نوشته: الكساندر دورنا - ترجمه: مرتضي مختاريامين
پوپوليسم، عموماً بطور كليشهاي و گاهي نامفهوم در تحليل و تبيين موقعيتهاي مختلف مطرح شده است. مطابق فرهنگ لاروس، پوپوليسم (تودهگرايي ـ عوامگرايي) آموزهاي است سياسي و دما گوژيك كه مدعي دفاع از منافع مردم در برابر طبقات حاكم ميباشد.
پوپوليسم از جهت ريشهشناسي (etymologie) به واژهاي ديگر برميگردد كه خود پر از ابهام است. «مردم». گفتمان مردمي و عاميانه به شكل مستقيمي از فراخواني «تودهها» ارتباط مييابد كه طبيعت و اغراض و پيامدهايش ناشي از ملاحظات ايديولوژيك است. بنابراين و با توجه به اينكه پوپوليسم در اصل، در معنا و مفهوم اخص «گفتمان مردمي» جا افتاده، لذا به طريق اولي نميتواند با حركتهاي واپسگرايانه يا عوامفريبانه يا فاشيسم همانند باشد چرا كه اساساً پديده پوپوليسم، پديدهاي بيريشه و بدون علل و انگيزههاي حقيقي نيست.
اين پديده در آمريكاي لاتين در دهه 1930 ميلادي پديدار ميشود: با پوششي از اميدواري و به نام ملت و عدالت اجتماعي. برخي از چهرهها و شخصيتهايش در وضعيتهاي ايجاد شده توسط دولتهاي ضعيف و فاسد ظهور مييابند. از همة اين تجربهها، تجربه «خوان دومينگو پرون» كه بهرهمند از نيروي كاريزما بود و نيز خطابههاي آتشين همسرش «اِويتا» از همه شناختهتر باقي مانده است.
پرونيسم در آرژانتين، ناسيوناليسم و ضديت با امپرياليسم را عينيت ميبخشيد و به ويژه در طول نخستين دولت پرون (51ـ1946) وي ميدانست كه بايد به طبقات محروم مواجب بدهد. اما مسأله، درك اين موضوع است كه اين اسطوره به گونهاي ديگر، همچنان حضوري زنده دارد. در بين پيشرفتهترينهاي آمريكاي لاتين، آرژانتين با پرون يك سياست اجتماعي مبتني بر اعتبار يك ستاره سياسي مشهور (star system) و نيز افول چپ قبل از زمانش را، تجربه كرده است.
حركتهاي پوپوليستي در آمريكا لاتين در پي يكديگر و به نام ارزشهاي متناقض، تا دوران معاصر آمدهاند: «عبدالله بوكرم» در طول دوران كوتاه رياست جمهوري خود از مه 1996 تا فوريه 1997 در اكوادور، در حاليكه توسط ثروتمندترين افراد كشور احاطه شده بود، پيشنهاد ايجاد «دولت فقرا» را ميدهد. در پرو تحت حكومت ليبرال «آلبرتو فوجيموري» و در ونزوئلا با رياست «اجتماعي» هوگو چاوز و در برزيل، تحت حكومت سنديكاليست قديمي برزيلي «لوييز ايناسيو لولا داسيلوا» نيز شرايط تقريباً به همين گونه بود. در اين زمينه، اگر ديروز، ايدئولوژيها گرايش اجتماعي و ناسيوناليستي داشتند، در سالهاي اخير گرايش ليبرال، برتري بيشتري داشته است. تفاوت ديگر اينكه حركتهاي پوپوليستي قوياً به بازاريابي و رسانههاي جمعي توسل ميجويند. به عبارت ديگر صحبت از يك «تِلِه پوپوليسم» است.
اما اين پديده سياسي، تنها در انحصار آمريكاي لاتين نيست. برخي تلاشها در اين زمينه نيز در فرانسه و ايتاليا به وقوع پيوسته و تجربيات جديدي نيز در جهان اشاعه يافته است.
از اين وقايع متناقض، مشكل بتوان يك مفهوم متجانس از پوپوليسم بيرون كشيد. با وجود اين، نشانههاي چندي را ميتوان در اين زمينه شناسايي كرد:
در وهله نخست، پوپوليسم بويژه يك پديدهگذار، فوراني و ناپايدار است كه در بطن يك بحران عمومي و وضعيت موجود سياسي ـ اجتماعي تعميم مييابد. در واقع موضوع بيشتر عبارت است از يك زنگ خطر، يك هشدار پرهياهو و شگفتانگيز، تا يك انفجار و فوراني كه همگان را در معبرش هلاك كند. پوپوليسم الزاماً منجر به تغيير قطعي رژيمي نميشود. عامل پيوندي كه آن را منسجم ميكند جامعهشناسي نيست بلكه روانشناسي است.
پوپوليسم در واقع خشم و بدگماني نسبت به نهادهاست و رو در رو با نيروهاي گريز از مركزي كه بنيادهاي پايهگذار ملت را تهديد ميكنند.
در وهله دوم، پوپوليسم همواره توسط يك انسان فرهمند و كاريزماتيك تحقق و عينيت يافته است. احتمالاً به همين جهت است كه در حوزه تحليل روانشناسي جاي ميگيرد. كاريزما (فرّهي) به عنوان يك انرژي كه به آساني فراگير ميشود، نقش ضد افسردگي بازي ميكند، زيرا موضوع عبارت است از بازي مسحورسازي و اغواگري. بازي تماس مستقيم و صميمانهاي كه امكان بسيج و سازماندهي مردم تسليم شده، اما خشمگين را ميدهد.
بخاطر همين ويژگي چند زمينهاي و چند رشتهاي است كه آن را توانا به عبور از تمايزها و جداييهاي سياسي كلاسيك ميكند. فراخواني پوپوليسم، خطاب به همه كساني است كه در سكوت به بيعدالتي و فقر تن در دادهاند. در اين فراخواني، طلب اقدامات جمعي بزرگ و ارزشهاي مشترك وجود دارد. نيروي عاطفي و احساسي و مؤلفههاي عقلانياش همين جاست. از همين آميزه است كه قدرتش به ناگهان پديدار ميشود.
بطور كلي، حركتهاي مردمي و تودهاي، دو جنبه روانشناسي كنترل اجتماعي را تلفيق ميكنند: افسونگري و اغواگري. در هر دو مورد، فرمول فيلسوف اسپانيايي «بالتازار گراسيان» (1658ـ1601) داراي اعتبار خواهد بود: «براي اغواگري، تقليلدهي ضروري است.»
نبود يك برنامه تعريف شده يا يك دكترين ايديولوژيك تمام عيار در اين زمينه، چندان شگفتانگيز نيست زيرا پوپوليسم يك ايده رسمي و اصيل و يك تئوري جامع، و حتي كمتر، يك برداشت و درك از انسان و جامعه را ادعا نميكند، بلكه قبل از هر چيز، يك اراده مبتني بر ترميم منافع و مصالح مشترك است.
بدين ترتيب، از نظر «ارنستو لاكلو» پوپوليسم يك حركت نقد اجتماعي يا يك شيوه دولتي نيست بلكه پديدهاي است ايدئولوژيك كه ميتواند در درون سازمانها و نظامها و طبقات و تشكيلات سياسي متنوع و متفاوت، وجود داشته باشد.
برخي خواستهاند پوپوليسم را به فاشيسم و ناسيوناليسم تشبيه كنند. هيچكس بطور جدي نميتواند اين را تأييد كند مگر از باب عبارتپردازيهاي جانبدارانه. فاشيسم و ناسيوناليسم افراطي يك مفهوم توتاليتر و تماميتگرا از جهاني ارائه ميدهند كه در آن هويت ملي نهايتاً به دكترين نژادي و به قدرت مقدس ارجاع ميشود. وانگهي دستگاه دولت و ارتش، بويژه در مورد فاشيسم از عناصر اصلي به شمار ميروند؛ هم براي احاطه و سازماندهي تودهها با يك ايدئولوژي اقتدارگرا وشوونيست و هم براي حكمفرما كردن نظمي آهنين از يك نژاد يا يك رئيس كه ستايش آن، اوج سلسله مراتب رسمي است.
اين آموزهها، يك تئوري توسعهطلبانه دولتي و بهعلاوه هژمونيك (برتريطلبي) را ايجاب ميكند. در اينگونه آموزهها و دكترينها، جنگ، پيامدي متعالي و برين محسوب شده حال آنكه چنين چيزي در حركتهاي پوپوليستي يافت نميشود. در نتيجه، به شماره آوردن مثلاً «ژان ماري لوپن» فرانسوي در مقوله «ناسيونال ـ پوپوليسم» آنچنان كه برخي كارشناسان مسائل سياسي آن را گفتهاند، كاملاً بيمورد است. چنين تشبيهي خطر به ابتذال كشاندن مفهوم عميق جبهه ملي را داشته و موجب بياعتباري تظاهرات مردمي ميگردد. آيا هر فراخوان مردمي، مبتني بر اراده تحميل يك ايدئولوژي است كه ماهيتاً مغاير با ارزشهاي دمكراسي است؟
اگر پوپوليسم بيانگر عبث و عدم نيست، بدين علت است كه به وضعيت بحراني جامعه مربوط بوده است و به وجود و حضور سندرم (علامت مشخصه بيماري) نااميدي و سرخوردگي در جامعه ارتباط مييابد. ايستايي و عدم تغيير نخبگان در قدرت، حفظ وضع موجود سياسي را ايجاب كرده و از اين رهگذر، ايمان و اعتقاد در ملت دچار تَرَك ميگردد. آينده ايجاد ترس ميكند و ترديد، به سكوتي موافقانه تبديل ميشود و در نتيجه، فردگرايي تنگ و بسته و انتزاعي، جايگزين روحيه فداكاري مشتاقانة افراد واقعي و عيني ميگردد.
بحران، بنبستي است كه در آن، فضيلت به كلبي مسلكي و تسليم و رضاي احتياطآميز تبديل ميشود و نخبگان و فرهيختگان، خود را در برابر وضعيتي دشوار و دو راههاي بدون مفر و گريز مييابند: يا گسيختگي و قطع رابطه يا كنارهگيري. در وضعيتهاي بحراني، فضيلتِ شجاعت است كه بيشتر مشخصه مردان سياسي است تا هوشياري و روشنبيني.
مخالفان پوپوليسم انتقاداتشان را حول محور يك خطر بزرگ متمركز ميكنند: خطر ديكتاتوري. حال آنكه آنان به انگيزهها توجه ندارند. در هر حال اين خطر، زودگذر و ناپايدار و بيشتر خيالي است تا واقعي. تاريخ معاصر نشان داده است كه پوپوليسم به شرط آنكه با فاشيسم آميخته نشود، به ديكتاتوري تبديل نخواهد شد، بلكه پوپوليسم يا بر يك توقع و انتظار ـ دموكراسي بيشتر ـ و يا بر منبع مردمي و بازگشت به ارزشهاي بنيادي در فقدان يك پروژه جمعي، پافشاري و اصرار مينمايد. پوپوليسم تا هنگامي كه مبتذل و پيش پا افتاده نشده باشد، مثل ناپلئون سوم در فرانسه و پرون در آرژانتين، يك پديده ناپايدار و زودگذر است كه با بازگشت به نظم مستقر، خاتمه مييابد.
با اين همه برخي نويسندگان دور از اين انديشه نيستند كه پوپوليسم يكي از شكلهاي گذار دمكراتيك است. ازنظر «جينو جرماني» پوپوليسم بيانگر شكست نهادهاي موظف، به تضمين تماميت و همگرايي يك جمعيت است (خانواده ـ مدارس ـ شركتها ـ سنديكاها ـ احزاب سياسي) كه بايد خودش را با توقعات اقتصادي و فني و نوسازي سريع و فشرده صنعتي هماهنگ سازد. در واقع پوپوليسم با زير سؤال بردن وضع موجود و گسترش ناهمرنگي و ناهمنوايي با هنجارها جهت سرعت بخشيدن به مديريت بحران، جستجوي يك توازن نوين اجتماعي و سياسي را تسهيل ميسازد. اما برخي ديگر از نويسندگان در پوپوليسم يك ديكتاتوري نقابدار را مشاهده ميكنند.
نوزايي پوپوليسم از چندين سال پيش تاكنون، علامتي است براي تشخيص بحران در دمكراسيهاي پارلماني. واژگوني ژرف ساختارهاي اجتماعي و سياسي به علت جهاني شدن، با اختلالات ساختارهاي رواني و عادات و تصورات و انگارهها همراه ميشود. محروميتها و سرخوردگيها متراكم شده، ايجاد يأسهاي جديد و عظيم ميكند. قديميها ديگر خود را در گروههاي اجتماعي تسليم شده و نيز در جامعهاي كه بيش از پيش اقتدارگرا و بسته ميشود، باز نمييابند؛ امري كه منشاء نگرانيهاي فزاينده است. در چنين وضعيتي، بديل چندان خوشايندي وجود نخواهد داشت: «يا عصياني انفجاري يا فرو ـ شكستِ سازش وارانه.»سرانجام بايد گفت كه وجود پوپوليسم، با اندك تغييرات جزئي، شباهت به بروز تب شديد دارد. هرچند تب علامت مشخصه بيماري است، اما خود بيماري نيست.