تاریخ انتشار : ۱۹ آذر ۱۳۹۲ - ۰۲:۰۶  ، 
کد خبر : ۲۶۳۰۲۹
انقلاب اسلامي در منظر و تحليل اللهيار صالح از پايه‌گذاران جبهه ملي ايران

نگاهي متفاوت از ملي‌گرايي متفاوت

مقدمه: آنچه پيش روي شماست شاهدي ديگر است از چند پارگي جريان ملي‌گرا در آستانه انقلاب اسلامي. مرحوم اللهيار صالح از پايه‌گذاران جبهه ملي و وزير كشور كابينه دكتر مصدق و نيز سفير ايران در آمريكا در همان دوره، نسبت به انقلاب اسلامي و نيز رهبري بزرگ آن نگاهي مثبت و همدلانه داشت و پيش آمدن چنين فرجامي براي شاه را قهري و طبيعي مي‌انگاشت. وي همچنين بر اين باور بود كه هرگونه ناهمگامي با اين خيزش بزرگ، موجب انزوا و حتي نابودي مخالفان خواهد گشت. دو روايت ذيل كه از سوي برخي دوستان آن مرحوم بيان گشته‌اند، نمايانگر واقعيت ديدگاه صالح هستند.

حبيب‌الله ذوالقدر

در سال 1357، مرحوم اللهيار صالح با مشاهده دستي از غيب كه از آستين روحانيت بيرون آمد و به انتقام خون آزادي‌خواه بزرگوار راستيني چون مدرس و اهانت‌هاي وارد بر آن شهيد، تازيانه عبرت و مكافات بر پيكر ستمكار و هر ظالم و متجاوز ديگري فرود مي‌آورد، پايه ايمان و اعتقادش به حساب و كتاب روزشمار را راسخ‌تر و استوارتر مي‌ساخت.

يادآوري خاطره كودتاي انگليسي 1299 بار سنگين اندوهي بر دل صالح بود. او درباره اين خاطره حزن‌آور مي‌گفت: «صبح زود روز سوم آگوست 1299 عازم محل كار خود بودم. حوالي سفارت انگليس ديدم قزاقان و مأموران رضاخان شادروان شهيد سيدحسن مدرس را مي‌گرفتند و مي‌كشيدند تا به بازداشتگاه ببرند، نعلين اين سيد مظلوم از پايش بيرون آمده بود، هر چه سعي مي‌كرد كه برگردد و نعلين را بردارد نگذاشتند، بالاخره او را كشان كشان پاي برهنه به سوي زنداني كه در نظر داشتند بردند.»
تماشاي اين صحنه دردناك و حزن‌آور كه مقدمه ناميمون جنايات و آزمندي‌ها و قانون‌شكني‌هاي بعدي رضاخان و فرزندانش بود و يادآوري تبعيض‌ها و بي‌عدالتي‌ها و ناروايي‌هايي كه از كودتاي 1299 به بعد از اين خاندان دست نشانده بيگانه بر ملت نجيب ايران وارد آمده بود، صالح را از پيش به لزوم دگرگوني اوضاع، معتقد و به انقلاب بي‌اندازه خوش‌بين كرده بود.

او سرسخت‌ترين مدافع بي‌اجر و مزد انقلاب بود و انقلابي را كه توانسته بود ريشه شاهنشاهي 2500 ساله را از بيخ و بن بركند معجزه مي‌دانست. گام‌هاي استوار و متين حاكي از شوق و ذوق پايان دوران اختناق و حكومت جور و خودسري بود كه وي در روز 12 فروردين 58 به اتفاق آقاي فروهر براي ريختن رأي به صندوق رفراندوم برمي‌داشت و چهره بشاش او را صفحه تلويزيون نشان مي‌داد، چنان گيرا و جالب و جاذب بود كه هر بيننده‌اي را بي‌اختيار به سوي صندوق رأي مي‌كشيد.

صالح، داعيه رهبري نداشت، ولي مستشاري مؤتمن بود و ارادتمندان و دوستانش براي گره‌گشايي و حل مشكلات و معضلات سياسي و حتي خانوادگي به او روي مي‌آوردند و منزلش كانون فروزان آرمان‌هاي ملي بود، از اين رو ظهور تصويرش در تلويزيون، بهترين تبليغ و پروپاگاندا براي شركت در رفراندوم بود و كارآيي هزاران اعلاميه و تراكت و ديگر اوراق تبليغي داشت.

صالح مردي آرام و خويشتن‌دار و خاموش بود و جز به ضرورت سخن نمي‌گفت و زبان به شكوه نمي‌گشود. تقوا و سجاياي اخلاقي او بالاتر از آن بود كه گاهي زبان به غيبت بگشايد. در سراي كهنه و قديمي او كه از هرگونه تجمل و آرايشي بري بود، پيوسته به روي ارادتمندان و دوستان و خويشان به ويژه مردم كاشان ـ كه به آنان عشق مي‌ورزيد ـ همه روزه گشوده و آغوش پر مهر و محبتش گشاده‌تر بود، روزهاي اعياد مذهبي و ملي تجمع ياران از روزهاي ديگر فزون‌تر مي‌شد.

روزهاي پيش از انقلاب، در دوران بازنشستگي سياسي، هنگامي كه خانه از اغيار پرداخته مي‌شد، از همرهان نامتناسب و ابن‌الوقت كه براي سودجويي به اهداف عالي و مقدس ملي تشبث كرده و با دار و دسته آب و نان‌دار دربار ساخته و با هم‌پيماني با آنان به منافع كلان مادي دست يافته‌اند، بي‌آنكه از شخص يا اشخاص مورد نظر و معيني نام ببرد كه مبادا مرتكب گناه و غيبت شود، گاهي گله‌ها داشت و مي‌گفت: «آنها موقعي كه در خيابان مرا از دور مي‌بينند براي آنكه با من مواجه نشوند راه خود را عمداً كج مي‌كنند و يا روي برمي‌گردانند تا با من سخن نگويند، چه بيم دارند كه خبرچين‌هاي ساواك اين مراوده ظاهري و ملاقات در خيابان‌ها را دليل روابط سياسي بداند و گزارش آن به مقامات بالا برسد و به منافعشان آسيبي وارد شود؟!»

محمود دژكام

يادم مي‌آيد هر قدر كه به روزهاي پرجوش و خروش انقلاب نزديك مي‌شديم بر تعداد مراجعان به مرحوم اللهيار صالح اضافه مي‌شد. عده‌اي از سرشناسان و سياست‌بازان آن روز ـ كه از ذكر نامشان خودداري مي‌كنم ـ به خدمت ايشان مي‌آمدند و مي‌كوشيدند مرحوم صالح را تشويق به ملاقات با شاه كنند. مرحوم صالح در جواب همه آنها فقط مي‌گفت: «من بازنشسته هستم.» اللهيارخان ارادتمندان زيادي داشت كه گهگاه به ديدنش مي‌آمدند.
آقايان مهندس بازرگان، نجم‌الملك، دكتر سنجابي، دكتر آذر، اديب برومند، دكتر افشار، ايرج افشار، دكتر مجتهدي، ذوالقدر و ده‌ها نفر ديگر كساني بودند كه براي مرحوم صالح احترام زيادي قائل بودند. براي اينكه معلوم شود چرا مرحوم صالح در جواب اكثر مراجعاني كه مي‌خواستند ايشان را به دلخواه خود به فعاليت سياسي وادارند جواب «من بازنشسته هستم»، مي‌داد بد نيست واقعه‌اي را بازگو كنم.

روزهايي كه كشتي سلطنت زير امواج خروشان درياي مردم به پا خاسته در حال در هم شكستن بود، شبي آقاي دكتر اميني به خانه من تلفن كرد و خواهش كرد تا با اللهيارخان صحبت كنم و ببينم آيا حاضر است رياست شوراي سلطنت را بپذيرد يا نه؟ در صورت قبول شاه مستقيماً به ايشان تلفن خواهد كرد. گفتم: «فكر نمي‌كنم آقاي صالح تن به چنين كاري بدهد.» از آقاي دكتر اميني پرسيدم: «چرا خودتان با ايشان صحبت نمي‌كنيد؟»
اشاره به كدورت في‌مابين كرد. من با اين كدورت آشنايي داشتم و برمي‌گشت به زمان نخست‌وزيري آقاي دكتر اميني و بازداشت رهبران جبهه ملي. آقاي دكتر اميني حاضر به آشتي با اللهيارخان بود و قصد آمدن به خانه‌اش را داشت و حتي يك بار تلفني با مهين‌بانو صحبت كرد، اما مرحوم صالح كه در اين‌گونه موارد بي‌گذشت بود حاضر به آشتي نشد. فرداي آن شب خدمت مرحوم صالح رفتم و مذاكرات تلفني با آقاي دكتر اميني را با ايشان در ميان گذاشتم. اللهيارخان چنين پاسخ داد: «هر كسي غير از شما بود، همان جواب «بازنشسته هستم» را مي‌دادم، اما حقيقت را به شما مي‌گويم.
سال‌هاست كه شاه را امتحان كرده‌ايم. شخصي است رياكار، دروغگو و دوبهم‌زن؛ بارها به خاطر مصلحت كشور مطالب را درباره بعضي از مقامات با او در ميان گذاشتيم، او بلافاصله مطلب را با طرف در ميان گذاشت و نام گوينده را هم ذكر كرد. شاه جز دوبهم‌زني هيچ هنر ديگري ندارد. حالا هم كه به سراغ من آمده از بد حادثه است. بگذار تا آنچه را كه در كودتاي 28 مرداد كاشته درو كند.» براي سنجش ميزان مقاومت مرحوم صالح پرسيدم: «اگر شاه بداند كه شما پيشنهاد او را نپذيرفته‌اند، واكنشش چه خواهد بود؟» پيرمرد شريف و شجاع سينه‌اش را باز كرد و گفت: «بيايد مرا بكشد.»

آقاي دكتر اميني بعد از دانستن پاسخ مرحوم صالح به سراغ سيدجلال تهراني و ديگران رفت. بايد اضافه كنم كه مرحوم صالح نه تنها رياست شوراي سلطنت را نپذيرفت، بلكه به اتفاق آقاي دكتر اميرعلايي به خانه نجم‌الملك و وارسته رفت تا آنها را هم از قبول عضويت باز دارد. با آنكه هر دو قول داده بودند، فقط نجم‌الملك به قولش وفادار ماند.

از فرصت استفاده مي‌كنم و مطالبي را درباره آقاي دكتر اميني در ميان مي‌گذارم. در ماه‌هاي اوايل سال 1357 كه پايه‌هاي سلطنت مي‌لرزيد، شاه روز و شب به او متوسل مي‌شد و با او مشورت مي‌كرد. چند بار در الهيه به طور خصوصي به آقاي دكتر اميني گفتم: «گول اين مرد را نخور. ديدي در گذشته با شما چه كار كرد؟ براي همسرتان پرونده ساخت و حتي گروهباني را وادار كرد تا در تلويزيون ثابت به سوي شما تيراندازي كند و شما را بترساند؟ حالا چرا به او كمك مي‌كني؟» دكتر اميني چنين جواب داد: «وضع شاه خيلي خراب است. بسيار مضطرب و ترسو شده است. اغلب پاي منقل مي‌نشيند و براي تسكين سرطانش ترياك مي‌كشد. من به او كمك نمي‌كنم، بلكه به اتفاق انتظام مي‌كوشم تا آلت دست ژنرال‌هايي نظير اويسي نشود. آنها در جلسات امنيت مي‌كوشند تا شاه را به بمباران تظاهرات تاسوعا وادارند.»

به ايشان تأكيد كردم كه كار از اين حرف‌ها گذشته و پايان سلطنت در ايران فرا رسيده است. شاه خواهد رفت و آيت‌الله خميني خواهد آمد. آقاي دكتر اميني با لهجه خاص خود مي‌گفت: «من هم مي‌دانم شاه خواهد رفت، اما مي‌خواهم كاري كنم كه قبل از رفتن دسته خاري به آب ندهد.» آقاي دكتر اميني براي اثبات ارادت خود به امام خميني مدت‌ها بين اوراق خود به دنبال اعلاميه‌اي مي‌گشت كه در سال 1342 به حمايت از امام منتشر كرده بود و بالاخره هم نيافت. او نطق معروف «من صداي انقلاب را شنيده‌ام» را به شاه ديكته كرده بود. با يك چنين سابقه‌اي جاي تعجب است كه آقاي دكتر اميني حالا در پاريس به شغل وصالي تكه و پاره‌هاي سلطنت مشغول شده و نمي‌داند كه از سلطنت تا سال 2000 جز در موزه در هيچ جاي دنيا نمي‌توان اثري ديد.

آنچه را كه نوشته‌ام عين حقيقت است و صريحاً مي‌گويم كه مرحوم صالح از به پا خاستن مردم و شعله‌ور شدن آتش انقلاب فوق‌العاده خوشحال بود. بارها محرمانه به من مي‌گفت: «شاه با كودتاي 28 مرداد 32 خط بطلان بر سلطنت ايران كشيده است. او دارد مكافات اعمال گذشته‌اش را مي‌بيند. هر كس بخواهد در برابر انقلاب بايستد، زير دست و پاي ميليون‌ها انسان خرد خواهد شد.»

اللهيارخان با ايمان راسخ به انقلاب و جمهوري روز رفراندوم به اتفاق مهين‌بانو پاي صندوق رأي رفت و رأي موافق خود را به صندوق انداخت. همين كه فيلم رأي دادن مرحوم صالح در تلويزيون پخش شد، مخالفان به خانه‌اش تلفن كردند كه بعضي از آن تلفن‌ها هم بي‌ادبانه بود، اما صالح كسي نبود كه از اين تلفن‌ها و اعتراض‌ها ميدان خالي كند و عقيده‌اش متزلزل شود. او بيش از هشتاد سال استوار و محكم در راه آرمان‌هايش ايستاد و پول و ثروت و مقام را پشيزي بها نداد.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات