کیوان مهرگان
* به رغم اینکه ایرانیها در کنه فرهنگ سیاسیشان به انگلیس همواره به عنوان باعث و بانی تمام مشکلاتشان مینگرند؛ اما رابطه با این کشور پس از انقلاب همواره با فراز و فرود همراه بوده است. چگونه است ایران رابطه با آمریکا را تبدیل به تابو میکند و کسی جرأت نزدیک شدن به آن را ندارد؛ اما درباره انگلستان اینگونه نیست؟
** فراز و فرود در روابط ایران با بریتانیا کشوری که ما در کشورمان دوست داریم آن را «انگلیس» بخوانیم؛ صرفنظر از اینکه انگلیس یکی از کشورهای چهارگانه تشکیلدهنده بریتانیا است بعد از انقلاب شروع نشده؛ بلکه از همان آغاز حضور این قدرت در همسایگی جغرافیایی و سیاسی کشور ما در قرن نوزدهم شروع شد. منتهی در آن دورانها که دوران کاپیتولاسیون و اعمال قانونی قدرت بیگانه در کشور ما بود، تا اوایل قرن بیستم که تحولات اساسی در نظام حکومتی ایران بروز کرد، این قدرت هر چه میخواست در مورد کشور ما اعمال میکرد.
در این دوران، انگلیس توانست شاهان قاجار را که اسماً تحتالحمایه روس بودند، در عمل به فرمانبرداران خود تبدیل کند و طی قرارداد 1919 آخرین سلطان قاجار را نیز رسماً به یوغ تحتالحمایگی خود درآورد. در این دوران، بریتانیا هندوستان (به اضافه پاکستان) و افغانستان و عراق و قبایل عربی جنوب خلیجفارس را در جمع مستعمرات خود داشت و بر شرق و غرب و جنوب ایران حکومت میکرد و برای تأمین منافع این مستعمرات خود در روابط با ایران هر آنچه از ظلم و تجاوز داشت، اعمال میکرد و برای ایرانیان خاطرات تلخی بر جای گذارد. تنها دلیل مستعمره نشدن ایران، وجود رقابتهای ژئوپلتیکی تنگاتنگی بود که انگلیس با روسیه در آن دورانها داشت که سبب تصمیم دو قدرت در ایجاد موازنه ژئوپلتیکی بین خود در کشور ما شد.
در این دوران که اوج استعمار بریتانیا در جهان محسوب میشود، بریتانیا ایران را در مقام یک کشور کلیدی در گسترش ژئوپلتیک استعماری خود در آسیای باختری یافته بود و عمق دادن به نفوذ خود در ایران را برای توسعه نفوذ در خاورمیانه ضروری یافت و به همین دلیل، مداخله در امور داخلی ایران را شروع کرد؛ منتهی براساس سیاست استعماری نعل وارونه زدن و تاریخ سیاسی ما را وارونه جلوه دادن! آنچنان که امروز رفته رفته درمییابیم هرکس در این تاریخنویسی بیشتر به انگلیس تاخته، بیشتر خواستهای سیاسی انگلیس در تفرقهاندازی میان ایرانیان را برآورده کرده است.
در سرآغاز قرن بیستم وضع کاملاً دگرگون شد: انقلاب مشروطیت حاکمیت ملی را در ایران تجویز کرد؛ سلسله قاجار جای خود را به حکومت پهلوی داد؛ کاپیتولاسیون لغو شد؛ خوزستان که به دست انگلیس تبدیل به شیخنشین عربستان میشد، به ایران بازگشت و زمزمه انتقال قدرت و صنعت نفت به دست ایران و ایرانی و بعد ملی کردن آن خشم فراوان انگلیس علیه ایران و ایرانی را تحریک کرد. انگلیس تلاش زیادی کرد تا سیاست نعل وارونه را در این دوره نیز دنبال کند و در این مسیر توانست در مقام یک شکست خورده سیاسی به دست مصدق، در انتقامگیری وابستگان قاجاری از پهلوی و بقیه ایران فعالانه شرکت کند.
انگلیس ترتیبی داد تا در سرآغاز جنگ جهانی دوم، رضاشاه پهلوی را از ایران تبعید کند، با جانشینی پسرش رسماً مخالفت ورزید، شاهزاده حمید میرزاقاجار (افسر نیروی دریایی بریتانیا) را به تهران آورد تا در سفارت خود به عنوان پادشاه قانونی ایران معرفی کند و چون نتوانست موفق شود، انتقامجویی جدید خود را طی سیاست نعل وارونه در قالب نمایش مخالفت با ملی کردن نفت ایران به سبک و سیاقی که مصدق انجام میداد، در خنثی کردن قانون ملی کردن نفت به دست ملیون واقعی ایرانی خلاصه کرد و در نتیجه همه نفت ایران و همه سهم و سهام ایران در شرکت پنجاه و نه گانه «شرکت نفت ایران و انگلیس» را به چنگ آورد و در عین حال، مصدق را در مقام قهرمان ملی شکستدهنده انگلیس سمبل انتقامجوییهای داخلی در مقام انتقامجوییهای قاجاری علیه پهلوی درآورد.
این بازیهای محیرالعقول آنچنان سبب گیج و گنگ شدن تاریخ و فرهنگ سیاسی کشور ما شد که ما (ملت) حتی توجه نکردیم که ز چه هنگام خنجر به دست بر گلوی هم میفشاریم. انگلیس با این ترفندها توانست همه حق و حقوق ملی ایران را از آن خود کند، توانست شرکت سابق نفت ایران و انگلیس را به بزرگترین و ثروتمندترین شرکت نفت دنیا تبدیل کند که همچنان این مقام، جزیره کوچک بریتانیا را در رده ثروتمندترین و باقدرتترین قدرتهای جهان نگاه میدارد و ما در اسارت نفرت نسبت به انگلیس و در اسارت احساسات ضدانگلیسی نه در مخالفت با سیاستهای واقعی انگلیس که مصیبتهای فراوانی بر فرهنگ سیاسی ما وارد آورده هستیم.
آنچنان که به جای واقعگرایی در عصر مناسبات دیپلماتیک، خود را در حال «تلافی» کردنهای احساسی میبینیم؛ بیتوجه به این حقیقت که اینگونه تلافی کردنهای شعاری و احساسی در دوران روابط بینالملل متکی بر روابط قانونمند دیپلماتیک میان کشورهای عضو سازمان ملل متحد، فقط میتواند به زیان خود ما تمام شود.
* شما همواره فرهنگ سیاسی ایرانیان را «یک فرهنگ سیاسی توسعه نیافته» توصیف میکنید تأثیر این توسعهنیافتگی در حوزه روابط دو کشور ایران و انگلستان را چگونه میبینید؟
** همانگونه که جلوتر اشاره کردم، روابط سیاسی ما با مفهوم «انگلیس»، همچنان تابع تعاریفی است که در زمان قاجار شکل گرفته و در دوران انتقامجوییهای قاجاری علیه پهلوی، در نتیجه اعمال سیاست انگلیسی «نعل وارونه» در ایران به ورطه سقوط کشانده شد. این فرهنگ نه تنها نتوانسته خود را با پیشرفتهای علمی سیاست در فردای جنگ جهانی دوم همراه کند و در چهارچوب منطق علمی «دو و دو میشود چهار» توسعه دهد، بلکه همچنان دچار تصورات مالیخولیایی و توهمات دایی جان ناپلئونی هستیم که «دست انگلیس» را پشت همه حوادثی میبیند که از مرداد 1332 تا به امروز دمار از روزگار سیاسی ما درآورده و همه رنگهای سیاسی را در دو رنگ «سیاه» و «سفید» درآورده و همه آدمیان خوب جامعه را در دسته «قهرمان» به تعداد انگشتان یک دست و «خائن» به تعداد جمعیت هفتاد میلیونی کشور خلاصه کرده است.
این منطق، شرایطی را پیش آورده که ما همه توطئههای براندازانه آمریکا و اسرائیل علیه ایران را نادیده میگیریم و حتی توجه نمیکنیم که فرانسهی سارکوزی به مراتب بیشتر از بریتانیای امروز در پیشبرد دشمنیهای صهیونیستی اسرائیل با ایران عمل میکند. همچنان، میخواهیم از انگلیس انتقام بگیریم. آن هم انتقام سیاستهای استعماری و استثماری قرون گذشته که به دست قهرمانان ملی خودمان بر سر ما آورده شد.
* شما معتقدید که آنچه ما در حوزه روابط خارجی انجام میدهیم، ادامه مباحث داخلیمان است و اساساً از منظر روابط بینالملل به روابط با کشورها نگاه نمیکنیم. بر اساس چه پارامترهایی چنین تحلیلی دارید؟
** من اینطور نمیگویم. این، یک واقعیت تلخ است که روزمره در پیش چشم ما خودنمایی میکند. ما در فرهنگ سیاسی توسعهنیافته خود یک «داخل» داریم که شامل همه مسائل دنیا میشود و یک «خارج» که یک مفهوم آبستره است که جای خاصی روی نقشه جهان ندارد و سرنشینانش تعداد اندک افراد هستند مانند بوش، اوباما، تونی بلر و چند نفر ناشناختهتر مانند چاوز و خانم کلینتون که آنها هم کاری ندارند؛ جز شیطنتهای روزمره مثبت یا منفی برای تعیین تکلیف ما! در این میان از یک طرف، همه فتنههای جهان را همچنان ناشی از سیاستهای استعماری قرن نوزدهمی «انگلیس» علیه خود میبینیم و فکر میکنیم با حمله به داراییهای انگلیس در کشور خودمان، دمار از روزگار استعمار نابود شده انگلیسی درمیآوریم و انتقام تاریخ بشر دو قرن قبل را از قدرت درجه دو و سه امروزین انگلیس میگیریم و نابودش میکنیم.
یا از طرف دیگر، همه آنچه را که در جهان اتفاق میافتد؛ در راستای مسائل داخلی خود میبینیم. مثلاً حوادثی را که در سوریه رخ میدهد، با اشتیاق فراوان پیگیری میکنیم؛ براساس این گمان مالیخولیایی که همهاش نمایش است برای آماده شدن غرب جهت روشن کردن تکلیف سیاسی ایران. در جریان بحران سیاسی بحرین، برخی ناظران سیاسی ایران با اعتقادی راسخ در تلویزیونهای غربی مانند بیبیسی فارسی اعلام میکردند که چون صدا و سیمای جمهوری اسلامی بحرین را زیادی پوشش میدهد، لاجرم حق باید با حکومت سنی بحرین و شیعهکشیهایش باشد و ما با قیام ملت بحرین برای رفع ظلم و تبعیض مخالفیم. ولی چون صدا و سیمای جمهوری اسلامی مسائل سوریه را پوشش نمیدهد، پس باید حتماً حق از آن قیامکنندگان ضدحکومت سوریه باشد!
لابد اگر فردا آرژانتین با ژاپن نقاری پیدا کند و دعوایی راه بیاندازد، تفسیر ماجرا در تهران این است که همه اینها مربوط میشود به سیاستهای آمریکایی اسرائیلی مربوط به برنامه هستهای ایران و خلاصه اینکه هر آنچه در جهان اتفاق میافتد، برای این است که جهان آمریکایی اسرائیلی میخواهد از جمهوری اسلامی انتقام بگیرد. این فرهنگ سیاسی عقبافتاده و مالیخولیایی است که در عصر پیشرفتهای دیجیتالی در فهم علمی مسائل سیاسی ایران و جهان ما را از دقایق امور حساس عصر خود غافل نگه میدارد و در این غفلت دهشتانگیز است که منافع ملی ما همه روزه زیر دست و پای کشمکشهای سیاسی نه چندان منطقی خود ما صدمه میبیند.
* بعد از انقلاب سال 1357 بدعتی در میان ایرانیان باب شد که هرگاه به رفتار دولتی اعتراض میشد، مقابل سفارت آن کشور میرفتند و تظاهرات میکردند. این رویکرد، دوبار هم به اشغال سفارتها منجر شده که یکی تسخیر سفارت آمریکا در سال 58 و دیگری، حمله به سفارت انگلیس در آذرماه 90 بود. تحلیل شما از شباهتها و تفاوتهای این دو اشغال سفارت چیست؟
** حادثه اول در هنگامی اتفاق افتاد که آمریکای حزب دموکرات در جریان کنفرانس گوادلوپ تصمیم گرفته بود که از شاه بگذرد و با انقلاب ملت ایران هماهنگ شود و اسرائیل که در پی بروز انقلاب اسلامی واقعی و تکاندهنده خاورمیانه، به شدت نگران سرنوشت خود شده بود؛ در آرزوی ایجاد مانع ابدی بر سر راه نزدیکی روابط ایالات متحده (حامی و در عین حال فرمانبردار بیاراده اسرائیل) با ایران اسلامی روزشماری میکرد. در آن عملیات، دانشجویان به اصطلاح خط امام نقشآفرین بودند که در سالهای بعد از «اصلاحطلبان» نامدار شدند. ولی حادثه دوم، اگر اشتباه نکنم، از سوی شماری از دانشجویان تدارک دیده شد که مورد تأیید مقامات رسمی جمهوری اسلامی ایران قرار نگرفت و تأثیرات سیاسیاش بر موقعیت سیاسی و بینالمللی ایران چندان چشمگیر نبوده است.
تنها وجه مشترک این دو حادثه، قربانی شدن منافع ملی جمهوری اسلامی ایران شمرده میشود. ای کاش روزی فرا رسد که در کشور ما هم امور دولتی و روابط خارجی در انحصار دولت و وزارت خارجه جمهوری اسلامی باقی بماند.
* نکته دیگری که مایلم شما آن را بشکافید؛ این است در تسخیر سفارت آمریکا در سال 58 گروگانگیری اتفاق افتاد و 444 روز طول کشید. اما این بار نه تنها طول نکشید و گروگانگیری رخ نداد که حتی دولت چند بار اظهار تأسف کرد و برخی تشکلهای دانشجویی درگیر مسأله تلویحاً از برخی رفتارهایشان عذرخواهی کردند. به نظر شما، از سال 58 تا سال 90 چه گذشته که حادثهای که بالقوه میتوانست مانند سال 58 باشد؛ مجال فعلیت پیدا نمیکند؟
** آنچه در فاصله حادثه 1358 تا حادثه سال 1390 اتفاق افتاد، این بود که سی سال طول کشید تا قبح عمل سفارتگیری و گروگانگیری توسط افراد غیرمسئول در کشور برملا و بر همگان روشن و ثابت شود. وقتی بعد از این همه مدت، زیانبار بودن این اقدامات برای نظام حکومتی مسلم شد، دیگر تکرار آن نمیتوانست مورد تأیید و تشویق کسی قرار گیرد و من امیدوارم ملت ما با تماشای نتایج این حادثه، از این فاز از قهرمانبازیها که برای خوراک داخلی و به قیمت از میان رفتن منافع و اعتبار ملی دولت در سطح جهانی رخ میدهد؛ عبور کرده باشد.
* ارزیابی شما از تبعات بینالمللی این حادثه برای کشور چیست؟
** من گمان میکنم بروز این حادثه و واکنشهای داخلی و خارجی نسبت به آن، خود گویای تبعات ناخوشایند این رفتارها در حوزه بینالمللی برای ایران بوده است. همینطور گمان میکنم که ملت ما با این هزینه کردن اعتبار و منافع ملی تجربیات لازم را به دست آورده باشد. در اینجا ترجیح میدهم که توجه شما را به نکته حساس دیگری جلب کنم و آن، طرح تهدید سپاه پاسداران در زمینه بستن تنگه هرمز است که نباید به اقدامات مشابه در حمله به سفارتها تشبیه شود و آن اقدامات را تداعی کند. در این زمینه، گرچه از نظر فنی و حقوقی من همیشه با اینگونه تهدیدها مخالف بودهام، طرح تهدید کنونی را کاملاً تأیید میکنم و مورد حمایت قرار میدهم.
دلیل این وضع را باید در دگرگون شدن ظروف زمان و مکان سیاستهای ژئوپلتیک و ژئواستراتژیک منطقه و تهدیدها دانست. امروز که کشورهای مسلمان همسایه ما، مانند عربستان سعودی و امارات متحده عربی علناً به همه ملاحظات منطقهای پشت پا میزنند و رسماً و علناً به دشمنی ملی علیه ایران برخاستهاند و در اقدامات خصومتبار اروپا علیه منافع ملی ما برای تحریمهای نفتی علیه ایران فعالانه شرکت میکنند، دیگر ما را از انحصار خصومتهای ایدئولوژیک آمریکایی، اروپایی و اسرائیلی رها کردهاند و وارد فاز خصومتهای ملی ضدایرانی طرفداران ژئوپلتیک وهابیگری علیه تشیع شدهاند. در این راستا، اگر عربستان سعودی و امارات متحده عربی بخواهند به شاهرگ حیات اقتصاد ملی ما ضربه بزنند؛ ما موظف هستیم که با تمام وجود به شاهرگ حیات اقتصاد ملی آنان ضربه بزنیم.