تاریخ انتشار : ۲۰ آذر ۱۳۹۲ - ۱۳:۱۵  ، 
کد خبر : ۲۶۳۰۹۲
سیدمحمدصادق خرازی حوادث منطقه را تشریح کرد

مدیریت تغییرات منطقه در دست آمریکا نیست

اشاره: سیدمحمدصادق خرازی در گفتگو با خبر آنلاین زاویه تازه‌ای را از تحولات منطقه مورد توجه قرار داد و آن تعریف جایگاه ایران و دشمنان این کشور در صحنه منطقه‌ای است. سفیر اسبق کشورمان در فرانسه و سازمان ملل معتقد است که در وضعیت کنونی ایران، ترکیه و مصر همچنان قدرت‌های برتر منطقه هستند و برخی از جریان‌ها قصد دارند با استفاده از روابط خود با ابرقدرتی چون ایالات متحده نقشی در چرخه قدرت خاورمیانه برای خود باز کنند که عربستان سعودی یکی از آنهاست.

* آیا تحولات منطقه و در پی آن ادعای آمریکا مبنی بر کشتن اسامه بن لادن رهبر القاعده و نهایتا سخنان اخیر باراک اوباما که صریحا در آن به بازگشت اسرائیل به مرزهای 1967 اشاره کرد می‌تواند ما را به تعریف جدیدی در مناسبات بین‌المللی رهنمون کند؟ آیا می‌توان گفت پارادایم تازه‌ای در سیاست خارجی آمریکا و در صحنه جهانی در حال شکل گرفتن است؟

** برای پاسخ به این سؤال لازم است این سوال و بحث کلی را مطرح کنیم که آیا هنوز می‌توان با تکیه بر نرم‌های گذشته جهان را اداره کرد؟ آیا این امکان وجود دارد که با همان مکانیزم‌های گذشته، روابط بین‌الملل، اقتصاد بین‌الملل و حتی حقوق بین‌الملل جهان را با بازتعریفی از حوادث و بیم‌ها و امیدها رقم زد؟ با اندکی تامل و دقت در یافته‌های اندیشمندان و تحلیلگران متوجه خواهیم شد که اداره جهان با برداشت‌ها و آرمان‌ها و سنت‌های گذشته نظام بین‌الملل، بیش از این میسور نیست. بر همین اساس تصور من این است که تمام تحولات سیاسی عالم دستخوش یک برداشت و یک نوع تعریف جدیدی از نحوه مناسبات میان کشورهای جهان شده است. یعنی همه مناسبات میان جهان توسعه‌یافته با جهان در حال توسعه از یک سو و مناسبات دنیای قدرت‌ها و دنیای بین‌الملل با دنیای اسلام از زاویه‌ای دیگر و حتی به عبارتی مناسبات کشورهای شمال با کشورهای جنوب دچار تحول شده است. نکته حائز اهمیت در این بازتعریف این است که این تحول تنها شامل حوزه روابط بین‌الملل نمی‌شود بلکه بسیار فراتر از این حوزه پیش رفته است و ما می‌توانیم همین سوال را در حوزه‌های اقتصاد بین‌الملل و یا مناسبات کلان اقتصاد جهانی و حقوق بین‌الملل نیز مطرح کنیم یعنی بپرسیم که آیا می‌توان همچنان با مدل‌های گذشته، نظام اقتصاد بین‌الملل و حقوق بین‌الملل جهان را ملاک دانست؟ آیا با مدل‌های گذشته امنیت و نظم جهانی می‌توان با دغدغه کنونی امنیتی جهان مواجه شد؟ بدون شک پاسخ به این سوالات نمی‌تواند آسان باشد و همین پاسخ منفی ما را وادار به پذیرش این باور می‌کند که نرم‌های جدیدی در حال شکل‌گیری است و متقضیات جدیدی بر نظام بین‌الملل حاکم شده است. نظم دوقطبی فروریخته است، اگرچه با شکاف‌های نظام‌ بین‌الملل کاهش قدرت دولت‌ها را دربرداشته است و باعث تاثیرات شگرفی در نقش قدرت دولت‌ها و فرآیندهای ملی و اقتصاد ملی در حال شکل‌گیری است.

* از کلام شما اینگونه مستفاد می‌شود که قدرتی مشخص و معین با اراده‌ای قطعی و ایجابی دست به چنین تغییراتی در جهان زده است.

** من از انباشت انتظارها و ازدیاد نیازها و نافرجامی مطالبات بر زمین مانده سخن می‌گویم. به نظر من اگر مدل‌های گذشته نظام بین‌الملل پاسخگوی انتظارات ملت‌ها و دولت‌ها بود شاید ما با دنیای دیگری روبرو بودیم. آن الگوها این انتظاراها را برآورده نکرده است به این دلیل که ما شاهد تحولات گسترده در منطقه هستیم. این مدل‌ها باید تغییر می‌کرد و اکنون در حال تغییر است. مفهوم واقعی رشد جهانی در همین نکته تجلی پیدا می‌کد که کشورها و ملت‌ها برای زایش نظمی جدید واقعا با معیارها و هنجارهای جهانی که در آن معیارها و اصول ارزش‌های ملی بومی و دینی هویت می‌یابند ایفای نقش می‌کنند.

* با این همه به نظر می‌رسد در کلام شما یک فاعل نامرئی برای تغییرات منطقه مستتر است.

** ببینید بحث ایجاد دموکراسی در خاورمیانه بیش از سی سال است که در آمریکا و محافل مختلف مطرح است. اندیشمندان و تحلیلگران سیاسی و یا همان تینک تنک‌ها امنیت و توسعه را متصل به هم توصیف می‌کنند و می‌گویند بین امنیت و توسعه یک نسبت مستقیم وجود دارد. اما مهم عملیاتی شدن این اندیشه‌ها بوده است. اجرای این مدل و چگونگی آن بحثی است که همیشه در ساختار سیاسی مد نظر بوده است و درباره رسیدن به آن بحث می‌شده است. کسی نمی‌تواند منکر این حقیقت شود که آمریکایی‌ها وقت و هزینه زیادی در حوزهای فکری مصروف داشته‌اند. شما فکر می‌کنید این تینک تنک‌ها که بزرگترین شرکا و نقاد سیاست آمریکا هستند در همه این سال‌ها چه کرده‌اند؟ بنیاد راکفلر، بنیاد کندی، مراکز تحقیقاتی نیکسون، پرینستون، استنفورد، مراکز مطالعات خاورمیانه در هاروارد در کارنگی در ان‌وایودر پرینستون این‌ها همگی در سال‌های گذشته بیکار بوده‌اند نه اینطور نیست متفکران و صاحب‌نظران مختلف اعم از آمریکایی و غیر آمریکایی موظف بوده‌اند که برای سیاست خاورمیانه‌ای آمریکا تولید فکر کنند. ارایه طریق کنند نقشه راه ارایه دهند سیاست خارجی آمریکا همواره با مراکز تحقیقاتی مرتبط بوده است از دیدگاه و نظرات و استراتژی آنها بهره‌مند می‌شده‌اند بویژه در ادوار مختلف جنگ سرد البته غیر قابل کتمان است که در زمان بوش پسر سیاست خارجی آمریکا گروگان نیوکان‌ها بود یعنی مکتب فکری برنارد لویس و مایکل لدن راه را برای ورود مراکز و مکتب‌های فکری دیگر بسته بودند.

خاورمیانه مهمترین مسئله و موضوع در ادبیات سیاسی آمریکا بوده و هست و حتی اهمیت فراآتلانتیکی برای آمریکا و سیاست‌های استراتژیک مهمترین قدرت جهان و مهمترین اقتصاد دنیا داشته و دارد و در مناسبات این منطقه با جهان بیرونی خود و در دنیای پیرامونی عناصری را که دارای هویت قدیم بوده‌اند اینک نیز تحت‌الشعاع قرار داده است. استراتژی امنیت ملی با دکترین نظامی و مسائل خاورمیانه آمریکا پیوند خورده است مهمترین دغدغه و بسیار حیاتی ایالات متحده آمریکا مدیریت اقتصادهای در حال رشد و در عین حال فوق‌العاده نگران‌کننده و توام با تهدید در هندوچین است، مدیریت و کنترل آینده انرژی و نفوذ و تاثیرگذاری متقابل این کشورها در نهادها و سازمان‌های جهانی است. از سال 2000 تا سال‌های 2007 رشد شتابان اقتصاد از هر دوره دیگری افزایش بیشتری داشته است به همین دلیل است که من باور دارم نظام‌های نوپدید بین‌المللی تفاوت ماهوی کامل با نظام‌های پیشین دارد.

* سوای از ویژگی‌های منحصر به فردی که منطقه خاورمیانه در عرصه بین‌المللی دارد چه موضوع دیگری سبب شد تا آمریکایی‌ها به این نتیجه برسند که در حوزه فکری روی خاورمیانه سرمایه‌گذاری کنند؟

** شما اگر یک بررسی اجمالی در تولیدات فکری و تحقیقاتی این مراکز علمی بکنید متوجه می‌شوید که تمام این مراکز چه آنها که صرفا برای تولید فکر در این زمینه تحقیق کرده‌اند و چه آنها که با اهداف سیاسی، اقتصادی، نظامی و حتی فرهنگی و اجتماعی روی خاورمیانه کار کرده‌اند به یک نکته مهم اشاره داشته‌اند و آن اینکه بزرگترین ضعف آمریکا در جهان، فقد بینش صحیح درباره خاستگاه‌های اجتماعی در خاورمیانه است. آنها به این نتیجه رسیدند که آمریکا بزرگترین ضرر در خاورمیانه را از همین فقدان بینش نسبت به ملت‌ها متحمل شده است. مهمترین شاخصه اشتباهات آمریکا در خاورمیانه آوردن مثال انقلاب ایران است. آنها معتقدند که فقد بینش و فقد دانش در لایه‌های اجتماعی، باعث شد تا آمریکا فرصت و موقعیتی به نام ایران را از دست بدهد. آنها از این نکته الگوسازی کردند و در عین حال همواره اندیشمندان و متفکران خود را بر آن داشتند تا مدل‌های متفاوتی را بررسی کنند و آنها نفع و ضررهای خود در منطقه را یافته‌اند. اینکه شما امروز می‌بینید اوباما در سخنانش به اسرائیل می‌گوید باید به مرزهای 1967 بازگردی قطعا در نتیجه همین مطالعات و استراتژی‌های نوپدید ایالات متحده است. آنها به وضوح به این منطق رسیده‌اند که نفع استراتژیک آمریکا در منطقه در گرو تحقق این استراتژی است.

* آیا با تعریف شما به این نتیجه می‌رسیم که تحولات منطقه همگی به نفع آمریکا خواهد شد؟

** شما به مناسبات ترکیه در دوران کنونی و در دوران روی کاربودن لائیک‌ها نگاه کنید. مناسبات ترکیه امروزی با آمریکا بهتر و بیشتر است یا ترکیه گذشته؟ الان آمریکا در میان همه کشورهای منطقه بالاترین مناسبات را با ترکیه دارد و بیشترین مناسبات همین آمریکا با ترکیه‌ای است که اسلام‌گراها آن را اداره می‌کنند. در همه دوران سیاسی ترکیه را اگر بررسی کنیم متوجه می‌شویم که در دوره آقای اردوغان همه مناسبات سیاسی، اقتصادی، امنیتی، نظامی و... گسترش یافته است. پس چرا باید فکر کنیم که آمریکا از تغییر نظام‌های دیکتاتوری در منطقه متضرر خواهد شد. آمریکا امروز وقتی مفهوم تغییر را مطرح می‌کند قدرت را براساس مدل هزینه و درآمد بررسی می‌کند.

* یعنی شما معتقدید که آمریکا مدیریت تغییرات در منطقه را بر عهده داشته است؟

** خیر به شکل قاطع نمی‌توانم مدیریت آن را دست آمریکایی‌ها بدانم اما می‌توانم بگویم که آمریکایی‌ها بر موج آن سوار شده‌اند و حالا چرا از آن استقبال نکنند؟ آمریکایی‌ها از خود می‌پرسند چرا ما باید از دیکتاتورهایی حمایت کنیم که کوچکترین پایگاه و موقعیت اجتماعی در میان مردم خود ندارند. این چه نفعی برای آمریکا دارد که به خاطر دفاع از دیکتاتورها میان یک میلیارد مسلمان جهان سرافکنده باشد و مرتبا نفرت برداشت کند. الان همین مطالعات مراکزی که نام آنها را در آمریکا بردم نشان می‌دهد که مهم‌ترین هزینه‌ای که آمریکاییها در حال پرداخت آن در خاورمیانه هستند شکافی است که میان واشنگتن و ملت‌های منطقه پدید آمده است. اوباما دریافته که از طریق حمایت از حرکت‌های دموکراتیک است که می‌تواند به ملت‌ها نزدیک شود. سال‌ها دیکتاتورها و شیوخ منطقه میان آمریکا و ملت‌ها فاصله انداخته بودند و اکنون قیام‌های عربی فرصتی را فراهم کرده‌اند که آمریکا بر این موج سوار شده و خود را به مردم برساند. آنها دریافته‌اند که چاره‌ای ندارند جز اینکه به سمت خاورمیانه دموکراتیک حرکت کنند. در ترمینولوژی خاورمیانه جدید، میان سازمان سیا، بخش‌های نظامی آمریکا، پنتاگون و بخش سیاسی آن که شامل وزارت خارجه، شورای امنیت ملی و مجلسین آمریکا است همه قائل به تغییر هستند. رفتن حسنی مبارک به مذاق تمام این مقامات خوش آمد. قطعاً حسنی مبارک طی دوران زمامداری خود برخوردار از دوستان و نزدیکان و هم‌پیمانان خاصی شده بود ولی خوب چه شد که روز واقعه او را تنها گذاردند گرچه تردیدی نیست که در شیوه این رفتن تفاوت نگاه وجود دارد. برخی استفاده از ارتش را تنها راهکار برای تغییر می‌دانند و برخی می‌گویند از نگاه پارلمانتاریستی و حزبی به نتایج بهتری می‌توان رسید و برخی دیگر مدل‌های اعمال نفوذ و روش‌های دیگر را توصیه می‌کنند.

* اگر آمریکا به این استراتژی دست یافته است که باید میان اسلام و غرب سازگاری پدید آید و اینکه نفع آمریکا در روی کار آمدن نظام‌های دموکراتیک است، پس چرا با ایران پس از شاه کنار نیامد؟ مگر ایران خیلی زودتر از این کشورهای عربی بهار دموکراسی را در سال 57 تجربه نکرد. آیا این پارادوکس نیست؟

** از قضا، مهمترین حرف امروز در آمریکا این است که همین ایرانی که سر ناسازگاری دارد در تبیین و تدوین منافع مشترک دو کشور قابل گفتمان است. شما به حوادث بعد از یازده سپتامبر نگاه کنید. بدون تردید و بدون اغراق و به اعتراف عمده تحلیلگران آمریکایی، سقوط کابل و بغداد بدون ایران امکان‌پذیر نبود. بدون ایران ثبات امنیتی موجود در هیچ یک از این کشورها امکان‌پذیر نبود. آنچه اکنون میان آمریکا و ایران وجود دارد ناشی از فقدان درک درست آمریکا و بی‌اعتماد بودن آمریکا است. شما تردید نکنید که ایران و آمریکا در بسیاری از مسائل منطقه‌ای خواسته یا ناخواسته و دانسته و نادانسته منافع مشترک دارند. مسئله دیگری که نباید از نظر دور داشت نفعی است که برخی از بازیگران منطقه‌ای از ادامه این خصومت میان ایران و آمریکا می‌برند. از نگاه من کشوری مانند عربستان تنها زمانی می‌تواند یک بازیگر منطقه‌ای به حساب بیاید که ایران را در وضعیت ضعیف نگه دارد و از نگاه آنها ایرانی که با آمریکا در خصومت دائم است یک ایران ضعیف شده است. بر همین اساس من معتقدم که سه لابی بزرگ صهیونیسم، لابی عربی و لابی ضد انقلاب دائما در تنور خصومت ایران و آمریکا می‌دمند.

* ولی ایران با همین وضعیت هم بازیگر قدرتمندی است.

خاورمیانه همیشه شاهد بازیگری سه قدرت اسطوره‌ای بوده است، ایران، ترکیه و مصر. بحث بر سر ورود بازیگران جدید است. برخی‌ها با دامن زدن به خصومت‌ها قصد ورود به چرخه قدرت دارند. در دوره کنونی لابی صهیونیسم، لابی عربی و حتی لابی ضد انقلاب اینگونه وانمود می‌کنند که عربستان سعودی و اسرائیل نیز سهمی بزرگ در گردونه قدرت دارند حال آنکه اینطور نیست. قدرت اصلی و اسطوره‌ای از آن سه کشوری است که نام بردم. کشوری مثل عربستان تنها زمانی می‌تواند نقش بازی کند که ایران در موقعیت تضعیف شده باشد. از این رو آنها همه تلاش خود را برای تضعیف ایران به کار می‌بندند.

 

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات