تاریخ انتشار : ۲۲ دی ۱۳۹۲ - ۱۰:۰۸  ، 
کد خبر : ۲۶۳۷۴۴

از صهیونیسم سیاسی تا پُست صهیونیسم


مهدی ذاکریان / استاد دانشگاه

در تعریف صهیونیسم باید آن را به دو دسته تقسیم کرد؛ یک صهیونیسم معنوی و دیگری صهیونیسم سیاسی، صهیونیسم معنوی یا مذهبی بر پایه کتاب مقدس شکل یافته و اندیشمندانی مانند احد هائان در سال 1897 صهیونیسم معنوی را تعریف کردند. بر پایه نظر و یافته‌های چنین اندیشمندانی از کتاب تورات، یهودیان قوم برگزیده جهان هستند و در سراسر دنیا پراکنده‌اند. بر این اساس نوع نگاه صهیونیسم‌های معنوی به موضوع فلسطین دارند این است که فلسطین یک تاریخ برای یهودیان است و به عنوان یک تاریخ باید مورد احترام قرار گیرد. لذا نوع نگاه طرفداران صهیونیسم معنوی یا مذهبی تاریخی و همراه با اعتقادات دینی است. اما دسته دوم پایه‌گذاران صهیونیسم سیاسی هستند؛ پدر صهیونیسم سیاسی تئودور هرتسل است. هرتسل در 1896 جزوه‌ای را به زبان آلمانی تدوین می‌کند که عنوان آن «دولت یهود» بود. هرتسل در این جزوه تئوری را مطرح می‌کند که نوعی صهیونیسم متفاوت با صهیونیسم معنوی یا مذهبی را ارائه می‌دهد. در سنت معنوی صهیونیسم، فلسطین تنها یک تاریخ بود اما هرتسل به دنبال آن بود که یهودیان سراسر جهان را گرد هم آورده و یکپارچه کند. او بر این باور بود که مقدمه گرد هم آوردن یهودیان از سراسر جهان تشکیل یک دولت است. لذا هرتسل صهیونیسم را از فاز معنوی و مذهبی آن وارد فاز سیاسی کرد. او باور داشت که تنها راه مقابله با اقدامات یهودستیزی موجود در دنیا این است که یهودیان یک موطن متعلق به خود را تملک کنند. لذا در جزوه خود پیشنهاد می‌دهد که آرژانتین یا فلسطین به عنوان مرکز دولت یهود در نظر گرفته شود. البته بعدها موضوع به سوی فلسطین می‌رود چرا که می‌تواند پیوندی با یافته‌های مذهبی آیین یهود ایجاد کند. بعدها هرتسل پیشنهاد می‌دهد که با کمک انگلستان یک سازمان مهاجرت تشکیل شود تا در قالب این سازمان یهودیان سراسر جهان را به سوی سرزمین فلسطین کوچ دهند. ایده او در سال 1896 این بود که تا نیم قرن آینده می‌توان یک دولت مستقل یهودی را پایه‌گذاری کرد. البته ایده او با یک سال تأخیر (1948) به منصه ظهور رسید.

از نگاه هرتسل هر یهودی یک صهیونیسم محسوب می‌شود چرا که بر این باور بود که تمامی یهودیان باید صهیونیسم باشند. او این اعتقاد را نداشت که همه صهیونیسم‌ها باید یهودی باشند بر این است اهداف سیاسی و کسب قدرت را دنبال می‌کرد. هرتسل عنوان می‌کرد که هدف اصلی او بازگرداندن یهودیان به ارض موعود است اما در واقع هدف، تشکیل دولت یهود بود نه سامان دادن یهودیان در یک سرزمین. به عبارت دیگر «آوارگی یهودیان سراسر دنیا» برای هرتسل تنها یک ابزار برای تشکیل یک دولت بود.

شکل‌گیری اسرائیل

آنچه گفته شد مبانی نظری شکل‌گیری اسرائیل است. اما مبنای عملی آن به اعلامیه‌ بال فور باز می‌گردد. با این اعلامیه تشکیل دولت اسرائیل عملیاتی می‌شود. سال 1917 بال فور وزیر امور خارجه بریتانیا اعلامیه‌ای را صادر می‌کند که براساس آن بر تشکیل دولت یهود در سرزمین فلسطین تأکید می‌شود. به عبارت دیگر دولت بریتانیا که تا پیش از آن قیمومیت سرزمین فلسطین را بر عهده داشت به طور رسمی ایده‌های هرتسل را تأیید کرد. این اعلامیه خشم بسیاری از یهودیان عرب را برانگیخت اما متأسفانه سندی شد تا براساس آن دولت انگلیس به طور رسمی اقلیتی را در فلسطین به عنوان صاحبان حق برای تشکیل یک دولت مورد شناسایی قرار دهد.

در همین سال 92 درصد جمعیت ساکن در سرزمین فلسطین که تحت قیمومیت انگلیس بود، اعراب بودند و تنها هشت درصد یهودی در این سرزمین وجود داشت. بر این اساس تشکیل دولت یهود امتیازی بود که بریتانیا به این هشت درصد اقلیت ارائه کرد. اینجا بود که سوء‌ظن‌ها و تردیدهای سیاسی از منظر اندیشمندان علوم سیاسی و روابط بین‌الملل مبنی بر همدستی انگلیس و صهیونیست‌ها در تشکیل دولت یهود شکل گرفت. این تردید سبب می‌شود که گروه‌های فلسطینی فعال، یهودیان سراسر جهان را تشویق به مهاجرت به فلسطین کنند. این موضوع پس از جنگ جهانی اول و قبل از آغاز جنگ دوم جهانی صورت گرفت. در واقع شرایط بحرانی جنگ تا اندازه زیادی مهاجرت را تشدید می‌کرد. از همین مقطع زمانی مهاجرت به فلسطین آغاز می‌شود. اولین دور مهاجرت طی سال‌های 1920 تا 1925 بود که نسل اول مهاجران یهود به سوی اسرائیل سامان می‌یابند. در ادبیات اسرائیل‌شناسی این نسل به «پیشگامان» شهرت دارند.

نسل دوم مهاجران طی سال‌های 1926 تا 1931 به فلسطین مهاجرت می‌کنند. اما از سال 1932 وضعیت مهاجرت کمی متفاوت می‌شود چرا که دنیا در آستانه جنگ دوم جهانی است. در این مقطع یهودستیزی در اروپای غربی به ویژه آلمان تشدید می‌شود و این امر سبب‌ساز گسترده‌تر شدن دور سوم مهاجرت‌ها می‌شود. در دور سوم تعداد زیادی یهودی از آلمان و کل اروپا مانند لهستان، اسلواکی، هلند و دیگر کشورها راهی سرزمین فلسطین می‌شوند. اینجاست که همکاری صهیونیسم و نازیسم از سوی برخی از محققان اسرائیل‌شناس مطرح می‌شود. آنها ادعا می‌کنند که احتمال وجود توطئه‌ای پشت جریان یهودآزاری وجود دارد. به اعتقاد آنها یهودآزاری در اروپا بدون هم‌دستی نازی‌ها نبوده است. البته این یک ادعاست که همچنان محل تحقیق و پژوهش است. با این همه تنها 22 درصد جمعیت فلسطین را طی دور اول و دوم مهاجرت، یهودیان تشکیل می‌دادند. بنابراین به لحاظ جمعیتی تعداد یهودیان محدودتر از جمعیت اعراب فلسطینی بود.

اینجاست که دو موضوع مطرح می‌شود؛ اول خرید زمین و دوم عملیات‌های تروریستی. خرید زمین تلاشی برای پیش‌بینی امکاناتی بود که به لحاظ حقوقی برای اسکان مهاجران تضمینی حاصل شود. همین ایده سبب‌ساز شده که همچنان تا به امروز اسرائیل اشتهای خاصی برای گرفتن زمین داشته باشد. اسرائیل اکنون نه با پدیده خرید بلکه با پدیده اشغال، این اشتهای خود را جواب می‌دهد. اکنون اسرائیل بخش‌های مختلفی از کرانه باختری را تحت تسلط خود دارد. این ایده‌ای است که صهیونیست‌ها از آغاز داشتند.

ایده دوم آن بود که با ارعاب و ترس بتوانند اعراب را وادار به پذیرش مهاجران یهودی یا ترک سرزمین‌هایشان کنند. در همان زمان گروه‌های تروریستی (هاهانا) شکل پیدا می‌کنند. یهودیان فلسطینی‌تبار این ادعا را دارند که هاهانا یک سازمان دفاعی بوده در حالی که این واقعیت ندارد چرا که اولین عملیات‌های این سازمان منجر به کشته شدن صدها زن و کودک و مردم بی‌گناه شده است. این نشان‌دهنده آن است که چنین گروه‌هایی صرفاً تروریستی بودند و برای تسریع اسکان مهاجران و ارعاب اعراب و مجبور کردن آنها به ترک سزمین مادری‌شان ایجاد شده بودند.

نقش سازمان ملل در تشکیل اسرائیل

دو جنگ جهانی دولت‌ها را مصمم کرد تا سازمان را شکل دهند تا از تکرار بلای جنگ‌های خانمان‌سوز ممانعت به عمل آورد. از دید تشکیل‌دهندگان سازمان ملل این ساختار برای دفاع از حقوق انسانی تشکیل می‌شد. نباید فراموش کرد که سازمان ملل به این خاطر تشکیل شد که با پدیده‌ای به نام فاشیسم و نازیسم مقابله کند. در این چهارچوب صهیونیسم سیاسی تا اندازه‌ زیادی مورد حمایت قرار گرفت چرا که اعتقاد بر این بود که عامل جنگ دوم جهانی نازیسم بود و باید با نازیسم مبارزه کرد. بر طبق این دیدگاه، قربانیان نازیسم، یهودیان بودند. به این ترتیب سازمان ملل در فضایی شکل گرفته که کاملاً به نفع قربانیان نازیسم بود. در سال 1945 یکی از دولت‌های فاتح جنگ یعنی بریتانیا مساله فلسطین را به سازمان ملل ارجاع می‌دهد. بر این اساس لندن قیمومیت خود بر فلسطین را تحویل داد و سرنوشت فلسطین را به سازمان ملل سپرد. این موضوع در مجمع عمومی سازمان ملل مطرح شد. در مجمع عمومی کمیته‌ای از کشورها تشکیل شد و وظیفه داشت موضوع فلسطین را بررسی کند. ایران هم عضو این کمیته بود. این کمیته در سال 1947 نظر نهایی خود را اعلام می‌کند.

براساس نظر کمیته، دو راهکار برای مساله فلسطین پیشنهاد می‌شود؛ اول این است که سرزمین فلسطین به دو کشور تقسیم شود. کشور یهودی و کشور عربی که به لحاظ اقتصادی یکپارچه باشند. دومین پیشنهاد آن بود که یک کشور واحد تشکیل شود که به صورت فدرال اداره شود. بر این اساس در بخش‌هایی که یهودیان ساکن هستند می‌توانند حکومت خود را داشته باشند و بخش‌های مسیحی‌نشین و مسلمان‌نشین هم به همین ترتیب می‌توانند به صورت فدرال اداره شوند. در مجمع عمومی پیشنهاد اول به تصویب می‌رسد. این پیشنهاد یهودیان را راضی کرد اما اعراب مخالف این طرح بودند. بر این اساس یهودیان به طور مستقل به دنبال تأسیس کشور مستقل خود برمی‌آیند. 14 می 1948 بود که بریتانیا قیمومیت فلسطین را پایان یافته اعلام می‌کند و درست همان روز بلافاصله پس از اعلام لندن، اسرائیل دولت خود را اعلام کرد و در سازمان ملل به عنوان عضو پذیرفته شد.

بلافاصله بعد از اعلام تأسیس اسرائیل، بریتانیا اسرائیل را مورد شناسایی قرار می‌دهد. پس از آن ایالات متحده آمریکا و 20 دقیقه بعد از آمریکا، اتحاد جماهیر شوروی اسرائیل را به رسمیت می‌شناسند. به این ترتیب اسرائیل به عنوان یک دولت در سازمان ملل شناسایی می‌شود و اینجاست که فلسطین قربانی عدم دید فراگیر یا رئالیستی می‌شود. بی‌تردید اگر اعراب یک دید رئالیستی را دنبال می‌کردند از همان آغاز صحنه را به یهودیان این سرزمین واگذار نمی‌کردند. اعراب هم پیشنهاد سازمان ملل را رد کردند و هم به دلیل کاستی و سستی در تأسیس دولت عربی مسبب شناسایی اسرائیل در سازمان ملل شدند.

بررسی اسرائیل از منظر جامعه‌شناختی سیاسی

اسرائیل جامعه‌ای است که از اقوام و گروه‌های یکپارچه شکل نگرفته است. این جامعه تنها مذهب یکپارچه‌ای دارد. در بحث جامعه اسرائیل با دو گروه مواجه هستیم؛ اول گروه سافاراتی‌ها یا میزراچی‌ها هستند و گروه دوم، گروه اشکنازی‌ها هستند. سفارات واژه عبری مترادف با اسپانیاست. در واقع به معنای یهودیانی است که از اسپانیا به اسرائیل آمده‌اند. اما سافاراتی‌ها اصلاتاً اسپانیایی‌ نیستند. در اسرائیل سافاراتی‌ها، یهودیانی هستند که از خاورمیانه آمده‌اند. اما اینگونه نیست. در واقع ضعف ادبیات جامعه‌شناسی سیاسی اسرائیل در کشور ماست که چنین تعبیری ارائه می‌دهد. ما باید به دقت درباره جامعه اسرائیل بحث و بررسی کنیم تا نوع سیاست‌گذاری ما در مقابل این پدیده مشخص شود.

گفته می‌شود یهودیانی که در منطقه کرانه باختری مانند اردن و عراق بودند تحت آزار و اذیت قرار داشتند و به همین دلیل به اسپانیا و پرتغال مهاجرت کردند. به همین دلیل به آنها سافاراتی گفته می‌شود.

دسته دیگر، یهودیانی ایرانی‌تبار و شرقی‌تبار هستند که به طور مستقیم از ایران و اطراف ایران به اسرائیل مهاجرت کرده‌اند. به آنها «میزراچی» گفته می‌شود. اینها شرقی‌تبار هستند. به لحاظ گرایش مذهبی و سیاسی، افراطیون اسرائیل از میان این دو گروهند. این دو گروه به شدت با مسلمانان عرب فلسطینی‌تبار ساکن سرزمین‌های اشغالی برخورد می‌کنند و اساساً آماده صلح با اعراب نیستند. در مقابل این گروه‌ها، گروه دیگری با نام اشکنازی‌ها وجود دارند که گرایشات متعادل‌تری دارند.

اشکناز نام روستایی کنار رود راین در آلمان بود. در واقع به یهودیانی که از آلمان و کشورهای اروپایی به اسرائیل آمدند، اشکنازی گفته می‌شود. اینها دقیقاً برخلاف یهودیان عرب‌تبار دیدگاه‌های معتدلی دارند و به لحاظ دینی اکثراً سکولار هستند. بدنه حزب کارگر اسرائیل را اشکنازی‌ها تشکیل می‌دهند. میان اشکنازی‌ها و گروه‌های افراطی به لحاظ نژادی و فکری تفاوت وجود دارد اما یک جامعه‌شناس اسرائیلی به نام اوری رام تعریفی از جریان جدیدی به نام پست صهیونیسم یا فراصهیونیسم در جامعه اسرائیل ارائه می‌دهد. این جریان به اواخر دهه 80 و اوایل دهه 90 شدت می‌گیرد و امروز هم بسیار قوی است. فراصهیونیسم به گروهی از اندیشمندان و دانشمندان اسرائیلی اطلاق می‌شود که صهیونیسم را  زیر سوال می‌برند؛ در واقع آنها خود با مهاجرت به اسرائیل دولتی در سرزمین فلسطین ایجاد کرده‌اند اما اکنون باور دارند که اشتباه کرده‌اند. این گروه اقدامات گذشتگان و رهبران فعلی اسرائیل را زیر سوال می‌برند. آنها معتقدند که اولاً صهیونیسم یک حرکت نژادی است و ثانیاً در حق اعراب فلسطینی ساکن اسرائیل ظلم کرده است. سومین نظر آنها این است که صهیونیست‌ها در قبال اعراب رفتاری مشابه نازی‌ها با یهودیان داشته‌اند. دیدگاه چهارم آنها این است که باید در صهیونیسم تجدیدنظر صورت گیرد و در نهایت پنجمین و مهمترین اعتقاد آنها این است که باید قانون بازگشت یهودیان به اسرائیل را لغو کرد. براساس این قانون هر یهودی در هر جای جهان اسرائیلی محسوب می‌شود اما از دید فراصهیونیست‌ها این غلط است و باید لغو شود. موشه لیبرمن، رئیس دپارتمان مطالعات ژرمنی در دانشگاه اورشلیم یکی از فراصهیونیست‌هاست که اعتقاد دارد کشتار یهودیان توسط هیتلر محل تردید است. این یک ادعای خیلی مهم است. بر این اساس فراصهیونیسم یک نوع اعتراض به اقدامات اسرائیل نسبت به اعرابی است که ساکنان اصلی فلسطین هستند.

در تحلیل جامعه‌شناختی از شرایط امروز جامعه اسرائیل باید این جامعه را به دو دسته تقسیم کرد؛ اول حامیان دولت کنونی اسرائیل که اعتقاد دارند این دولت باید به فعالیت‌های خود ادامه دهد. این گروه نگران بقای اسرائیل هستند. گروه دوم کسانی هستند که باور دارند باید منشی دموکراتیک از سوی دولت در پیش گرفته شود و همان امتیازاتی که یک شهروند یهود دارد، مسلمان و مسیحی نیز دارا باشند. آنها خواستار تقویت جریانی هستند که اجازه می‌دهد تا اعراب به عضویت کنیست درآیند یا مقام‌های دولتی اختیار کنند. اگر این جریان دوم تقویت شود می‌تواند سبب تضعیف صهیونیسم سیاسی شود. به بیان دیگر افرادی که در حوزه اسرائیل مطالعه می‌کنند با دقت بیشتر متوجه خواهند شد که راه‌هایی برای احقاق حقوق اعراب ساکن سرزمین‌های اشغالی وجود دارد. یکی از این راه‌ها این است که از مسیرهای موجود برای ایفای حقوق اعراب وارد عمل شوند. تغییر ترکیب جمعیتی اسرائیل یک راه مناسب است. یعنی هر چه تعداد جمعیت اعراب افزایش پیدا کند به همان اندازه صهیونیسم سیاسی تضعیف می‌شود و هر چه مهاجرت به جامعه اسرائیل کاهش پیدا کند به همان میزان باز هم صهیونیسم سیاسی تضعیف می‌شود.

در برخی کشورهای خاورمیانه‌ای یا غیر خاورمیانه‌ای ممکن است برخوردهایی با یهودیان صورت گیرد اما این برخوردها سبب شده بود که یهودیان وطن خود را ترک گفته و به سوی اسرائیل بروند. حال آن کشورها باید بدانند که با فشار بر یهودیان به روند قدرت‌گیری صهیونیسم سیاسی در اسرائیل کمک کرده‌اند چرا که مهاجرت به سوی اسرائیل را تشدید می‌کند. برعکس، چنانچه احساس امنیت و رفاه بیشتر در خارج از مرزهای اسرائیل برای یهودیان پدیدار شود، ما بی‌تردید با مهاجرت معکوس مواجه خواهیم شد. یعنی مهاجران به اسرائیل به سرزمین‌های اصلی خود یا دیگر کشورها بروند. چنین پدیده‌ای در سال‌های اخیر افزایش یافته است. به طور دقیق از اوایل سال 2000 به این طرف ما شاهد روند مهاجرت معکوس در اسرائیل هستیم. یعنی یهودیانی هستند که ابتدا به اسرائیل مهاجرت کردند اما بعد ترجیح دادند کشور دیگری را برای ادامه زندگی انتخاب کنند و اغلب به کشورهای مهاجرپذیری چون کانادا، استرالیا و... نقل مکان کرده‌اند.

چنین مهاجرتی به زیان صهیونیسم سیاسی است چرا که اغلب افرادی که دست به مهاجرت معکوس در اسرائیل می‌زنند از قشر تحصیل کرده و کاردان هستند. اینگونه اسرائیل هم یک نیروی فنی و تکنیکی را از دست می‌دهد و هم‌خونی که در حال تزریق به صهیونیسم سیاسی بود، متوقف می‌شود.

باید دقت کرد که هر نوع اقدام و شعار نامعقول می‌تواند دست‌آویزی برای صهیونیسم سیاسی شود تا خود را مورد تهدید بداند. موضوع از حساسیت ویژه‌ای برخوردار است.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات