* لطفا در ابتدا تاریخچهای از مقاومت اسلامی بر ضد اشغالگری صهیونیستها بیان بفرمایید.
** همزمان با ورود صهیونیستها به فلسطین، حرکتهای ضد اشغالگری هم آغاز شد. حرکت شیخ عزالدین قسام و دیگران، قیام براق و خیلی از مسائل دیگر در همان مقطع اتفاق افتاد. لبنانیها به دلیل هممرز بودن با فلسطین، درگیر مسئله فلسطین شدند و با تجاوز اسراییل به لبنان این مقاومت در اشکال و انواع مختلف تا به امروز ادامه داشته است. بعد از سپتامبر سیاه در اردن، گروه های مسلح فلسطینی وارد لبنان شدند، یعنی لبنان خواسته یا ناخواسته درگیر مسئله مقاومت در فلسطین شد و از آن به بعد تمام تحولات داخلی لبنان به طور مستقیم به اسراییل، تجاوزگری و مقاومت علیه آن گره خورده است. این روند در ابتدا آرام بود، اما از1970 که گروههای فلسطینی در لبنان مستقر می شوند، این حرکت شتاب بسیار بیشتری پیدا می کند. در ابتدا، مقاومت جنبه مردمی نداشت و ارتش لبنان هم که ارتشی قوی نبود، معلوم بود که لبنان در مقابل اسراییل شکست می خورد. از سال 1970 به بعد، اولین هسته های مقاومت در لبنان توسط فلسطینی ها شکل گرفت، گروههای مسلح فلسطینی که آماده و آموزشدیده بودند و سلاح و تشکیلات داشتند، لبنانیها را در گروههای خودشان جذب کردند و لبنانیها در قالب سازمانهای فلسطینی، مبارزه مردمی را شروع کردند.
* فقط گروههای اسلامی بودند یا سایر گروهها هم حضور داشتند؟
** همه تیپی بودند؛ سازمان آزادیبخش فلسطین یک طیف وسیعی است از گروه فتح که گروه مسلمانان است، اما گروه اسلامگرا نیست تا گروههای چپگرای کمونیستی و گروههای تند پان عربی.
* نقطه اشتراکشان چه بود؟
** ضدیت با اسراییل و آزاد کردن فلسطین، تحت عنوان سازمان آزادیبخش فلسطین که سازمانی است جبههمانند، یعنی از گروههای مختلف تشکیل شده است. این سازمان در لبنان مستقر شد و رییس آن هم آقای یاسرعرفات بود و مقر اصلیش را هم بیروت قرار داد. ورود فلسطینیها به لبنان، معادلات داخلی لبنان را به هم ریخت. چون لبنان کشوری است که دارای تعدد قومیتی، دینی و مذهبی است و تا آن زمان (سال 1970) قدرت اصلی سیاسی و اجرایی، طبق سیستمی که فرانسویها چیده بودند، در دست مسیحیهای مارونی بود. وقتی گروههای مسلح فلسطینی وارد شدند، اول این که مسلمان بودند و دوم این که سنی، لذا یکدفعه معادله در درجه اول به نفع مسلمانان و در درجه دوم به نفع سنیها تغییر کرد.
مسیحیان لبنان احساس خطر کردند و ادامه این روند را باعث از بین رفتن قدرت سیاسی خود می دانستند، به همین خاطر با پشتیبانی اسراییل به این نتیجه رسیدند که جنگی راه بیندازند و فلسطینیها را از خاک لبنان اخراج کنند. در سال 1975 جنگ داخلی لبنان با هدف اخراج فلسطینیها از لبنان آغاز شد. این جنگ 15 سال طول کشید و در پایان نه تنها هدف مسیحیها تأمین نشد، بلکه نتیجه نهایی جنگ، به ضرر آنها بود. مسیحیها در واقع بازنده اصلی جنگ بودند و قدرتشان را از دست دادند. پیمان طائف که امضا شد، رسما قدرت از رییسجمهوری مسیحی گرفته و به نخستوزیر سنی داده شد. بنابراین بازنده اصلی خودشان بودند، چون جنگ را شروع کردند و نهایتا جنگ را باختند، ولی جنگ داخلی فقط بین مسیحیها و فلسطینیها محدود نماند و بعدا جنگ «همه علیه همه» شد. نتیجه این بود که دولت مرکزی عملا کنار گذاشته شد.
وقتی دولت مرکزی ضعیف باشد، گروههای مسلح قدرت ظهور پیدا می کنند. از سال 1975 تا 1990 که پیمان طائف امضا شد، خیل عظیمی از انواع و اقسام گروههای مسلح در صحنه لبنان حضور یافتند، در حقیقت هر حزب سیاسی یک شاخه نظامی برای خود درست کرد. بخشی از اینها بهخصوص فلسطینیها که به مقاومت برابر اسراییلیها می پرداختند، هم در معادلات داخلی لبنان درگیر بودند و هم علیه اسراییل عملیات انجام می دادند؛ اما عملا بیشتر درگیر مسائل داخلی لبنان بودند. متأسفانه این گروه دچار اشتباهات بزرگی نیز شد، بهخصوص در رابطه با شیعیان جنوب، دست به فجایع زیادی زدند. در آن زمان، اسم جنوب لبنان را «فتح لند» گذاشته بودند؛ یعنی سرزمین فتح. چون آن جا جنبش فتح حاکم بود و دولت لبنان در آن جا حاکمیتی نداشت و گروههای مسلح فلسطینی هر کاری که می خواستند در جنوب لبنان می کردند و متأسفانه ظلمهای زیادی هم به شیعیان لبنان کردند. سلاح و قدرت داشتند و با این که شیعیان لبنان، میزبانشان بودند ولی به میزبانان خود، خیلی ظلم می کردند. در آن زمان بین شیعیان لبنان، نفرت عجیبی از گروههای مسلح فلسطینی به وجود آمده بود؛ البته نه از ملت یا آرمان فلسطین..
* شیعیان جنوب، عضو این گروههای فلسطینی نبودند؟
** چرا، چون فقر وجود داشت و هنوز هم وجود دارد، جوان لبنانی برای فرار از بیکاری و به این علت که گروههای فلسطینی حقوق می دادند، به آنها می پیوستند. معروف بود در لبنان که اکثر سیاهی لشکر گروههای سیاسی و کیسه شنها در مبارزه، جوانان شیعه بودند. مثلا وقتی حزب کمونیست لبنان با حزب قوات لبنانی یا کتائب درگیری پیدا می کرد، از شیعیان کشته می شدند، در حالی که رهبران این گروهها، از ادیان یا مذاهب دیگری بودند.
امام موسی صدر متوجه شده بود که شیعیان دارند قربانی دیگران می شوند، به ذهنش رسید که جنبش امل را درست کند که یک شاخه نظامی و تشکیلاتی داشته باشد که از شیعیان دفاع کنند. جنبش امل با این هدف درست شد که نگذارد جوانان شیعه لبنانی وارد گروههای دیگر شوند، بلکه در گروهی شیعه سازماندهی شده و آموزش ببینند و از خودشان دفاع کنند. دو سه سال گذشت و امام موسی صدر در جریان آن سفر معروف به لیبی ناپدید شد و دیگر حضور نداشت تا جنبش امل را رهبری کند. جنبشی که ایشان پایهگذار آن بود، بعدها به دست دیگرانی افتاد که آدمهایی لاییک بودند و مایل نبودند که جنبش امل را به یک گروه اسلامگرا تبدیل کرده و آن را با عقاید درست فقهی براساس دیدگاه های درست مذهبی هدایت کنند.
امل، چهارچوبی برای جوانان شیعه شد و از هر فکر و تیپ و عقیدهای وارد آن می شدند، شاید یکی از دلایلی که امام موسی صدر ربوده شد، همین بود. یعنی ایشان مشکل بزرگی برای گروههای دیگر درست کرده بود و آنها می دیدند که اگر امام موسی صدر بماند، بساط گروه های دیگر برچیده می شود و به همین خاطر ایشان را حذف کردند که بتوانند این تشکیلات را از هم بپاشند. اما چند ماه پس از ربایش ایشان، به لطف خدا، انقلاب اسلامی پیروز شد و بدیل و جایگزینی آمد که بسیار قویتر از امام موسی صدر می توانست در صحنه لبنان عمل کند. ما در یکی دو سال اول، درگیر جنگ خودمان بودیم تا این که پس از آزادسازی خرمشهر، اسراییل به لبنان حمله کرد و تا بیروت پیش آمد.
* در این شرایط است که کمکم هستههای حزبا... شکل می گیرد؟
** تا قبل از این، گروهی به نام حزبا... وجود نداشت. در میان شیعیان لبنان، یک گروه بزرگ وجود داشت به نام امل و یک سری گروههای کوچک دیگر مانند حزب الدعوه شاخه لبنان، تجمعات علمایی، گروههای دانشجویی، تشکلهای مردمی و گروههایی که پراکنده بودند. همه آنها دوستدار انقلاب بودند، ولی ارتباط تشکیلاتی با انقلاب اسلامی نداشتند، چون خود ما درگیر جنگ با عراق بودیم. هنگامی که حمله اسراییل پیش آمد و اسراییلیها حمله کردند و بیروت را گرفتند، این شوکی بود به جهان اسلام و خصوصا ایران؛ چون اکثرمناطق شیعهنشین لبنان اشغال شده بود. این تبدیل به انگیزهای شد که بهسرعت نیروهای سپاه بروند تا بهصورت عملیاتی وارد جنگ با اسراییل بشوند که در همین باره مسائلی پیش آمد.
نکته ای که امام خمینی(ره) اشاره کردند این بود که ما نباید مستقیما و به نیابت از مردم لبنان با اسراییل بجنگیم، نظر امام این بود که ما برویم مردم لبنان را آموزش بدهیم که خودشان کشورشان را آزاد کنند و این یک دیدگاه استراتژیک بود. امام خمینی(ره) با تغییر مأموریت سپاه در لبنان از عملیاتی به مستشاری، بذر مقاومت را کاشت و گفت به جای این که بروید مستقیم بجنگید، بروید جوانان لبنانی را آموزش دهید که آنها خودشان از کشورشان دفاع کنند و این یکی از شاهکارهای بزرگ امام خمینی(ره) بود که جا دارد روی آن خیلی کار شود؛ زیرا ما الان آن بذر را می بینیم که درخت تنومندی شده است به نام حزبا... لبنان. اگر آن زمان امام این رهنمود را نمی دادند و ما می رفتیم مستقیما وارد جنگ می شدیم، ممکن بود پیروزی هم به دست بیاوریم و ممکن بود اسراییل را هم پس بزنیم، ولی بعد باید برمیگشتیم و از خودمان چیزی را باقی نمی گذاشتیم، ولی الان میراث بزرگی باقی مانده است.
قبل از تشکیل حزبا... گروههای فلسطینی، گروههای چپگرای لبنانی، حزب کمونیست، حزب قومیسوری و احزابی که چپ بودند مقاومت می کردند. اینها در مقاومت بودند، ولی در یک چهارچوب محدود می توانستند مقاومت کنند. نه درست هدایت می شدند و نه استراتژی درستی در مقاومت داشتند، فقط ضربهای در حد توانشان به اسراییل می زدند. در نتیجه تأثیر آنچنانی در مبارزه علیه اسراییل نداشتند؛ این که حالا این نوع مقاومت به نتیجه می رسید یا نه؟ خودش بحث دیگری است.
ورود سپاه به لبنان این حسن را داشت که سپاه با توجه به آن دیدی که وجود داشت، گروههای پراکنده شیعی را در یک تشکیلات جدید سازماندهی کرد. این هسته ها آمدند به سپاه مراجعه کردند.
* سپاه این مقبولیت را از کجا بهدست آورد؟
** ببینید، ما در اوج انقلاب و جنگ بودیم. تقدسی که انقلاب اسلامی، امام خمینی و سپاه داشت؛ این یک فرصت بسیار بزرگ برای جمهوری اسلامی فراهم کرد. اگر به خاطرات برادران سپاه حاضر در لبنان مراجعه کنید، می بینید که آنها با لباس فرم در لبنان بودند و حضورشان واضح و علنی بود. مردم به لباسهای آنها تبرک می جستند و کار از مقبولیت گذشته بود و آنها را تقدیس میکردند که اینها فرستادگان امام خمینی(ره) هستند، اینها از ایران آمده اند و سفیران انقلاب اسلامی هستند. سپاه هم موفق شد روحیه انقلابی در ایران را به لبنان منتقل کند.
* چگونه؟
** قبلا هم گروه های زیادی در لبنان کار مقاومت می کردند، ولی برخوردشان با مردم بسیار بد بود؛ آنها نوع برخوردشان طوری بود که مردم به جای آن که دوستشان داشته باشند، از آنها می ترسیدند. سپاه درست برعکس عمل کرد، در کنار بحث مقاومت، خدمات اجتماعی ارائه کرد. مانند احداث درمانگاه، مدرسه، لولهکشی آب، کمک در دروی محصول. کارهایی کردند که آنها در عمرشان از هیچ گروهی ندیده بودند. لبنانیها دیدند گروه مسلحی که می تواند حاکم باشد، خادم مردم شده، این باعث شد تا تصویر ذهنی آنها از این گروهها تغییر پیدا کند. سپاه ابتدا در منطقه بعلبک مستقر شد، چون در هنگام ورودشان، بیروت و جنوب لبنان اشغال شده بود. بنابراین هر گروهی که در نقطهای علیه اسراییل عملیات می کرد، فردی را به بعلبک می فرستاد که ما یک گروهی در نبطیه یا در صور یا در بیروت هستیم و امکانات محدودی داریم، حالا چهکار کنیم؟
کار بزرگی که انجام شد، این بود که این هستههای نظامی و سیاسی کوچکی که وجود داشت، در هم ادغام شد و تشکیلات جدیدی بهوجود آمد که در ابتدا نامش را مقاومت اسلامی گذاشتند که بعد از مدتی شد حزبا...
علتی هم که اسم حزبا... را برای آن برگزیدند این بود که می خواستند بگویند این حزب با احزاب سیاسی لبنان متفاوت است؛ حزب«ا...» است. در واقع اسم اینها را اول می گفتند «امت حزبا...»، یعنی می گفتند ما حزب به معنای سیاسی لبنان نیستیم که اشتباه بشود با دیگر احزاب سیاسی لبنان. همه دور هم جمع شده ایم و می خواهیم علیه اسراییل مبارزه کنیم. خب این تشکیلات درست شد و الان تبدیل به یک قدرت بسیار بزرگ نه فقط نظامی، بلکه یک قدرت سیاسی،فکری و اجتماعی در لبنان شده است.
* حزبا... که روزی کارکردش فقط مقاومت بود، الان همچون دولتی است که در حوزههای مختلف آموزشی، فرهنگی، اجتماعی و سیاسی فعالیت می کند؛ چگونه این اتفاق افتاد؟
** در ایران تصویری که از حزبا... در ذهن مردم وجود دارد، تصویر کاملی نیست. بیشتر، حزبا... را یک گروه مسلح می دانند. اگر شما به لبنان بروید، می بینید که اصلا حزبا... اینگونه نیست و بخشی از حزبا...، مقاومت مسلحانه است. ولی الان حزبا... تبدیل به یک گروه شده که از یک حزب، بزرگتر و از دولت، کوچکتر است. البته برخی معتقدند که از دولت هم بزرگتر شده! چون در تمام عرصههای حیات اجتماعی وارد شده است. حزبا... در عرصه سیاسی لبنان به عنوان یک حزب سیاسی تمامعیار عمل می کند، مثل احزاب دیگر در انتخابات و در ائتلافهای سیاسی شرکت دارد، در دولت وارد می شود، وزیر دارد، در مجلس نماینده دارد، شورای رهبری دارد، تشکیلات دارد و افراد، با یک نظم خاص در این تشکیلات رشد می کنند، مجمع عمومی و انتخابات داخلی دارد.
جنبه دیگر حزبا... خدمات اجتماعی است. بیمارستان، مدارس، بنیاد جانبازان و... در همه عرصههای خدماتی وارد شده است، چه سرپرستی خانواده های شهدا و چه خانوادههای محروم، مثل کمیته امدادی که ما در ایران داریم. آنها در آن جا دارند و برای شیعیان لبنان فرصتهای شغلی ایجاد می کند که اینها اگر نبودند، بسیاری از شیعیان بیکار بودند، ولی الان بسیاری از آنها می آیند در این چهارچوب و خدمات دریافت می کنند.
* این کارها به صورت عیان صورت می گیرد؟
** بله، برای تمام کارهایشان مجوز رسمی از دولت لبنان گرفتهاند. مثلا بنیاد شهید حزبا... مجوز رسمی از دولت لبنان دارد، بنیاد جانبازان همچنین و کمیته امداد نیز به همین صورت است. فعالیت هیچکدام از آنها غیرقانونی و مخفی نیست، همه تابلو دارند و مشخص هستند. سلسله مدارسی دارند به نام مدارس المهدی(عج) که در همه جای لبنان شعبه زده و مدارس خیلی خوبی هستند. حزبا... در محیطهای دانشجویی بسیار فعال است و دانشجویان بسیاری دارد، حتی در دانشگاه آمریکایی بیروت که یک زمانی حزبا... بسیار مخالفش بود، الان کلی دانشجو دارد و این دانشجوها فعالند و علنا همه می دانند که این خانم یا آقا عضو حزبا... است؛ چون حزبا... تشکل دانشجویی دارد. در بحثهای فرهنگی، در زمینه فیلمسازی، تئاتر و موضوعات نمایشگاهی خیلی فعال شده است. حزبا... واقعا یک جنبش تمامعیار است. این تصویر را از حزبا... ما باید تصحیح کنیم که فقط یک گروه مسلح است. خود حزبا... هم مایل به این تصویر نیست. چون این تصویر را اسراییلیها می خواهند بهعنوان یک میلیشیا جا بیندازند که حزبا... یک گروه شبهنظامی است، بنابراین غیرقانونی است و باید منحل بشود؛
در حالی که حزبا... این نیست. حزبا... یک بخشی دارد به نام مقاومت علیه اشغالگری که خودشان می گویند تا وقتی اشغالگری و تهدید اسراییل هست، این بخش نیز هست و وقتی نبود لازم نیست که این بخش وجود داشته باشد. حزبا... به اعتراف لبنانیها، بهعنوان قویترین حزب سیاسیاجتماعی از نظر تشکیلاتی و سازمان یافتگی است. از آن تشکل اولیه که براساس یک نیاز نظامی تشکیل شد، الان به یک حزب سیاسیاجتماعی بسیار ریشهدار تبدیل شده است. در طول این مسیر، یعنی از 1361 شمسی تا الان شاهد هستید که شکل مقاومت نیز تغییر کرده است. بهتدریج بقیه گروهها مقاومت را کنار گذاشتند. الان می شود گفت که محور اصلی مقاومت علیه تهدیدات اسراییل، حزبا... لبنان است. دیگران هم اگر بخواهند کاری بکنند، باید بیایند با حزبا... هماهنگ کنند. الان برخی گروههای سنی، مثل القاعده تلاش می کنند که خودی نشان بدهند که ما هم هستیم، علیه اسراییل فعالیت می کنیم، ولی موفق نبودهاند، چون نوع استراتژی آنها اشتباه است، دیدگاههایشان افراطی است و واقعیات جامعه لبنان را در نظر نمی گیرند. یکی از رموز موفقیت حزبا... این است که در عین این که یک گروه اصولگرای بسیار آرمانگراست، اما واقعیتهای جامعه لبنان را لحاظ می کند و این باعث می شود که پشتوانه مردمی خود را حفظ کند.
* در همه طیفها و قومیتها پایگاه دارند؟
** بله،در همه طیفها. بهخاطر دارم که شهید مغنیه یک بار به من گفت که ما در ابتدای مقاومت، حتی با شیعیان جنوب لبنان مشکل داشتیم که چطوری از یک روستایی رد بشویم و به اسراییلیها حمله بکنیم.
* یعنی ممانعت می کردند؟
** بله، می گفتند شما می روید حمله می کنید، بعد اسراییل ما را بمباران می کند. ایشان می گفت ما از این جا کار را شروع کردیم و الان به جایی رسیدهایم که شیعیان لبنان خودشان مدافع اصلی حزبا... هستند. بنابراین این مسیر، روندی نبوده که از اول خیلی هموار باشد. حزبا... کار بزرگی کرده که توانسته است از آن وضعیتی که حتی زمینه مردمیاش آماده نبود، برسد به جایی که الان پشتوانه اصلی حزبا...، مردم هستند. چون واقعیتهای جامعه لبنان را همیشه لحاظ می کردند و سعی می کردند کاری نکنند که مردم در مقابلشان قرار بگیرند. اتفاقا اسراییلیها همواره به دنبال تقابل حزبا... و مردم بوده اند، به دنبال این بودند که بگویند ای شیعیان جنوب لبنان اگر ما به شما حمله می کنیم، بهخاطر کارهای حزبا... است و اگر حزبا... نباشد، ما به شما حمله نمی کنیم؛ ولی در عمل حزبا... ثابت کرد که این روحیه تجاوزکاری متعلق به اسراییل است و جنایتهای اسراییل هم ماهیت آن را برملا کرد. همه اینها دست به دست هم داده که الان شیعیان، یکدست حمایت می کنند، بخش عمدهای از مسیحیها و بخشی از سنیها حمایت می کنند. واقعا حزبا... جایگاهی بسیارعالی پیدا کرده و ریشه دوانده است