مذاکرات را میتوان نقطه عطف دیپلماسی برای گذار از تنشزدایی سیاسی و ایجاد تعامل سازنده در سیاست بینالملل دانست. اگرچه ایران، آمریکا و سایر قدرتهای بزرگ دارای تفاوتهای ادراکی و کارکردی قابل توجهی درباره چگونگی اداره سیاست جهانی هستند، اما کارگزاران سیاست خارجی جمهوری اسلامی ایران بر این اعتقادند که میتوان از طریق مذاکرات دیپلماتیک به حداکثر نتایج راهبردی در سیاست جهانی نایل شد. مواضع رییسجمهور آمریکا پس از دیدارش با بنیامین نتانیاهو ـ نخستوزیر اسراییل ـ این موضوع را آشکار ساخت که اگرچه سیاست اعلام شده کارگزاران دیپلماتیک ایالات متحده معطوف به همکاریگرایی و تنشزدایی است، اما جهتگیری راهبردی آمریکا در برخورد با هر کشوری ـ از جمله جمهوری اسلامی ایران ـ تابعی از سیاست قدرت است. سیاست قدرت براساس «کنش مبتنی بر فرادستی» شکل میگیرد. دیپلماسی ایالات متحده در شرایط کنش فرادستی و ساختاری معطوف به تامین حداکثر منافع و قدرت، بدون توجه به مطلوبیت راهبردی دیگر بازیگران است؛ رویکردی که در نگرش رهبری جمهوری اسلامی ایران، به «اقدام غیر منطقی» تعبیر شده است. کاربرد سیاست قدرت در رفتار خارجی آمریکا از آن جهت اهمیت دارد که نشانههایی از واکنش محیط پیرامونی نسبت به الگوهای رفتار امنیتی و راهبردی ایالات متحده شکل گرفته است. در نخستین دهه پس از جنگ سرد، گروههای محافظهکار در صدد برآمدند تا نظم بینالمللی نوظهور را براساس مدل هژمونی و فرادستی آمریکا تبیین کنند. اتخاذ چنین رویکردی ـ یعنی الگوی مبتنی بر سیاست قدرت و اقدام فراقانونی ـ همواره بخش اجتنابناپذیر رفتار سیاسی آمریکا بوده و خواهد بود.
در این فرآیند، دو رویکرد کاملا متفاوت از سوی «پل کندی» و «فرانسیس فوکویاما» مطرح شده است و هر کدام از این دو کوشیدهاند تا شکل جدیدی از فرآیند قدرت در نظام جمهوری را تبیین کنند. پل کندی کتاب «ظهور و سقوط قدرتهای بزرگ» را نوشته و سرنوشت بینالمللی آمریکا را براساس فرسایش قدرت مادی مشروعیت و اعتبار راهبردی آن کشور در عصر جدید مورد سنجش قرار داده است. فرانسیس فوکویاما نیز کتاب «پایان تاریخ» را منتشر کرده و نشان داده که آمریکا به عنوان تنها قدرت بزرگ جهانی توانسته در منازعه ایدئولوژیک قرن بیستم به پیروزی برسد و موقعیت خود را در نخستین قرن این هزاره تثبیت کند.
در ادامه به بررسی پنج عرصه استفاده از راهبرد قدرت توسط آمریکا خواهیم پرداخت:
1- راهبرد فراقدرت و اقدام غیر منطقی در سیاست خارجی آمریکا
درک الگوی دیپلماسی هستهیی آمریکا را باید به عنوان بخشی از فرهنگ راهبردی و اخلاق دیپلماتیک کارگزارانی دانست که نگرش آنان در قالب رهیافت واقعگرایانه در سیاست بینالمللی شکل گرفته است. چنین کارگزارانی در صدد خواهند بود تا شکل خاصی از اخلاق دیپلماتیک را در روند مذاکرات هستهیی و امنیتی پیگیری کنند. واقعیت آن است که حتی بالاترین مقامات اجرایی این کشور از جمله باراک اوباما ـ نگران الگوی تهاجمی محافظهکارانی هستند که هر گونه تعادل در مذاکرات هستهیی را به عنوان عقبنشینی کارگزاران آمریکایی تلقی میکنند. مثلا میتوان ادبیات دیپلماتیک «جان مک کین» درباره سیاست نظامی و امنیتی باراک اوباما در ارتباط با سوریه را مورد ملاحظه قرار داد. رویکرد چنین افرادی را باید نماد «تفکر غیر منطقی» آن گروه از مقامات راهبردی در آمریکا دانست که «جنبش تی. پارتی» را علیه رییسجمهور آمریکا بسیج کردهاند، یا مثلا با ایجاد موانع قانونی در برابر سیاستهای اقتصادی اوباما محدودیت ایجاد میکنند که اخیرا به 16 روز تعطیلی دولت فدرال در ایالات متحده انجامید. چنین فرآیندی نشان میدهد که «اقدام غیر منطقی» نه تنها در حوزه سیاست خارجی و الگوهای راهبردی آمریکا مورد استفاده قرار میگیرد، بلکه گروههای محافظهکار و مجموعههای افراطی در سیاست امنیتی آمریکا نیز از چنین سازوکارهایی علیه مقامات رسمی تعادلگرا بهره میبرند.
اما تضاد نخبگان در آمریکا نیز بخشی از واقعیت ساختاری و فرهنگ راهبردی در این کشور است که در دورانهای «گسترش» و «فرسایش» با تضادهای سیاسی پیوند میخورد. از سوی دیگر میتوان این موضوع را مورد ملاحظه قرار داد که تحولات سیاسی آمریکا از وجود شکافی عمیق میان کنگره (که در صدد یکجانبهگرایی است) و قوه مجریه (که به ناچار از چندجانبهگرایی است) و قوه مجریه (که به ناچار از چندجانبهگرایی حمایت میکند) حکایت دارد. مناظرههای درونی ایالات متحده درباره سیاست خارجی آمریکا، نمادها و نمونههای «اقدام غیر منطقی» را برجستهتر میسازد.
محافظهکارانی که تا قبل از سال 1989 از سیاست خارجی جسورانه ـ از جمله مداخلهگری به نفع دفاع از جهان آزاد ـ طرفداری میکردند، اکنون به انزواطلبی روی آوردهاند. آنان بر این اعتقادند که هیچ یک از شمار رو به افزایش کانونهای بحرانخیز در جهان سوم، منافع حیاتی آمریکا را تهدید نمیکند و بنابراین ارزش ندارد که آمریکا در این مناطق درگیر شود. این رویکرد بههیچوجه با نگرش محافظهکاران سیاست خارجی آمریکا ـ که مدافع کاربرد سیاست قدرت براساس «اقدام غیر منطقی» هستند ـ هماهنگی ندارد.
نشانههای دیگری از «اقدام غیر منطقی» در راهبرد سیاست خارجی آمریکا را میتوان به رهیافت لیبرالهایی مربوط دانست که پیش از 1989 از گزینه احتیاط در امور خارجی ایالات متحده حمایت میکردند. آنان هماکنون اصرار دارند که اگر بینظمی بینالمللی کنترل نشود و به حال خود وانهاده شود، پیامدهای زیانباری برای منافع، امنیت و قدرت ایالات متحده ایجاد میکند.
در شرایط موجود، بسیاری از گروههای فعال در سیاست خارجی آمریکا به رویکرد نیروهای سیاسی پیش از 1989 عکسالعمل نشان میدهند. «پیتر کاتزنشتاین» در تبیین فرهنگ امنیت ملی آمریکا در جهان در حال تغییر بر این موضوع تاکید میکند که «اقدام غیر منطقی» در سیاست خارجی آمریکا نماد شرایطی است که ماسکهای یکسانی وجود داشته، ولی چهرهها و صداهایی را زمامداران حامی «اقدام غیر منطقی» پنهان میکنند، در دورانهای مختلف تاریخی تفاوت خواهد داشت.
آمریکا از قرن 18 تا سال 2012 همواره مداخلهگرایی را به نام آزادی و حقوق بشر انجام داده است. آزادی و حقوق بشر را میتوان در زمره واژگان ادبیات جنگ نرم دانست. هر گاه نیروهای نظامی آمریکا در صدد کاربرد قدرت در جغرافیای خاصی برآمدهاند، کوشیدهاند تا چنین اقدامی را براساس مفاهیم و ادبیاتی به کار بگیرند که منجر به افزایش مشروعیت برای کارکرد بینالمللی آمریکا شود.
2- مداخلهگرایی گسترشیابنده و اقدامات غیر منطقی در سیاست راهبردی آمریکا
آمریکا از قرن 18 تا سال 2012 همواره مداخلهگرایی را به نام آزادی و حقوق بشر انجام داده است. آزادی و حقوق بشر را میتوان در زمره واژگان و اصطلاحات ادبیات جنگ نرم دانست. هر گاه نیروهای نظامی آمریکا در صدد کاربرد قدرت در حوزه جغرافیایی خاصی برآمدهاند، کوشیدهاند تا چنین اقدامی را براساس مفاهیم و ادبیاتی به کار بگیرند که منجر به افزایش مشروعیت برای کارکرد منطقهیی و بینالمللی آمریکا شود. جنگ نرم به مفهوم آن است که از ابزارهای قدرت به گونهیی استفاده شود که حقانیت کشور مداخلهگر مورد پذیرش افکار عمومی بینالمللی قرار گیرد.
براساس رویکرد مبتنی بر کاربرد قدرت نرم، بسیاری از مداخلات نظامی، امنیتی، سیاسی و فرهنگی ایالات متحده در حوزههای مختلف جغرافیایی توجیه و تبیین میشود. جنگهای آمریکایی در دو قرن 19 و 20 دارای چنین ویژگی بوده است. رهبران آمریکایی بر این اعتقاد بودهاند که ایالات متحده به مثابه نورافکنی برای آزادی، آزادسازی و تامین حقوق اجتماعی انسانهاست و به همین دلیل است که رهبران این کشور به نام آزادی، اصلیترین محورهای منافع و امنیت ملی خود را پی میگیرند. تاکنون بسیاری از جنگهای آمریکایی با نام آزادی انجام گرفته است و از آنجایی که موضوعاتی همچون آزادی، دموکراسی و حقوق بشر به عنوان نمادهای قدرت نرم به حساب میآید، بنابراین بهرهگیری از نیروی نظامی و سازوکارهای کنش امنیتی را باید به عنوان بخشی از مداخلهگرایی آمریکا در قالب جنگ نرم دانست.
جنگ نرم دارای نشانههایی اقناعی است و نظریهپردازان آمریکایی همواره بر ضرورت تولید دایمی قدرت هنجاری، تاسیسی ـ نهادی و اقناعی تاکید داشتهاند. جنگ آمریکا علیه اسپانیا در سال 1898 به نام آزادی انجام گرفت. مشارکت آمریکا در جنگ اول جهانی برای دفاع از حکومتهای دموکراتیک درمقابله با اقتدارگرایی آلمان تلقی شد و اگرچه ایفای نقش آمریکا در جنگ دوم جهانی ماهیت ژئوپولتیکی داشت، اما رهبران سیاسی ایالات متحده ـ از جمله فرانکلین روزولت و هاری ترومن ـ چنین اقدامی را ضرورت مقابله با فاشیسم و نازیسم به عنوان نیروهای ضد آزادی عنوان کردند. جنگهای منطقهیی آمریکا پس از جنگ دوم جهانی نیز به سبب گسترش مداخلهگرایی ایالات متحده در قالب ادبیات و مفاهیم قدرت نرم شکل گرفته است.
اگرچه مداخلهگرایی به عنوان ویژگی پایانناپذیر سیاست خارجی و امنیتی آمریکا به حساب میآید، اما ماهیت و ابزارهای تحقق چنین اهدافی همواره در وضعیت تغییر و دگرگونی قرار داشته است. سیاست خارجی و امنیتی آمریکا در دوران پس از جنگ سرد معطوف به گسترش مداخلهگرایی در جهان اسلام بوده است. چنین فرآیندی با ادبیاتی همانند آزادی، حقوق بشر، عملیات بشردوستانه، حقوق بشردوستانه، خاورمیانه بزرگ و گسترش دموکراسی انجام گرفته است.
جنگ نرم آمریکا علیه کشورهای انقلابی و رادیکال با ادبیات رمانتیک و مردمگرایانه پیوند خورده است. استفاده از واژگان مفاهیمی همچون آزادی، حقوق بشر و اقدامات بشردوستانه بخشی از نشانههای جنگ نرم ایالات متحده در برخورد با محیط پیرامون است؛ محیطی که میتواند در برابر چنین فرآیندی واکنش نشان دهد و اگرچه ممکن است واکنش در برابر مداخلهگرایی فراگیر آمریکا با تاخیر انجام پذیرد، اما مقاومت در برابر مداخلهگرایی سختافزاری و نرمافزاری ایالات متحده در دیگر حوزههای جغرافیایی اجتنابناپذیر خواهد بود.
3- راهبرد قدرت در پوشش الهامبخشی سیاست خارجی
مداخلهگرایی ایالات متحده با نشانههایی از الهامبخشی بر برتریجویی در حوزه ساختاری و بینالمللی همراه بوده است. چنین نشانههایی به عنوان ضرورتهای فرهنگ سیاسی و راهبردی ایالات متحده، در ادراک تمامی زمامداران آمریکایی منعکس شده است. جورج واشنگتن در نطق خداحافظی خود بر این موضوع تاکید کرد که باید از ارتباطهای دایمی با اروپا خودداری کرد. آمریکا نباید سرنوشتش را با بخشی از اروپا پیوند دهد. این امر، صلح و رفاه آمریکا را دستخوش برتریطلبی کشورهای اروپایی میکند. کشورهایی که در روند موازنه قدرت درگیر شدهاند، برای منافع آمریکا مورد اعتماد نخواهند بود.
علاوه بر جورج واشنگتن، بسیاری دیگر از کارگزاران سیاست خارجی و امنیتی آمریکا نیز در صدد برآمدند تا رویکرد انتقادی از سیاست موازنه قدرت اروپایی را در دستور کار خود قرار دهند. در آن شرایط، آمریکاییها میکوشیدند تا به عنوان نیروی الهامبخش و آزادیبخش در سیاست بینالملل ایفای نقش کنند. هنجارهای راهبردی آمریکا در قرن 19 تکامل یافت. الهامبخشی به یکی از زیرساختهای سیاست امنیتی آمریکا بدل شد. از سوی دیگر، میتوان الهامبخشی را بخشی از قدرت نرم ایالات متحده دانست که عامل تصاعد و تکوین مداخلهگرایی است. احساس برتریجویی در قالب ملت و ایدئولوژی برگزیده توسط شهروندان و رهبران ایالات متحده، زمینههای مشارکت راهبردی با دیگر کشورها را فراهم نمیسازد. رهبران استقلال آمریکا بر این اعتقاد بودند که ایالات متحده در دنیای جدید به صورت پناهگاهی برای کسانی باشد که در پی دستیابی به آزادی مذهبی و مدنی هستند. رهبران و کارگزاران سیاسی آمریکا در آن مقطع زمانی، انگلستان را به عنوان درباری فاسد، بیایمان و متجاوز به آزادی میدانستند.
4- راهبرد قدرت در قالب نهادگرایی بینالمللی
در سالهای پس از جنگ اول جهانی، بسیاری از تحلیلگران و کارگزاران سیاست خارجی آمریکا نسبت به تداوم نظامیگری به عنوان محور اصلی سیاست خارجی و امنیتی ایالات متحده ابراز نگرانی کردند. رییسجمهور تئودور ویلسون کوشید تا جلوههایی از چندجانبهگرایی را در قالب نهادهای بینالمللی سازماندهی کند. ویلسون نگران این بود که پیروزی نظامی آمریکا در جنگ اول جهانی منجر به انحراف در سیاست امنیتی ایالات متحده شود و به همین دلیل، از رویکرد آرمانگرایی برای امنیتسازی استفاده کرد.
اگرچه ادبیات ویلسون بر مبنای موضوعات و مفاهیمی همانند عدالت، شفافسازی و همکاریهای بینالمللی شکل گرفته بود، اما در دوران ریاست جمهوری او بیشترین نشانههای تضاد امنیتی بروز کرد؛ فرآیندهایی که به افزایش مداخلات آمریکا در حوزههای مختلف جغرافیایی انجامید. ویلسون کوشید تا نه تنها افکار عمومی جهانی را به سیاستهای آمریکا ـ که با ادبیات و جهتگیری انساندوستانه مطرح میشد ـ جلب کند، فرآیند نوینی از همکاریگرایی بینالمللی را نیز بین دولتهایی ایجاد کرد که در دوران پس از جنگ اول، مرعوب سیاستهای امنیتی آمریکا شده بودند. در ادبیات سیاسی ویلسون، موضوعاتی از جمله صلح، رفاه، ثبات، امنیت، دموکراسی، آزادی از اجبار دیگران و تجارت آزاد را میتوان در زمره موضوعاتی دانست که در قدرت نرم سیاست خارجی و امنیتی میگنجد. هر یک از این موضوعات میتواند جاذبههای لازم برای تاثیرگذاری بر افکار عمومی بینالمللی را فراهم آورد. ویلسون از ادبیات آزادیبخش، لیبرال و دموکراتیک استفاده کرد، در حالی که میزان بهرهگیری از نیروی نظامی آمریکا در این دوران بیشتر از دوره ریاست جمهوری رونالد ریگان، جورج بوش و تئودور روزولت بود.
اگرچه ادبیات ویلسون بر مبنای مفاهیمی همانند عدالت، شفافسازی و همکاریهای بینالمللی شکل گرفته بود، اما در دوران ریاست جمهوری او بیشترین نشانههای تضاد امنیتی بروز کرد؛ فرآیندهایی که به افزایش مداخلات آمریکا در حوزههای مختلف جغرافیایی انجامید. ویلسون فرآیند نوینی از همکاریگرایی بینالمللی را بین دولتهایی ایجاد کرد که در دوران پس از جنگ اول، مرعوب سیاستهای امنیتی آمریکا شده بودند.
سیاست خارجی آمریکا در دوران ویلسون بر ادبیات انساندوستانه، چندجانبه و همکاریجویانه مبتنی بود، در حالی که در تاریخ مداخلات نظامی و امنیتی آمریکا، دوران ویلسون ماهیت منحصر به فردی داشت. چنین روندی نشان میدهد که همکارهای بینالمللی نمیتواند زیرساختهای بنیادین تفکر راهبردی در ایالات متحده را نادیده انگارد؛ زیرساختهایی که مبتنی بر مداخلهگرایی، گسترش و کاربرد قدرت نرم در سیاست خارجی بوده است.
تحلیلگران آمریکایی بر این موضوع تاکید دارند که خلأ قدرت در اروپا در زمره اصلیترین دلایل ورود ایالات متحده به جنگ اول و دوم جهانی بوده است. بهرهگیری از اینگونه ادبیات طی سالهای دهه 1930 در آمریکا گسترش قابل توجهی یافت. دیوید بالدوین نشانههای متفاوتی در ارتباط با دلایل مداخلهگری آمریکا در جنگ اول و دوم جهانی را مورد بررسی قرار میدهد. وی بر این موضوع تاکید دارد که «اگر بررسیهای امنیت را بررسی سرشت، علل و نتایج جنگ و شیوههای جلوگیری از وقوع جنگ بدانیم، باید اعتراف کنیم که برخلاف پندارهای رایج، دوران میان جنگ جهانی اول و دوم از این جهت دچار خلأ فکری نبوده است. در طول این دوره، محققان روابط بینالملل موضوعاتی از جمله دموکراسی، تفاهم بینالملل، داوری، حق تعیین سرنوشت ملی، خلع سلاح و امنیت دسته جمعی را مهمترین شیوههای ترویج صلح و امنیت بینالمللی میدانستند و به همین دلیل، بیشترین بر حقوق و سازمانهای بینالمللی تاکید میکردند.»
5- راهبرد قدرت در قالب مداخلهگرایی منطقهیی
آمریکا برای اعمال سیاست «مداخله منطقهیی» و گسترش حوزه نفوذ، از ابزارهای ایدئولوژیک و دیگر شاخصهای قدرت ملی بهره گرفت تا بتواند «حقوق مقدس» فاتحان را براساس آن تبیین کند. این امر از طریق واژههایی از جمله توسعه فرهنگ آمریکایی، رسالت بینالمللی آمریکا، دموکراسی، حقوق بشر و رسالت بشردوستانه به انجام میرسید. قدرت نرم بیانگر نشانهها و شاخصهایی است که حقانیت بیشتری را برای قدرتهای بزرگ ایجاد میکند. قدرت را باید صرفا در شرایطی موثر دانست که منجر به شکلگیری مشروعیت و حقانیت در افکار عمومی بینالمللی شود.
یکی دیگر از الگوهای رفتاری ایالات متحده را که بر مبنای سیاست امپریالیستی و برای توسعه منطقهیی و بینالمللی شکل گرفته است، باید در توجیهات ضد ایدئولوژیک آن کشور مورد ملاحظه قرار داد. بر این اساس، هر گونه الگوی فرهنگی و ایدئولوژیک دیگر به عنوان شاخصهای تعارض تلقی شده و در نتیجه واکنشهای محدودکنندهیی در برخورد با آن شکل میگرفت. مشخصترین جلوه این فرآیند را باید در تعارض ایدئولوژیک ایالات متحده با اتحاد شوروی، ناسیونالیسم عرب، بنیادگرایی اسلامی و حتی منطقهگرایی اروپایی و «منطقهگرایی آسیایی برای سعادت مشترک» دانست.
روند و الگوهای برخوردی یاد شده بیانگر آن است که انگیزه و اهداف توسعهطلبانه ایالات متحده از قرن 19 تاکنون ادامه یافته است. البته نقاط عطف مشخصی در این روند وجود داشته است که همبستگی ملی برای اعمال سیاست را فراهم آورده است. در این روند ایالات متحده قادر شده که در هر دوران جایگاه و موقعیت بینالمللی خود را در نظام بینالمللی افزایش داده و در کنار آن سطح بالاتری از قدرت ملی را برای خود (و در مقایسه با بازیگران دیگر) تامین کند. این امر در دورانهای تاریخی بعد از جنگ دوم جهانی به گونه مشهودی قابل سنجش و تحلیل است.
قدرتسازی هنگامی از تداوم برخوردار است که مورد پذیرش سایر بازیگران باشد و البته قدرت مشروع از تداوم، تاثیرگذاری و کارآمدی بیشتری برخوردار خواهد بود. کارگزاران سیاست خارجی و امنیتی آمریکا از چنین الگویی برای تثبیت موقعیت خود در سیاست بینالملل بهره گرفتهاند. نقاط عطف تاریخی همچون جنگهای اول و دوم جهانی براساس تحول در ابزار قدرت و تکنیکهای قدرت شکل میگیرد؛ به ویژه قدرت نرمافزاری آمریکا که در قرن بیستم ماهیت بینالمللی پیدا کرد و محور اصلی کنترل نهادهای اقتصادی، فرهنگی و رسانهیی در سطح بینالمللی شد.