نگاهی گذرا به وضعیت اقتصادی جهان
در حال حاضر از حدود 200 کشور که در جهان وجود دارند، شاید از مهمترین خصوصیت آنها وجود نابرابری در روابط اقتصادی آنهاست. به عنوان مثال وقتی 80 درصد جریانهای مالی جهان فقط در 20 کشور که آن هم جمعیت آنها تنها 22 درصد از جمعیت جهان را تشکیل میدهد متمرکز است و به عبارت دیگر 90 درصد کشورها و 78 درصد از جمعیت جهان به بخش کوچکی از جریانات مالی جهان دسترسی دارند؛ و یا صندوق بینالمللی پول که نقش اساسی را در تنظیم روابط مالی بین کشورها و حتی در سیاستگذاریهای اقتصادی در داخل کشورهای جهان سوم را دارد، سیاست آن به شکلی تنظیم شده که نابرابری آن کاملاً مشهود است؛ به گونهای که از 183 کشور که عضو این صندوق هستند، حق تصمیمگیری با هیئت مدیرهی 24 نفرهای است که هشت کرسی دائم آن متعلق به کشورهای آمریکا، آلمان، بریتانیا، روسیه، ژاپن، چین، فرانسه و عربستان است و تصمیمات مهم نیز در این صندوق نیاز به اخذ اکثریت آراء را دارد، و تقسیم آراء هم نه براساس اصل هر کشوری یک رأی بلکه براساس سهم هر کشور در سرمایه صندوق صورت میگیرد. (فکوه، 1381، 18)
آمارها حکایت از آن دارند که در حالی که کشورهای صنعتی با جمعیت تقریبی 15 درصد، 80 درصد از درآمد جهان را در سال 1991 به خود اختصاص دادهاند، کشورهای جهان سوم از جمله چین و هند که تقریباً 58 درصد جمعیت جهان را تشکیل میدهند تنها 48 درصد درآمد را توانستهاند جذب کنند. (کیوان، 1376، 74 – 72)
روند رو به افزایش فقر و نابرابری
روند رو به افزایش شرایط نابرابری و فقر اقتصادی بهگونهای است که سهم کشورهای کم درآمد در جمعیت جهانی بیش از 2 درصد در طی دورهی سه سالهی 1988 و 1991 افزایش یافته، اما سهم آنها در درآمد جهانی از 5/4 درصد به 4/9 درصد کاهش یافته است. به همین ترتیب سهم کشورهای جنوب صحرای آفریقا در درآمد جهانی در همین دوره از 0/9 درصد به 0/7 درصد تنزل یافته است. خلاصه این که درآمد سرانه جهان سوم به طور متوسط در مدت 20 سال فقط یک دلار افزایش یافته است، در حالی که این رقم در کشورهای صنعتی، به طور متوسط در همین مدت به 168 دلار بالغ گردیده است. (لیوپچی، 1370، 149)
هزینههای نظامی
گروهی جنگ را در روابط بینالملل یک قاعده پنداشته و صلح را یک استثنا به شمار آوردهاند و گروهی به عکس، چنان که به عنوان مثال میتوان کانت را فیلسوف صلح، و ماکیاول را نظریهپرداز جنگ دانست.
بی تردید در دوران معاصر، جهان در معرض مخربترین جنگها بوده است. به گفتهی الوین تافلر:
عده کمی میدانند که بسته به نحوهی دستهبندی ما، بین 150 تا 160 مورد آتش جنگ و برخورد از زمان صلح در 1945 به بعد در گوشه و کنار جهان زبانه کشیده است و شمار سربازانی که در این جنگها کشته شدهاند 7/200/000 نفر میباشند. این رقم تنها برای کشتههاست نه برای زخمیها، شکنجهشدگان یا معلولان. (تافلر، 1374، 34)
تأثیر نامطلوب بحرانهای نظامی در جنگهای اخیر در عراق، افغانستان، لبنان، یوگسلاوی (سابق) و سرزمینهای اشغالی فلسطین و... بر مناسبات بینالمللی و به تشنج کشیدن جهان پس از پایان جنگ سرد نشان داد که برای هیچ کشوری نمیتوان هیچگونه نقش دومی قائل شد و هر نوع جنگی میتواند خطری بالقوه بزرگ و ویرانکننده برای صلح و ثبات جهانی قلمداد شود.
روند صعودی در افزایش هزینههای نظامی و مقایسه آن با بودجههای تعلیم و تربیت و بهداشت، این واقعیت دردناک را بیان میکند که بشریت راه آسایش و رفاه و امنیت را به دست خود به روی خود میبندد. در سال 1967، گزارش یونسکو در سال 1971 حاکی از آن است که 172/582/000/000 دلار یا 7/2 درصد از تولید ناخالص جهان به این امر اختصاص داده شده است. در حالی که در رابطه با تعلیم و تربیت 119 میلیارد دلار که پنج درصد تولید ناخالص جهان و نیز در رابطه با بهداشت 2/5 درصد از تولید ناخالص جهان به آن اختصاص یافته است. در سال 1970 که به طور نسبی سال صلح بوده است تأسیسات نظامی و دفاعی نزدیک به 16 میلیون نفر را در خدمت خود داشتهاند. (بینا، 1370، 17)
در کشورهای در حال توسعه نیز در فاصلهی سالهای 1960 تا 1988 هزینههای نظامی به دلار ثابت آمریکا 50 برابر شده و دو برابر سریعتر از درآمد سرانه رشد داشته است.
واردات تجهیزات و لوازم نظامی که در سالهای پایان جنگ سرد 7 درصد از کل واردات کشورهای در حال توسعه را تشکیل میداد، با روند رو به افزایشی از 1978 تا 1988 در این کشورها بیش از 3/4 از کل تجارت بینالمللی اسلحه را به خود اختصاص داد، در واقع هزینهی نظامی این کشورها از جمع هزینههای آموزش و پرورش و بهداشت نیز بیشتر شده است. (گریفین، 1377، 114 – 113)
گزارش محققان استرالیایی دربارهی حملهی آمریکا به عراق و هزینههای آن، حکایت از آن دارد که حتی جنگ کوتاهمدت میتواند تا سال 2010، یک تریلیون دلار هزینه داشته باشد و یک درصد از کل بازده اقتصادی جهان را به خود اختصاص دهد.
به نظر همین گروه اگر جنگ طولانی شود هزینههای تخمین زده شده سه برابر خواهد شد، همچنین تأثیر متقابل افزایش قیمتهای نفت، صرف بودجههای اضافی و نیز بیثباتی اقتصادی، عواملی هستند که توانستهاند تنها در سال 2003، 173 میلیارد دلار به اقتصاد جهانی ضرر وارد کنند. (ایران، 1381، 5)
با توجه به آنچه ذکر شد به نظر بعضی از محققان گفتگو در چنین شرایطی بدون توجه به ساختار کنونی اقتصاد و بیتوجه به شکاف فقر و نابرابری و اصلاح و بهبود زیرساختهای مالی بینالمللی، نه تنها زمینهای را برای گفتگو بین تمدنها فراهم نمیکند، بلکه در واقع گفتگوی بین تمدنها میتواند به دلیل افشای نابرابریها و دامن زدن به اختلاف و بیگانگی برخورد بین شمال و جنوب را تشدید کند و یا به ابزاری برای «ثبات آفرینی»، فروکاهد، که به اصطلاح فوکویاما، گفتگو به نوعی به «بحث برای عادی جلوه دادن» تبدیل میشود. (افراسیابی، 1380، 17) در این صورت، «خطاست اگر فرض کنیم مفهوم گفتگو واقعیت قدرت را در مناسبات میان دولتها مردود میشمارد. برعکس، انتقاد اصلی گفتگو بر واقعگرایی این است که عقلانیت خشک و انعطافناپذیر آن جای چندانی برای ارزشها، باورها، برداشتهای فرهنگی و دیگر عوامل غیرمادی باقی نمیگذارد.» (رمضانی، 1380، 16) از این رو به نظر برخی «در زمان حاضر حتی کمترین همرأیی در مورد اولویتها برای گفتگوی راستینی میان تمدنها وجود ندارد. گفتگو برای پربار بودن مبادله به بعضی از زمینههای مشترک آغازین نیاز دارد.» (افراسیابی، 1380، 16)
مبانی لیبرال دموکراسی
اصولاً این که بتوان با مبنای لیبرالیسم راهی برای مساوات و برابری در میدان گفتگو باز کرد و انتظار داشت که قدرت عامل تعیینکننده و نقش اساسی را در سرانجام گفتگو باز نکند با مبانی لیبرالیسم سازگاری ندارد. زیرا «شناسایی همگانی موجود در دموکراسی لیبرال، لزوماً ناقص است؛ چرا که سرمایهداری موجد نابرابری اقتصادی و مستلزم تقسیم کاری است که نفس واقعیت آن حکایت از شناسایی نابرابری دارد.» (فوکویاما، 1372، 382)
بیتردید باید ریشههای شکلگیری و آرایش طبقاتی را در تمدن کنونی غرب در مبانی و ماهیت آن جستجو کرد. نظامهای سرمایهداری به هر شکل و مرتبهای گرفتار فاصله و شکاف طبقاتی هستند، از این رو برخلاف شعارهای برابریطلبانه و عدالتخواهانه انقلاب فرانسه، نشان چندانی از مساوات و برابری میان انسانها در این جوامع وجود ندارد، و روند کلی حرکت و سمت سوی آن نیز به طرف تشدید این نابرابریهاست. و این امر نشأت گرفته از این واقعیت است که عدالت و برابری در تقرب به حق و حقیقت تحقق مییابد.
در حالی که روح نظامهای لیبرال دموکراسی بر اعراض از حقایق روحانی و مدار معنوی حاکم بر هستی شکل گرفته است. در نتیجه روح دادگری و حقیقتجویی در میان این جوامع کاهش یافته، و نتیجه و ثمرهی آن در دگرگونی در وضع و مناسبات میان انسانها جلوهگر گردیده است. به گونهای که زمینههای پیدایی و گسترش احساس فراگیر تنهایی و بیگانگی انسانها را از یکدیگر فراهم نموده است. و در مناسبات اجتماعی ما بین انسانها توزیع نابرابر قدرت، ثروت، منزلت اجتماعی جایگاههای مختلفی را در نظام اجتماعی به وجود آورده است.1
سخنان صریح و بینیاز از هرگونه شرح و تفسیری که از زبان نظریهپردازان لیبرال دموکراسی مانند هانتینگتون، و «فوکویاما» صادر شده است. بیانگر روح و ماهیت لیبرال دموکراسی است لذا به نظر هانتینگتون حس مشارکتجویی و عدالتخواهی و انتقاد از مراکز قدرت و ثروت ماجرای غمانگیزی است که روح دموکراسی لیبرال را آشفته کرده است.
از این رو وی میگوید:
علایق روزافزون اقلیتها و زنان در جهت انتقاد از تمرکز قدرت و ثروت و مشارکتجویی گستردهی آنان برای کنترل نهادهای سیاسی توازن دقیق و مطلوب میان دولت و آزادی، اقتدار و دموکراسی را به گونهای غمانگیز بر هم زده و آونگ را دچار انحراف بسیار زیاد به جانب دموکراسی و آزادی کرده است. (قراگوزلو، 1381، 34)
این نظریهپرداز آمریکایی معتقد است:
عملیات مؤثر یک نظام سیاسی دموکراتیک به طور معمول نیازمند بیطرفی و عدم تعهد انفرادی و گروهی است. در گذشته هر جامعهی دموکراتیک چه کوچک و چه بزرگ دارای یک درصد مشخص از جمعیت بود که بهگونهی فعال در سیاست شرکت نمیکردند. این حد در مورد گروهها به طور ذاتی یک حالت غیردموکراتیک است اما عاملی نیز بود که دموکراسی را قادر به اجرای رسالت خود میکرد. به عبارت سادهتر و اصولیتر، به طور ذاتی این عوامل غیردموکراتیک است که دموکراسی را قادر به اجرای رسالت خود میکند. (قراگوزلو، 1381، 34)
«هنری کیسینجر» از نظریهپردازان و دستاندرکاران سیاست خارجی آمریکا میگوید:
ضروری است که روابط آمریکا با متحدانی که حمایتشان در صورت رویارویی بسیار مهم و اساسی است، تقویت شود، مهمترین آنها ترکیه است که با عراق، ایران و قفقاز ناآرام همسایه است و در هر بحرانی همکاریاش ضرورت دارد. در آمریکا و حتی در اروپا این گرایش وجود دارد که همکاری ترکیه مسلم فرض میشود و به نحوی عمل میکنند که این همکاری را تابع سیاستهای داخلی و بدون هزینهای میدانند، گویی غرور ملی ترکها و مقتضیات خاص آن کشور را میتوان نادیده گرفت. (قراگوزلو، 1381، 39)
حال چگونه فرانسیس فوکویاما میتواند ادعا کند که لیبرال دموکراسی غرب با چنین مبانی و ماهیتی میتواند بهترین الگو برای جهان باشد و دیگران بنابر اعتقاد هانتینگتون اگر نخواهند این الگوی تمدن غرب را بپذیرند باید آمادهی رویارویی و جنگ و نبرد باشند.
فرانسیس فوکویاما در گفتگو با مایکل لرین و بئاترین لاروش، در رابطه با برتری نظام لیبرال دموکراسی و یکه تاز بودن آن میگوید:
در شرایط کنونی، راهکارهای نهادی معتبری که به گونهی بنیادین نامتفاوت از راهکارهای ما باشد و بتواند جامعهای رضایتبخشتر از جامعهی لیبرال دموکراتیک نو بسازد، وجود ندارد. (فوکویاما، 1381، 40)
در حالی که فوکویاما خود اذعان و اعتراف دارد که: «همهی جوامع به حداقلی از انسجام اجتماعی نیاز دارند، حال آن که لیبرال دموکراسی لزوماً فاقد شالودهی اخلاق جمعی برای همهی افراد جامعه است؛ چیزی که به صورت کاهش حس همبستگی و اتحاد نمود پیدا میکند.» (فوکویاما، 1381، 40)2
با توجه به تناقضات درونی و بیرونی نظام لیبرال دموکراسی، میبینیم اقتصاد بازار و دموکراسی در غرب از درون خود به تناقض و بنبست رسیده است و از برون نیز دچار چالش جدی است؛ زیرا تظاهرات خیابانی و حضور ملتها در بیان خواستههای خود و اعتراضاتشان به سازمانهای تحت امر لیبرال دموکراسی غرب مانند صندوق بینالمللی پول، بانک جهانی و... چیزی نیست که بتوان چشم خود را بر روی آن بست و به انکار آن پرداخت.3
نتیجه
از آن چه بیان شد میتوان چنین نتیجه گرفت که به وسیلهی گفتگو با وجود مبانی سرمایهداری و نظام لیبرال دموکراسی نه تنها چهرهی جهان از فقر و نابرابری و افزایش شکاف طبقاتی شستشو نمییابد، و از سلاحهای کشتار جمعی خالی و کاهش هزینههای نظامی را در پی نخواهد داشت، و جهان به سمت تشنجزدایی و صلح و آرامش سوق داده نمیشود، بلکه حتی باید هشدار «هانتینگتون» را جدی گرفت که تعارض و تضاد روز به روز حادثر و خطرناکتر خواهد شد!4
راهبرد اساسی
در پاسخ به این سؤال که: جوامع بشری چگونه میتوانند بستری برای گفتگو فراهم سازند و به آرمان همیشگی بشر جامعهی عمل بپوشانند، و در نتیجه چهرهی کریه و زشت جنگ و نزاع، فقر و ناامنی را از جوامع بشری بزدایند؟ به نظر میآید در گام اول تنها تمدنهای برخاسته از ادیان توحیدی هستند که میتوانند با تکیه بر عدالت چنین رسالت عظیمی را بر دوش گیرند، در میان ادیان توحیدی دین اسلام خود نه تنها پیشگام، بلکه راهبردهای اساسی، را از طریق ایمان و اعتقاد به همهی رسولان الهی آن هم با شوق و رغبت فراهم ساخته است. قرآن کریم با تصریح به این که، امَنَ الرَّسُولُ بِمَا اُنْزِلَ اِلَیْهِ مِنْ رَّبَّهِ وَ الْمؤمِنُونَ کُلُّ امَنَ بِاللهِ وَ مَلائِکَتِهِ وَ کُتُبِهِ وَ رُسُلِهِ لانُفَرَّقُ بَیْنَ اَحَدٍ مِنْ رُسُلِهِ وَ قَالُوا سَمِعْنَا وَ اَطَعْنَا غُفْرانَکَ رَبَّنَا وَ اِلَیْکَ الْمَصیرُ (بقره، 285)
رسول به آنچه خدا بر او نازل کرد ایمان آورد و مؤمنان نیز همه به خدا و فرشتگان خدا و کتب و پیغمبران خدا ایمان آوردند (و گفتند) ما میان هیچیک از پیغمبران خدا فرق نگذاریم و همه اظهار کردند ما فرمان خدا را شنیده و اطاعت کردیم، پروردگارا ما آموزش تو را میخواهیم و میدانیم که بازگشت همه به سوی تو است.
جلوی هرگونه درگیری و نزاع را در میان ادیان نه تنها قرآن با بیان این آیه سد میکند بلکه زمینههای همبستگی و نزدیکی هر چه بیشتر به یکدیگر را در میان آنها فراهم میسازد.
و نیز نسبت به سایر انسانها قرآن کریم با اصل قرار دادن این منطق که اِنَّ اللهَ یَأمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الاِحْسانِ وَ ایتاءَ ذیِ الْقُربی وَ یَنْهی عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْکَرِ وَ الْبَغْیِ یَعِظُکُمْ لَعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ (نحل، 90)
همانا خداوند خلق را به عدل و احسان فرمان میدهد و به بذل و عطا و خویشاوندان امر میکند و از افعال زشت و منکر و ظلم نهی میکند و به شما پند میدهد، باشد که موعظهی خدا را بپذیرید.
در حقیقت این آیه منشور صلح و همبستگی جهانی اسلام است که تمامی جوانب مورد نیاز حیات مادی و معنوی انسان را در نظر گرفته، و اصول و مبانی لایتغیری را که عبارتند از: عدالت، نیکوکاری، بخششهای مالی (حفظ خانواده در سایهی دستگیری و رفع نیاز مالی)، پرهیز از زشتکاری و بدکاری و ظلم و تجاوز به عنوان موعظه و پندی جاودانی را – که هیچگاه بشریت در هیچ زمان و مکانی بینیاز این اصول نیست، - بیان فرموده است.
در حقیقت قرآن با توجه به این اصول و مبانی است که در سورهی مبارکهی ممتحنه مسلمانان را از هر نوع بیمهری و بیتوجهی نسبت به غیرهمکیشان خود بر حذر میدارد و آنها را به دوستی و محبت با کسانی که با آنها سر جنگ و ستیز ندارند، دعوت میکند.
لایَنْهیکُمُ اللهُ عَنِ الَّذینَ لَمْ یُقاتِلُوکُمْ فیِ الدّینِ وَ لَمْ یُخْرِجُوکُمْ مِنْ دِیارِکُمْ اَنْ تَبَرُّوهُمْ وَ تُقْسِطُوا اِلَیْهِمْ اِنَّ اللهَ یُحِبُّ المُقْسِطینَ (ممتحنه، 8)
خداوند شما را از دوستی آنان که با شما در دین قتال نکرده و شما را از دیارتان بیرون ننمودند نهی نمیکند تا بیزاری از آنها جوئید بلکه به آنها به عدالت رفتار کنید که خدا مردم با عدل و داد را بسیار دوست میدارد.
بیتردید میتوان گفت در سایهی عمل به چنین اصول و مبانی است که راه برای گفتگو باز میشود و با پذیرش این اصول زندگی بشر از هر نوع ناامنی، ظلم و تجاوز پاک میگردد.
در نتیجه سرمایههای عظیمی که هر ساله صرف تولید و گسترش سلاحهای نظامی میشود میتواند در مسیر رفاه و آسایش بشر به کار گرفته شود.