نبیالله ابراهیمی
اصطلاح «خاورمیانه» در اصل مفهومی ژئواستراتژیک است که برای اولین بار در مورد منطقهای بین خلیجفارس و پاکستان فعلی به کار رفت. این اصطلاح «خاورمیانه» طی دوران جنگ جهانی دوم منطقه وسیعی از مصر تا ایران و از سوریه و عراق تا سودان را در بر میگرفت که تحت کنترل مرکز تأمین خاورمیانه متعلق به دو کشور آمریکا ـ انگلیس اداره میشد، مقر مرکز تأمین خاورمیانه، قاهره بود. این مرکز زیر نظر اداره کل امور اقتصادی، به تدبیر مشکلات اقتصادی منطقه میپرداخت. طی سالهای پس از جنگ جهانی دوم کاربرد اصطلاح خاورمیانه به واسطه رونق روابط متقابل کشورهای خاورمیانه که به یُمن مشترکات اسلامی ـ عربی فزونی میگرفت رواج چشمگیری یافت، رفتهرفته استفاده از اصطلاح خاورمیانه به کشورهای غیر عربی مانند ایران و رژیم اسرائیل هم گسترش یافت؛ چرا که ایران و سرزمینهای اشغالی بنا به دلایل متعدد جغرافیایی، نظامی و اقتصادی (در خصوص مسائل مربوط به نفت) با مجموعه کشورهای عربی روابط نزدیکی داشتند. دولتهای مغرب (شامل الجزایر، تونس، مراکش و لیبی) ابتدا در محدوده خاورمیانه نبودند و بیرون از مرزهای سیاسی ـ اقتصادی خاورمیانه محسوب میشدند، اما در دهه 1980 میلادی و با ابداع اصطلاح جدید «کشورهای خاورمیانه و شمال آفریقا» (منا) توسط بانک جهانی و صندوق بینالمللی پول شرایط سابق تغییر کرد و خاورمیانه در مورد محدوده وسیعی به کار رفت. متخصصان مسائل خاورمیانه بارها ویژگیهای خاورمیانه را مورد بررسی و مطالعه قرار دادهاند، مفروض همه آنها این بوده که خاورمیانه واحد سیاسی ـ استراتژیک خاص و مجزایی است. اما برخی دیگر از محققان مسائل منطقه معتقدند که طی سالهای اخیر به خصوص بعد از پایان جنگ دوم خلیجفارس، خاورمیانه، از یکپارچگی سابق خارج شده و گرایشهای گریز از مرکز در منطقه سرعت گرفته است. از جمله این گرایشهای گریز از مرکز میتوان به شدت اختلافنظرها و تنوعها در بین اعضای شورای همکاری خلیجفارس و نیز مناقشه کشورهای عربی عضو ائتلاف علیه عراق (مصر و سوریه) با دیگر اعضای شورای همکاری خلیجفارس اشاره کرد. علاوه بر این رابطه کشورهای خلیجفارس از سال 1993 به بعد تا حدودی بهبود یافته است اما تعدادی از کشورهای منطقه همچنان بر قطع روابط با اسرائیل پافشاری میکنند.
همچنین میتوان به تحریمهای آمریکا ـ اروپا علیه برخی کشورها مانند ایران و سودان اشاره کرد که در تشدید واگرایی کشورهای منطقه نقش مؤثری ایفا کرده و بدینترتیب گریز از مرکز را تقویت کرده است. این قبیل گرایشهای جداییطلبانه و گریز از مرکز در شمال آفریقا هم مشهود است. کشورهای شمال آفریقا اقداماتی را هر چند به صورت ابتدایی انجام دادند تا از تجربه اتحاد مغرب عربی به منظور همگرای استفاده کنند اما این تلاشها به واسطه مشکلات سیاسی الجزایر، اختلاف مغرب با الجزایر بر سر «پولیساریو» و نیز کنارهجویی لیبی عقیم ماند. در نتیجه این شرایط دو کشور مغرب و تونس تلاش کردند شرکای خود را بین کشورهای اروپایی انتخاب کنند. چرا که این دو کشور عملاً از سوی سایر کشورهای منطقه رانده شده بودند. این شرایط منطقه خاورمیانه و تمایل کشورهای آن به خارج از منطقه (مرکز گریز) زمینهساز بحثهای مهمی شده است در مورد اینکه واقعاً محدوده خاورمیانه کجاست و چه کشورهایی را میتوان خاورمیانهای نام نهاد؟
برای فهم بهتر و علمیتر بیان داشتن ادبیات مربوط به منطقه بهتر است که منطقه خاورمیانه را با توجه به ادبیات سیستم و زیر سیستم یا فارسیتر آن سامانه یا خردهسامانه به کار ببریم. ادبیات مربوط به سامانههای منطقهای یا خردهسامانه در دهه 1960 میلادی در رشته روابط بینالملل گسترش یافت، اما در دهههای بعد تا فروپاشی شوروی در دهه 1990 میلادی برای مدتی طولانی، کمتوجهی و حتی بیتوجهی به این ادبیات صورت میگرفت. پس از فروپاشی نظام بینالملل دو قطبی بار دیگر توجهی خاص به مبحث سامانههای بینالمللی و منطقهای صورت گرفت همانگونه که باری بوزان از مکتب کپنهاگ بیان داشته، علت کمتوجهی یا بیتوجهی اولیه این بود که جنگ سرد موجب توجه زیاد به سطح نظام جهانی و بیتوجهی به تنوعات سامانههای گوناگون منطقهای شده بود. البته یک دلیل این امر نیز ایهامهایی اساسی در این ادبیات بود. در هر حال با پایان جنگ سرد، اقبال جدیدی نسبت به سامانههای منطقهای صورت گرفت. در مجموع میتوان به دو رویکرد یا نظریه عمده در مورد روابط سامانههای منطقهای اشاره کرد، رویکرد اول با عنوان رویکرد سامانهها یا نظریه سامانههای منطقهای، منطقه را به مثابه الگوهای روابط یا اندرکنشها درون یک عرصه جغرافیایی میداند که میزان خاصی از قاعدهمندی و شدت را به نمایش میگذارد به حدی که دگرگونی در یک نقطه از سامانه بر نقاط دیگر نیز تأثیر میگذارد. بر این اساس سامانههای منطقهای متشکل از دولتهایی هستند درون شبکهای نسبتاً مستقل از اندرکنشهایی که رفتار آنها را هم محدود میکند و هم شکل میسازد. این اندکنشها میتوانند دارای شکلهای مختلف باشند، اما تأثیراتی جدا و مستقل از آنچه دولتها قصد کردهاند، بر جای میگذارند. به عبارت دیگر، محیطی استراتژیک به وجود میآید که در آن دولتها بر رفتار یکدیگر تأثیر میگذارند، هر چند ممکن است دولتها از وابستگی متقابل خود به یکدیگر اطلاع داشته باشند. اما چنین اطلاع و فهمی از وضعیت خود شرط ضروری ایجاد سامانه منطقهای نیست. بدینترتیب همانگونه که در نظریه واقعگرایی ساختاری در مورد ایجاد سیستم موازنه قوا هم آمده، وجود قصد و آگاهی برای ایجاد موازنه قوا یا توزیع برابر قدرت ضرورت ندارد. از این رو مطابق این دیدگاه برای اینکه یک منطقه پدید آید، و اندرکنشهای بازیگران بر رفتار یکدیگر تأثرگذار باشد، ضرورت ندارد که نوعی آگاهی و فهم از منطقه بودن وجود داشته باشد. بر این اساس زمانی یک سامانه منطقهای وجود دارد که نوعی اندرکنش (تعامل) میان دولتها وجود داشته باشد. به عبارت دیگر بدون وجود اندرکنش و مبادلات (سیاسی، اقتصادی و فرهنگی) میان دولتها سامانه منطقهای وجود ندارد. رویکرد دوم به عنوان رویکرد سازهانگاری منطقه را به عنوان یک کیان اجتماعی میداند که به سبب اینکه دولتها خود را به عنوان بازیگرانی که در یک عرصه مشترک با یکدیگر زندگی میکنند و دارای آینده مشترکی هستند، تصور میکنند معنا و اهمیت مییابد. سامانههای منطقهای فهمهایی از خود هستند که به طور دستهجمعی ایجاد شدهاند. بر اساس این رویکرد یک سامانه منطقهای زمانی وجود دارد که دولتهای منطقه و همچنین بازیگران بیرونی بر این باور باشند که این دولتها به وجود آورنده یک منطقه هستند. همانگونه که در تعریف تامپسون از منطقه نیز آمده زمانی که ناظران و بازیگران داخلی و خارجی خردهسامانه را به عنوان عرصهای متمایز یا «تئاتر عملیات» تشخیص دهند، میتوان گفت یک منطقه وجود دارد. همین فهم از خود است که به وجود آورنده رفتارها یا تأثیرگذار بر رفتار آنهاست. بر اساس این دو رویکرد بایستی برای به کار بردن منطقه خاورمیانه و حدود و ثغور آن توجه مبذول و ویژهای به تئوریهای روابط بینالملل داشت و فقط تأکید بر مفهوم ژئوپولتیک نمیتواند محدوده خاورمیانه را به ما بشناساند.
برای بررسی وضعیت کشورهای مختلف در منطقهای که معروف به خاورمیانه است، اصطلاحات مختلفی به کار رفته است. برخی منطقه خاورمیانه را شامل تعدادی خردهسامانه مانند خلیجفارس، شامات و مغرب عربی دانستهاند. برخی دیگر بر این باور بودند که مفاهیمی چون دنیای عرب، دنیای اسلام و دنیای مدیترانه بهتر میتواند توضیح دهنده تحولات منطقه باشد. ولی شاید بهترین اصطلاحی که بتواند تبیینکننده منطقه خاورمیانه باشد این است که این منطقه دارای سه خردهسامانه به نامهای خلیجفارس، مدیترانه شرق (شامات) و مغرب عربی است که کشورهای ایران و عراق و شورای همکاری خلیجفارس با ملاحظه کشور یمن جزء این خردهسامانه خلیجفارس محسوب میشوند. به عبارتی زمانی که میخواهیم در مورد ایران مطلبی بنویسیم بهتر است که ایران را جزء خردهسامانه خلیجفارس و خردهسامانه خلیجفارس را جزء منطقه خاورمیانه قلمداد کنیم. چرا که ویژگیهای تاریخی، هویتی و نوع نظام سیاسی این خردهسامانه تفاوت زیادی با دیگر سامانهها از قبیل مدیترانه شرقی و مغرب عربی دارد. در این زمینه مکتب کپنهاگ و باری بوزان به خوبی توانستهاند این تفاوتها و تشابهات را بیان کنند.
مکتب کپنهاگ به عنوان راه میانهای در مطالعات امنیتی نگاه مبسوطی به منطقه و امنیت منطقهای دارند. مثلاً چهرههایی مانند باری بوزان و الی ویور یا دوویلد با رویکرد سازهانگارانه و رویکرد حداقلی رئالیستی توانستهاند تا حد زیادی منطقه و ویژگیهای آن را توضیح دهند. باری بوزان و ویور معتقدند که در تعریف منطقه بایستی دغدغههای مشترک، تاریخ، جغرافیا، فرهنگ و از همه مهمتر هویت مشترک خاطرات و سرنوشت مردمان آن منطقه را مد نظر داشت. مثلاً دغدغههای مشترک یا هویت مشترک شیعی ایران و عراق خود مبین درک مشترک آنها از امنیت منطقهای خواهد شد. مکتب کپنهاگ که نظریهپردازی در باب امنیت منطقهای را دستمایه مطالعات خود قرار داده بر این نظر است که بررسیهای ملاحظات امنیتی کشورها در چارچوب ملی با سطح جهانیسازی است چرا که از یک سو دولتها در خلأ زندگی نمیکنند و با محیط خود در تعامل هستند و از سوی دیگر این منطقه که امنیت هر یک از دولتها به امنیت همه مربوط میشود و هیچ چیز را نمیتوان بدون درک همه چیز فهمید، نمود پیدا میکند. در این نظریه دولتها مهمترین واحد تحلیل به شمار میآیند که بر بخشهای نظامی ـ سیاسی به مثابه حوزه اصلی روابط امنیتی تأکید میکنند. سامانههای منطقهای و خردهسامانههای آن و چارچوب برخورد آنها با مسائل امنیتی مورد توجه مکتب کپنهاگ قرار میگیرد. باری بوزان امنیت منطقهای را نظام امنیتی میدانند که بر اساس آن واحدهای تشکیل دهنده یک منطقه بر حسب نگرانیها و درک برداشت یکسان از تهدیدات، به منظور ایجاد و حفظ امنیت خود تن به قواعد و سازوکارهای مشخص میدهند. بوزان و ویور این قواعد و سازوکارها را در گرو توجه به فرهنگ، تاریخ و هویت مشترک مردمان آن منطقه میدانند. از دیدگاه باری بوزان به سه دلیل تحلیل امنیت منطقهای در یک محیط امنیتی چند بخشی نیازمند رویکرد چندوجهی خواهد بود. نخست درهم تنیدگی طبیعی بخشهای مختلف و سیاسی، نظامی، زیستمحیطی و اجتماعی و اقتصادی، دوم تمایل سیاستسازان به ارتباط موضوعات مختلف به یکدیگر در یک تصویر و سوم اینکه نهادهای امنیتی در یک منطقه میکوشند موضوعات و مسائل را در چارچوب ژئوپولتیک خود مورد بررسی و ارزیابی قرار دهند. بیومورن در سال 2005 در مقالهای به عنوان الگوهای امنیتی برای مناطق هم سو با نظرات مکتب کپنهاگ معتقد است که برای ایجاد الگوهای امنیتی مختص به دو منطقه بایستی نیازمندی آن منطقه را به نیروی نظامی و سیاست نظامی ـ خارجی به حداقل رساند و به مشروعیت دو طرفه بین مردم، دولتها و توجه به هویتها، تاریخ و فرهنگ و الگوهای حاکم بر مناطق توجه وافری نشان داد. با این مباحث مشخص شد که برای به کار بردن یک اصطلاح مثل خاورمیانه بایستی به ریشههای تاریخی، نقش قدرتهای بزرگ و مباحث تئوریک روابط بینالملل توجه ویژهای کرد. و زمانی که از امنیت منطقه صحبت میکنیم لازم است که بدانیم منطقه چیست، حدود و ثغور آن کجاست و ساختارهای معنایی که از لحاظ هستیشناختی در آن منطقه مثل هویت، تاریخ و فرهنگ وجود و معنا مییابند، کدامند و در آخر امر اینکه برای الگوهای امنیتی منطقه و پیشنهادات همکاری درون منطقهای عدم توجه به این مباحث هستیشناختانه و شناختشناسانه نمیتواند یک راهبرد مشخص را به ما بفهماند.