تاریخ انتشار : ۲۹ آبان ۱۳۹۲ - ۰۹:۳۹  ، 
کد خبر : ۲۶۲۶۷۰
در گفت‌وگوی تابناک با دکتر پیروز مجتهدزاده مطرح شد

مصدق کودتاچی بود

مهدی خاکی‌فیروز ـ لیلا لطفی ـ اشاره: اجداد او ترکیبی از روحانی و خان بودند. پدربزرگ پدری‌اش محمدتقی مجتهد کلاگر کالجی، فردی روحانی بود که به تدریس علوم دینی متمایل بود و از سیاست گریزان. خودش می‌گوید، جد من یک مجتهد متقی بود که سی سال در نجف تحصیل کرد و تلاشش بر این بود که امور دینی‌اش از سیاست جدا باشد. در بازگشت به ایران، مجتهد در حوزه علمیه خان مروی به تدریس پرداخت اما دو سال بیشتر در آنجا نماند و به مازندران رفت چون باجناقش محمدولی خان تنکابنی نخست‌وزیر ایران بود و محضرش در این حوزه علمیه به سیاست کشیده شد و محمدتقی مجتهد نتوانست اینها را تحمل کند. به همین دلیل زمانی که روحانیون عصر او شهرت زیادی کسب کردند، او گمنام ماند. مجتهدزاده از طرف مادری، خان‌زاده به شمار می‌آید ولی آنها را خان‌های محلی کم‌اهمیتی می‌داند که مهم‌ترین آنها از نظر سیاسی و مشاغل اداری را میرزا اسماعیل خان علا، جد مادری مادرش نام می‌برد که در اواخر قاجار کفیل وزارت خارجه بود. البته خاندان مادری او که نام‌های خانوادگی‌ ملک‌محمدی نوری و علا را دارند، خان‌هایی محلی بودند که پس از اصلاحات ارضی، فقط عنوان تاریخی خان برای آنها باقی ماند. عمده آنها از قرن پیش، در دستگاه سیاست خارجی مشغول کار بودند.

* از دید برخی تحلیل‌گران، مجتهدزاده در تاریخ‌نویسی چهره‌ای جنجالی به شمار می‌آید که روایت‌های مشهور تاریخی را زیر سوال می‌برد تا روایت ویژه خودش را بر کرسی بنشاند. همین مساله باعث شده تا شاهد جدال‌های قلمی و رسانه‌ای او با برخی دیگر از روایتگران تاریخ معاصر ایران باشیم. شما تا چه حد با این روایت موافقید؟

** شما می‌توانید اهانت‌های بالا را منعکس کنید به شرط انعکاس شرافتمندانه انتقادم در زیر بدون کم و کاست. از خواندن این جملاتی که در معرفی بنده به کار گرفته می‌شود کمال تاسف را دارم. من خود بزرگ‌ترین قربانی توطئه جنجال‌آفرینی دو سه سال اخیر هستم و شما مرا یک چهره جنجالی معرفی می‌کنید؟ من تاریخ‌نویس نیستم که در تاریخ‌نویسی چهره‌ای جنجالی باشم. من استاد جغرافیای سیاسی هستم که سال‌های زیادی است که تاریخ شکل‌گیری «کشور state» در ایران را مورد مطالعه دارم. در این برخورد من با افراد کاری ندارم و به بررسی رویدادها می‌پردازم برای شناسایی مفاهیم: براساس اسناد دست اول این تاریخ جغرافیا را پیاده می‌کنم. نزدیک چهل سال است که نتایج این تحقیقات را در مراکز علمی ایران و جهان و به زبان‌های بین‌المللی مطرح کرده و انتشار داده که مورد استقبال محافل بین‌المللی قرار گرفته است و تاکنون جنجالی از قبل آن برنخواسته است.

یکی از آخرین تالیفاتم در این زمینه مربوط می‌شود به بررسی تاریخ پیدایش کشور state در ایران به عنوان نخستین نظام حکومتی در تاریخ بشر که در عین حال فدرالیته بوده و نخستین نظام فدرالی در جهان شمرده می‌شود. این مقاله علمی تاریخی ـ جغرافیایی اخیرا به عنوان فصلی از فصول کتابی منتشر شد که در دانشگاه برن سوئیس تهیه شده و توسط موسسه مطالعاتی آشگیت بریتانیا انتشار یافته است و کسی تاکنون هیچ یک از 35 کتاب دانشگاهی و بیش از یکصد مقاله علمی ـ پژوهشی مجتهدزاده به زبان‌های فارسی و انگلیسی و عربی به عنوان یک کار جنجالی نام نبرده است و من گمان نمی‌کنم صداقت و اخلاق اجازه دهد که یکی دو مورد اخیر از به کار گرفتن شگرد روزنامه‌نگاری در زمینه انتشار غیر مجاز حرف‌های خصوصی مجتهدزاده به قصد جنجال‌آفرینی را دال بر چهره جنجالی دانستن او بدانیم.

* محیط خانوادگی، چقدر در علاقه‌مندی شما به سیاست، تاریخ و دیپلماسی موثر بود؟

** علاقه‌مندی به سیاست تقریبا در همه جوان‌های ایرانی هست؛ چون در جامعه سیاست‌زده زندگی می‌کنند و به خصوص حالا که خیلی جامعه ما خیلی سیاست‌زده‌تر هم شده است. البته موقعی که ما جوان بودیم، جامعه اینقدر سیاست‌زده نبود ولی یادم هست که در سنین جوانی بیشتر به سیاست‌ خارجی فکر می‌کردم و برایم از سیاست داخلی جذاب‌تر بود. چون در آن موقع (پس از رویدادهای سال 1332) بد یا خوب، جامعه به لحاظ سیاسی از دید یک جوان ده تا 20 ساله آرام بود و دچار کشمکشی نبود. بعد از ماجرای مصدق و 28 مرداد، آرامشی برقرار شده بود. اگر آن آرامش هم به حساب زور دیکتاتوری گذاشته شود، برای یک نوجوان که محیط زندگیش‌ اسیر توفان‌های سیاسی نبود، آرامش حس می‌شد. توفان‌هایی که امروزه هم هست و برای شکل‌گیری نسل‌های بعدی بسیار مضر است چون جوانان این نسل دائما در اضطراب و تشویش و کشمکش‌ها هستند. چون سیاست در ایران بیشتر محدود به دو قطب با رنگ‌های غیر واقعی سیاه و سفید ترسیم می‌شود بی‌آنکه رنگ‌ها و جنبه‌های دیگر زندگی آرام در آن نقشی داشته باشند، لاجرم کشمکش بین سیاه و سفید، فکر و زبان مردم را تک‌بعدی می‌کند؛ افراد یا خائن هستند یا خادم و فرشته هستند؛ مثل همین کشمکش‌های سیاسی پس از انتخابات دهمین دوره ریاست جمهوری که از دید هر یک جنگ فرشتگان بود؛ در حالی که هر دو دسته فرشته بودن یکدیگر را هزار بار زیر سوال بردند. یک جامعه چطور می‌تواند به این نتیجه برسد که یک عده از سیاستمداران دیو هستند و عده‌ای دیگر فرشته و این برای آینده خطرناک است. دغدغه فکری من این است که کی و چگونه باید جامعه به طرفی حرکت کند که آحادش به این نتیجه رسند که هیچ کس دیو نیست و هیچ کس فرشته (قهرمان)، بلکه همه کس مقداری فرشته هستند و مقداری دیو و انسان‌ها باید در تلاش باشند تا دیوسیرتی‌ها را کاهش داده و بر انسان بودن‌ها بیافزاید.

* اما برای ادامه تحصیل دانشگاهی، انگلستان را انتخاب کردید. چه چیزی شما را مجذوب این کشور کرد؟

** در دوره لیسانس در ایران شاگرد اول شدم. آن موقع مقرراتی وجود داشت که شاگرد اول‌های بعضی‌ از رشته‌ها را به خارج اعزام می‌کردند تا در رشته‌های مربوطه تخصص پیدا کنند و به کشور خودشان برگردند تا وضع کادر تخصصی دپارتمان‌های مربوط در دانشگاه را تقویت کنند. بعد از انجام خدمت سربازی موفق شدم در سن 27 سالگی به خارج روم. وقتی تحصیلات تخصصی من در خارج تمام شد؛ در ایران انقلاب روی داد و از میان خود انقلابیون این استنباط شایع شد که متعاقب آن انقلاب، انقلاب فرهنگی درگرفت که منجر شد به اینکه هر کسی که علمی داشت و عالم بود مرخص شد و دانشگاه‌ها تعطیل گردید و... در این شرایط کسی انتظار بازگشت مرا نداشت و هیچکس هم از من نپرسید چرا برنمی‌گردم؟ من هم فکر کردم که در آن وضع نمی‌توانم خود را با اوضاع تطبیق دهم، برنگشتم. البته منظور من خود انقلاب نیست، منظورم هیجان افسارگسیخته عده‌ای بود که فکر می‌کردند در گذشته محرومیت کشیده‌اند و اکنون فضای بسیار بازی ایجاد شده و می‌توانند جبران محرومیت‌های سابق را بکنند؛ صرف‌نظر از اینکه آیا استعداد لازم را دارند یا نه؟ منظورم کسانی است که در اوج هیجان‌ها آدم‌ها را آزار دادند و بعد عذرخواهی کردند. البته بی‌تردید هر انقلابی چنین پیامدهایی دارد و برخی از پیاده‌ نظام انقلاب به بزرگ‌ترین طلبکاران جامعه تبدیل می‌شوند تا شاید روزی نوبت آنان رسد. در این فضا دیدم نمی‌توانم به جامعه خود خدمتی بکنم بنابراین تصمیم گرفتم در همان بمانم و کارم را تمام کنم. مقداری به کارهای متفرقه پرداختم تا شرایطی پیش آمد که دوباره به دانشگاه برگشتم.

سال تحصیلی 76-77 طی سفری که به تهران داشتم، دانشکده حقوق دانشگاه تهران از من خواست به عنوان مدعو 2 واحد درس بدهم و پس از آن اگرچه تمام وقت به ایران برنگشتم ولی چند سالی است به صورت پاره‌ وقت یعنی 8 ماه از 12 ماه سال را در ایران مشغول تدریس هستم. در نهایت باید بگویم من نمی‌خواستم مدت طولانی در لندن بمانم، ولی شرایط اجتماعی و سیاسی مرا به چنین تصمیمی وادار کرد و امروز تغییر این تصمیم دیگر برایم خیلی دیر شده است.

* ولی همین که لندن را برای تحصیل انتخاب کردید، نشان می‌دهد که به انگلستان با حسن نظر نگاه می‌کردید. چون دستگاه آموزش عالی ایران که شما را به تحصیل در یک دانشگاه یا کشور مشخص مجبور نمی‌کرد.

** آیا منظور شما این است که انتخاب انگلستان برای ادامه تحصیل برای یک جوان 27 ساله فقط می‌تواند ناشی از ارادت دای جان ناپلئونی او به انگلیس باشد؟ شاید برای شما جالب توجه باشد که در میان دایی جان ناپلئون‌های روزگار ما هستند کسانی که اگر شما از انگلستان به نام رسمیش بریتانیا نام ببرید، قطعا عامل انگیس هستید.

من در آن دوره مثل بقیه همسن و سال‌هایم فکر می‌کردم و مانند بقیه فکر می‌کردم بهترین جای تحصیلات عالیه آمریکاست. امروز خیلی خوشحال هستم که این کار را نکردم. البته از دانشگاه‌های ماساچوست و الینوی پذیرش گرفته بود. ولی رفتم طرف اروپا. این منطق را داشتم که باید زبان انگلیسی را حتما در انگلستان یاد بگیرم نه در استرلیا، هندوستان، آفریقای جنوبی یا حتی آمریکا. همچنان که زبان فارسی اصیل را در فارس (ایران) می‌توان آموخت نه در گویش دری افغانستان یا تاجیکستان.

در لندن توجه من به علوم سیاسی هم جلب شد که البته بهترین کشور برای یادگیری علوم انسانی، انگلستان است. بهترین جا برای علوم انسانی اروپاست. آمریکا جای خوبی است اما برای رشته‌های فنی و تکنولوژی به خصوص تکنولوژی فضای مجازی، فضانوردی و فضاشناسی. اروپا مهد رشته‌هایی مثل تاریخ، جغرافیا، فلسفه و ادبیات است. نمی‌توان ادبیات کهنه یا مدرن فرانسوی را یاد گرفت ولی به جای فرانسه، به آمریکا رفت. پایه و اصل پیشرفته بسیاری از علوم انسانی جدید، در بریتانیا گذاشته شد و در آنجا تدریس می‌شود و فکر نکنید چون یک فرد انگلیسی با تبعه هند یا آفریقای جنوبی، انگلیسی صحبت می‌کنند، هیچ تفاوتی در محاوره آنان وجود ندارد و آنها همه حرف‌های همدیگر را خوب درک می‌کنند؛ اینطور نیست! هر کدام از اینها واژه‌های متفاوت مربوط به خود را توسعه داده و اصطلاحات و مفاهیم خود را دارند. حتی اصطلاحات همدیگر را متوجه نمی‌شوند.

بر این اساس، من که برای ادامه تحصیل در جغرافیای سیاسی به خارج رفته بودم، تصمیم گرفتم آنجا تز دکتریم را درباره نقش ایران در خلیج فارس تهیه کنم و این کار علاوه بر جغرافیای سیاسی مطالعاتم را به علوم سیاسی، روابط بین‌الملل و مجموعه‌ای از این بحث‌ها کشاندم. جای این بحث‌ها در انگلستان هست نه آمریکا. چون انگلستان است که 150 سال در خلیج فارس حکومت استعماری داشت و در هندوستان آن امپراتوری عظیم را برپا کرد. امپراطوری هند بود که بر جهان حکومت می‌کرد نه بریتانیای اروپا. هیچ وقت ملکه انگلیس عنوان امپراتریس را نداشت. وقتی از امپراتوری صحبت می‌شد، ملکه یا امپراتوریس هندوستان بریتانیا منظور بود. طبیعی است که این امپراتوری 150 سال، تمام جهان را در زیر نگین خود داشت و به قول چرچیل، آفتاب هیچ وقت از پرچم آن غروب نمی‌کرد چون سرتاسر کره زمین مستعمره داشتند. آنها هستند که تاریخ استعماری دو قرن اخیر را ساختند. من می‌رفتم آمریکا تا چه چیزی را یاد بگیرم؟ باید به قلب این امپراتوری کهنه و ورشکسته می‌رفتم اسناد اقدامات و سیاست‌های استعماری که در آنجا جمع‌آوری شده است را مطالعه می‌کردم تا دریابم که این استعمار چگونه خود را بر جهان و منطقه ما تحمیل کرد: در دوران آموزش زبان انگلیسی در لندن بود که تصمیم گرفتم، به جای رفتن به آمریکا در همانجا بمانم و همه اسناد مربوطه را مطالعه کنم که به صورتی کاملا منظم و تحسین‌برانگیزی طبقه‌بندی شده است.

البته 2 دلیل دیگر هم بود که لندن را برای ادامه تحصیل انتخاب کردم. یکی مسافت کوتاه‌تر لندن در مقایسه با آمریکا بود چون آن موقع موبایل، تلفن و ایمیل که نبود. یک ماه طول می‌کشید که نامه شما برسد و دوباره یک ماه طول می‌کشید که جواب نامه به دست شما برسد.

مادرم هم از لحاظ سلامتی در وضعیت خیلی بدی بود. نمی‌توانستم به عنوان یک دانشجو از آمریکا برای دیدن مادرم به ایران، به راحتی پرواز کنم. این امکان از لندن خیلی راحت‌تر و ارزان‌تر تمام می‌شد.

* ولی همان موقع بسیاری از ایرانی‌ها، نگاه خوبی به انگلستان نداشتند و آن را دشمن خود و دست پنهان بسیاری از حوادث تاریخی کشورمان می‌دانستند. شما چنین نگاهی نداشتید؟

** شما بین این نگاه بد به انگلستان که همیشه وجود داشته است و ادامه تحصیل در یک کشور دارنده بهترین امکان تحقیق و تحصیل در رشته مربوطه رابطه‌ای غیر عادی می‌بینید؟ از سوی دیگر من به یاد نمی‌آورم که هرگز دچار مالیخولیای دایی جان ناپلئونی شده باشم و حتی تحصیلات عالیه در آن کشور را به حساب گرایش‌های انگلیسی صدها هزار ایرانی بگذارم که بعضا تصمیم گرفتند در همانجا بمانند. من با استعمارگری‌های بریتانیای دوران استعمار در ایران و اطراف ایران از طریق مطالعه آشنا شدم و از طریق مطالعاتم بزرگ‌ترین ضربات علمی لازم به آثار باقی‌مانده از آن استعمار را وارد کردم. آثار باقی مانده از استعمار بریتانیا در رابطه با مالکیت‌های ایران در خلیج فارس و حقانیت حقوقی ایران در دامنه‌های خاوری کشورمان که با استفاده از همان اسناد کشف شده از مراکز اسناد بریتانیا در ده‌ها کتاب و مقاله علمی به زبان‌های بین‌المللی که برملا کرده و حقانیت حقوق حاکمیت ایران در سرزمین‌ها و مرزهای جنوبی و شرقی و غربی کشور ثابت نمودم. اگر به آمریکا می‌رفتم کجا دسترسی به این منابع دست اول می‌داشتم که کشف کرده و به کمک اثبات حقانیت کشورم در صحنه‌های بین‌المللی آورم؟ ابدا! من دست پنهان بریتانیا را دایی جان ناپلئون‌وار تعیین‌کننده سرنوشت خود نمی‌دانستم.

من از یک خانواده نیمه روحانی و نیمه خان منشی هستم. طبیعتا روحانیان هم آدم‌های تحصیل کرده و فهمیده‌ای هستند. به ویژه پدربزرگ من که هرگز وارد سیاست نشد و دیانت و علم را سوای محیط سیاسی دنبال کرد. خان‌ها هم در آن دوران کمبود سواد و دانش، بیشتر باسواد بودند و روزنامه و مجله می‌خواندند و رادیو داشتند. این آدم‌های روحانی و خان‌ها، این درک را داشتند که بسیاری از این افسانه‌های سیاسی که ما را به وانفسا کشانده، وارونه و غلط بوده و به عنوان نمونه آنچه را که که کودتای 28 مرداد قلمداد شده است، باید ضد کودتا دانست که بازیگر اصل آن آمریکایی‌ها بودند. آقای مصدق در تاریخ 25 مرداد به دلیل انحلال مجلس شورای ملی که از نظر دموکراسی انحلال قانون اساسی محسوب شد و کودتایی خزنده بود، از نخست‌وزیر عزل گردید و چون وی علیرغم امضای حکم عزل خود و علیرغم کناره‌گیری اکثریت قاطع هیات دولتش، کنار نمی‌رفت، طی عملیاتی که از سوی سیاستمداران مخالفش با مشارکت و همکاری یک آمریکایی موسوم به کرمیت روزولت تدارک دیده شد و در مقام ضد کودتا، کنار گذاشته شد.

این‌ها خیلی حوصله‌ می‌خواهد که برایتان تشریح کنم. الان سرگرم این مطالعات هستیم و مطالب و مقالاتی منتشر کرده‌ام و دعوت می‌کنم که به مقاله‌های من نگاه کنید که همگی علمی هستند و با بررسی اسناد و مدارک تاریخی نوشته شده‌اند و هیچ ربطی به جنجال‌آفرینی‌های روزنامه‌نگارانه ندارد. متاسفانه سال گذشته مصاحبه‌هایی با من انجام داده‌اند و درد دل کردن‌هایی خصوصی که حاصل صراحت ناشی از صداقت و صمیمیت من است را بدون اجازه و موافقت من منتشر کردند. من به اشخاص احترام می‌گذارم و خیلی زود احساس خودمانی بودن می‌کنم. چون به افراد احترام می‌گذارم به آنها اعتماد می‌کنم و حرف‌های شخصی خودم را مطرح می‌کنم ولی همان موقع گوشزد می‌کنم که اینها را منتشر نکنند، ولی چه می‌شود کرد؟ افرادی پیدا می‌شوند که این توصیه‌ها که جنبه قول و قرار پیدا می‌کند و به نوعی پای تعهد شرافتمندانه را به میان می‌کشاند زیر پا می‌گذارند و فکر می‌کنند که باید بی‌پرده همه چیز را منتشر کنند چون ترجیح می‌دهند حرف‌ها را بدون روتوش مطرح سازند. آقا کدام روتوش؟ شما قول دادید که بودن اطلاع و نظر من حرف‌های خصوصی مرا چاپ و انتشار ندهید. متاسفانه این اتفاق افتاد و عده‌ای هم که هیزم‌بیار آتش معرکه وارونه کردن حوادث 28 مرداد بودند، تحریک شدند و حس کردند که ممکن است انتقاد به بت‌پرستی‌هاشان می‌تواند وسیله‌ای برای ترور شخصیت بت‌شکنان شود. بنابراین شروع کردند به نشر مطالب کذب و فحاشی. فکر می‌کنم اکثر کسانی که در ایران با رسانه‌های عمومی سر و کار دارند، از این وضعیت تاسف‌آمیز برخی از رسانه‌ها باخبرند و ملول.

متاسفانه اسیر یک فرهنگ سیاسی بسیار تاسف‌آور هستیم. در این فضا که 60 سال است به وجود آمده، افراد کمی پیدا می‌شوند که شهامت و دلیری داشته باشند و کیفیت رویدادها را مورد بازنگری قرار داده و نتایج تحقیقاتشان را مستند منتشر کنند. خوشبختانه به دلیل مایه‌های تربیت خانوادگی که از هر 2 زمینه نیمه خان و نیمه روحانی بودنم دارم و به دلیل تحقیقات و مطالعاتی که دارم، بسیار قوی و محکم هستم و این هجمه غیر انسانی، نه تنها به روحیه‌ام لطمه نمی‌زند حتی من را خیلی مصمم‌تر می‌کند که توضیحات لازم را بیشتر ترویج کنم.

من وقتی به لندن رفتم با اینکه هنوز جوان بودم و تحقیقات زیادی نداشتم، درست برعکس چیزهایی که الان رایج است فکر می‌کردم. برای مثال پدرم در مساله مرداد 1332 در منطقه مازندران درگیر بود؛ این نه افسانه گفتن و افسانه شنیدن بود، بلکه شخصا درگیر بود. یادم هست با این که 7 ساله بودم ولی در مکتب پدر آنچه که می‌دیدم و آنچه که بعدها بحث می‌شد، خطر چپ‌های توده‌ای بود. در تهران دعوا بین مصدق از یک سو و دولت جدید، دربار و بخش عظیمی از طبقه سیاسی کشور از سوی دیگر بود. در این دعوا حزب توده نقش نفوذ در دوایر دولتی از جمله ارتش را از طریق نوعی ائتلاف با مصدقی‌ها بر عهده داشت. البته تهمت نمی‌زنم چون سندی در میان نیست که شخص مصدق با آنها ائتلاف کرده باشد، بلکه حزب توده از طریق حسین فاطمی و امثال ایشان در دوایر دولتی و به ویژه در ارتش نفوذ کرده بودند. در استان‌های گیلان و مازندران وضع مانند آذربایجان نبود. این استان‌ها در طول تاریخ اخیر حداقل در 2 نوبت به دست روس‌ها افتاده بود و آنها در آذربایجان جمهوری درست کرده بودند ولی در گیلان و مازندران هم شرایطی که داشتند دست کمی از اشغال رسمی نداشت. حزب توده فعال کامل بود. در مرداد 1332 پدرم وقتی دید که حزب توده همه جا را تسخیر می‌کند از موقعیت محلی خودش استفاده کرد و دیگران هم مثل او در مراکز مهم مازندران یعنی بابل، ساری و آمل اعتراض کردند و حزب توده را سرکوب کردند. من از نظر خاطرات خانوادگی به این صورت با مساله مرداد 32 رابطه مستقیم داشتم و تاثیرات زیادی بر تفکر من داشت. بعد که بزرگ‌تر شدم این مباحث همیشه در خانواده مطرح بود. یکی از برادران من در هجوم توده‌ای‌ها به خانه ما و محاصره کردن آن کشته شد.

وقتی که ما به سن رشد رسیدیم، چون بالاخره وقتی که انسان جوان هست مقداری گرایش‌های چپ هم دارد، از پدرمان سوال می‌کردیم چرا حزب توده را سرکوب کردید؟ او می‌گفت: پسر جان شما صدای پوتین سرباز روسی را پشت در خانه‌ات نشنیده‌ای و در شرایطی قرار نگرفته‌ای که به خاطر ایرانی بودن و مسلمان بودن خودت را مخفی کنی و بیرون نیایی. شما جوان هستید ولی ما اینها را دیده‌ایم به خصوص در اشغال ایران در سال 1320-1941 که کشور را مسخر کردند و رئیس کشور را اخراج کردند. شما اینها را ندیده و نشنیده‌اید تا فکر و احساس ما را درک کنید! ما می‌خواستیم ایرانی و مسلمان باشیم حتی اگر ایرانی و مسلمان بودن از استعمار روس و انگلیس کفر شمرده شود!

وقتی برای ادامه تحصیل به اروپا می‌رفتم اصلا فکر نمی‌کردم مصدق فرشته و قهرمان ملی است؛ سیدضیا گرداننده همه توطئه‌ها و رضاخان هم قلدر و مامور انگلیس و بقیه مزخرفات که گفته شد و هنوز هم داریم می‌شنویم. نه! من مقدار زیادی روشنایی داشتم. کار من هم تحصیل بود و طبیعی است که با این زمینه فکری، نقش ایران در خلیج فارس را مطالعه کنم، می‌بایستی برگردم به این تاریخ‌ها و آنها را به اتکاء اسناد و مدارک خود استعمارگران بررسی و مطالعه کنم، چون انگلستان نقش استعماری بسیار مهمی در شکل‌گیری تاریخ سیاسی ایران داشت، بهترین محل مطالعات اسنادی برای کارم باشد.

رفتم دنبال مطالعه درست و حسابی، نه سرهم‌بندی کردن پایان‌نامه و رساله که متاسفانه در ایران به فرهنگ و هدف اصلی تحصیلات عالیه تبدیل شده است. رفتم دنبال تحصیلات و تحقیقات واقعی و اسنادی پیدا کردم که حقایق را جور دیگری به ما نشان می‌دهد. من این اسناد تازه کشف شده را به تجزیه و تحلیل علمی درآورده و در اختیار نخبگان سیاسی و دانشگاهی جهان گذاشته و توانسته‌ام از حقوق ایران در خلیج فارس و جزایر سه‌گانه و در رابطه با سرزمین‌ها و مرزهای شرق ایران در صحنه‌های دفاع کنم و خطرات وارده در این موارد را رفع کنم و امروز وظیفه علمی خود می‌دانم که این مستندات را در اختیار جوانان و دانشگاهیان جوان ایران بگذارم.

* آیا صدای پوتین فقط از شمال می‌آمد یا از جنوب هم این صداها شنیده می‌شد؟ مگر اشغالگران انگلیسی، پوتین بی‌صدا به پا داشتند؟

** شما چرا سفسطه می‌کنید؟ من از خاطرات و خطرات پدرم می‌گفتم که در شمال (مازندران) زندگی می‌کرد و با صدای پوتین سربازان روسی طرف بود. و البته انگلیسی‌ها هم جنوب را اشغال کردند. انگلیس اگرچه در استعمارگری دست همه استعمارگران تاریخ را از پشت بسته بود، در داخل خود همیشه یک دموکراسی بود. ولی روس‌ها هرگز در داخل دموکراسی نداشتند و حتی امروز هم ادعای دموکراسی آنها بیشتر به شوخی شباهت دارد. بریتانیا در زمان جنگ جهانی دوم، دموکراسی بود و الان هم 300 سال هست که دموکراسی است. البته در روابط خارجی نسبت به سایر دولت‌ها، تابع قانون زور بودند چون اساس سیاست خارجی بر زور است ولی در برخورد با اجتماعات برخی مسائل را رعایت می‌کردند. آنها مثل روس‌ها در مسائل داخلی جوامع زورگویی نمی‌کردند. وقتی که روس‌ها در شمال پوتین بر فرق مردم محل می‌گذاشتند، انگلیس‌ها می‌کوشیدند با پول عشایر جنوب را با خود همراه کنند. در آن تاریخ، روس‌ها به مرد شمشیر و سرباز پوتین‌پوش معروف بودند و انگلیسی‌ها هم با دیپلماسی و با پنبه سر می‌بریدند.

انگلستان جنوب را اشغال کرد ولی مردم اهواز را به صرف اینکه مسلمان هستند تازیانه نمی‌زد. اما روس‌ها چون فرهنگ‌شان فرهنگ سربازی و رژه رفتن و شمشیر حمل کردن است، به خاطر همین به فرهنگ محلی افراد هم زور می‌گفتند. ملل مسلمان آسیای مرکزی و غربی را که به اشغال و اسارت مستعمر خود می‌گرفتند مجبور می‌کردند که دین و زبان خود را ترک کنند و مساجدشان را تعطیل نمایند. جاهایی را که اشغال می‌کردند و سربازانشان رژه می‌رفتند، این حرکات و صدای پوتین‌ها منعکس‌کننده ایده فردستیزی و ستیزه با اعتقادات ملی در کشور اشغال شده بود. پیامی که از پوتین سرباز روسی برای هم‌نسلان پدرم در شمال می‌آمد، با پیام سیاست‌های انگلیسی که برای برخی سران عشایر جنوب می‌آمد خیلی فرق داشت. انگلستان کشورها و دولت‌ها را زیر مهمیز می‌آورد و البته کارهایی هم می‌کردند که عواقب منفی آن به مردم می‌رسید ولی سربازهای روسی مردم عادی را به جرم ایرانی بودن و مسلمان بودن و به جبر تبدیل به اف نشدن به زیر تازیانه می‌گرفتند. پدر من در جنوب زندگی نمی‌کرد که از صدای پوتین سرباز انگلیسی در عذاب شده باشد. او در شمال ایران زندگی می‌کرد و از صدای پوتین ایران‌ستیز و اسلام‌ستیز سرباز بلشویک روسی عذاب می‌کشید و من نمی‌دانم شما در این فرصت به دنبال اثبات چه چیزی هستید!

* یعنی معتقدید انگلیسی‌ها هیچ وقت در مسائل داخلی ایران دخالت نمی‌کردند؟ به هیچ حزب، سیاستمدار و روزنامه‌ای پول و قدرت نمی‌دادند تا حامی منافع آنها باشد؟

** من نمی‌دانم شما چه علاقه خاصی دارید که تهمت‌های مورد نظر شما از زبان خودم جاری شود. من کی و کجا و چگونه چنین اعتقادی را مطرح کردم؟ من در تعجب هستم که شما با این گونه برخورد که جلوی چشم من حرف بر دهانم می‌نهید و با این گونه سفسطه‌های مسخره می‌خواهید ثابت کنید من در دنیای نیم قرن قبل هم طرفدار انگلیس بودم و مخالف روسیه شوروی؟ حقیقتا در طرز تفکر و سوال کردن‌های شما خیلی حرف وجود دارد. براساس تصوراتی که در فرهنگ سیاسی ما موجود است، انگلیسی‌ها برای همیشه و در همه امور ما دخالت داشتند و هنوز هم دخالت دارند. حتی کسانی می‌گویند جمهوری اسلامی را هم انگلیسی‌ها آوردند (خنده بلند). پس از حوادث مرداد 1332 تعلیمات غلطی آغاز شد و وارونه‌نویسی تاریخ معاصر شتاب گرفت. اینها کسانی هستند که اسیر نوعی احساسات ناسیونالیستی به خطا رفته شده‌اند که در حقیقت ناسیونالیسم به شوونیزم گرائیده‌ای بیش نیست. طرز تفکر و دید این طبقه، در سناریوی بسیار هنرمندانه دایی جان ناپلئون تصویر شده است. در جامعه ما دایی جان ناپلئون همچنان در توهم است و می‌کوشد خودش را پنهان کند چون انگلیسی‌ها هر لحظه ممکن است او را بگیرند.

بخشی از این خاطره تاریخی تلخی که برای ما درست شده، تابع همین وضعیت است نه نفوذ انگلیس در دولت‌های ایران. پس از لغو کاپیتولاسیون به دست رضا شاه، مداخله انگلیس در مسائل داخلی ایران متوقف شد. آمریکا هم در ایران نفوذهایی داشت البته نه به صورت دایی جان ناپلئونی! همچنان که ایران در آمریکا نفوذ داشت. علت این بود که در دوران جنگ سرد و ژئوپولیتیک نظام دوقطبی ایران در همسایگی یک ابرقدرت برای ابرقدرت مقابل حساسیت فراوانی پیدا کرد و نظام حکومتی وقت ایران هم صحیح یا غلط کمونیزم شوروی را خطری جدی برای موجودیت خود و ایران غیر کمونیستی تشخیص داد. این تشخیص ایران و آمریکا را به اتحادی نانوشته (یا نوشته در پیمان‌های سعدآباد یا سنتو) کشاند. این همکاری، مقداری نفوذ متقابل ایجاد کرد و چون آمریکا قدرت بزرگ‌تری بود، نفوذ بیشتری داشت؛ اما نفوذ آمریکا در ایران نیز با انقلاب اسلامی تمام شد. اگر کسی هست که فکر می‌کند بعد از انقلاب، آمریکا هنوز نفوذی در اینجا دارد و از این نفوذ استفاده می‌کند و می‌تواند تاثیر بگذارد، آن شخص را باید به دارالمجانین دایی جان ناپلئون فرستاد.

اما نفوذ انگلستان در ایران... اولا اگر قرار باشد دنبال مقصر بگردیم مقصر انگلیس نیست؛ مقصر اصلی ما ایرانی‌ها هستیم و عباس میرزای قاجار که به نمایندگی از مردم ایران، در قرارداد ترکمنچای، ماده 7 را به روس‌ها تحمیل کرد. مطابق آن ماده، رو‌س‌ها ولیعهدی عباس میرزای قاجار را در ایران تضمین می‌کنند؛ یعنی سندی صادر شد برای دخالت روس‌ها در امور داخلی ایران که این مقدمه کاپیتولاسیون است. حتی روس‌ها ابا داشتند؛ ژنرال پاسکوئچ می‌گفت به من چه ربطی دارد که بین شماها در تهران چه اتفاقی می‌افتد؟! عباس میرزا گفت باید قبول کنید وگرنه من هم این قرارداد را امضا نمی‌کنم. ترکمنچای نه تنها یک سند فوق‌العاده ننگین در از دست رفتن بخشی‌های مهمی از خاک ایران است، بلکه مقدمه کاپیتولاسیون نیز هست که به معنی حق قضاوت کنسولی در حقیقت روسیه را شریک حاکمیت ملی خود کردیم و چون انگلیسی‌ها و دیگران هم این حق را خواستند، با کمال میل در اختیار آنها نیز گذاردیم. خود ما به دست عباس میرزای قاجار این بدبختی را بر خودمان وارد کردیم. کاپیتولاسیون اندکی بعد از ترکمنچای رسمیت پیدا می‌کند و به عنوان یک حق به روس داده می‌شود؛ بلافاصله به بریتانیا و دیگران نیز داده شد. این مفاهیم علمی در ایران تشریح نمی‌شود.

یک اتفاقاتی زمان محمدرضا شاه افتاد و بعد از ترور یکی دو ژنرال و افسران آمریکایی، امتیازاتی در زمینه مصونیت و امنیت مستشاران نظامی آمریکایی با آنها داده شد که صد البته نادرست بود، ولی حضرات اسمش را گذاشتند کاپیتولاسیون که درست نیست. کاپیتولاسیون عبارت است از حق قضاوت کنسولی؛ یعنی اگر اتباع کشور بیگانه در ایران خطایی مرتکب شدند، قانون و حقوق حاکمیت ایران در مورد او عمل نمی‌کند و باید به کنسولگری تحویل داده شود تا آنها محاکمه‌اش کنند یا به کشور خودش بفرستند. به عبارت دیگر کاپیتولاسیون حقی است که به دولت یا کشور بیگانه داده می‌شود، در حالی که در مصونیت مورد بحث امتیازی بود که به افرادی از کشور دیگر داده شد. این کار غلط و محکوم است ولی کاپیتولاسیون نیست. کاپیتولاسیون یعنی واژگون شدن حق حاکمیت یک ملت. در این وضعیت که درباره دربار ناصرالدین شاه مورد بحث ما است، حق حاکمیت ملی ایران واژگون شد و روس و انگلیس هر کاری دلشان خواست، کردند. از بخت بد ما، این دو با هم در رقابت ژئوپلیتیک وحشتناکی برای تسخیر جهان بودند. نمی‌شد از روس و انگلیس توقع داشت که امکانات و اختیاراتی را که خود ما ایرانی‌ها برایشان در طبق اخلاص گذاشتیم، استفاده نکنند و برای ملاحظه ما، امیال و برنامه‌های امپریالیستی خود را ادامه ندهند. اما برخی از به اصطلاح تاریخ‌نویسان، شاید به خواست شاهان قاجاری، فقط همین را یاد گرفته‌اند که گناه همه نادانی‌ها و خطاکاری‌ها را به گردن خارجی اندازند تا مسئولان داخلی از مکافات عمل غافل بمانند. آنها بودند که دست انگلیس را در همهع جزئیات امور یافتند و به ایرانی القاء کردند که کار کار انگلیس است و ما در امور مملکت خود هیچ کاره هستیم و لاجرم مسئولیت‌پذیری نداریم.

تمام بدبختی‌ها از طرف رهبران بی‌لیاقت ایران بر این ملت سرازیر شد ولی همه را به گردن خارجی‌ها انداختند ولی به انگلیس دشنام دادند نه به روسیه. اگر ایرانی خودش می‌خواهد که بدبخت شود و کلنگ بردارد و خانه خود را خراب کند چرا باید روس و انگلیس یا آمریکا را مقصر کار خود کرده قلمداد کند. با این روحیه آیا فرزندان این کشور سرانجام خواهند توانست ریشه‌های مشکلات جامعه را شناخته و براساس شناخت علت‌ها به علاج واقعی روی آورد؟ کسی در این مملکت تشریح نکرد که ژئوپلیتیک با سیاست داخلی فرق می‌کند. در سیاست دنبال مسائل قانونی، حقوقی و ایجاد عدالت در جامعه حرکت می‌کنیم اما ژئوپلیتیک با این حرف‌ها کاری ندارد، بلکه دنبال توسعه قدرت و رقابت برای مسلط شدن بر مناطق جهان است. انگلیس و روس در فضای ژئوپلیتیک استعماری، با هم رقابت داشتند نه با ما. ایران سرزمین مورد رقابت آنها بود و جایی که اسب‌های مسابقه در آن تخت و تاز می‌کردند. ما که اجازه داده بودیم این بلا بر سرمان بیاید، چطور می‌توانیم مسئولیت‌های مربوط به اصلاح امور را متوجه خارجی‌ها بکنیم و افراد داخلی را از تمام مسئولیت‌ها مبرا کنیم؟ بلکه آنها را در مقام یک قهرمانان فرشته مانند در ورای انتقاد بنشانیم که خود به خود منجر به قرار گرفتن فرد در بالای قانون می‌شود و سرنوشت نسل‌های بعدی را نیز در دنیای دایی جان ناپلئون رقم خواهد زد.

* معتقدید در تاریخ سیاسی معاصر ایران، هیچ سیاستمداری نبود که به استقلال کشور اهمیت دهد؟ آیا همه آنهایی را که برای استقلال ایران مبارزه کردند، خائن می‌دانید؟

** باز هم شما می‌کوشید از قول فکر کنید و نتیجه‌گیری کنید. کی و چگونه چنین استنباطی برای شما ایجاد کردم؟ من صحبت از یک روند تاریخی شکل‌گیری فرهنگ سیاسی جامعه ایرانی می‌کنم و این یک بحث کلی و عمومی است. صد البته که بودند افرادی که برای استقلال ایران مبارزه کردند، ولی آنجا که من و شما بخواهیم از این افراد نام ببریم، شما با این طرز نگاه و پرسش از کسانی نام خواهید برد که من در کارنامه آنها مبارزه برای استقلال ایران نمی‌بینم و من از کسانی نام خواهم برد که با لغو کاپیتولاسیون و پس گرفتن خوزستان و آغاز مبارزات برای ملی کردن نفت ایران خود را مغضوب استعمار بریتانیا کرد و بدست آنان نابود شد و شما آنها را خائن می‌دانید. در اینجا مشکل تفاوت دیدگاه بین من و شما است. من نمی‌توانم درباره چگونگی شکل‌گیری دیدگاه شما در فرهنگ قهرمان‌پرستی جاری داد سخن دهم، ولی می‌توانم به شما اطمینان دهم که نوشته‌های مستند من به اسناد متقن دال بر شکل‌گیری دیدگاه من در نتیجه تحقیق و پژوهش در اسناد متقن تاریخی است.

* قوام‌السلطنه که روس‌ها را با زیرکی از ایران بیرون فرستاد را نمی‌توان...

** او در مقام یک سیاستمدار و نخست‌وزیر، شگردهایی را به کار برد که هدف آن، حفظ منافع ایران بود. بیشتر نخست‌وزیران ایران در زمان خودشان چنین کارهایی را انجام می‌دادند. ولی هیچ کدام از اینها در مقابل استعمار قد علم نکردند تا ایران را به استقلال برسانند فقط یک نفر این کار را کرد و آن یک نفر هم در فرهنگ سیاسی وارونه ما، جزو بدنام‌هاست. از طرف دیگر اگرچه کار قوام‌‌السلطنه تحسین‌انگیز بود، ما نمی‌توانیم اخراج روس‌ها از آذربایجان را منحصرا محدود به کار قوام‌السلطنه بدانیم. دیگران هم در آن نتیجه‌گیری مطلوب ملی ما نقشی داشتند و نقش بین‌المللی آمریکا در سازمان ملل نیز در عملی ساختن اخراج روسیه از آذربایجان موثر بود.

از تاریخ سیاسی برای من نگویید که دل من پر از خون است! این تاریخ را به خواست بریتانیا، وارونه نوشتند و تحویل ما دادند. خواهش می‌کنم شما از این تاریخ سیاسی وحشتناکی که بنا به خواست شاهان قاجاری و پهلوی و به میل قدرت‌های روسی و انگلیسی برای ما نوشته‌اند، صحبت نکنید. همه مطالبی را که به شما می‌گویم مستند و متقن به اسناد دولتی خود بریتانیاست که 40 سال برای مطالعه آنها زحمت کشیدم و از مراکز اسناد استخراج کردم. امروز با هر ایرانی‌ای که صحبت بکنید، آه از نهادش برمی‌آید از این وضع سیاسی که خودش شریک درست کردن آن بوده است. اینها همه به خاطر این است که فرهنگ سیاسی وارونه‌ای برای ما ساخته و پرداخته شد. وقتی که جوان یک ملت نداند گذشته‌اش چیست، چطور می‌تواند آینده را بسازد؟

* شما گفتید نباید نقش انگلیس را در تحولات ایران خیلی پررنگ کرد، اما از سوی دیگر می‌گویید تاریخ‌نویسان ایران گوش به فرمان انگلیسی‌ها بوده‌اند. چطور ممکن است؟

** من نگفتم همه تاریخ‌نویسان ایران گوش به فرمان انگلیسی‌ها بودند. برخی از آنها که در گذشته نام بردم تحت شرایط عدم تحقیقات علمی کافی گفته‌های ماموران استعماری بریتانیا در رابطه با رویدادهای تاریخی مربوط به دوران ناصرالدین شاه را واقعیت محض دیدند و اشاعه دادند. به همین دلیل است که معتقدم در امر سرزنش کردن نباید نقش انگلیس و روس را زیاده از حد پررنگ کرد چون اعمال گذشتگان خود ما هم باید مورد نقد قرار گیرد. در این رابطه‌ها کار ما افراط و تفریط است و در انتقاد از خودی چون فرهنگ سیاسی ما سیاه و سفید دیدن همه چیز و همه کس است افراد را مستقیما یا خائن و جاسوس می‌بینیم یا قهرمانانی که از فرشتگان آسمان هستند. برای مثال در حالی که مصدق را با آن همه ابهام در کارهایش از فرشتگان آسمانی می‌دانیم و سیدضیاء طباطبایی را بی‌گفت‌وگو مستقیماً جاسوس و نوکر انگلیس می‌شناسیم. در حالی که اسناد ثابت می‌کنند که سیدضیاء نوکر و مامور انگلیس نبود بلکه او یک سیاستمدار انگلوفیل بود. او متعلق به دورانی است که کاپیتولاسیون هنوز حاکم است و بیشتر سیاسیون ایرانی یا انگلوفیل بودند یا روسوفیل. عده‌ای از آنها هم ایرانوفیل بودند مثل آنهایی که با تجزیه‌طلبی در ایران مبارزه کردند و کاپیتولاسیون را لغو کردند و در اسارت استعمار تبعید شدند. انگلوفیل بودن به معنای جاسوس انگلیس بودن نیست. خوشبختانه دانشکده‌های علوم سیاسی در ایران فراوان است اما اصطلاحات و مفاهیم سیاسی، به ندرت در ایران تشریح می‌شوند تا تحصیل‌کرده‌های ایرانی بتوانند فرق بین جاسوس، خدمتگزار، خبرچین و انگلوفیل یا تمایل به هر قدرت دیگری را بدانند. گاهی به کسانی برمی‌خوریم که سن زیادی هم دارند و می‌گویند ما وقتی آدم می‌شویم که بتوانیم طبیعت انگلیسی داشته باشیم. اینها نه جاسوس و نه نوکر هستند و نه خبرچین. بلکه انگلوفایل هستند.

«آن‌ها»یی که برای استقلال مبارزه کردند؟! من تعداد زیادی را نمی‌بینم و فقط یک نفر را می‌شناسم. شما قوام‌السلطنه را مثال زدید. البته برای قوام‌السلطنه احترام زیادی قائل هستم. او انسان وطن‌پرستی بود ولی علیه استعمار مبارزه مشعشعی نکرد. او از منافع ملی ایران در یک تنگنای سیاسی ویژه خوب دفاع کرد. آن موقع که شوروی آذربایجان را اشغال کرد، او هم جزو فعالان سیاسی بود. شوروی‌ها گفتند ما از اشغال دست برنمی‌داریم مگر اینکه ما هم در نفت ایران سهمی داشته باشیم یا اینکه امتیاز تولید و استفاده از نفت شمال ایران به ما داده شود. قوام‌السلطنه آنها را این گونه سرگرم کرد که گفت شما آذربایجان را خالی کنید تا امتیاز نفت شمال را بدهیم البته آن هم بستگی به تصویب مجلس دارد و من از مجلس خواهم خواست که این لایحه را تصویب کند. آنها هم آذربایجان را تخلیه کردند ولی مجلس هم آن لایحه را تصویب نکرد. البته قضیه به این سادگی نبود و آمریکایی‌ها در سطح بین‌المللی و سازمان ملل خیلی تلاش کردند و دیگران هم زحماتی کشیدند که اگر از آنها نامی ببرم نمی‌دانم شما چه تهمت‌های جدیدی را به من نسبت خواهید داد؟

بنده هیچ وقت قوام‌السلطنه را مبارز علیه استعمار نشناخته‌ام اگرچه در وطن‌دوستی او تردیدی ندارم. ادا و اطوار از اشخاص متعددی دیده می‌شود ولی فقط چند نفری پای‌مردی کردند و مانند رزم‌آرا جانشان را در وسط گذاشتند و مانند کاشانی حیثیت خود را در میان گذاشت یا مانند آنهایی که باعث نابودی خانوادگی تبعید خود شد.

* یعنی می‌خواهید بگویید انگلیسی‌ها تاریخ معاصر ما را نوشته‌اند؟

** من صد درصد مخالف این فکر هستم. همین چند دقیقه پیش تشریح کردم که سفارت انگلستان خودش تاریخ نمی‌نوشت بلکه 4 اسناد مکاتبات تاریخی خودشان را در اختیار افرادی گذاشتند که گفته‌های یک طرفه سفرا و ماموران انگلیسی را به عنوان تاریخ تحویل جامعه ما دادند. پروسه حک کردن وارونه‌نویسی‌های تاریخی بر مرکز تخیلات تاریخی فرهنگ عامیانه ما به این صورت واقعیت پذیرفت که:

1- آقای محمود محمود در استفاده از اسناد وزارت خارجه بریتانیا برای نگارش تاریخ روابط ایران و انگلیس آن دسته از مکاتبات میان سفارت بریتانیا در تهران و وزارت خارجه آن کشور را بدون چالش علمی و دور از هر گونه بررسی علمی (انتقادی) از راه یافتن و خواندن اسناد دیگری که خلاف واقع بودن گزارش‌های شیل و مورای را ثابت می‌کند، منعکس کرده است. در نتیجه، قسمت مربوط به روابط ایران و انگلیس در ئوران یاد شده در کتاب محمود محمود محدود است به داستان‌هایی یک‌جانبه که جاستین شیل و چارلز مورای درباره حاج‌ میرزا آغاسی، میرزا تقی خان امیرکبیر و میرزا آقاخان نوری در مکاتبات دیپلماتیک خود با وزارت خارجه مربوطه مطرح کردند:

2- آقای دکتر فریدون آدمیت که در 23 سالگی دکترای خود را در همین مورد گرفت، ظاهرا همین گزارش‌های ترجمه شده شیل و مورای در کتاب محمود محمود، استاد راهنمای رساله‌اش، را واقعیت محض دانسته و در حرکتی هیجان‌آلود که ظاهرا باید ناشی از جوانی او بوده باشد، سخت‌ترین دشنام‌ها و تهمت‌ها را برای بدنام کردن میرزا آقاخان نوری مطرح می‌سازد: دشنام‌ها و تهمت‌هایی که حتی شیل و مورای بر زبان نرانده‌اند.

3- بدیهی است که این کار اولیه فریدون آدمیت 23 ساله در دیده قصه‌نویسان ناآشنا با اصول تحقیق در تاریخ‌نویسی مشمول اعتبار فراوانی شد که آدمیت در کارهای پژوهشی تاریخی 60 سال بعد خود کسب کرد و در کنار نوشته‌هایی مشابه کار آدمیت 23 ساله از یکی ـ دو تن دیگر، سیاست انگلیسی بدنام کردن میرزا آقاخان نوری در تهمت نوکری وی برای بریتانیا و دست داشتن وی در قتل امیرکبیر را چنان رایج ساخت که امروز حتی اشاره به وجود اسناد ثابت‌کننده خلاف این داستانها سبب بروز برآشفتگی و هوچی‌گری‌هایی می‌شود که در یکی ـ دو هفته اخیر شاهد بودیم.

در نتیجه این پروسه تاریخ سیاسی‌ای برای ما نوشته شد که امیرکبیر در آن فرشته است و از پشت ابرها آمده و میرزا آقاخان نوری که انگلیسی‌ها دوبار با او جنگیدند و شکست خوردند، جزو شیاطینی است که از آخرین طبقه جهنم سقوط کرده است. این چنین تاریخی است که ما را به روز سیاه نشانده است.

* خوب اگر کار آنها طبیعی بود، پس کار تاریخ‌نویسانی هم که به توصیه انگلیس تاریخ می‌نوشتند، ایرادی ندارد!

** من نمی‌دانم کدام کار آنها را طبیعی اعلام کردم. گفتم عصر، عصر کاپیتولاسیون بود و خودمان به آنها حق دخالت در امور زندگی مل خود دادیم و برخی تاریخ‌نویسان ما هم اسناد مکاتبات یک طرفه انگلیسی در آن دوران را به عنوان اسناد بازگوینده تاریخ سیاسی کشور ما رواج دادند. گمان من بر این نیست که سفارت انگلیس به آنها گفته باشد که اینطور بنویسند. اینها خودشان با اصول تحقیقات علمی آشنا نبودن و مکاتبات دیپلماتیم یک قدرت درگیر رقابت قدرت‌ها در ایران را بازگوینده بی‌طرف تاریخ کشور ما فرض کردند.

ما هنوز هم اسیر یک سیستم آموزش عالی نارسایی هستیم که اجازه می‌دهد حتی کسانی که روش تحقیق را حتی در دوره فوق لیسانس نخوانده‌اند تاریخ‌نویس می‌شوند. اما کمتر کسی عباس امانت را می‌شناسد؛ چون گرفتار بدور از این سیستم تحقیقات علمی واقعی را ملاک کار خود قرار می‌دهد.

* برای دولت بریتانیا یا مورخان ایرانی مانند محمود محمود و فریدون آدمیت چه نفعی دارد که بخواهند تاریخ را وارونه بنویسند؟

** اصلا نگفتم که آنها خواستند که تاریخ را وارونه بنویسند. در مجموع عرض کردم تاریخ وارونه نوشته‌ای در اختیار ما قرار دارد. نفع انگلیس در این کار رد گم کردن بود و آقایان محمود محمود و دکتر آدمیت 23 ساله را هم عرض کردم که چگونه عمل کردند. در دوره کاپیتولاسیون، سفرای بریتانیا در تهران به عنوان افراد و قدرت‌های جامعه ایرانی عمل می‌کردند. این روزها مردم نسبت به بریتانیا احساس نفرت می‌کنند ولی آن موقع، برخی حتی افتخار می‌کردند که با بریتانیا حشر و نشری دارند. در همین اسناد دولتی بریتانیا که دیدم، نکات جالبی کشف کردم از جمله این که بریتانیا در بخش بزرگی از آن دوران جاسوسی در ایران نداشت و بودجه‌ای برای جاسوسی نداشتند. یکی از مکاتبات سفارت این بود که سفیر پیشنهاد می‌کند فلان شخص برای جاسوسی و خبرچینی خوب است ولی وزارت خارجه جواب می‌دهد نه! بعد می‌پرسد که چرا؟ مگر به اطلاعات او احتیاج ندارید؟ یکی از سفرای سابق می‌گوید: احتیاج به این کار نبود چون ایرانی‌ها خودشان می‌آیند و خبر می‌دهند. اتمسفر آن موقع را با اتمسفر فرق دارد. اکنون انگلیس شیطان رجیم است. آن موقع نزدیکی به این شیطان برای خیلی‌ها افتخار داشت. در مجالس مهم برخی افراد می‌گفتند ما با سفارت ارتباط داریم یعنی افتخار اجتماعی‌شان این بود که با سفارت رفت و آمد دارند.

بریتانیا احتیاجی نداشت که تاریخ را وارونه بنویسند، اما بریتانیاپرستان واقعی، تمام گفته‌ها و نوشته‌های انگلیس را وحی منزل قلمداد کردند و گفتند تاریخ همین است.

* اگر رضاشاه دست انگلیسی‌ها را از ایران قطع کرده بود، چطور عوامل انگلیس در سرنگونی دولت مصدق مشارکت کردند؟

** خواهشمندم در بحث دقت فرمائید. رضاشاه با لغو کاگیتولاسیون دخالت رسمی روس و انگلیس در امور داخلی ایران را قطع کرد ولی لفو کاپیتولاسیون نمی‌تواند جلوی دخالت‌های غیر رسمی و از خارج تدارک دیده شده را بگیرد. از سال 1329 که مبارزات نفتی در ایران شروع شد جامعه ایران دچار یک تحول اجتماعی بزرگ می‌شود. این دوره از نظر تاثیرگذاری اجتماعی، یک نقطه عطف بسیار مهم است. از اول 1329 این داستان وحشتناک شروع می‌شود. آغاز این سال با داستان ملی کردن و نهضت نفت همراه است که دوره درخشانی شمرده می‌شد در قد علم کردن ایرانیان به عنوان ملتی مستقل که می‌خواهد در یک نهضت خوب ملی ثروت نفتی خود را براساس قانون منطقی که به تصویب مجلس شورا رسید ملی کند. از اواسط 1320 دهه که رضاشاه از ایران رفت، این فکر به صورت یک نهضت درآمد. نهضت ملی کردن. تمام رجال سیاسی زمان در این نهضت حضور داشتند از جمله خود شاه. او نمی‌توانست جزو حزبی باشد ولی حمایت می‌کرد و آخر هم قانون ملی کردن را امضا کرد. تمام رجال شرکت داشتند از جمله رزم‌آرا و آیت‌الله کاشانی. همه شرکت داشتند جز آقای مصدق. یکی از معجزاتی که در تاریخ وارونه‌مان می‌بینیم همین است که ملی شدن صنعت نفت در سال 1329 را به مصدق نسبت می‌دهیم. در صورتی که مصدق آن موقع مخالف بود تا آنجائی که در صحن مجلس رزم‌آرا را به قتل تهدید کرد.

این پرخاشگری‌های مصدق علیه نهضت در تاریخ خودمان هم است و جالب این که همه ساله بی‌بی‌سی هم 29 اسفند 1329 را به نام مصدق جشن می‌گیرد! در صورتی که در این تاریخ که قانون ملی کردن نهضت در مجلس تصویب شد، ایشان رای مخالف دادند و البته دلایلش خیلی زیاد بود. نهضت ملی کردن صنعت نفت در نتیحجه مبارزات آدم‌هایی موفق شد که امروز در این رابطه نامی ندارند. افرادی مثل رزم‌آرا و کاشانی حتی به انگلیس قبولاندند که ثروت نفتی ایران در 59 شرکتی که در جهان وجود داشت باید نصف و نصف بین دو کشور تقسیم شود و انگلیس در آخرین پیشنهاد مشترک با آمریکا به مصدق در سال 1332 حتی قبول کرد که قانون ملی کردن نفت مصوبه مجلس شورای ملی ایران را قبول خواهد کرد.. خیلی مختصر می‌گویم نفت ایران فقط یک شرکت نفت ایران و انگلیس در استان خوزستان نبود. در این تاریخ 59 شرکت در دنیا درست شده بود فقط دو سه تا از این شرکت‌ها در ایران بود و بقیه‌اش در بریتانیا و مستعمراتش از جمله هندوستان و اندونزی و مالزی تا آمریکا فعال بود و شرکت‌های زیادی در جهان تشکیل شده بود. در این مقطع تاریخی، ارزش پولی شرکت نفت انگلوپرشین که در ایران بود 30 میلیون پوند انگلیسی برآورد می‌شد و ارزش کل شرکت‌ها در دنیا 279 میلیون پوند. نهضت ملی کردن و رزم‌آرا به انگلستان فهماند ایران حق خودش از این 59 شرکت را می‌خواهد و موفقیتی بالاتر از این نمی‌توان تصور کرد. مصدق در آذر 1331 نزدیک به دو سال بعد از تصویب قانون ملی کردن نفت در 1329 به نهضت پیوست و قانون را امضا کرد و با این کار خودش پرچم ملی کردن صنعت نفت را به دست گرفت و اندکی بعد نفت را به گونه‌ای ملی کرد که همه‌اش به انگلیس رسید.

از 59 شرکت همه‌اش به انگلیس رسید جز شرکت مادر که در ایران بود نمی‌توانستیم استفاده بکنیم به خاطر اینکه طبق قوانین بین‌الملل وقتی شما چنین پدیده اقتصادی مشترک با دیگری را ملی کنید باید غرامت بدهید و غرامت این کار آنقدر زیاد بود که هر چه نفت تولید می‌کردیم می‌بایستی برای دورانی دراز به انگلیس می‌دادیم. آقای مصدق برای اینکه این کار را نکند در چاه‌های نفت را بست. همان موقع چین پیشنهاد کرد که همه نفت ملی شده ایران را بخرد و مصدق به آنها گفت ما نفتی برای فروش نداریم. ملت ایران به گرسنگی افتاده بود و از طریق چاپ پول بی‌‌پشتوانه و اوراق قرضه روزگار می‌گذراند. آقای مصدق در این میان آمد و قوه قضائیه را سر برید، بعد هم با انحلال مجلس قوه مقننه را سرنگون کرد با انحلال پارلمان مشروعیت پارلمانی دولت خود در راس قوه مجریه را نیز نابود کرد و با انتقال فرماندهی قوای دفاعی کشور به خود، قانون اساسی را بطور کلی سرنگون کرد که در قاموس سیاسی هر کشوری کودتا محسوب می‌شود، جز این که در تاریخ وارونه نوشته شده ما چنین فردییک قهرمان ملی است. قهرمان ملی کردن صنعت نفت! قهرمان ناسیونالیسم! قهرمان دموکراسی! حیرت‌انگیز است: پارلمان در هر کشوری و در هر نظام پارلمانی خانه ملت است و حاکمیت اصلی و خود حکومت برای پارلمان است. مصدق پارلمان را منحل می‌کند و بعد می‌شود قهرمان دموکراسی در ایران و به خود عنوان تنها دولت دمکرتیک ایران را می‌دهد. آیا آن دموکراسی را بی‌ارزش کرده، قهرمان و تنها دولت دموکراسی است؟ بعد می‌گویند نظام دیکتاتوری بود. آخر شما چگونه در دیکتاتوری، دولت دموکراتیک انتخاب می‌کنید؟ چطور همچین چیزی ممکن است؟ این فرهنگ دایی جان ناپلئونی وارونه نوشته شده و ما هم چنان داریم فکر می‌کنیم که مصدق فرشته آسمانی است و از هر گونه انتقادی بری است بی‌آن که بدانیم وقتی کسی را از انتقاد بدانیم آن کس را بر بالای قانون قرار داده‌ایم و وای بر ملتی که فردی از آن در بالای قانون قرار گیرد.

* برخی افراد بر این باور هستند که همواره یک پدرخوانده، ناظر و هدایتگر همه فعالیت‌ها و کنش‌های سیاسی است. به عنوان مثال بر نقش شاپور ریپورتر و اردشیر جی در دوره پهلوی تاکید کرده و آن را منشا بسیاری از تحولات می‌دانند. برخی دیگر نیز تحلیل مشابهی را در مورد فالان سیاسی پس از پیروزی انقلاب مانند آیت‌الله بهشتی و هاشمی رفسنجانی مطرح می‌کنند. اینها چه نقشی در تاریخ معاصر ما دارند؟ آیا بازی سیاسی طوری هست که همه سرنخ‌ها تواند در اختیار یک فرد یا قدرت خارجی قرار گیرد یا یک بازی شبکه‌ای است؟

** اجازه دهید که برای شما روشن کنم که من نه تاریخدان هستم و نه تاریخ‌نویس. تخصص من جغرافیای سیاسی است و از آنجا که کشور یا نظام حکومتی موضوع اصلی بحث در این رشته دانشگاهی است اگر خواسته باشیم که تاریخ شکل‌گیری کشور را بررسی کنیم که من سال‌هاست مشغول این کار هستم به ناچار نقش عوامل و اشخاص در شکل‌گیری کشور را مورد مطالعه قرار می‌دهیم. در این رابطه بدیهی است که نقش شاهان آخر قاجار و پهلوی اول، انقلاب مشروطیت، ملی کردن نفت و انقلاب اسلامی در شکل‌گیری کشور ایران در دوران معاصر مورد مطالعه قرار می‌گیرد و من اگر تبحری در این بحث داشته باشم در این رابطه‌ها بکار گرفته می‌شود. مواردی که شما مطرح کردید در مطالعات تخصصی تاریخ جغرافیای سیاسی بنده موضوع بحث نیستند. من هم مثل بقیه مردم شنیده‌ام که اردشیر جی و شاپور رپورتر از عوامل بریتانیا در ایران عصر پهلوی بودند و نقش شهید بهشتی و آقای رفسنجانی در ایران انقلاب اسلامی را به‌هیچ‌وجه مشابهت و مناسبتی نمی‌بینم و این بحث‌ها خارج از تخصص من است و اجازه می‌خواهم بیش از این وارد بحثی نشوم که دقیقا نمی‌دانم ماهیت‌های مورد نظر شما با واقعیت‌ها چه تناسبی پیدا می‌کنند.

* یکی از نتایج پذیرش تئوری پدرخوانده سیاسی آن است که اگر یکی دو بازیگر سیاسی را از یک مقطع زمانی حذف کنیم، بازی سیاسی به نتایج کاملا متفاوتی می‌انجامد. آیا یک بازیگر می‌تواند نقش دیگر بازیگران، ساختار سیاسی و فرهنگ سیاسی را کم‌اثر کند ولو آن که از پشتوانه خارجی ویژه‌ای بهره‌مند باشد؟ لطفا در پاسخ به این سوال، به بازیگران سیاسی که به پدرخواندگی شهرت یافته‌اند و نقش تاریخی آنها نیز اشاره کنید.

** من با این تئوری پدرخواندگی مورد بحث شما آشنایی ندارم و در کار مطالعات تاریخی تخصصی خودم با این موارد کاری ندارم. در بحث شکل‌گیری فرهنگ سیاسی کشور البته بحث‌های زیادی را دنبال می‌کنم و در این بحث‌ها به این نتیجه رسیده‌ام که قهرمان‌پروری و قهرمان‌پرستی در تاریخ اخیر ایران لطمات زیادی به آزاداندیشی نسل‌های ما زده است چون حاصل این کار که امروز نصیب ما شده این است که قهرمان‌ها شخصیت‌ها فرزندان جامعه را از آنها گرفته و آنها را غافل از این که بیرون ز شما نیست، شمائید، شمائید در انتظار ظهور مجدد امیرکبیرها و مصدق‌ها و رضا شاه‌ها برای نجات جامعه از خود بی‌خود می‌کند و کار را به جایی می‌رساند که از قهرمان بیگانه‌ای مانند جورج بوش انتظار ظهور و بمباران کشور را دارند تا نجات یابند.

* آیا قهرمان‌گرایی ایرانی‌ها فقط به تنبلی برای تحول و موکول کردن آن به یک ناجی است یا نشانه‌ای از تمایل آنها به ساده‌سازی‌ ماجراهای سیاسی است و به همین دلیل، تحلیل تاریخ سیاسی را هم به قهرمان‌های مثبت و منفی مختصر می‌کنند؟

** من با بخش دوم سوال شما کاملا موافق هستم و همه بحثم در این است که این بلیه از جامعه ما رخت بربندد. در همین راستا است که باید تایید کنم من با قهرمانان ساخته و پرداخته تاریخ‌نویسان افسانه‌پرداز مانند امیرکبیر و مصدق و دیگران کاری ندارم. آنها همه از اموات هستند و روحشان شاد. من با امیرکبیرپرستان و مصدق‌پرستان و دیگران‌پرستان کار دارم و به آنها می‌گویم آیا از نتایج سیاسی ـ اجتماعی شصت سال قهرمان‌پروری و قهرمان‌پرستی راضی هستید؟ اگر جواب منفی باشد مانند همه ما، آیا وقت آن نرسیده است که در این سیاست یا برنامه یا تاکتیک سیاسی تجدیدنظر کنیم؟ در مطالعات تاریخی ـ جغرافیایی طولانی من برایم تردیدی باقی نمانده است که بت‌شکنی برای نجات جامعه از فرهنگ عقب‌افتاده قهرمان‌پرستی شرط اول رسیدن به آزادی فکری جامعه برای رسیدن به برابری انسان‌ها است و در یک بازنگری کوتاه می‌توان دریافت که قهرمان‌پروری شخصیت فرد (آحاد جامعه) را از او گرفته و وادارش می‌کند به گوش دل نشنود که قهرمان نجات‌بخش جامعه بیرون ز شما نیست: شمائید، شمائید. باید هوشیار بود که قهرمان‌پروری ظهور پی در پی قهرمانان طلبکار در جامعه را تشویق می‌کند و قهرمان‌پرستی را جانشین درک و استخراج استعدادهای ذاتی در افراد می‌سازد.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات