محمدجواد روح
* سال 90 را در حالی به پایان میرسانیم که به نظر میرسد دو جریان اصلی که از اواسط دهه 60 به عنوان دو جناح نظام جمهوری اسلامی تعریف شدند؛ در بیشترین فاصله و زاویه از یکدیگر قرار گرفتهاند. اولا خواستم بدانم که جنابعالی این تصویر و تصور را قبول دارید؟ ثانیا، بفرمایید نقطه اول این زاویه و دودستگی کجا بود؟ آیا آنطور که معمولا گفته میشود صرفا مسائل و دیدگاههای اقتصادی عامل بود؛ یا آنکه از همان ابتدا، زمینههای اختلاف حول اموری چون آزادیها و حقوق مردم و نیز مسأله و جایگاه انتخابات وجود داشت؟
** من فکر میکنم این تعبیر که دو جریان اصلی درون نظام که تحت عنوان چپ راست یا اصلاحطلب / اصولگرا شناخته میشوند، در اوج افتراق و فاصله از هم قرار دارند را قبول ندارم. اتفاقا من عقیده دارم دو جریان اصیل اصلاحطلب و اصولگرا که در چارچوب نظام تعریف شدهاند و همچنان نیز نظام را قبول دارند و به آن پایبند هستند؛ امروز از نظر مبانی فکری و نظری و حتی راهکارهای عملی برای اداره کشور، بسیار بیش از گذشته به هم نزدیک هستند. آنچه امروز در عرصه سیاسی کشور جریان دارد و به نوعی موجب سکوت و انزوای نسبی اصلاحطلبان شده، ربطی به موضوع جریان فکری چپ و راست گذشته ندارد. این، یک مسأله جدید است و در عرصه سیاسی کشور هم، یک یا چند جریان تازه وارد عرصه شدهاند که در جای خود، قابل تحلیل است.
* در واقع، شما این دو جریان اصیلی را که نام میبرید، منظورتان جامعه روحانیت مبارز و مجمع روحانیون مبارز تهران است؟
** بله. البته، جمع روحانیون تنها جریان خط امام یا چپ یا اصلاحطلب تلقی نمیشد و به عنوان، یکی از احزاب و گروههای شاخص درون این گفتمان شناخته میشود. این مسأله در مورد جامعه روحانیت هم، نماد جریان مقابل بود که بسیاری از احزاب و گروههای همسو، زیرمجموعه آن تعریف میشد. این دو جریان، از ابتدا در چند مورد با هم اشتراک داشتند: امام و انقلاب را قبول داشتند، هر دو سابقه انقلابی داشتند، هر دو در پیدایش انقلاب و پیروزی آن (به اختلاف مراتب) سهیم بودند، هر دو جریان مورد تأیید امام قرار داشتند، در هر دو جریان از یاران نزدیک امام و کسانی که سالیان سال زیر یک سقف در زندانهای شاه و با هدفی مشترک مبارزه کرده بودند حضور داشتند، ضمن آنکه بعد از انقلاب هم افرادی از آنها از شورای انقلاب تا مجلس اول و دولتهای اول همراهی و همکاری داشتند. همانطور که اشاره کردید، مبنای شکلگیری این دو جریان پارهای اختلافنظرهای عمدتا اقتصادی و نیز مدیریتی در دولت مهندس موسوی بود که به ویژه از اواسط مجلس دوم بروز پیدا کرد.
* نگاه جریان چپ چه بود که به اختلاف رسید؟
چون، به نوعی جریان چپ در این قضیه عامل بود...
** عامل که نبود. اتفاقا، میتوان گفت که جریان چپ مجبور به انجام این عمل شد.
* به هر حال، درخواست جدایی از طرف جریان چپ بود.
** اسم این را نمیشود عامل گذاشت. باید دید علت چه بود؟ واقعیت آن است که نگاه جریان چپ به فقه، نگاهی نوتر و کارآمدتر بود. به فقه زندگی اعتقاد داشت. در رابطه با مسائل اقتصادی، هم نگاه این جریان به مقتضای وضعیت آن زمان بود.
* چه اقتضایی؟
** به هر حال، آن زمان تازه انقلاب اسلامی پیروز شده بود و خواست عامه مردم و حتی یکی از انگیزههای اصلی مردم از انقلاب، مبارزه با زیادهخواهی، رانتجویی و به ویژه نحوه مالکیتهایی بود که در رژیم شاه به دلیل ارتباطهایی که با رژیم داشتند، در اختیار عدهای از سرمایهداران اندک و خود عوامل رژیم قرار گرفته بود. در واقع، نگاه جریان چپ به مالکیت تفاوت بنیانی با جریان راست نداشت. هر دو جریان، مالکیت مشروع را قبول داشتند. ولی در تطبیق خارجی و با عرصه عملی، ما معتقد بودیم برخوردی که انقلاب در مصادره اموال برخی از این افراد کرد؛ انقلاب مُحِق بوده است. البته، این سخن بدان معنا نیست که هر آنچه در مصادرهها رخ داد، درست بود. اما برخی چهرههای راست اصل این نگاه را که باید ثروتهای عمومی تحت عنوان ملی کردن و امثال آن از دست غاصبین به مردم بازگردانده شود، قبول نداشتند.
* مثلا چه کسانی؟
** اسم نمیخواهم ببرم. البته، برخی از آنها هم قبول داشتند؛ اما عدهای هم قبول نداشتند.
* یعنی از موضع دفاع از حق مالکیت؟
** بله. این، نکته مهمی است. کسی نبود که به دلیل آنکه خودش سرمایهدار یا وابسته به کانونهای ثروت در رژیم گذشته باشد، از مالکان دفاع کند. ریشه این موضع، نگاهی بود که به فقه داشتند. این نگاه، فقط به این موضوع هم خلاصه نمیشد. انعطاف و نوآوری فقهی که بعدها امام آن را تحت عنوان «تأثیر عنصر زمان و مکان در اجتهاد» باز کرد؛ چندان مورد توجه برخی افراد مؤثر جریان راست و کل این جناح، نبود. لذا، نه تنها با جریان مجمع روحانیون مبارز که بعدها انشعاب کرد، مشکل داشتند؛ بلکه این تفکر با خود حضرت امام هم به چالش برخاست و اشکالاتی را در قالب نامه به امام طرح میکردند.
حتی در برخی حوزههای علمیه، جریان انقلاب به حرکت مارکسیستی و کمونیستی و اقتصاد دولتی متهم میشد. من یادم هست که در مجلس اول، وقتی قانون تعاون میخواست نوشته شود؛ کمیسیونی ویژه تشکیل شد که من هم عضو آن بودم. در آنجا رودررویی این دو نگاه به فقه، کاملا در مباحث بارز بود. برخی نطق کردند و از اساس مخالفت خود را نشان دادند. آنها تعاونیها را همان هستههای اشتراکی جوامع کمونیستی میدانستند و با همان تعابیر، میگفتند که اقتصاد تعاونی یعنی چه؟ اینها مباحث کمونیستی است.
* شما این را از کجا آورده بودید؟
** ما از اسلام و قانون اساسی گرفته بودیم. قانون اساسی در اصل 43 با صراحت اقتصاد جمهوری اسلامی را در سه بخش خصوصی، دولتی و تعاونی تعریف کرده بود. ما میگفتیم در اقتصاد اسلامی، مالکیت محترم هست؛ ولی حدود مالکیت، تعریف شده است.
* در مقابل این سخن شما، این نگاه و تحلیل وجود دارد که فضای اول انقلاب و قانون اساسی اول تحتتأثیر گفتمان چپ بود که دست کم در عرصه اقتصاد، اکثر جریانها به آن گرایش داشتند. خواستم بدانم آیا روحانیت و جریان چپ اسلامی هم تحتتأثیر همین گفتمان بود؟
** نه. دو سه چیز با هم همزمان شد و چنین ذهنیتی را به وجود آورد. مسأله اول، همان بود که عرض کردم. حرمت مالکیت در رژیم گذشته، بهانه و پوششی شده بود برای چپاول اموال مردم و بیتالمال. مثلا یکی از نتایج این مسأله، تنظیم مقررات ثبتی بود. فردی در نقطهای از کشور به دلیل نفوذ (اعم از خان بودن، اتصال با دربار یا ارتش) به صرف آنکه از کوهی تا کوه دیگر را به ثبت رسانده بودند؛ ادعای مالکیت داشتند. در حالی که باید مالکیت شرعی در آن، رعایت شده باشد. به هر حال، اراضی مَوات یا اراضی انفال ملک عمومی بوده و اگر میخواستهاند مالکیت شرعی داشته باشند، باید لوازم مالکیت شرعی را در آن اجرا میکردند؛ از جمله احیای موات و... که بحثهای فنی، فقهی و قانونی خودش را داشت.
اما صرف اینکه اراضی را به ثبت رسانده بودند و سند مالکیت داشتند، موجب مالکیتهای زیادی روی اراضی شده بود. یا فرض بفرمایید نه به دلیل سرمایهگذاری مثبت، بلکه به دلیل رابطه با دربار یا نفوذ در سازمان برنامه و بودجه رژیم شاه و... صاحب اعتبارات عظیم، تسهیلات زیاد بانکی و انباشت ثروتهایی شده بودند که بسیاری از این موارد، انباشت نامشروع و جمع اموال من غیر حق بود، بهرهبرداری از موقوفات یا سوءاستفاده از پیمانکاریها بود. در برابر اینها یک نگاه آن بود که طبق فرمایش علی(ع) عمل کنیم که فرمود: «من اگر بیایم، اموال عمومی را برمیگردانم؛ حتی اگر به کابین زنانشان درآورده باشند».
نگاه سختگیرانه و توقف بر ظاهر فقه، باعث میشد تا بعضیها ضمن آنکه خودشان افراد وابسته و دنیاطلب نبودند، این امر را تصرف اموال دیگران تصور کنند. البته، حتما مواردی بوده که به دلیل آن شور و هیجان خاص دوران انقلاب دقت لازم در بررسیها نشده و چه بسا اموالی مصادره شده باشد که حق مصادره آنها وجود نداشت. کما اینکه برخی اموال مصادره شده، بعدها در اثر شکایت، ارائه مدرک و بررسی مجدد رفع مصادره شد و به مالکان برگشت. بنابراین، یک عامل این مسأله بود و برای داوری صحیح در مورد آن زمان، باید به آن توجه داشت. نکته دیگری که با این موضوع همزمان بود و شاید همین نکته موجب آن ذهنیتی شده که شما اشاره کردید و حرکت امام و انقلاب به حرکت کمونیستی در مسائل اقتصادی متهم شود؛ این مسأله بود که تا قبل از پیروزی انقلاب اسلامی، مقابله انقلابها و حرکتهای اجتماعی با کانونهای قدرت و حوزه نفوذ غرب الزاما از طریق اتحاد جماهیر شوروی یا کشورهای تحت نفوذ ایدئولوژی مارکسیستی یا مائوئیستی چین صورت میگرفت.
خودبهخود، تلقی این بود که هر انقلابی علیه غرب و منافع آمریکا - به عنوان سمبل سرمایهداری و کاپیتالیسم الزاما سوسیالیست یا کمونیست است. باور اینکه یک راه سومی هم به نام دین و اسلام یک انقلاب مردمی را برای براندازی یک نظام آمریکایی بدون ارتباط و اتکاء به جریان قطب جهانی قدرت شرق پا به میدان گذارد و پیروز شود؛ دشوار بلکه محال مینمود. به همین سبب، بسیاری این مسائل را بر اثر همان ذهنیت تقسیم شده سنتی بین بلوک شرق و غرب تحلیل میکردند و تصورشان آن بود که این اقدامات، ناشی از نفوذ جریانات چپ مارکسیستی و کمونیستی مثل تودهایها در درون دولت و مسئولان تصمیمگیر کشور است. در حالی که این تحلیل، واقعیت نداشت. نکته سوم، تبلیغات خیلی وسیع و دامنهدار گروههای مارکسیستی در این مسأله بود.
انقلاب تحتتأثیر آنها تصمیم نمیگرفت؛ ولی از آنجا که شعار اصلی جریانات مارکسیستی بحثهایی چون «جامعه بیطبقه»، «جامعه اشتراکی»، «تقسیم ثروت بین همه»، «ملی کردن همه اموال» و نظایر آن بود و اینها را از قبل در کتابهایشان گفته بودند و آن زمان هم در سخنرانیها، سمینارها و روزنامههایشان مطرح میکردند، طبعا در دامن زدن انتظار جامعه برای گرفتن اموال از سرمایهداران نقش داشتند. لذا اگر کاری در جایی صورت میگرفت، این بهانه در دست عدهای وجود داشت که آن را به فلان مطلب یک نشریه مارکسیستی منتسب کنند. من میخواهم عرض کنم که اتفاقا حضرت امام و جریان متدین انقلابی و یاران امام در برابر این موج خواست فزاینده ناشی از تبلیغات کاذب گروههای چپ، مقاومت کردند و سعی داشتند راه افراط طی نشود.
لذا حضرت امام بارها بر مسأله حرمت مالکیت تأکید کردند و در سخنرانیها و دستورهای خود به دادگاههای انقلاب، هشدار میدادند که مبادا افراط شود. مثلا از مناطق گرگان و گنبد به امام گزارشهایی درباره تندروی برخی حکام شرع در حوزه مصادره اموال ارسال شده بود؛ در پی آن، امام گروهی از جمله جناب آقای ناطق نوری را به عنوان نماینده خود برای بررسی به آنجا فرستادند و جلوی این کارها را گرفتند. پس، فضای آن دوران، اقتضائات آن دوران، تبلیغات آن دوران و تقسیمبندی دوقطبی در جهان آن دوران مجموعهای را شکل داده بود که چنین ذهنیتی را باعث میشود. در کنار این، تبلیغات بسیار دامنهدار آمریکا و اروپاییها را باید اضافه کرد.
از آنجا که با سقوط رژیم شاه پایگاه سنتی نفوذ آنها از بین رفته بود؛ برای توجیه عقب ماندن و غافلگیری خود از جریان انقلاب، مسأله نفوذ مارکسیسم را مطرح میکردند و برای افزایش ایرانهراسی و اسلامهراسی، مسأله را در قالب جنگ سرد خود با اتحاد جماهیر شوروی تعریف میکردند. به همین دلیل، هر حادثهای را که علیه نفوذ آمریکا در ایران رخ میداد، بلافاصله آن را به شوروی منتسب میساختند. نمونه بارز این ماجرا، اشغال لانه جاسوسی بود.
وقتی این اتفاق رخ داد؛ سازمان سیا تحلیلی ارائه کرد (و من بعدها آن را در مقالات نشریات سعودی در سالی که کشتار حجاج ایرانی رخ داد، دیدم). در آن تحلیل، آمریکاییها جریان دانشجویان خط امام و شخص آیتالله موسویخوئینیها به وابستگی به شوروی متهم شده بودند و آمده بود که این جریان، جریانی مستقل و برآمده از دل ملت ایران نیست. این در حالی بود که جریانات چپ و مارکسیست، خیلی از این ماجرا عقب بودند و بعد از اینکه همه مردم حرکت را تأیید کردند و به آن پیوستند، ناچار شدند بیانیه تأییدی بدهند.
* این موضوع بعدها در قالب کتاب و مقالات از سوی جریان راست هم عنوان شد!
** حالا جالب است که اخیرا برعکس شده و گفتهاند ماجرا آمریکایی بوده است! به دلیل خصومتی که با آیتالله موسویخوئینیها و برخی دانشجویان خط امام دارند، کتابی نوشتهاند و گفتهاند این حرکت از اساس توسط خود آمریکاییها سازماندهی شده است. در حالی که خود امام و همچنین، مقام معظم رهبری، تحلیلی واقعبینانه و عمیقی از این ماجرا داشتهاند و مخصوصا امسال نیز، بر اصالت ماجرای تسخیر لانه جاسوسی تأکید کردند. به هر حال، این مثالها را عرض کردم تا شما را به فضای آن زمان ببرم. توصیه اکیدم هم این است که داوری نسبت به جریانات و حوادث را حتما باید در ظرف زمانی خودش داشته باشیم. در غیر این صورت، به بیراهه خواهیم رفت.
چرا که بسیاری از شرایط و حتی جای افراد عوض شده است و ممکن است امروز، دلایل رفتار و مواضع آن روز آنها را درک نکنیم. حتی در تفسیر قرآن که کتابی برای همه زمانها و همه مکانهاست؛ یکی از مباحث اصلی «شأن نزول» است. به اصطلاح طلبگی، مورد مخصص نیست. یعنی اگر آیهای برای حادثه یا فرد خاصی نازل شده، آن فرد یا حادثه آنقدر اهمیت ندارد که الیالابد به آن بپردازیم. اما شأن و دلیل نزول آن آیه یا سوره است که به فهم یا برداشت کلی از قرآن کمک میکند. در تحلیل و تفسیر مسائل تاریخی هم، شأن نزول حوادث بسیار مهم است. بنابراین، در مقام جمعبندی باید بگویم یکی از دلایل جدایی جریان خط امام از جریان سنتی راست، نوع نگاه به مقوله اقتصاد بود. زاویه دیگر، در باب مدیریت اقتصاد کشور بود.
* در واقع، اختلاف بر سر حمایت یا مخالفت با دولت مهندس موسوی.
** بله. اختلاف بر سر این امر بود. اما اینکه اختلاف چرا شکل گرفت، برمیگردد به همان نگاه سنتی به فقه و نامحدود دانستن مالکیت. مثلا بعضیها با قیمتگذاری کالاها مخالف بودند و آن را جز در شرایط بسیار خاص احتکار، خلاف شرع میدانستند. ممکن است این سخن در یک اقتصاد کاملا طبیعی و در شرایط تعادل، درست باشد و بگوییم عرضه و تقاضا قیمت را تعیین میکند. اما کشوری که انقلاب کرده، بنیانهای اقتصادیاش به هم ریخته، در شرایط تحریم و جنگ قرار داشت و درآمد سالانه آن گاه از 65 میلیارد دلار تجاوز نمیکرد؛ وضع طبیعی نداشت.
ضمن آنکه آن زمان به علت اقتصاد وابسته زمان شاه، ما تقریبا در اکثر مواد حیاتی مورد نیاز مردم، وابسته به واردات بودیم. شاید امروز تعجبآور باشد؛ اما پخش عمدهای از واردات ما را پنیر تشکیل میداد. یعنی برای نان و پنیر روزانه مردم، هم پنیر آن وارداتی بود و هم گندمش! در مورد دارو هم، نزدیک 90 درصد داروها وارداتی بود. بنابراین، ما با جامعهای مواجه بودیم که برای قوت روزانه و درمان مردم خود، وابسته به واردات بود و اقتصاد آن هم، یک اقتصاد تک محصولی متکی به نفت و نفت هم به لحاظ سیاسی و اقتصادی، کما و کیفا (قیمت و میزان صادرات) به مشکل برخورده بود.
ضمن آنکه از همین درآمد محدود 65 میلیارد دلاری باید سالانه 2/35 میلیارد دلار مستقیما هزینه جنگ و حفظ تمامیت ارضی و موجودیت کشور میشد. بنابراین، شرایط طوری بود که هر مکتب اقتصادی برای اداره این کشور، چه سوسیالیست، چه کاپیتالیست و چه اسلامی، هیچ فرمول دیگری جز آنچه اجرا شد؛ سراغ نداشت.
* استدلال آن طرف چه بود در برابر شرایطی که به نظر شما، اینقدر آشکار است؟
** خیلی سطحی نگاه میکردند. شما اگر به سخنان امام در حمایت قاطع از مهندس موسوی و سیاستهای اقتصادی آن زمان نگاه کنید، ممکن است امروز بعضی تصور کنند امام مدافع اقتصاد بسته و دولتی بوده است و حق را به جریان راست بدهید که مخالف اقتصاد دستوری و دولتی بود. اما در آن شرایط، لازمه حفظ کشور و اداره جامعه و جنگ آن بود که کالای محدود موجود به صورت کوپن سهمیهبندی شود. اما این حرف که «کوپنیسم مساوی است با کمونیسم!»، شده بود یک شعار در دهان طرفداران راست سنتی و در بازار و حوزه میچرخید و آقای مهندس موسوی و جریان همفکر ایشان را به توسعه کمونیسم در کشور متهم میکردند.
به ویژه از آنجا که مهندس بهزاد نبوی مجری طرح کوپن بود و سابقه گرایشهای چپ هم داشت؛ این اتهام تشدید شده بود. در نتیجه، دولت در مراحل مختلف قیمتگذاری، توزیع کوپن، محدود کردن مالکیتها، برخورد با انحصار واردات برخی تجار و... با این اتهام مواجه میشد که در پی ترویج کمونیسم در کشور است. نکته جالب آنکه، عناصر متدین و عاقل جریان راست هم وقتی در میدان عمل مسئولیت را برعهده میگرفتند؛ کاملا مطابق با واقعیت عمل میکردند. مثلا عمده مراکز تهیه و توزیع کالای وزارت بازرگانی عمدتا در دوره مسئولیت جناب آقای عسگراولادی راهاندازی شد که از چهرههای شاخص مؤتلفه و راست سنتی هستند.
با این وجود، جریان مقابل مداخله دولت در اقتصاد را «عدول از اقتصاد اسلامی» و معادل با اقتصاد مارکسیستی تلقی میکرد. اما امروز، همه قبول داریم که دولت نه تاجر خوبی است و نه صنعتگر خوبی. به همین دلیل، مداخله دولت در اقتصاد باید در حد سیاستگذاری، هدایت و نظارت باشد و نه تصدیگری. تفاهم بر سر این موضوع، باعث شد تا سیاستهای اصل 44 در مجمع تشخیص مصلحت تصویب شود و این تصویب، تا آنجا که به خاطرم هست؛ با اتفاق آرا بود.
* البته آقای موسوی همانجا هم مخالف بودند...
** نه. آقای موسوی با اصل قضیه مخالفتی نداشتند. تا آنجا که در ذهنم هست، ایشان و برخی اعضاء با برخی موارد که تعیین شد دولت دیگر تصدیگری نداشته باشد؛ مخالف بودند و اعتقاد داشتند ممکن است هنوز بستر واگذاری در این بخشها فراهم نباشد و در صورت عدم مداخله دولت، شکلگیری برخی انحصارها یا در مناطق محروم ممکن است مشکل ایجاد شود.
* برگردیم به همان بحث اصلی. به هر حال، حمایت امام با جریان چپ بود.
** بله. امام در موضوعات اقتصادی و مدیریت دوران جنگ بیشتر طرف جریان چپ را گرفتند. این مسأله از نامهای که امام در تأیید مهندس موسوی نوشتند و احکامی که ایشان در رابطه با مسائل اقتصادی و قانون کار صادر کردند، مشخص است. اما یکی دیگر از موارد اختلاف، حوزه اختیار حکومت بود که از عجایب است! از دیدگاه فقه امام، اختیار حکومت به معنای عام کلمه و نه اختیار شخص، مطلق بود. البته ولیفقیه در رأس حکومت قرار داشت و در آن زمان، برخی با این نگاه امام مخالف بودند. در این میان، آنچه موجب عملی شدن جدایی و انشعاب شد و حلقه آخر، انتخابات دور سوم مجلس بود که در تنظیم لیست تهران مشکلساز شد.
البته در آن زمان، اختلافنظرها دیگر به تریبونها کشیده شده بود. مقداری هم از حوزه اقتصاد فراتر رفته و سیاسی شده بود. حتی طرح مکرر این موضوع در روزنامه رسالت و ارسال آن به جبههها، موجب اختلاف بود. طوری که حضرت امام بردن این روزنامه به جبههها را منع کردند. جالب آنکه اخیرا دیدم آقای کوثری، از نمایندگان تهران در مجلس، اظهاراتی داشتند مبنی بر آنکه مجمع روحانیون مبارز مواضعی داشتند که به جبههها سرایت کرد و موجب تضعیف جبههها شد! انسان تعجب میکند که چطور دوستان دچار فراموشی شدهاند؟
مسأله دقیقا برعکس بود. یعنی، روزنامه رسالت و حامیان تفکر ضددولت فضایی درست کرده بودند که وقتی به جبههها کشیده شد؛ میرفت تا موجب شکاف شود و لذا امام دستور دادند جلوی روزنامه رسالت را بگیرند. به هر حال، بر سر لیست تهران اختلاف شد. جریان چپ تأکید داشت بر حضور برخی افراد مانند جناب آقای دعایی، فخرالدین حجازی و... در لیست شاخصه این افراد سابقه انقلابی، تبعیت از امام و حمایت از دولت مهندس موسوی بود. کار به اینجا که رسید، جمعی از دوستان به ویژه آقایان کروبی، خوئینیها، جمارانی و مرحوم آقای توسلی به این نتیجه رسیدند که ما برای دفاع از اندیشه خود چرا باید زیر بیرق جامعه روحانیت باشیم و هر روز، وقت جامعه درگیر مشاجرات درون تشکیلاتی شود؟ قضیه انشعاب مطرح شد. همه به این نتیجه رسیدند که خوب است این کار انجام شود.
اما از آنجا که احتمال میدادیم امام با این قضیه مخالف باشد؛ ملاحظه مهمی وجود داشت و ضرورت دیدیم مسأله با ایشان مطرح شود. وقتی بحث با شفافیت خدمت امام مطرح شد، ایشان نه تنها منع نکردند و انشعاب را اختلافی مخرب ندانستند، بلکه گویا خودشان منتظر چنین پیشنهادی بودند و به همین جهت، با استقبال برخورد کردند و نهایتا، مجمع روحانیون مبارز در آستانه انتخابات مجلس سوم تشکیل شد و پیروزی قاطعی هم به دست آورد. البته، بعدها چون دیدیم برخی شبهاتی مطرح میکنند؛ به صورت مکتوب سیر مسائل را خدمت امام نوشتیم و ایشان هم، مجددا و کتبا موضوع را تأیید کردند. حال، جای تعجب دارد در شرایطی که نوشته امام پیش روی ما و صدای امام همچنان در گوش ماست؛ چطور عدهای فلسفه تشکیل مجمع روحانیون مبارز را با تحریف تاریخ، «بدعتی از اول» مینامند؟ این افراد عملا امام را زیر سؤال میبرند.
* پس از تشکیل مجمع روحانیون مبارز که با حمایت امام صورت گرفت؛ اواخر مجلس سوم، مصادف شد با درگذشت امام. از نظر شما، این رخداد چه تأثیری بر آرایش نیروهای سیاسی دو جناح گذاشت؟ کما اینکه به نظر میرسد پس از جنگ چون عموم جامعه شرایط را ناشی از عملکرد جریان چپ میدانستند و میخواستند تغییری بوجود بیاید؛ تا حد زیادی به سمت جریان مقابل گرایش پیدا کرد و از طرف دیگر، در انتخابات مجلس چهارم، شاهد رد صلاحیت گسترده نیروهای خط امام و شکلگیری بحث نظارت استصوابی بودیم. در نتیجه، مجلس چهارم ترکیبی کاملا متفاوت از مجلس سوم پیدا کرد. درگذشت امام تا چه حد در این تحول مؤثر بود و چرا کنار رفتن اول جریان چپ، حادث شد؟
** واقعیت این بود که با رحلت حضرت امام، جریان چپ یک پشتوانه قوی و محکم را از دست داد. گرچه امام در جایگاه رهبری و پدر معنوی جامعه حقیقتا هیچگاه در محدوده این گروه و آن گروه قرار نمیگرفتند و سعی داشتند موازنه قدرت سیاسی را بین گروههای دو جناح نظام حفظ کنند. به همین دلیل، هر زمان که احساس میکردند یک گروه یا جریان در حال تضعیف است؛ آن را تقویت میکردند و وجود تکثر و اختلافنظر در جامعه را مفید و حتی ضروری میدانستند.
ایشان معتقد بودند نگاه انحصارگرایانه و تکصدایی در قدرت حتما در گذر زمان به رشد استبداد و نیز تضعیف اقتدار نظام خواهد انجامید؛ چون بنیان جامعه انسانی بر اختلاف دیدگاههاست و هنر مدیریت اسلامی و خردبنیان باید این باشد که بتواند با تکیه بر وجوه و منافع مشترک و نظاممند کردن رقابتهای سیاسی، همه را امیدوار در صحنه نگاه دارد و همه آحاد جامعه، جریانها و سلایق احساس کنند میدان رشد را دارند. این، یک اصل روانشناسی در زندگی انسان است. حتی در یک خانواده، اگر اعضاء احساس کنند میدان رشد و ترقی به روی بعضی از آنها بسته و به روی بعضی باز است، روابط بین آنها دچار تلاطم خواهد شد. امام هم با تکیه بر این اصل بنیادین در مدیریت، سعی میکردند در نوشتهها، رفتارها، سخنان، انتصابات و توبیخ و تحلیلهای خود، تعادل را بین جریانها حفظ کنند.
اگر در جایی به خاطر مصالح کشور به شدت از مهندس موسوی یا جریان چپ حمایت میکردند؛ از آن طرف، جریان راست سنتی هم قدرتهایی را در دست داشت. مثلا وقتی آیتالله یزدی برای عضویت خبرگان رأی نیاوردند، امام ایشان را به عنوان عضو شورای نگهبان منصوب کردند. یا مثلا در ماجرای قانون کار و بحثهای نظری که پیش آمده بود، امام نامهای به آیتالله خامنهای (رئیسجمهور وقت) نوشتند. بعضی افراد تندرو جریان چپ میخواستند از این نامه پدرانه و روشنگرانه امام به نوعی برای کوبیدن جناح مقابل و شخص ایشان سوءاستفاده کنند که امام به میدان آمدند و با تعبیرات رسایی از ایشان حمایت فرمودند. یکی دیگر از این نمونهها به نامهای برمیگردد که من خودم عامل اجرای آن بودم.
روزی که فردای آن جلسه رأی اعتماد به دولت مهندس موسوی بود و آقای محتشمیپور هم برای وزارت کشور معرفی شده بودند، مطلع شدم جریان مقابل جملهای را از حضرت امام گرفته و آن را علیه آقای محتشمی تکثیر کرده بودند. البته آن جمله ربطی به آقای محتشمی نداشت و توصیهای بود که امام به برخی وزرا کرده بودند؛ اما آنها این را تطبیق داده بودند به آقای محتشمی و برنامه داشتند تا ایشان را از وزارت بیندازند. به هر حال، وقتی من مطلع شدم، به جماران رفتم و از طریق اخوی [آقای حمید انصاری] و مرحوم حاج احمدآقا این مسأله را کتبا از امام سؤال کردم.
حضرت امام هم پاسخ دادند که آقای محتشمی را فردی با هوش سیاسی، سابقه انقلابی و... میشناسم. خلاصه تحلیل محکمی از آقای محتشمی کرد. ما هم این نامه را گرفتیم، تکثیر کردیم و صبح فردا روی تک تک صندلی نمایندگان گذاشتیم. بلافاصله، بعضی افراد تند جریان ما، گفتند: این تجلیلی که امام از آقای محتشمی کردهاند؛ لابد به معنای نقد آقای ناطق نوری است. چرا که از طرف جریان راست، آقای ناطق برای وزارت کشور مطرح بودند. خلاصه، شروع کردند به تبلیغات علیه آقای ناطق، با فاصله چند روز، امام عین همان تعابیر را برای آقای ناطق نوشتند و الان هم، هر دو این اسناد وجود دارد.
* شاید اینطور بوده که شما درباره هر کس دیگری هم میپرسیدید، امام تجلیل میکردند!
** نه. اصلا. امام اینطور نبود. من کاملا ایشان را میشناختم. امام اگر کسی را قبول نداشتند، نمینوشتند. البته ممکن بود برای حفظ حرمت افراد بعضا سکوت کنند؛ اما محال بود امام چیزی را که اعتقاد نداشت و حقیقت نمیدانست، بنویسد. امام واقعیت را مینوشت. در این مورد هم، آقای محتشمی نیرویی انقلابی و شاگرد و بزرگ شده دست امام بودند. آقای ناطق نوری هم، همینطور. ایشان هم از یاران همراه امام در قبل و بعد از پیروزی انقلاب و به ویژه در مراسم استقبال 12 بهمن 57 بودند و هر دو نیز، دارای هوش و تحلیل سیاسی بوده و هستند. حقیقتا احساس امام نسبت به نیروهای انقلاب، احساس یک پدر در قبال فرزندان خویش بود.
برای امام آقای ناطق نوری، آقای محتشمی، مهندس موسوی، آیتالله خامنهای، آیتالله هاشمیرفسنجانی، آیتالله بهشتی، آقای کروبی و... همه فرزندان خودش بودند. احساس عاطفی و دلسوزانه پدری نسبت به همه داشت. اگر زمانی مشاجرهای بین فرزندان میدید، صبر میکرد تا مشاجره را خودشان و با عقل خودشان حل کنند. اگر در جایی کسی میخواست تحت عنوان سخن یا پشتیبانی امام حقی را از دیگران زایل سازد، امام اجازه نمیداد و سعی داشتند بالانس قدرت حفظ شود. این، در واقع از موارد برجسته و شاهکار مدیریتی حضرت امام بود که ضمن حفظ فضای آزاد و تکثر آرا و نظرات، بالانس قدرت را نیز برقرار کردند. با رفتن امام، این مسأله خود به خود واقع شد.
البته، واقعیت این است و باید در تاریخ ثبت کرد که درست است آیتالله خامنهای قبل از رحلت حضرت امام از اعضای جامعه روحانیت بودند و در تقسیمبندی نیروها در طیف راست قرار میگرفتند؛ اما در جریان انتخاب ایشان به رهبری نظام در مجلس خبرگان، اعضای مجمع روحانیون نیز از انتخاب ایشان حمایت کردند و رأی دادند. بعد از انتخاب هم، توجه به این نکته بود که جایگاهها تغییر کرده است. جایگاه حقوقی ریاستجمهوری با جایگاه رهبری نظام متفاوت است و آیتالله خامنهای دیروز رئیسجمهور، غیر از آیتالله خامنهای امروز رهبر است. به همین دلیل هم، مجمع روحانیون مبارز در همان روزهای اول بیانیهای در حمایت قاطع از انتخاب ایشان صادر کرد. ما سعی کردیم ضمن حفظ رقابت سنتی خود با جامعه روحانیت مبارز و جریان راست، حوزهها را به هم تداخل ندهیم.
به همین دلیل، کسانی که با حکم امام در جاهایی مشغول بودند؛ با همان اخلاص و علاقه ادامه دادند. کسی نبود که قهر کند یا استعفا دهد. همه فرض را در قول و عمل بر این گذاشتیم که مسیر انقلاب باید ادامه پیدا کند. خوشبختانه، فرآیند انتخاب رهبری نیز بدون هیچگونه چالشی انجام شد. شاید اگر در خبرگان، گزینهای از طرف جریان چپ مطرح میشد و انتخاب رهبری با اکثریت و اقلیت صورت میگرفت، شاید بعدها این شبهه شکل میگرفت که موضعگیری این جریان به دلیل رأی نیاوردن نامزدش باشد. گرچه حتی اگر چنین چیزی هم میبود، وقتی انتخاب انجام میشد؛ مثل هر انتخاب دیگری باید پذیرفته میشد. اما خوشبختانه، این مورد هم وجود نداشت.
* حاج احمدآقا در آن شرایط، چه نقشی در تعامل نیروها ایفا میکرد؟
** مرحوم حاج احمدآقا گرچه حامی همه جریانات بودند؛ اما به هر حال، به عنوان یکی از حامیان محکم جریان چپ شناخته میشدند و از سوی جریان راست، به نوعی متهم به جانبداری بیشتر از چپ بودند. در بدو تأسیس مجمع روحانیون نیز، ایشان واسط هیأت مؤسس مجمع روحانیون با امام بود. گرچه بعدها خود حاج احمدآقا پیشنهادی را برای پایان انشعاب و ادغام دوباره جامعه روحانیت و مجمع مطرح کرد و این موضوع، دو بار از طریق آقای ریشهری (وزیر وقت اطلاعات) خدمت امام عنوان شد. اما ایشان فرمودند: «همین که هست، خوب است». از این برداشت میشود که امام دید درستی نسبت به شرایط واقعی جامعه و عرصه سیاسی داشتند.
به هر حال، در انتخاب سریع و صریح رهبری در خبرگان صحبتها و به ویژه شهادت سه نفر بسیار مؤثر بود. یکی آیتالله موسوی اردبیلی بود که گرچه شخصا عضو مجمع روحانیون نبودند، اما در تقسیمبندیها به این طرف نزدیکتر بودند؛ کما اینکه الان هم قرابت بیشتری حس میشود. گرچه ایشان در جایگاه مرجعیت و فراتر از جریانات سیاسی قرار دارند. دو نفر دیگر هم، مرحوم حاج احمدآقا و آیتالله هاشمی رفسنجانی بودند. در مورد حاج احمدآقا که توضیح دادم. آیتالله هاشمی هم گرچه عضو جامعه روحانیت مبارز بود، اما از آن دست اعضای جامعه بود که نسبت به دیگران به مجمع نزدیکتر محسوب میشد. بعدها شرایطی که بین دو جناح به وجود آمد، ناشی از بعضی بداخلاقیها، سوءظنها بود که موجب شد این رقابت توأم با رفاقت، به بیمهری و... تبدیل شود.
* البته برخی مسائلی که به وجود آمد، ساختاری بود و نمیتوان آن را «بداخلاقی» خواند. مثلا بحث نظارت استصوابی شورای نگهبان که از همان مجلس چهارم اجرایی شد.
** بحث نظارت استصوابی موضوع جدایی است و اتفاقا این نگاه، ریشه در همان مسأله اول و نوع نگاه به فقه و مسائل فقهی داشت. یکی از جلوههای نگاه منعطف و روزآمد به فقه و اختیارات فقیه و حکومت همین است. اینکه شورای نگهبان با توقف بر مسأله نظارت و با این ذهنیت که آنان باید کاندیداها را احراز صلاحیت کنند، و با این پیشفرض که اگر آنان در احراز صلاحیتها کوتاهی کنند باید در برابر خداوند پاسخگو باشند؛ بتدریج این نگاه در شورای نگهبان غلبه پیدا کرد که اینها مسئول تشکیل مجلس هستند و در واقع، مسئولیت انتخاب مردم شرعا و قانونا برعهده آنهاست.
این نگاه باعث شد تفسیری از نظارت ارائه شود به عنوان «نظارت استصوابی» که با مبانی حقوق اساسی سازگار نبود. البته، شخصا به عنوان کسی که در رشته حقوق تحصیلات دانشگاهی داشتهام، عرض میکنم که ما اصل نظارت مؤثر شورای نگهبان را قبول داریم. بنده به هیچ عنوان قبول ندارم که نظارت شورای نگهبان بر انتخابات، «استطلاعی» است. نه در اینجا و نه در هیچ جای دیگر...
* البته خیلی از دوستان چپ این دیدگاه را دارند.
** نخیر. با آنها هم اگر بحث کنید و بشکافید، این حرف را نوعا قبول دارند.
* چه حرفی؟ بشکافید.
** ببینید! یک وقت، ناظر را به عنوان دیدهبان معرفی میکنیم؛ مثل برج دیدهبانی لب مرز. به دیدبان گفته شده اگر خطری احساس کرد، خبر دهد. این میشود نظارت استطلاعی. اما نوع نظارتها در عرف جامعه ما، نظارتهای مؤثر است. مانند ناظر آشپزخانه در یک دانشگاه یا سربازخانه. اگر این ناظر دید که دارند در غذا سم میریزند و میخواهند برای دانشجویان سرو کنند؛ آیا صرفا وظیفه اطلاعرسانی دارد؟ خیر، حتما کار را متوقف میکند. یا ناظر کیفی در خطوط تولید کارخانجات که به شکل اتوماتیک به محض مشاهده کالای غیراستاندارد، فرمان توقف خط را صادر میکند. یا ناظر وقفی که در شرع وجود دارد، اگر دید موقوف علیهم یا متولی موقوفه از حدود شرعی فراتر میرود، موظف است کار را متوقف سازد.
در انتخابات هم، عقیده من این است که نظارت شورای نگهبان نظارت مؤثر است. به این معنا که اگر دید مجری تقلب در انتخابات میکند، حتما باید جلوی او را بگیرد. نمیتواند بگوید شما کارتان را بکنید؛ من بعدا گزارش میدهم. به چه کسی قرار است گزارش دهد؟ اساسا اگر شما به مشروح مذاکرات خبرگان قانون اساسی اول مراجعه کنید، خواهید دید که نظارت شورای نگهبان را به عنوان یک اهرم و سوپاپ اطمینان در دفاع از حق رأی مردم در برابر حکومت و قدرت و دولت وضع کردهاند. اما در عمل، شورای نگهبان در کنار قدرت و در جهت محدودسازی حق انتخاب مردم عمل کرد. حالا جالب است در مواردی، شورای نگهبان صلاحیت افرادی را تأیید کرده که فاقد شرایط قانونی بودهاند.
من خودم مدارک مستندی را درباره عدم صلاحیت یکی از کاندیداها به شورای نگهبان دادم و خودشان هم اذعان کردند این مدارک دیر به دستشان رسیده بود. اگر دفعه بعد کاندیدا شود، او را رد خواهیم کرد. اما آن فرد دور بعد هم کاندیدا شد و به رغم وجود مدارک، به دلایل سیاسی تأیید شد! متأسفانه، شورای نگهبان تحت عنوان تفسیر قانون اساسی، تعریفی از نظارت خود داده که مغایر با خواست قانون اساسی است. در حالی که شورای نگهبان حق ندارد تفسیری از قانون اساسی ارائه دهد که عملا تغییر آن باشد. راه تغییر قانون اساسی، راه دیگری است. روح قانون اساسی درباره انتخابات، برگزاری انتخاباتی آزاد و دارای امکان حضور همه گرایشها در مجلس است.
تفسیری که شورای نگهبان ارائه کرده، به اصطلاح حقوقی «سوءاستفاده از حق قانونی» است. نتیجه آن شده که نظارت بر انتخابات معنای خود را از دست داده و به «دخالت» رسیده است. من حاضرم این ادعا را در مناظرهای حقوقی با اعضای شورای نگهبان هم آن را اثبات کنم. کما اینکه یک بار مناظرهای تلویزیونی در شبکه دوم سیما بین من و مرحوم زوارهای انجام شد و در آنجا این مسأله را ثابت کردم. اما صدا و سیما به این دلیل که نظر من در مناظره غالب شده بود؛ از پخش آن خودداری کرد! این روند باعث شده ما به تدریج از انتخابات واقعی به یک انتخاب نسبی برسیم و من خوف دارم به حالت انتخابات فرمایشی رژیم گذشته بازگردیم. اینکه شورای نگهبان در خبرگان تعیین کند که چه کسی از کدام حوزه انتخابیه نامزد شود، دیگر انتخابات نیست. نتیجه آن میشود که شورای نگهبان به دلیل مصلحتاندیشیهایی که دارد، یک دور کسی را مجتهد بداند و یک دور نداند!
* در همین دوره نهم هم یک عضو خبرگان برای مجلس، رد صلاحیت شد!
** بله. از این موارد هست. در دوره هشتم قضات فراوانی را داشتیم که ردصلاحیت شدند. در حالی که شرایط قضاوت، بسیار سختتر از وکالت است. در همین دوره هم، یک قاضی که مدتی رئیس دادگستری بوده و الان قاضی است، ردصلاحیت شد. آقایان شرط احراز صلاحیت گذاشتهاند و آن وقت، فراتر از موارد اعلامی مراجع چهارگانه، مدعی هستند باید صلاحیت افراد بین خود و خدا برایشان ثابت شود. مگر چنین چیزی ممکن است؟ نتیجه آنکه دفاتر نظارتی تشکیل میدهند و جوان 24 سالهای را میفرستند در خانه آقای دعایی و تحقیق کنند که ایشان نماز میخواند یا نمیخواند! یا در یک مجموعه آپارتمانی در تهران که ساکنانش چندان به ظواهر و امور شرعی پایبند نیستند، رفتهاند و از ساکنان آن درباره وضع نماز جمعه و جماعت تنها روحانی مجتمع پرسیدهاند!
به عبارتی، نظارتها به طنز تبدیل شده است. مجموعه همین شرایط بود که مسأله انتخابات را به اختلاف اصلی بین ما و جریان راست تبدیل کرد و آن اختلافات قدیمی را به حاشیه راند. الان هم، علل قبلی اختلاف، رنگ باخته است. بعضی جریانات در جناح مدعی اصولگرایی اساسا معتقدند نظام اسلامی، «حکومت» است؛ نه «جمهوری» و برخلاف واقع، معتقدند امام به خاطر ملاحظات خاص و رودروایستیهای اول انقلاب، جمهوریت را پذیرفتهاند. معتقدند رای مردم تزئینی و تأییدی است. ما این را قبول نداریم.
به وضوح معتقدیم رأی مردم هم پایه مقبولیت است و هم یکی از پایههای مشروعیت نظام. یعنی، همانطور که یکی از پایههای مشروعیت نظام ما تأیید الهی است که در شرایط منصب ولایت آمده؛ پایه دوم هم انتخاب مردم است. چرا که اگر نظامی را مردم نپذیرند، ولو آنکه آن نظام به لحاظ ثبوتی حق هم باشد، آن نظام نمیتواند به زور بر مردم تحمیل شود؛ ولو آنکه مردم در نپذیرفتن حق، دچار گناه شده باشند. البته، این به آن معنا نیست که کل جناح اصولگرا نظری مخالف ما درباره رأی مردم داشته باشند. خیر؛ در آن جناح هم، افرادی هستند که هم به لحاظ تئوری و هم در عمل، با ما مشترکند و به همین جهت هم، اتفاقا آنها هم به تدریج، به حاشیه رانده شدهاند.
* یعنی مثلا اتفاقاتی را که برای آقایان هاشمی و ناطق افتاد؛ بر این مبنا تحلیل میکنید؟
** در همین انتخابات مجلس نهم دیدیم که آقای علی مطهری ابتدا ردصلاحیت شد و اگر مصلحتاندیشی بزرگان نبود؛ مطمئنا تأیید هم نمیشد.
* برگردیم به بحث تاریخی خودمان. آیا شما دلیل کنار رفتن جریان چپ در مجلس چهارم را صرفا نظارت استصوابی میدانید؟
** در مورد مجلس چهارم، قطعا یک عامل عمده این بود. چون یک شوک وارد کرد. البته بعضا در انتخابات گفته میشود ما 10 نفر را رد کردیم، بقیه چرا رأی نیاوردند؟ در حالی که این حرف غلطی است. وقتی نیروهای مؤثر یک جریان زده میشوند؛ ریزش پیدا میکند. اینطور نیست که هر لیستی که یک جریان بدهد، رأی آورد. در جامعه ما که حزب حاکم نیست که مردم به لیست حزب رأی دهند. مردم به حزب هم، رأی میدهند؛ منتهی خودشان باید شناختی اجمالی از چهرهها داشته باشند. وقتی چهرههای اصلی یک جریان حذف میشوند، طبیعی است که رأی نیاورند. البته در کنار این، تبلیغات هم بسیار مؤثر بود. شما اگر به فضای تبلیغاتی دوره چهارم برگردید؛ خواهید دید تبلیغات وسیع و مسمومی علیه جریان چپ صورت گرفت.
در کنار آن، تندروی برخی از عناصر چپ هم مؤثر بود. در شرایطی که دولت آقای هاشمی تازه بر سر کار آمده بود و شعار رفاه و آسایش را سر میداد؛ بعضی نیروهای چپ در نطقهای قبل از دستور سال آخر مجلس سوم مخالفتهای شدید داشتند. این مطلب در کنار برخی نوشتهها و سخنرانیها باعث شد این ذهنیت به وجود بیاید که احیانا جریان چپ میخواهد جلوی توسعه کشور را بگیرد یا چوب لای چرخ دولت بگذارد. فراموش نکنیم آن زمان، فضای تبلیغی جامعه طوری بود که گفته میشد: «مخالف هاشمی، دشمن پیغمبر است!». به این ترتیب، تبلیغات در کنار ردصلاحیتها به همراه برخی بیتدبیریها و تندرویهای جریان چپ باعث شد تا سرنوشت انتخابات دور چهارم به آن شکل، رقم بخورد و به انزوای جریان چپ و سکوت طولانی مدت مجمع روحانیون مبارز بیانجامد.
* آیا آن حاشیهنشینی و انزوای آن موقع، با فشارهایی که الان وجود دارد و اصلاحطلبان را به حاشیه رانده؛ قابل مقایسه است؟ فضای آن زمان محدودتر بود یا الان؟
** خیلی متفاوت است. محدودیت در آن زمان، در این حد بود که ما احساس میکردیم شرایط در اثر ردصلاحیتها و فضای رسانهای، طوری نیست که در انتخابات مؤثر باشیم. از طرفی، هرگونه چالش را هم برای نظام مضر میدانستیم. لذا داوطلبانه در حاشیه بودیم. در انتخابات هم، لیست نمیدادیم. در عین حال، بعضی عناصر و نیروهای ما در مسئولیتهای اجرایی، حوزوی، دانشگاهی و حتی نمایندگی ولیفقیه در اوقاف، نیروی انتظامی و... حضور داشتند و کار خود را انجام میدادند. ما در عرصه سیاسی (به معنای عام کلمه) و به ویژه در عرصه انتخابات که احساس میکردیم بستر فراهم نیست؛ کنار کشیدیم. اما امروز، شرایط بسیار متفاوت است.
اولا همانطور که در ابتدای مصاحبه عرض کردم، آرایش سیاسی تغییر کرده و جریانات نوظهوری به عرصه آمدهاند که در مبانی، با جریان اصیل انقلاب مشکل دارند؛ چه با جریان چپ و چه جریان راست. امروز بحثهایی که حول برخی جریانات سیاسی مطرح است، بیش از آنکه ما با آنها درگیر باشیم؛ خود جریان اصولگرا درگیر است. از نظر برخورد هم، برخوردها شدیدتر شده و فضا بسیار تنگتر است. اما آنچه من شخصا شاهدم، این است که تفاوت چندانی در ماهیت دیدگاهها صورت نگرفته است.
یعنی، ما به عنوان مجمع روحانیون مبارز هنوز با همه وجود احساس میکنیم انقلاب اسلامی یک انقلاب درست و مردمی بوده است و ظرف اداره این انقلاب، نظام جمهوری اسلامی است و ما این نظام را با همین دو بعد «جمهوریت» و «اسلامیت» و با همان برداشتی که در زمان حیات امام از آن میشد، قبول داریم و با توجه به واقعیتها آن را یگانه راه اداره کشور ایران میدانیم و هیچ آلترناتیوی که به آرمانهای انقلاب و امام و مصالح مردم ایران نزدیکتر از جمهوری اسلامی باشد، سراغ نداریم. در حقیقت، نظر ما بازگشت به اندیشه ناب انقلاب و فضای اخوت و برادری سالهای نخستین انقلاب است.
ما معتقد هستیم که باید اصلاحات حتما در نگرشها و بینشها و به ویژه روشهای اداره کشور در عرصههای مختلف جاری شود؛ چه ما به عنوان اشخاص اصلاحطلب در صحنه باشیم و چه نباشیم. بنده با ضرس قاطع معتقد هستم که نظام اگر بخواهد با هویت اسلامی و جمهوری خود بماند، هیچ چارهای جز انجام اصلاحات هم در حوزههایی از اسلامیت که دچار آسیب شده و هم حوزههایی از جمهوریت که دچار آسیب شده، ندارد. اگر نظام به این آسیبها نپردازد و به موقع و داوطلبانه به استقبال اصلاحات لازم نرود؛ در آینده یا دچار فروپاشی اساسی خواهد شد یا دست کم، دچار «فروپاشی محتوایی» خواهد شد و هویت و محتوای نظام، تغییر خواهد کرد.
* آقای انصاری! شما همچنان در مجمع تشخیص مصلحت نظام عضویت دارید. با توجه به اینکه عمده چهرههای اصیل و استخواندار دو جناح در مجمع حاضر هستند؛ آیا این دغدغهها را در آنجا مطرح میکنید؟ نظر فعالان جریان راست در قبال این هشدارها چیست؟
** جای طرح این مسائل آنجا نیست. مسئولیت قانونی مجمع چیز دیگری است.
* درست میفرمایید. اما در بحثهای حاشیهای، گعدهها و... چطور؟
** نه. آنجا اگر موضوعیتی باشد، این مسائل قابل طرح است. مثلا فرض بفرمایید اگر سیاستهای کلی مربوط به انتخابات مطرح شود که البته در کمیسیون مطرح بوده و من دیدگاههای خودم را بارها گفتهام؛ اما هنوز به جلسه مجمع نیامده است. خوشبختانه، فضای مجمع فضایی آزاد است و به دلیل غیررسانهای بودن، بسیار واقعگرایانه است. یعنی، من در ذهن خودم الگوی تعامل، همکاری و تفاهم جریانات برای مصالح ملی را عملکرد مجمع تشخیص مصلحت میدانم.
من در این 10 سالی که در مجمع بودهام، جز یکی، دو مورد که مسأله صبغه سیاسی پیدا کرد و مقداری از روال طبیعی خارج شد؛ بقیه موارد را مصداق اَتَمِّ همکاری سازنده و تعامل یا دست کم، جدال احسن دیدهام. ای کاش این فضا، در مجلس، دولت و در سطح احزاب و گروهها هم شکل میگرفت. ما میتوانیم با حفظ دیدگاههای خود گفتوگو کنیم و تصمیم بگیریم. به شرط آنکه تعصبات کور، زیادهخواهی و انحصارطلبی را کنار بگذاریم و مصالح واقعی ملی را مدنظر قرار دهیم و وقتی به نقطه مشترک رسیدیم، همه با هم حرکت کنیم. این، کاری است که ما در مجمع تشخیص مصلحت انجام دادیم و تجربه هم نشان داد که شدنی است.
* در ادامه بحث اصلی؛ پس از مجلس چهارم که بالاجبار کنار رفتن جریان چپ از انتخابات به وجود آمد، ما شاهد هستیم در دورههای بعدی مجلس جریان چپ برخوردهای متفاوتی با هر دوره انتخابات دارد. یعنی، در دوره پنجم مجمع روحانیون حضور پیدا نمیکند، اما ائتلاف گروههای خط امام با محوریت سازمان مجاهدین انقلاب در کنار کارگزاران لیست میدهند. در دوره ششم که همه اصلاحطلبان حضور دارند. در دوره هفتم درست اتفاقی عکس مجلس پنجم رخ میدهد.
یعنی، این بار مجاهدین انقلاب، حزب مشارکت و گروههای همسو در انتخابات شرکت نمیکنند؛ اما مجمع روحانیون لیست میدهد. در دوره هشتم هم، همه گروههای اصلاحطلب حضور دارند؛ اما به شکلی کمرنگ و نهایتا در دوره نهم که به جز برخی چهرههای منفرد، کسی از اصلاحطلبان در انتخابات حاضر نشد. تحلیل شما از این مواضع متفاوت چیست؟ آیا مبنای یکسانی در ادوار مختلف انتخابات نزد جریان چپ وجود داشته است؟
** ببینید! مجمع روحانیون یک گروه روحانی است که البته سایر گروههای سیاسی همسو یا نزدیک به تفکر مجمع، همیشه نگاه احترامآمیزی به آن داشتهاند. اما هرگز روابط درون جبهه خط امام (اصلاحطلب) روابط حزبی و تعریف شده بالا به پایینی نبوده است. چنین روابطی در جناح مقابل هم وجود ندارد شما وضعیتی را که امروز در جناح اصولگرا شکل گرفته، مشاهده میفرمایید. درون اصلاحات هم، فاصله دو سر طیف، بسیار زیاد است. بسیاری افراد و جریانات ادعای اصلاحطلبی دارند که چه بسا نزدیکی آنها به لحاظ مبانی و بنیان اندیشه فکری به مجمع روحانیون مبارز خیلی کمتر از برخی اصولگرایان باشد. یعنی، این تقسیمبندیها الزاما یک تقسیمبندی استاندارد و مشخصی نیست.
نگاه مجمع روحانیون مبارز به انتخابات، یک نگاه مبنایی است. یعنی، اولا آن را یک حق برای همه مردم و همه گروهها میدانیم. ثانیا انجام آن را برای همه، یک تکلیف میدانیم. ما با این نگاه، سعی کردهایم از اصل انتخابات به عنوان نماد جمهوریت نظام و حق اساسی مردم همیشه دفاع کنیم و خودمان هم مشارکت کنیم. این شرکت را هر زمانی که بستر برای ارائه لیست با محاسبات عقلانی فراهم بوده، انجام دادهایم و اگر زمانی احساس کردهایم شرایط فراهم نیست و ارائه لیست نه تنها مفید نیست بلکه به چالشهای بیهودهای درون جامعه میانجامد و چه بسا به نظام و مردم لطمه میزند، لیست ندادهایم.
در واقع، شرکت یا عدم شرکت در انتخابات بستگی به محاسبهای عقلانی دارد. در دوره چهارم، رد صلاحیتها باعث آن نتایجی شد که عرض کردم. در دوره پنجم، مجمع پیشبینی کرد فضا همان فضای دوره چهارم باشد و به همین دلیل، لیست نداد اما فضا را آزاد گذاشت و بسیاری از نیروها و از جمله خود بنده کاندیدا شدیم و رأی هم آوردم...
* شما رئیس فراکسیون هم شدید.
** بله. به نظرم، عملکرد اقلیت مجلس پنجم نقش مؤثری در شکلگیری دوم خرداد و مجلس ششم داشت. در دوره ششم احساس کردیم زمینه مساعد است؛ لذا لیست دادیم و خوشبختانه پیروزی قاطعی هم به دست آمد. در دوره هفتم هم، گرچه جمع کثیری از افراد ردصلاحیت شده بودند، در انتخابات حاضر شدیم. ما در آن دوره، تحصن را به آن معنا قبول نداشتیم و آقای کروبی هم که دبیرکل مجمع و رئیس مجلس بودند و دیگر اعضای مجمع که در مجلس حاضر بودیم؛ عقیده داشتیم برای احقاق حق ردصلاحیتشدگان باید راهکاری جز تحصن و به ویژه، ادامه تحصن را در پیش گرفت. شخصا معتقدم اگر به این توصیه توجه میشد، درصد بالایی از مشکل حل میشد و مجلس هفتم - اگر مثل مجلس ششم نمیشد دست کم جریان اصلاحطلب، اقلیتی قویتری از مجلس پنجم در دوره هفتم به دست میآورد.
به هر حال، تصور ما آن بود که زمینه حضور هست. شرکت کردیم امام به دلیل شرایطی که به لحاظ روانی و تبلیغی، ردصلاحیتها و کنار کشیدن گروههای همسو (نظیر حزب مشارکت و سازمان مجاهدین انقلاب) به وجود آمده بود؛ آن نتیجه شکل گرفت. در مجلس هشتم هم، مسائل به طور کلی فرق کرده بود. عقیده من این است که در مجلس هشتم و به ویژه در تهران، متأسفانه دستبردهایی به صندوقها صورت گرفت که من شکایت کردم و این قضیه مستند است و حداقل، من درباره خودم این مسأله را اثبات کردم. من معتقدم در دوره هشتم مجلس، من و چند نفر از دوستان که در صدر لیست اصلاحطلب قرار داشتیم؛ بین 15 نفر اول تهران یا حداقل جزو 30 منتخب مردم، رأی داشتیم.
من شخصا و صندوق به صندوق، آرای خودم را چک کردم و همان موقع هم ادعا کردم که به هزینه شخص خودم، بازشماری صورت گیرد. اگر ادعای ما ثابت شد، اعلام کردم که استعفا خواهم داد و به مجلس نخواهم رفت. چرا که هدف اصلی، اثبات مداخلات در آرای مردم بود. اگر هم ادعای ما اثبات نمیشد، این سند حقانیت برگزارکنندگان انتخابات خواهد بود و حاضریم در تلویزیون رسما مصاحبه و انتخابات را تأیید کنیم. اما متأسفانه، اصلا به پیشنهاد و شکایت ما رسیدگی نشد. در مورد مجلس نهم هم، پس از شرایطی که در انتخابات ریاستجمهوری پیش آمد؛ ما به هیچ وجه زمینه را مساعد ارائه لیست ندیدیم.
* خواستم درباره تصمیم انتخابات مجمع روحانیون برای مجلس نهم بیشتر توضیح دهید. با توجه به شرایطی که آقای خاتمی از چند ماه قبل اعلام کردند و نهایتا هم عدم حضور اصلاحطلبان با محوریت ایشان و آقای موسوی خوئینیها اعلام شد؛ توضیح دهید چه مباحثی در جلسات مجمع در این باره شکل گرفت؟ آیا شرایط عنوان شده، با نظر مجموعه مجمع بود؟
** اجمالا، بررسی عرصه انتخابات و برخوردهایی که صورت گرفت؛ هر کسی که نگاه میکرد، مشخص بود زمینه ارائه لیست وجود ندارد. چرا که تجربه گذشته و برخوردها نشان میداد که نیروهای اصلی حتما ردصلاحیت خواهند شد، به ویژه آنکه برخی از سران جریانات اصلاحطلب در زندان به سر میبرند و بسیاری گروهها اصلا امکان فعالیت نداشتند. به هر حال، حضور در انتخابات نیازمند تشکیلات است؛ اما تشکلها و احزاب اصلاحطلب به شکل قانونی یا فراقانونی و یا شبهقانونی برچیده شدهاند.
شخصیتها و عناصر مؤثر محدود و ممنوع بودند. ابزار تبلیغاتی که روزنامهها، سایتها و رسانههاست؛ نیز محدود بود. حتی سایت مجمع روحانیون که سایتی غیرخبری و تقریبا غیرفعال است، فیلتر و مدتی بعد، هک شد! خب؛ ورود به انتخابات، حداقلهایی را میطلبد که هیچ یک از اینها مهیا نبود. طبعا هر عقل سلیمی میفهمد که در این شرایط، نمیتوان به عنوان مجمع روحانیون آمد و لیست داد.
* در مورد سلامت انتخابات هم که بحث داشتید...
** آن بحثها که در جای خود محفوظ است. همانطور که گفتم، ما در انتخابات مجلس هشتم هم ایراد جدی داریم و هنوز هیچ مرجع رسمی به شکایت من پاسخ نداده است. با آنکه طبق ضوابط قانونی و در زمان خودش، شکایت کردم، رسید گرفتم و تلفنی هم با شخص آقای جنتی صحبت کردم و گفتم با آنکه تعطیلات نوروز است، من در تهران میمانم و هر وقت لازم بود مرا احضار و به شکایتم رسیدگی کنید! به هر حال، برای دوره نهم هم این مسائل در مجمع مطرح شد. مجمع به این جمعبندی رسید که هرگز انتخابات را تحریم نخواهد کرد؛ چرا که حضور در آن را حق و تکلیف شهروندان میدانیم. اما اینکه لیست بدهیم، امر غیرممکنی است. مثل کسی است که دست و پا و دهان او را بسته باشند و از او بخواهند در دریا شنا کند! لذا ما لیست ندادیم.
مواضع آقای خاتمی هم، به نظر من تعیین شرایط نبود؛ بلکه بیان واقعیت بود. گرچه ایشان در ابتدا شخصا موضوع را اعلام کردند، اما پس از طرح موضوع در مجمع، اعضاء هم آن را مطالب حداقلی و درستی دانستند و حمایت کردند. در عین حال، اعضای مجمع و اصلاحطلبان را از کاندیداتوری منع نکردهایم. اگر اصلاحطلبی در جایی احساس کند زمینه رأی و انتخاب و تأیید صلاحیت دارد، میتواند ثبتنام کند. لذا، تعدادی از اصلاحطلبان حاضر در مجلس هشتم ثبتنام کردند. مثلا در زرند کرمان که من دو دوره از آنجا نماینده شدم، دکتر امیری، نماینده اصلاحطلب زرند، مجددا کاندیدا شد و در استعلامی هم که دوستان و نزدیکان از بنده داشتند، گفتم که در انتخابات شرکت و به ایشان هم کمک کنند.
* حاج آقا! با مجموعه مسائلی که در دوره نهم به وجود آمده و از قبل هم قابل پیشبینی بود؛ به جز تعداد معدودی از افراد منتسب به اصلاحطلبان، شاهد چنددستگی و تفرق در جریان راست بودیم. حال به هر شکل، فکر میکنید مجلس نهم میتواند تأثیری بر تغییر فضای سیاسی و شرایط به وجود آمده پس از انتخابات دوره دهم ریاست جمهوری داشته باشد؟ از طرف دیگر، همانطور که اشاره کردید بسیاری از تشکلهای اصلی اصلاحطلب، عملا وجود خارجی ندارند و برخی هم غیرقانونی شدهاند. فکر میکنید در این شرایط، مجمع روحانیون که جمعی از بزرگان اصلاحات در آن حضور دارند؛ چه نقشی میتواند ایفا کند؟
** اعتقاد من آن است که تجربه تلخ انتخابات ریاست جمهوری دهم و نادیده گرفتن هشدارهای دلسوزانه مجموعه نیروهای انقلاب از جمله مجمع روحانیون مبارز درباره برخی سیاستها، اهداف و برنامههای پشت صحنه این جریانات، هزینه سنگینی را به کشور تحمیل کرد و امروز، حقانیت بسیاری از هشدارهای ما درباره برخی عناصر دولت و برخی جریانات سیاسی مشکوک که اتفاقا زیر پوشش حمایت از ولایت فقیه به میدان آمدهاند و بیشترین لطمه را زدند و امروز، دیگر ابایی هم ندارند تا مخالفت کلی یا عملی خود را نشان دهند؛ اثبات شده است.
به رغم تلخیهایی که این تجربه داشت، ولی میتواند دستاوردهای مفید و مثبتی برای همه دلسوزان نظام داشته باشد تا از این پس، به منافع درازمدت نظام فکر کنند و در بزنگاهها ببینند دلسوزان واقعی چه کسانی هستند که با صبوری بسیاری از ناملایمات و موج سنگین چند ساله اخیر از انواع تهمتها، تخریبها و بداخلاقیها را با بزرگواری و برای حفظ ایران، اسلام، خط امام و حتی برای حفظ حرمت رهبری تحمل کردند و با هم، تحمل خواهند کرد. به نظرم، این دستاورد اگر مورد توجه قرار گیرد و مجلس نهم با هر ترکیبی و سایر مسئولان به این واقعیت توجه کنند؛ میتواند زمینهای برای بازگشت به عقلانیت و مصلحت بیشتر و بازگشت به گفتمان اصلی امام باشد.
در این میان، اعضای مجمع روحانیون مبارز به عنوان تشکلی که فلسفه وجودی آن دفاع از خط امام است؛ تا زمانی که زنده هستیم و این تشکیلات هم هست، بر سر میثاق خود برای حفظ اصل نظام و انقلاب خواهیم ماند. معتقدیم برخی اصلاحات بنیادین صرفا از طریق رهبری قابل انجام است و باید به طریقی، این نگرانیها به ایشان منتقل و پیشنهادها منعکس شود تا اصلاحات بنیادینی صورت بگیرد. تضمین آینده نظام و کشور را هم همانطور که عرض کردم در گروی انجام اصلاحات اساسی در حوزه مدیریت عمومی، مسائل اقتصادی، اجتماعی، سیاست داخلی و سیاست خارجی و افزایش مشارکت مردمی میدانیم. به ویژه اعتقاد داریم که بخشی از مبانی اخلاقی چه اخلاق فردی و چه اخلاق جمعی به گونهای آسیب دیده که برخی ناهنجاریها به هنجار تبدیل شده است.
* مجمع در این زمینه، امکان برخورد و عملکرد فعالانهتری در غیاب دیگر تشکیلات و جریانات عمده اصلاحطلب را دارد؟
** فعلا که زمینهای برای حرکت جمعی نیست. زیرا راه انتخابات و چه دیگر فعالیتها مسدود شده است. با این حال، مجمع به عنوان یک تشکیلات روحانی همچنان جلسات خود را دارد. هشدارهای خود را میدهیم. بعضا اگر راههای مؤثری را در انتقال دیدگاهها و نگرانیها ببینیم، حتما اقدام میکنیم. مجمع مسئولیت و وظیفه شرعی و تاریخی خود را در رصد کردن مسائل و اهتمام به امور مسلمین انجام میدهد و در حدی که در توان ماست، هم سعی میکنیم اثرگذار باشیم و هم اگر کاری برای بهبود امور از دستمان ساخته باشد؛ حتما دریغ نخواهیم کرد.
* در این دو سالی که فضا به این شکل درآمده؛ جز چهرهها و فعالان وابسته به جریان اصلاحات، دو چهره هم که به طور معمول فراتر از جریانات و تقسیمبندیها تعریف میشوند نیز، نقش فعالی از خود نشان دادند. یکی، آقای هاشمی و دیگر، حاج سیدحسن آقای خمینی. ارزیابی جنابعالی به عنوان کسی که هم سالهاست در مجمع تشخیص و پیش از آن در مجلس با آقای هاشمی همکاری و تعامل نزدیک داشتهاید و هم با بیت امام رابطه طولانی و نزدیکی طی سه دهه گذشته داشتهاید؛ در این باره چیست و نقش این دو تن را در شرایط بحرانی دو سال گذشته، چطور میبینید؟ و فکر میکنید در جهت توازن قوا، چه نقشی میتوانند ایفا کنند؟
** در مورد آقای هاشمی و نقش ایشان در انقلاب و نظام که نیازی به توضیح نیست. انکار این نقش بیبدیل، انکار آفتاب است. به تعبیر آقای خاتمی، هاشمی شناسنامه انقلاب است و خط خطی کردن این شناسنامه، به معنای خط خطی کردن هویت کلی کشور و تاریخ است. در این دو سال هم آقای هاشمی حقیقتا آن جوهره تدین، صبوری و دلسوزی نسبت به مردم ایران را به نمایش گذاشت. من فکر نمیکنم اگر هر کسی جای آقای هاشمی بود، با آن سوابق و نقش؛ در برابر این همه جفا و بیمهری، باز اینطور صبوری پیشه میکرد. آقای هاشمی نقش همان مادری را ایفا کرد که برای حفظ فرزند، حاضر شد که از او بگذرد. البته این سخن من، نباید به معنای مجیزگویی و تملق تلقی شود.
من هم آقای هاشمی را معصوم و مطلق نمیدانم. همچنان که در دوران دولت ایشان، ما در مقام منتقد انتقادهایی را به بعضی از برنامهها و روشهای ایشان داشتیم. اما در دو سال گذشته، آقای هاشمی سعی کرده با صبوری، دلسوزی خود را نشان دهد؛ ارتباط خود را با رهبری حفظ کند؛ و دلسوزانه مطالب را منتقل کند. من فکر میکنم آقای هاشمی در هر جایگاهی که باشد، حتی اگر در کنج خانه باشد یا به حوزه برگردد و یا آنکه دوباره به متن و بطن جریانات و مسئولیتها بازگردد؛ تفاوتی نمیکند. آقای هاشمی، آقای هاشمی است؛ با همان دلسوزی و نظام واقعا بینیاز از این تجربه بیبدیل نیست. من متجاوز از 32 سال در عرصههای مختلف با آقای هاشمی بودهام.
در بین روحانیون، کمتر چهرهای با این وسعت نظر، وسعت دید، هوش سیاسی، سرعت انتقال و وقت گذاشتن سراغ دارم. چنین گنجینه ارزشمندی را همه نظام باید قدر بداند و بیش از این، باید از وجود ایشان استفاده شود. به هر حال، آقای هاشمی نقش خود را در این دو سال ایفا کردند و باز هم ایفا میکنند. من فکر میکنم هم مردم و هم نظام بیش از همیشه به آقای هاشمی نیاز دارند و انشاءالله استفاده خواهند کرد.
در مورد حاج حسن آقا هم، حقیقتا چراغ پرفروغ بیت حضرت امام و یادگار مناسبی برای ایشان هستند؛ چه در عرصه علم و چه در عرصه عمل و چه از نظر تدبیر و هوش. پس از رحلت حاج احمدآقا که نقشی کلیدی در هماهنگی و همدلی نیروها چه در دوران حیات امام و چه پس از آن، ایفا میکردند؛ حاج حسن آقا در این مدت، بخوبی آن متانت، مناعت و شخصیت لازم را از خود بروز دادند. در این دو سال نیز با صبوری و با حفظ و زانت و جایگاه و نقش بیت امام سعی کردند به صورتی فراجناحی و واقعگرایانه، اثرگذار باشند.
ایشان ارتباط خود را هم با رهبری، به عنوان مرکز فرماندهی نظام و انقلاب، حفظ کردند و هم با بدنه مردم و جریانات سیاسی. ایشان همه ساله همانطور که با جریانات اصلاحطلب جلسه دارند؛ با مؤتلفه هم جلسه میگذارند یا با اعضای جامعه روحانیت هم دیدار میکنند. در مقاطع مختلف هم راهنماییها، سخنرانیها و هشدارهای لازم را عنوان کردهاند. مخصوصا تأکید ویژه ایشان در یکی، دو سال اخیر بر محور اخلاقمداری بسیار مهم بود؛ چون حقیقتا جامعه ما از زاویه اخلاق، آسیب دیده است. این آسیب از مناظرههای انتخاباتی شروع شد و به بدنه جامعه سرایت کرد و تبدیل شد به یک روش در رسانههای رقیب.
اینکه حاج سیدحسن آقای خمینی در دو سال گذشته در ماه رمضان سلسله یادداشتهایی با موضوع اخلاق را در روزنامه اطلاعات درج کردند که به دو کتاب هم تبدیل شد؛ هم حکایت از تیزهوشی ایشان دارد. در کنار این، جامعیتی که ایشان در زمینه مسائل روز جامعه همینطور در مسائل حوزوی و جایگاهی که در حوزه به عنوان یکی از مدرسان سطح عالی حوزه پیدا کردهاند؛ خوشبختانه، موجب اثرگذاری روزافزون ایشان شده است. من معتقدم هم نظام و هم جامعه از این چراغ پرفروغ استفاده خواهند کرد و امیدوارم بیش از این، استفاده شود.
* سوال آخر ما درباره چشمانداز سال آینده است. با توجه به مجموعه شرایطی که اشاره کردید و هشدارهایی که نیروهای دلسوز کشور داشتهاند؛ فکر میکنید فضای سیاسی در سال آینده به چه شکل خواهد بود؟ با توجه به آنکه در سال 91، علاوه بر چالشهای جدی که در حوزه سیاست خارجی به چشم میخورد؛ در عرصه داخلی هم، سال استقبال و حرکت به سمت دور یازدهم انتخابات ریاست جمهوری است. در کنار این، چه انتظاراتی برای سال جدید دارید تا سال خوبی از نظر سیاسی داشته باشیم؟
** من در این باره، چند نکته به ذهنم میرسد. اولا به نظر من، در طول دوران 33 ساله انقلاب هیچ زمانی مقوله اقتصاد و سیاست به اندازه امروز به هم گره نخورده بود و به مثابه ظروف مرتبطه، تأثیر متقابل بر یکدیگر نگذاشتهاند. لذا سال 91 باید سال مدیریت عقلانی برای برونرفت از مشکلات اقتصادی باشد که گریبان جامعه، مردم، کار، تولید، بازار و زندگی و معیشت مردم را گرفته است. بخش مهمی از این امر، ناشی از بیتدبیریهای اقتصادی است و بخشی هم، ناشی از دشمنیها و فشارهای بیگانگان.
اما تدبیر مناسب مسائل اقتصادی تا حد زیادی، به تدبیر امور سیاسی وابسته است. نکته دوم، این است که انتخابات مجلس به هر حال و با همین وضعی که متأسفانه در غیاب جمع زیادی از اصلاحطلبان و طبعا مردم پیش رفت؛ برگزار میشود. اما امیدواریم مجلس با هر ترکیبی که باشد، از تجربه شعارزدگی و بیتدبیری مجلس هفتم درس بگیرد که در روزهای اول علیرغم هشدارها، طرح تثبیت قیمتها را به عنوان یک شعار پوپولیستی و عوامگرا مطرح کردند و به این ترتیب، یکی از ضربههای سهمگین را به اقتصاد ملی زد. و نیز مجلس نهم باید از بیتحرکی و ملاحظهکاری مجلس هشتم در برابر قانونشکنیهای دولت درس بیاموزد تا مجلسی باشد که هم در بعد نظارت بهتر عمل کند و هم در تدبیر امور کلی کشور، این نگاه تنگنظرانه سیاسی و بیانصافیهای سیاسی در تریبون مجلس را کنار بگذارد.
یکی از مظاهر بسیار تأسفبار این بیانصافیها، گزارش کمیسیون اصل 90 مجلس بود که در آن، جفای زیادی به گذشته انقلاب شد. در این گزارش، گرچه تصور کرده بودند دولت آقای هاشمی و به ویژه شخص آقای خاتمی و دولت ایشان را با بیمهری و بیانصافی تمام مورد هتک قرار دادهاند؛ وضع دولت فعلی و عملکرد 7 ساله آن معلوم است و لابد در گزارش بعدی کمیسیون اصل 90 به آن خواهند پرداخت!، آن 16 سال را هم اینها به عنوان دوران سیاه و دوران کذا و افراد مشکوک و... معرفی کردند و در عین حال، از «گذشته پرافتخار» نظام اسلامی دم میزنند! افتخارش کجا بود؟ اینها که در گزارش بیانصافانه خود، افتخاری باقی نگذاشتند. در حالی که افتخارات بسیار بزرگی در این دوران به دست آمد و البته در کنار آن، ایرادها و کاستیهایی هم وجود داشته است.
امیدواریم این نگاههای یکسویه و بیانصافانه از تریبونها و کمیسیونهای مجلس رخت بربندد و نمایندگان با هر ترکیب سیاسی، بیشتر به مصالح ملی فکر کنند. نکته آخر هم اینکه، انتخابات ریاست جمهوری در پیش است. با چالشهایی که ما در عرصه داخلی و بینالمللی با آن مواجهایم؛ نظام باید راهکاری پیدا کند تا این انتخابات در فضایی بهتر و با مشارکت همه جریانات و آحاد ملت و با کاندیداتوری چهرههای امتحان داده خدوم دارای شناسنامه و هویت روشن انجام شود. من امیدوارم سال 91، سال استفاده از تجربیات تلخ و شیرین گذشته و بازگشت به دوران عقلانیت، رفاقت و برادری باشد. انشاءالله.