) انسان با براهين عقلي درمييابد كه حول و قوهاي جز قدرت خداوند نيست و نيز با براهين منطقي اثبات مينمايد كه «لا مؤثر في الوجود الا الله» اما از آنجا كه اين حقيقت را به قلب نسپرده است نگاهش معطوف به ديگران است. حلقه نيز با نشان دادن اين هدف عالي كه درمانگر در حقيقت جز واسطه نزول فيض نخواهد بود، اما در عمل مسائل شبههبرانگيزي وجود دارند كه با اين داعيه سازگاري ندارد. از جمله اينكه آيا اين انتساب شامل انتسابات مادي هم ميگردد؟ يعني درمانگران حلقه در ازاي انجام عمل درمانگري هيچ وجهي از افراد نميگيرند؟ اگر ميگيرند ـ كه ميگيرند ـ تجارت است و اين تجارت به نام معنويت امري است كه هيچ خرد سليم و وجدان بيداري آن را برنميتابد.
در اينجا اين سؤال كه درونمايه متناقض حلقه را نشان ميدهد مطرح است كه براساس اصول حلقه، «درمانگري با مكتوب نمودن سوگندنامه آغاز ميگردد» و «اختيارات درمانگري با تنظيم و امضاي اين سوگندنامه به درمانگر تفويض ميگردد»، «اين تفويضات براساس ادعاهاي حلقه از طرف مركزيت كه كنترلكننده جريان حلقه ميباشد انجام ميگيرد» حال مسئله اينجاست كه براساس اصول ذكر شده «اين درمانگري توسط شعور كيهاني انجام ميپذيرد و نه توسط درمانگر» بنابراين «درمانگر نميتواند از اين بابت چيزي را به خود منتسب كند» جمع اين دو اصل با يكديگر چگونه انجامپذير است؟ آيا آنچه را كه فرد درباره آن اختياري ندارد و حتي نميتواند چيزي از آن را به خود منتسب نمايد ميتواند آن را تفويض كند؟ در حالي كه براساس براهين عقلي، معطي شي نميتواند فاقد شي باشد. و آيا از چيدن اين صغري و كبري كنار يكديگر، به فرض تفويض اختيارات از طرف مركزيت حلقه به درمانگر، اين نتيجه گرفته نميشود كه مركزيت حلقه با شعور كيهاني مساوقت دارد؟! و حال آنكه اين نتيجه نيز براساس اصول اساسنامه حلقه محكوم به بطلان است؛ چرا كه آنها شعور كيهاني را عنصر حاكم بر هستي ميدانند. تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل.
نتيجه
آنچه گفته شد تنها برخي دلايل خدشهپذير بودن مباني فكري اين «نوع» از عرفانها و انحراف از صراطي است كه انسان را در كمال سلامت و صحت به سرمنزل مقصود ميرساند. تفكيك زيربنا از روبنا، ماده از معنا، عدم توازن ميان خواستهها مادي و معنوي، عدم دخالت و توجه به مسائل اجتماعي يا به قولي روبنايي، خودمحوري لجام گسيخته سران و مؤسسان اين نوع نحلهها و فرقهها و بالاخره اعتماد به نفس كاذب و ايمان خودفريبي كه عمدتاً اين مؤسسان به خود و به آنچه به ديگران ارائه ميدهند دارند از جمله نقاط ضعف و فترت و انحراف اين قبيل از شبه عرفانها و شبه فلسفههاست. البته فلسفه از آنجا كه ابزار عقل و تعقل را در اختيار دارد كمتر دچار چنين انحرافاتي ميتواند باشد، اما عرفان به جهت داشتن ماهيت ذوقي و وجود ديالكتيك معنايي در آموزههاي خود، استعداد بيشتري براي مبتلا شدن به اين آفات را دارد.
البته منكر اين امر نيز نيستيم كه اين نوع شبه عرفانها «شايد» در موطن اصلي و در سرزمين مادري خود به كار بيايند و با خرده فرهنگهاي زادبوم خود تناسب و تطابق داشته باشند، اما بديهي است كه رشد و نمو اين انديشهها در زمين حاصلخيز فرهنگ اسلامي، نتيجهاي جز اتلاف نيروهاي مستعد و جوان كه با جهتدهي مناسب و تربيت اصولي، ميتوانند كارهايي بسيار مؤثرتر از درمانگري، هيپنوتيزم، قدرتنماييهاي دروني و امثال ذلك انجام دهند ندارد.
عدم توجه اين نوع شبه عرفانها به آنچه كه در اينجا مسائل روبنايي ناميده شد ـ كه شامل مسائل شرعي و عرفي و اخلاقي ميشود ـ موجب ميگردد تا پس از مدتي آستانه حساسيت فردي كه در اين حلقات كهكشاني و كيهاني و... وارد ميشود به مسائل اخلاقي و شرعي كاهش يابد و در نهايت امري جز اباحيگري در تحت رداي معنويت و دين باقي نخواهد ماند.
عرفان اصيل اسلامي ـ و نه آنچه به نام عرفان اسلامي در برخي مواضع تبليغ و ارائه ميشود ـ به سبب آميختگي ذاتي و عجين بودن ماهوي با امر اخلاق، «نميتواند» ختم به اباحيگري و عزلتنشيني و بياخلاقي گردد. مهمترين نقطه ضعف اين شبه عرفانها عدم ارائه الگو و اساساً فقدان الگوي و نمونه عيني و فراگير است. جز سران و مؤسسان اين عرفانها كه چند صباحي را به رفع حوائج خود از كيسه خلقالله ميپردازند هيچ الگوي ديگري به كساني كه با هزار اشتياق و اميد و به تمناي درك مواقف كمال انساني به دامان آنها پناهنده ميشوند معرفي نميگردد. اومانيسم لجام گسيختهاي كه ختم به خودمحوري پيروان اين شبه عرفانها ميگردد نه تنها افراد را به سوي سعادت فردي پيش نخواهد برد بلكه با جرأت ميتوان گفت افرادي كه در اين حلقات پرورش مييابند به لحاظ آنكه از ضعف فلسفي عميق و فتور دانش ديني به شدت رنج ميبرند داراي درجات متفاوتي از بحرانهاي روحي و رواني و اعتقادياند كه براي جامعه نيز مخاطرهآميز خواهند بود.
يك انديشه فلسفي يا عرفاني يا سياسي آنگاه ميتواند هماوردي طلب كند كه نمونهاي ملموس، عيني و كامل از خود بروز دهد و در مرحله عمل نيز امتحانات خود را پس داده باشد. مكاتب و شبه مكاتبي كه گاهي از ظهور و ساخت آنها تنها چند دهه ميگذرد كي و كجا امتحانات خود را پس دادهاند و كدام الگوي موفق، حاصل تربيت و پرورش در اين مكاتب است؟ اين مكاتب براي كدام ساحت از ساحتهاي متعدد وجود انسان برنامهاي جامع و روشن دارند؟ و اساساً اگر هم دارند كدامشان حرفي بالاتر و كاملتر از آنچه در اصل آموزههاي ديني و نص قرآن و عرفان اصيل اسلامي آمده ارائه دادهاند؟ كدام مكتب مدعي وحدت وجود سخني بالاتر از «هو الاول و الاخر و الظاهر و الباطن» دارد و كدام مدعي علوم و فنون باطني كلام دقيقتر و شاذتر از بيان حضرت امير دارد كه فرمود: «مع كل شي لا بمقارنه و غير كل شي لا بمزايله». و اگر قرار است همين بيانات محترم و عالي كه ارباب دين و معرفت به رايگان و به بهاي جان عزيز خود در اختيار اين نسل و نسلها پس از خود گذاردهاند را از زبان ديگران بشنويم چرا با عناويني ديگر و چرا با كيسههايي آماده، جهت پر شدن؟!
اخلاق، امر ظريف و مشترك ميان عرفان و فقه است و چنانچه اين مرز ظريف از ميان برداشته شود هيچ امري بر جاي خود نخواهد ماند. موازين اخلاقي بهترين وسيله براي درك و نقد انديشههايي است كه تحت عناوين گوناگون عرفاني، در اين آشفته بازار معنويت به حراج انسانيت ميپردازند. ملاك محقق اهل بصيرت، نه كلام و مكتوبات است و نه جمال و ظاهر مدعيان؛ هر كجاي مباني فكري و مبادي اعتقادي و عملي افراد به اصول اخلاقي برآمده از متن دين همخواني نداشته باشد، به يقين انحرافي آشكارا رخ داده و اين انحراف يقيناً در درازمدت نتايجي مخرب و منفي به بار خواهد آورد. حال پرسش اينجاست كه مباني اخلاقي كجاي آموزههاي اين مكاتب قرار دارد؟ و آيا اساساً آموزههاي اخلاقي قابل انفكاك و تفكيك از مسائل و موازين شرعي هستند يا خير؟ معرفي حضرت امام(س) در تمام آثار صاحب اين قلم به عنوان الگوي انسان كامل مكمل كه هم واجد مراتب كمالات و مقامات عرفاني است و هم داراي دانش ديني و خرد فلسفي و نيز به عنوان نمونه كامل يك انسان اخلاقي، تمام منظور ما را در اين تحقيق و نقد روشن مينمايد.
در پايان سخني چند نيز با اساتيد معظم حوزه و دانشگاه و باريافتگان صديق ملكوت عرفان دارم؛ كساني كه حقاً و صدقاً به درك و كشف عرفان محمدي نايل آمدهاند: عرفان اسلامي به رغم آن كه ظرفيتهاي فراواني از اداره فرد و اجتماع را در خود جمع نموده است، معذلك دوراني بر اين انديشه گذشت كه او را همچون هر انديشه ديگري دچار آفت و گزند نمود.»
«استفاده كردن، به بيراهه كشاندن يا سركوب كردن سه راهي است كه همواره پيش پاي انديشههاي پيشرو در تاريخ بوده و عرفان نيز از اين قاعده مستثنا نبوده است.»
عرفان اجتماعي ـ سياسي عملگراي برونگراي مردمي، همواره در پيش روي دو طيف عمده در طول تاريخ بوده: يكي سلاطين جور و حكام ظلم و ديگر، ارباب تقدسمآبي و متنسكان بيخرد و نيز عارفاننمايان دكاندار و معتزلان كديه پيشه، از همين رو است كه آنانكه خلق را همواره در غفلت و پريشاني ميخواهند، از اين عرفان سياسي واكنشگر بيش از عرفان زهد و رياضت، انزجار دارند و ميترسند. براي نمونه كافي است به كشف المحجوب هجويري يا بستان العارفين يا رساله قشيريه نظري افكنيد تا صحت مطلب روشن شود. در آنجا به انبوهي از نامهاي عارفاني ميرسيد كه نه مكتوبي از ايشان برجاي است و نه در بند سلسلهاي از جمله سلاسلي كه بعدها به وجود آمد، بودهاند و حتي برخي نيز مانند ابراهيم ادهم، شبلي، بشر حافي، فضيل عياض و برخي ديگر از زمره همين حكام و ظلام جور بودهاند كه به سببي، باب توبه و طهارت بر ايشان گشوده شد و به اصل، بازگشتند.
نخستين ضربه بر پيكره عرفاني آن بود كه آن را از متن جامعه و از قلب توده مردم جدا كنند و چه راهي بهتر از آنكه زبان تصوف و عرفان را از زبان مردم كوي و برزن مجزا نمايند. بنابراين تصوف نظرگرايي كه در بند لفاظيها و اصطلاحبافيهاي عارفانه بود را در مقابل عارفان عملگراي مردمي علم نمودند، البته چنانكه ميبينيم با هوشياري همين عارفان عملگرا، عرفان در عصر طلايياش كه با ظهور امثال عطار و مولوي، عرفان به شكوه خود رسيد از همين حربه نيز به سود خود بهره جست، اما اين روند ديري نپاييد و تنها در همان عصر بود كه مردان ميدان بر مركب الفاظ لجام نهادند و فلسفه و كلام و منطق و خلاصه هر آنچه براي مقابله با اينان به ميدان آورده بودند را در خود هضم نمودند.
عرفان نظرگرا كه هدفش خانهنشين كردن عرفان انقلابي و تصوف مردمي بود، با افول آفتاب عرفان در عصر شكوه و عظمت خود، قد علم نمود و مكتب عرفان را آن قدر ملعبه دست لفاظان و عارفنمايان نمود كه اندكي پس از مولوي و ابن عربي و عطار، در زمان حافظ اين لجام گسيختگي، تمام عرفان اسلامي را فلج نموده بود. چنانچه حافظ بزرگ نيز، جا به جا در غزل شيرينش از اين دلق ريايي و خرقه سالوس و امثال آن ياد ميكند و آنچه از ابداع شخصيت رند، در شعر حافظ ميبينيم نيز، بر اثر فقدان عارفان عامل و صوفيان مردمي و عرفاني اجتماعي است. انحصار علم عرفان و احتكار آن توسط برخي از منتسبان به اين طايفه سبب شد تا عرفان كه زماني در جامعه و رگ و پوست و گوشت و خون مردم ادغام شده بود، مبدل به دانشي ويژه خواص گردد كه جز با زبان رمزگونه، كنايي و مبهم قابل ابراز نباشد.
زباني كه نه ريشه در فرهنگ مردم داشت و نه ريشه در دين و مذهب و چنين شد كه عرفان خانقاهي در عصر صفوي عملاً منقرض شد و عرفان به مدارس علميه كوچ نمود و درست از همين جا بود كه پايگاه و جايگاه مردمي عرفان از دست رفت و زاويهها كه خانقاهها و زاويهها كه روزگاري مأمن و ملجأ توده مردم در امر دين و دنيا بود، معابد متروك و مساجد مسكوتي شدند و تصوف كه روزگاري پناهگاه مردم رنج كشيده بود، بدل به نماد ضلالت و گمراهي شد و اطلاق صفت متصوفه پس از عصر صفوي، مترادف با طايفه گمراهان و ضالين شد. چنانچه در اواخر عصر صفوي، فتاواي متعددي مبني بر تكفير و ارتداد و نجاست قائلين به اين طايفه صادر شد كه اين رويه كم و بيش نزد اكثريت فقها تا اواخر عصر قاجار ادامه داشت.
عدم تحرك و پويايي و رشد عرفان بعد از ظهور متفكراني همچون ابن عربي و حركت علمي وي مبتني بر تدوين و جمعآوري آرا و عقايد اهل عرفان و تحولي كه او در عرفان نظري به وجود آورد، تكرار مكررات و حداكثر بسنده كردن به شرح حكمت قديم و عدم پيشرفت تئوريپردازي در علوم انساني ـ به مفهوم خاص آن عرفان و علوم باطني ـ در جهان اسلام و بالأخص در ايران سبب شده تا شرق مسلمان، در حيطه علوم تجربي و فني نيز كه هستند، دچار خللي جدي و عميق گردد، به طوري كه نه به پيوندهاي فكري حكمي و عرفاني سنتي پايبندي مييابند و نه به بلنديهاي علوم و فنون جديد كه زاييده همان تفكرات قديم است دست مييازند.
ناچار جامعهاي شكل ميگيرد كه نه منطبق با ايدهها و افكار سنتي است و نه موازي با علوم و فنون مدرن و اگر علم و فن جديد را به هر دليل منافي شرافت انساني و لگدكوبكننده حقيقت روحاني ميدانيم لااقل در همان مسير تفكر عقلاني و در حيطه علوم انساني گامها را اندكي فراتر از مرزهاي سنتي و بافتهاي قديمي بگذاريم. صرف تكرار «فتوحات» و «فصوص» ابن عربي و «اسفار» ملاصدرا و شروح و حواشي و تعليقات مكرر بر آنها، آن هم درست در جهت همان تفكرات و بلكه با همان زبان و قلم، حتي ـ در برخي موارد ـ نه در ابعاد و عمق خود اين فلسفه عرفاني، همه و همه سبب شده تا ما حداكثر فقط حافظ الفاظ و اصطلاحات فلسفه و عرفان سنتي باشيم و جز بازي با الفاظ و كلمات، ثمرهاي از اين حكمت عميق و عرفان بيانتها نبرده باشيم. بگذريم از اينكه گاهي افرادي نادر يافت شدهاند كه از دريچه اين كلمات و اصطلاحات به آنچه كه بايد رسيدهاند؛ «ثله من الأولين و قليل من الآخرين»
سخن بر سر استعداد و غناي بالقوه انديشه عرفاني و حكمت اسلامي نيست، بلكه سخن بر سر به فعليت رساندن اين قوا و استعداد در ظرف زمان و مكان است. به نظر ميرسد آنچه عرفان را از متن و بطن جامعه مفارقت داد و سبب مهجوري اين دو از يكديگر شد، زبان نامأنوس و بيان مضامين عرفاني با لساني متكلف و استعاري است كه درك و ارتباط عموم جامعه با آن دشوار است و الا چطور زماني كه در همين عصر خودمان، امام(س) در تفسير سوره حمد، بالاترين مضامين عرفاني را كه بنا به فرمايش اساتيد معظم، بايد در پرده محجوبي و مستوري ميماندند، بيان مينمايد، نه فقط مورد استقبال و توجه عموم مخاطبين و توده جامعه قرار ميگيرد، بلكه روح حاكم بر اين الفاظ و معاني منطوي در اين كلمات كه در نهايت سادگي و بيپيرايگي از لسان مبارك امام(س) جاري ميشدند، چنان در پيكره اجتماع تأثير عميق و ژرفي برجاي گذاشته بود كه اثر آن تا سالها در جبههها نمايان بود و اين نبود مگر تأثير همان ناگفتنيهايي كه قرنها در انحصار طايفه خاصي از نخبگان امت اسلامي، سينه به سينه و رمزوار، منتقل ميگرديد و از انديشهرس توده مردم دور نگه داشته شده بود.
در حالي كه به نظر نگارنده همانطور كه گفته شد، اين روش نه تنها كمكي به بقا و حفظ اين ميراث ماندگار تاريخ فكر و انديشه نميكند بلكه بالعكس با كوچ دادن جامعه به سوي سطحينگريهاي روزمره و غفلت و تجاهل جامعه نسبت به مسائل جديتر و عميقتر يا بايد شاهد افول تدريجي اين حقايق و معارف عميق كه در تار و پود جان مردم و روح ديني و ملي ما عجين گشته است باشيم يا دست روي دست بگذاريم و مصرفكننده عرفان وارداتي باشيم. عرفاني كه اگر به گزاف سخن نرانده باشيم وامهاي بسياري از فرهنگ و پيشينه ما ستانده است.
روي سخن ما با آن دسته از بزرگواراني است كه عرفان و معارف ناب اسلام را به ديد يك ميراث فرهنگي و آثار باستاني نگريستهاند و نخواستهاند حتي خشتي از اين ميراث كهن رنگ و بوي تجدد به خود بگيرد. آيا وقت آن نرسيده كه عروس علوم انساني ـ عرفان اسلامي ـ جمال خود را به مشتاقان و دلباختگان بنمايد؟ آيا اين همه سردرگمي جوانان كافي نيست تا اندكي از مرزهاي عرفان سنتي قدم فراتر بگذاريم و عرفان را به زباني روزآمد به جامعه عرضه نماييم؟
عرفان نيز اگرچه علمي كشفي و باطني است، اما همانند هر علم و طريقه و بينش ديگري نيازمند روزآمد شدن، تجديد قوا و پوست انداختن است و بنا بر اعتقاد شخصي، رويكرد جامعه امروزين به عرفان سنتي بزرگترين زنگ خطر هم براي عرفان و هم براي جامعه ميباشد.
باري، آنچه به نظر ميرسد ميتواند ما را و فرهنگ عقلي و معنوي ما را از اين رخوت و خمودگي و سستي بيرون بياورد ـ همچنانكه رهبر حكيم انقلاب براستي و درستي اشاره نمودند ـ يك نهضت عظيم جنبش نرمافزاري در زمينه علوم عقلي و باطني است: «... البته وقتي از علم صحبت ميشود، ممكن است در درجه اول، علوم مربوط به مسائل صنعتي و فني به نظر بيايد... اما من به طور كلي و مطلق اين را عرض ميكنم. علوم انساني، علوم اجتماعي، علوم سياسي، علوم اقتصادي و مسائل گوناگوني كه براي اداره يك جامعه و يك كشور به صورت علمي لازم است، به نوآوري و نوانديشي علمي ـ يعني اجتهاد ـ احتياج دارد... بايد مغزهاي متفكر استاد و دانشجوي ما بسياري از مفاهيم حقوقي، اجتماعي و سياسي را كه شكل و قالب غربي آنها در نظر بعضي مثل وحي مُنزل است و نميشود دربارهاش اندك تشكيكي كرد، در كارگاههاي تحقيقاتي عظيم علوم مختلف حلاجي كنند؛ روي آنها سؤال بگذارند؛ اين جزميتها را بشكنند و راههاي تازهاي بيابند؛ هم خودشان استفاده كنند و هم به بشريت پيشنهاد كنند.»
در خاتمه اين نوشتار، توجه خوانندگان گرامي و خصوصاً اهل فن و نظر را به گوشهاي از بيانات رهبر معظم انقلاب كه در جمع اساتيد و فضلا حوزه علميه ايراد شده است جلب مينمايم:
ـ مسئله تكفير و رمي و اين حرفها را بايستي از حوزه انداخت: «يك نفري نظر فقهي ميدهد، نظر شاذي است. خيلي خب، قبول نداريد، كرسي نظريهپردازي تشكيل بشود و مباحثه بشود؛ پنج نفر، 10 نفر فاضل بيايند اين نظر فقهي را رد كنند با استدلال؛ اشكال ندارد. نظر فلسفياي داده ميشود همينجور، نظر معارفي و كلامياي داده ميشود همينجور. مسئله تكفير و رمي و اين حرفها را بايد از حوزه ورانداخت؛ آن هم در داخل حوزه نسبت به علماي برجسته و بزرگ؛ يك گوشهاي از حرفشان با نظر بنده حقير مخالف است، بنده دهن باز كنم رمي كنم؛ نميشود اينجوري، اين را بايد از خودِ داخل طلبهها شروع كنيد. اين يك چيزي است كه جز از طريق خودِ طلبهها و تشكيل كرسيهاي مباحثه و مناظره و همان نهضت آزاد فكري و آزادانديشي كه عرض كرديم، ممكن نيست. اين را عرف كنيد در حوزه علميه؛ در مجلات، در نوشتهها گفته شود. يك حرف فقهي يك نفر ميزند، يك نفر رسالهاي بنويسد در رد او؛ كسي او را قبول ندارد، رسالهاي در رد او بنويسيد. بنويسند، اشكال ندارد؛ با هم بحث علمي بكنند. بحث علمي به نظر من خوب است.»