تاریخ انتشار : ۰۸ بهمن ۱۳۹۲ - ۱۳:۳۶  ، 
کد خبر : ۲۶۴۲۲۱

اندر حکایت ملون‌های سیاسی


 محمد‌رضا تاجیک / استاد دانشگاه و کارشناس مسائل استراتژیک

روزی‌روزگاری در تاریخ اکنون، سرزمینی بود که در آن آدمیانی از نوع «هرچه»ها می‌زیستند. بر سر دروازه این سرزمین با خطی به تمام زبان‌های آن روزگار نوشته شده بود: «سخت است ما را بشناسید». «هرچه»ها موجوداتی بودند که همیشه همان‌ بودند که در هر «لحظه» بودند. اجتماع «هرچه»ها یک اجتماع تکینگی‌های و موجودات تعریف‌ناپذیر، تعیین‌ناپذیر، تشخص‌ناپذیر بود. نه این‌که هویت نداشتند، بلکه هویتِ دمکی داشتند و از این استعداد برخوردار بودند که هر لحظه به رنگی درآیند. اجتماع «هرچه»ها، ترکیبی از واحدهای انسانی بود که «کس» نبودند، «کس»ها بودند، هرکس «همه» بود. هیچ‌کس در مجموعه دیگری قابل شناسایی و بازنمایی نبود. در یک کلام، در این اجتماع هر کس، هرچه و هرکس بود و نبود. هرکس عضوی از جریان، گروه، حزب، سازمان، نحله فکری، مشرب سیاسی بود و نبود. در تماشای نگاه‌ هرکس دیدنِ «آن دیگری» بود و نبود.

در تراوش قلم‌ هرکس کلامی «از دیگری» بود و نبود. در سیاهه دفتر هرکس پیامی «به دیگری» بود و نبود. در پشتِ کرمگاه نفس‌ هرکس نشانی «از دیگری» بود و نبود. در نغمه‌ها و ترانه‌های درهم‌آمیخته هرکس شور و نوا و ماهور و همایونی بود و نبود. همه با هم، اما درختِ شهر تنهایی. همه نزدیک، اما دور. همه دوست، اما دل‌ها به کین خوگر. دشمن و دشمنی در زیر سایه سنگین مذمت، اما در سینه دوست جویبار خون. نیکو واژه‌ها ایستاده در صفِ گفتن، اما زشت‌واژه‌گان تنها گفته و گفتن. دهان‌هاشان در آتشِ عشق به دیگران سوزان، اما قلب‌هاشان در انجماد امیال و آرزوهای خود. در هر دم در مذمت قدرت به سخن اندر، اما در هر بازدم قدرت ممد حیات بود. از این‌رو، حیات این موجودات از قدرت‌شان جدا نبود و مساله اصلی در شیوه زیستن‌شان، زیستن معطوف به قدرت بود. زیستنی داشتند برای قدرت. حیات برهنه آنان هرگز برسازنده و معطوف به امر سیاسی نبود؛

چرا که آنها را می‌شمرد، اما تعریف نمی‌کرد. در چنین اجتماعی آنان به ‌مثابه انبوهی از آدم‌ها فرض می‌شدند که جملگی مانند پیاده‌نظام‌هایی در خدمت سیستم و سازوکار قدرت خود بودند. «هرچه»‌ها کم می‌اندیشیدند، اما هرچه بیشتر می‌اندیشدند، کم‌تر بودند. اندیشیدنِ آنها اندیشیدنِ انسان‌های رنجور و ملونی بود که دستخوش انشقاق «در خود» (فی‌نفسه) شده بودند. جدایی از «خود»، حرف اول و آخر تئاتر روزمره زندگی آنان بود. آن‌چه هرکس در این تئاتر زندگی انجام می‌داد، در واقع فعالیتی بود که توسط خودِ آن کس از او ربوده شده بود. در پاتوق آنان همه جلوه‌ای ملون داشتند و در زندگی این ملون‌ موجودات، مساله همواره بر سر لذتی زیست‌شناختی بود، به دیگر سخن، حیات‌شان تنها موقوف به لذت زیستی و فردی بود که در سایه‌گه قدرتِ خویش می‌بردند. آنان نه با تعامل با یکدیگر، بلکه فقط با کثرت هیجانات و فشردگی‌ها و مکان‌های لذت سروکار داشتند:

همچون مجموعه بدن‌هایی در مقام یک ماشین میلِ به قدرت و اراده به قدرت. هر «هرچه»‌ زندگی را صحنه یکتای رندی خود می‌دانست و هر کس نغمه خود می‌خواند و در دستگاه خود می‌نواخت. گردش شخصی منافع و قدرت میان آنها، حکایتِ آنان را شبیه حکایتِ مارها و قورباغه‌ها کرده بود: حکایتی که در آن مارها، قورباغه‌ها را می‌خوردند، قورباغه‌ها به لک‌لک‌ها شکایت کردند، لک‌لک‌ها، مارها را خوردند و قورباغه‌ها شادمان شدند، لک‌لک‌ها گرسنه ماندند و شروع کردند به خوردن قورباغه‌ها، قورباغه‌ها دچار اختلاف دیدگاه شدند، عده‌ای از آنها با لک‌لک‌ها کنار آمدند و عده‌ای دیگر خواهان بازگشت مارها شدند، مارها بازگشتند و همپای لک‌لک‌ها شروع به خوردن قورباغه‌ها کردند، حالا دیگر قورباغه‌ها متقاعد شده‌ بودند که هم لک‌لک باشند و هم مار و هم .... آنها اکنون فهمیده بودند که در بازی قدرت میان «خوردندگان» برای مصون ماندن از خورده‌شدن باید نه تنها یکی از آنها که هم‌زمان تمامی آنها باشند.

در اجتماع «هرچه»ها از دوست‌داشتن حقیقت و واقعیت بسیار سخن گفته می‌شد، اما هرکس چیزهایی را که دوست می‌داشت، حقیقت و واقعیت می‌نامید. از راسخ‌بودگی/ماندگی در مواضع اش تمجید و تکریم می‌شد، اما در نزد هرکس فقط قدرت و منفعت ثابت و پایدار بود و لاغیر. هر یک از این موجودات ملون هر شب آرزوی دیگر می‌کرد و رای دگر و هر روز دل به دل‌آرای دگر می‌داد و در همان حال و قال سخت دوست داشت جهان و جامعه را به ابژه آرزوی شخصی و معطوف به منفعت خود بدل کند و بر آن سلطه جوید. اما آرزوهاشان نیز تمامی نداشت. لذا حکایت‌شان بی‌شباهت به حکایت لستر نبود: روزی جادوگری که روی درخت انجیر زندگی می‌کرد به او گفت: یه آرزو کن تا برآورده کنم. لستر هم با زرنگی آرزو کرد دو تا آرزوی دیگر هم داشته باشد. بعد با هر کدام از این سه آرزو سه آرزوی دیگر آرزو کرد.

آرزوهایش شد نه آرزو با سه آرزوی قبلی. بعد با هر کدام از این دوازده آرزو سه آرزوی دیگر خواست که تعداد آرزوهایش رسید به ۴۶ یا ۵۲ یا.... به هر حال از هر آرزویش استفاده کرد برای خواستن یه آرزوی دیگر تا وقتی که تعداد آرزوهایش رسید به ۵ میلیارد و هفت میلیون و ۱۸ هزار و ۳۴ آرزو. بعد آرزوهایش را پهن کرد روی زمین و شروع کرد به کف زدن ، جست‌وخیز کردن و آواز خواندن و آرزو کردن برای داشتن آرزوهای بیشتر، بیشتر و بیشتر. در حالی‌که دیگران می‌خندیدند و گریه می‌کردند، عشق می‌ورزیدند و محبت می‌کردند. لستر وسط آرزوهایش نشست، آنها را روی هم ریخت تا شد مثل یک تپه طلا و نشست به شمردنشان تا پیر شد و بعد یک شب او را پیدا کردند در حالی‌که مرده بود و آرزوهایش دور و برش تلنبار شده بودند. آرزوهایش را شمردند حتی یکی از آنها هم گم نشده بود. همشان نو بودند و برق می‌زدند. نویسنده «روایت تاریخی هرچه‌ها» روایت می‌کند که روزی عده‌ای از مردمان را دیدم که چون به محفل و پاتوق دوستان درآمدندی، «آن گفتندی که خلافش در جاهای دیگر گفتندی».

محرمان رازهای مگویی را دیدم، که چون ترک حریم کردندی، رازها از پرده برون فکندندی. خودهای بسیار خودی‌شده را دیدم، که چون ترک خودی کردندی، خود را به پشیزی به دیگری فروختندی. تندخویان و تندگویان عرصه تصمیم و تدبیری را دیدم، که چون قافیه به تنگ آمدی، به ملایمت و لطافت سخن گفتندی. ساکنین دیرینه اقلیم «ندیدن» و «نگفتن» را دیدم، که چون گاه ناکامی و هنگامه بحران فرارسیدندی، جز از «دیدن» خود نگفتندی و جز از «گفتن» خود نشنیدندی. سفیدپوشان و سفیدگویان عرصه‌ تحلیل و تدبیری را دیدم، که چون به سرای دیگر شدندی، سیاه‌پوش و سیاه‌گو شدندی. راست‌مشربان عرصه سیاست را دیدمی که چون در راست‌کیشی قدرت نیافتندی، سر از چپ درآوردندی. سپس راوی می‌گوید: در حیران و عجب از این جماعت تأملی کردم، از تاریخ پرسیدم روایت و حکایتِ این آدمیان چگونه است؟ سکوت کرد. از سکوت پرسیدم. گفت:

«این راز و معما، نه تو دانی و نه من». لاجرم از خود پرسیدم. جواب شنیدم که آدمیان به اعتبار رفتار و کردارشان چهار گونه بودندی. نخست، آنان که رفتارشان را نه غیر پسندیدی نه خود. دوم، آنان که رفتارشان را خود پسندیدی، نه غیر. سوم، آنان که رفتارشان را غیر پسندیدی، نه خود. چهارم، آنان که رفتارشان را هم غیر(ها) پسندیدی و هم خود(ها). گفتم: ثم ماذا؟! گفت: دو گونه اول را شأن و قدر سیاست و قدرت نشاید، اما دو گونه دوم، آخر سیاست بی‌پدر و مادر بودندی. پرسیدم، جنس و نوع آنان که در بالا وصف شدندی، از کدامین انواع بودندی. گفت، از جنس و نوع چهارم. اما نوع چهارم، نوع تکامل‌یافته نوع سوم بودندی. اینان مردمانی بس غریب و عجیب بودندی. مرام و منش ماقبل مدرن و مابعد پسامدرن را با هم داشتندی. رنگی خاکستری داشتندی:

هم سفید بودندی و هم سیاه؛ هم اهل «نام» بودندی و هم اهل «ننگ»؛ هم «بر» بودندی و هم «در»؛ هم «یار غار» بودندی و هم «خار راه»؛ هم هوشیار بودندی و هم ناهشیار؛ هم دیدندی و هم ندیدندی؛ هم شنیدندی و هم نشنیدندی؛ هم گفتندی و هم نگفتندی. به‌رغم این قدمت تاریخی دیرینه، نظریه‌پردازان از تحلیل و تبیین علمی روش و منش آنان درمانده بودند زیرا نه می‌توانستند بر اساس تحلیل‌های «طبقه‌‌بنیاد» یعنی از جهت مقام‌شان در نظام معین تولید اجتماعی، از جهت مناسبات‌شان با وسایل تولید، از جهت نقش‌شان در سازمان اجتماعی کار و بنابراین از جهت شیوه دریافت و میزان ثروت اجتماعی که در دست دارند، رفتار و کردار آنان را مورد بحث قرار دهند، و نه قادر بودند آنان را بر مبنای رهیافت‌های فرهنگ‌بنیاد، رفتارگرا و ساختارگرا و کارکردگرا و... مورد تحلیل قراد دهند و نه حتی می‌توانستند آنان را در قالب رندانی که شهامت رویارویی با حالت امکانی و عدم ضرورت عقاید و امیال خویش را داشته و از این‌رو، به کلمات غایی و نهایی خود تردید می‌کردند و با بر دوش کشیدن کشکول واژگان گونه‌گون به هر محفلی در‌می‌آمدند. آنان همچنین قاصر از آن بودند که این تلون و گونه‌گونی سیاسی را به پیروی از مولانا حاصل تنگ آمدن لفظ و پر بودن معانی سیاسی و یا نتیجه شرح و تفسیرهای متفاوت از یک متن واحد فرض کنند و همچو وی بسرایند:

فلسفی از نوعِ دیگر کرده شرح

باحثی مر گفتِ او را کرده جرح

وآن دگر در هر دو طعنه می‌زند

وآن دگر از زرق، جانی می‌کند

هریک از ره این نشان‌ها زآن دهند

تا گمان‌اید که ایشان زان ده‌اند

این حقیقت دان، نه حق‌اند اینهمه

نی به کلی گمرهانند این همه

زآنکه بی حق، باطلی نآید پدید

قلب را ابله به بوی زر خرید

گر نبودی در جهان، نقدی روان

قلب‌ها را خرج کردن کی توان؟

تا نباشد راست، کی باشد دروغ؟

آن دروغ از راست می‌گیرد فروغ

حکایت پیچیدگی این ملون‌های سیاسی نظریه‌پردازان پسامدرن را دچار دردسر کرده و این تئوریسین‌های «بریکولاژ سیاسی»، «هویت‌های کدر، ربطی و موزائیکی»، «سیاست‌های خرد»، «برساختگی و قدرت‌آلوده بودن حقیقت و واقعیت» نیز در تحلیل این تندزبانان خوش نطق و بیان که هنگام سخن پادشه چین و ماچین و ارباب عقولند و در فلسفه اهل کره را راهنما (به بیان ملک‌الشعرا بهار) درمانده و وامانده‌اند. هیچ می‌دانید که حیات این موجودات ملون در گرو همین درماندگی‌ها و واماندگی‌هاست؟

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات