تاریخ انتشار : ۲۶ فروردين ۱۳۸۷ - ۱۱:۰۶  ، 
کد خبر : ۲۶۵۱۹

جنگ خانگی، نسل سوخته


مهدی غنی

سال 1360بخشی از ایران در اشغال بیگانه بود و مردم از همه شهر و روستاهای کشور برای نجات میهن به جبهه‌های غرب و جنوب می‌‌شتافتند. کسی باورش نمی‌شد در چنین زمانی چنان جنگی خانگی درگیرد. آن چنان که برخی رزمندگان در جبهه‌ها به این نتیجه برسند که چه سود در جبهه با «صدام» بجنگیم در حالی که «هزار دام» به اندرون خانه یورش برده است اما ناباورانه این جنگ خانمانسوز درگرفت.

در حالی که طرفین نه بیگانه که هموطن و هم‌کیش و در گذشته هم‌سنگر بودند. خشونتی بیرحمانه آغاز شد و خانواده‌های بسیاری را داغدار کرد. به هر کوچه و محله‌ای از شهر سرمی‌زدی، در میان همسایگان از هر دو طرف تخاصم می‌دیدی. مادران و پدرانی را می‌یافتی که فرزندشان اعدام شده بود و در همسایگی آنها خانواده داغدیده‌ای می‌نشست که عزیزش را در حادثه انفجار یا ترور از دست داده بود. اینک این آشنایان دیرینه، یکدیگر را دشمن خونی خود و قاتل عزیز خود می‌دانستند و روی دیدن هم را نداشتند. آتشی در خانه در گرفت و نسلی در پایش سوخت.

اما این آتش را چه کسی برافروخت؟ هیزم آن از کجا فراهم شد؟ جرقه نخستین را چه کسی زد و... و آیا ما را گریزی نیست که از این دور باطل خشونت که حداقل از مشروطه تا حال گرفتارش هستیم رهایی یابیم؟

اما اینک که از آن فضا فاصله گرفته‌ایم و گذشت زمان از شدت حساسیت‌ها کاسته است، شاید بتوان به عوامل مختلف مساله نگاهی انداخت و ریشه‌های این فاجعه اجتماعی سیاسی را تا حدودی شناخت.

ایدئولوژی

واقعیت این است که برخی تفکرات رایج در جامعه ما موید و توجیه‌گر خشونتند و حتی آن را تقدیس می‌کنند. این مساله هم به قشر خاصی منحصر نمی‌شود. برخلاف تصور چنین نیست که مذهبی‌ها چنینند و روشنفکران یا غیرمذهبی‌ها از این عارضه مبرا باشند یا سنتی‌ها خشونت‌گرا باشند و مدرنیست‌ها یا لائیک‌ها اهل مدارا. تاریخ پیش روی ما واقعیتی دیگر را نشان می‌دهد. بگذارید به این پیشینه تاریخی سری بزنیم و حوادثی را که نسل نو ندیده است، بازگو کنیم.

مارکسیسم

اگر کشمکش‌های سیاسی منجر به حادثه هفت‌ تیر پس از پیروزی انقلاب رخ داد، برادرکشی شگفت‌تر و با قساوت تمام قبل از پیروزی و مقدم بر خشونت‌های سال 60 به وقوع پیوست. سه سال قبل از پیروزی انقلاب زمانی که مبارزان زیر تیغ ساواک و شلاق استبداد بودند، گروهی از مجاهدان ایدئولوژی مارکسیسم را پذیرفتند و از مذهب دست کشیدند اما کار به همین تغییر ایدئولوژی و اعتقاد تمام نشد، آنها به جایی کشیده شدند که نقشه قتل برادر مبارز خود را صرفا به این دلیل که حاضر نشد از باورهای مذهبی خود دست بردارد طراحی کرده و اجرا کردند. در 16 اردیبهشت 1354 مجید شریف واقفی را به سر قرار چریکی کشاندند و در خیابان ادیب تهران غافلگیرانه ترور کردند و جسدش را در بیابان‌های جاده مسگرآباد سوزاندند. حذفی فیزیکی در شکل‌های دیگر برابر سایر مبارزان مسلمانی که حاضر به تمکین در برابر اعضای مارکسیست شده نبود و بر سر اعتقاد خود ایستاده بودند نیز اعمال شد. اما این عاملان خشونت برای عمل خود توجیه ایدئولوژیک نیز داشتند. بنا به تحلیل آنها جریان مذهبی در آن شرایط نماینده خرده بورژوازی چپ بود که در زیر فشار طبقه کمپرادور و بورژوازی وابسته در حال خرد شدن و اضمحلال بود. بنا به دیدگاه مارکسیستی ارتدوکس آنها، روند جبری جامعه به سمت حاکمیت مطلق کمپرادور سوق پیدا می‌کرد و خرده‌ بورژوازی محکوم به نابودی و شکست بود. به باور آنها مجاهدان مسلمان که نماینده این طبقه در حال احتضار بودند نفس‌های آخرشان را می‌کشیدند و تنها راه نجاتشان این بود که هژمونی و رهبری طبقه پرولتاریا و نماینده آن مارکسیست‌ها را پذیرفته و به آن گردن نهند. در غیر این صورت محکوم به فنا خواهند بود. مجید شریف واقفی به زعم آنها برخلاف حرکت جبری تاریخ‌ شنا می‌کرد و بایستی نابود می‌شد. این تفکر دگماتیستی بعد از انقلاب نیز در اشکال دیگری خود را نشان داد و توجیه‌گر خشونت‌هایی تازه شد. اما به رغم این تحلیل‌های غیرواقعی، کشتن شریف واقفی و دوستانش موجب برانگیختن احساسات و خشم شدید جریان مذهبی نسبت به مارکسیست‌ها شد و حس انتقام را در دل آنان برانگیخت. متاسفانه گروه‌های مارکسیستی در آن زمان ترور شریف واقفی را که تنها جرمش دگراندیشی بود محکوم نکرده و به سکوت در مقابل آن بسنده کردند و بر شدت فاجعه و کینه‌ها افزودند. ریشه‌های شکل‌گیری کینه‌هایی را که پس از پیروزی دامنگیر آنان شد بایستی در آن حوادث پی گرفت.

تجددگرایی

سرکوب 15 خرداد که تعدادی کشته و زخمی به جا گذاشت ماهیتا جز این نبود که عده‌ای روحانیون و اقشار مذهبی، بر اساس اعتقاداتشان نسبت به لوایح شاهانه انتقاد داشتند. این انتقاد را هم به صورت علنی بیان کردند. دست به هیچ اقدام نظامی و خشونت‌باری هم نزدند. تنها به صورت شفاهی و سخنرانی یا در قالب اعلمیه با امضا انتقاد و اعتراض خود را اعلام کردند. حتی آیت‌الله روح‌الله کمالوند را نزد شاه فرستادند و نظر خود را به او ابلاغ کردند. وی در همان جلسه صریحا گفت که چه شما مخالف باشید چه موافق من این کارها را خواهم کرد. دستگاه حاکمه منتقدین را به عنوان ارتجاع معرفی کرده و خود را حامل تجدد و مدرنیسم نامیدند. اما آیا یک جریان مترقی و مدرن پاسخ انتقاد یک جریان سنتی را که اکثریت جامعه را نمایندگی می‌کرد با دستگیری و زندان و درفش می‌دهد؟‌ بعد هم اقشار مذهبی که به هر حال به مرجعیت دینی‌شان تعرض شده و بر خلاف قوانین موجود او را به زندان افکنده بودند، دست به اعتراض و تجمع زدند، آیا باید به سوی آنان تیراندازی می‌شد؟ در آن مقطع رژیم مدعی ترقی و تجدد با تیر و تیغ به جنگ عقیده رفت و همان خشونت‌ها بنای خشونت‌هایی را گذاشت که به سقوط و دربه‌دری خودش انجامید جالب است که گروه‌های مسلحی که در دهه 50 علیه رژیم شاه سربرآوردند، همگی بعد از سرکوب 15 خرداد شکل گرفته بودند. خشونت رژیم آنها را به این نتیجه رساند که تنها راه رهایی اعمال زور و جنگ مسلحانه است.

مشروطه‌خواهی، مشروعه‌خواهی

مشروطه‌خواهان آمدند تا دیو استبداد را در زنجیر قانون به بند کشند. آزادی اندیشه و مطبوعات را در جامعه نهادینه کنند اما دیدیم این ایده هم همچون جرقه‌ای در آسمان استبدادزده ایران درخشیده و فرو مرد. چند سال بعد حکومت کودتا و استبدادی خشن‌تر از قاجار بر سر کار آمد. اگر نیک بنگریم در پرونده مشروطه‌خواهی هم برگ‌هایی از خشونت‌گرایی به چشم می‌خورد که در شکست این نهضت بی‌تاثیر نبوده است.  شیخ‌ فضل‌الله نوری و تنی چند از روحانیون دیگر از دیدگاه اعتقادی با مشروطه‌خواهی مخالف بودند آنها ایده‌های مشروطه‌خواهی و آزادیخواهی را مخالف اسلام تشخیص داده و مروج کفر و بی‌دینی می‌شمردند. از قضاوت درباره ماهیت موضع آنان در گذریم، هر چه بود این جریان اعتقاداتی داشت و برداشتن از دیانت ولو مخالف دیگران چنان بود که می‌گفت. اما مشروطه‌خواهان چه کردند. باز هم می‌بینیم به جای نقد و گفت‌وگو و اینکه پاسخ اندیشه را با اندیشه بدهند، او را محاکمه و به اعدام محکوم کرده و به دار می‌آویزند؛ کاری که با محمدعلیشاه هم نشد. تخم کینه و بدبینی نسبت به روشنفکران از آنجا در دل روحانیون و جریان سنتی جامعه کاشته شد که بعدها به نهالی تبدیل شد.

این چنین است که پرونده خشونت به یک تاریخ تبدیل می‌شود و پدیده‌ای فراتر از یک گروه شخصی و به عنوان یک اپیدمی ملی جلوه می‌نماید. همه نیروها به نحوی مستعد خشونت‌گرایی‌اند و در بن‌مایه‌های فکری‌شان خشونت تقدیس می‌شود.

نوگرایی دینی

اولین تردید ایدئولوژیک بعد از انقلاب در 12 اردیبهشت 1359 رخ داد. شهید مطهری در حالی که از منزل دکتر سحابی بیرون می‌آمد در خیابان فخرآباد مورد اصابت گلوله قرار گرفت. گروه فرقان که خود را ادامه دهنده راه شریعتی می‌دانست به دلیل اختلافات فکری و مواضع تند آیت‌الله مطهری او را محکوم به مرگ کرده بود و این حکم را نیز اجرا کرد. پس از آن نیز این ترورها که دستمایه‌اش اختلافات فکری و ایدئولوژیک بود ادامه یافت. گرچه این ترورها توسط اکثر گروه‌های سیاسی موافق و مخالف نظام محکوم شد اما کمتر به فکری که در پس این خشونت‌ها خفته بود توجه شد. به خصوص که رهبر این گروه یک طلبه به نام گودرزی بود و افراد گروه تحت تعلیمات او به تفسیرهای ظاهر نوگرایانه از قرآن متمسک می‌شدند و راه خود را مطلقا حق می‌پنداشتند. جالب‌تر این بود که گودرزی قبل از آن در همان سال‌های ظهور شریعتی جزو دستجاتی بود که شدیدا با افکار شریعتی مخالف بوده و کتاب‌های او را آتش می‌زدند. اما این طلبه ضد شریعتی در اثر برخی مطالعات دگرگون شده و موضع کاملا عکس اتخاذ می‌کند اما همان برخوردهای فیزیکی با اندیشه‌های مختلف را ادامه می‌دهد. این بار روحانیت با خط اصلی می‌شمرد و به حذف فیزیکی آنان رای می‌دهد این ترورها را می‌توان اولین مظاهر خشونت پس از انقلاب دانست.

جابه‌جایی تضادها

جمله‌ای از قول مرحوم ذوالانوار از شهدای قبل از انقلاب نقل می‌کنند که همواره می‌گفت کافی نیست ما در موضع حق باشیم و به لحاظ استراتژیک راه و هدف درستی انتخاب کرده باشیم، بلکه بایستی در هر تاکتیک و شیوه‌ای نیز به حق و درستی رفتار کنیم تا موفق شویم. این جمله به نوعی برگردان معکوس هدف وسیله را توجیه می‌کند، است. بنا به آن توصیه از هر شیوه‌ای نمی‌توان برای رسیدن به هدف بهره گرفت. گاهی اتخاذ شیوه غلط و نامناسب در برخورد با یک پدیده ما را به نتیجه‌ای عکس آنچه مدنظر بود می‌رساند.

شهید هادی ملک حسینی که در سال 59 از جریان رجوی جدا شد و بعد به جبهه رفت در آنجا به شهادت رسید، خاطراتی از دوران فعالیت تشکیلاتی خود در آن سال‌ها برای نگارنده که جای تامل بسیار دارد. او در جریان درگیری فیزیکی که سال 58 یا 59 میان هواداران سازمان و حزب‌الله در مقابل دانشگاه تربیت معلم رخ داد ناظر بر ماجراها بود. می‌گفت آن زمان بحث بر سر اینکه لیبرال و ارتجاع و اینکه کدام یک دشمن اصلی هستند در میان بچه‌ها داغ بود و افراد نسبت به مشی سازمان که خطر اصلی را جریان سنتی به عنوان ارتجاع گرفته بود مساله داشتند.

خود هادی نیز یکی از پرسشگران در این زمینه بود. می‌گفت روز درگیری یکی از مسوولان سازمان در جلو در ورودی ساختمان ایستاده بود و هر زمان که یکی از بچه با سروکله خونی وارد می‌شد فریاد می‌زد کی تو را زد لیبرال یا ارتجاع؟ هادی می‌گفت با دیدن صحنه‌های آن روز تا مدتی سوالات درباره خطر اصلی فروکش کرد. وی همچنین نقل می‌کرد در یکی از برخوردهایی که همان اوائل میان افراد حزب‌الله و هواداران سازمان رخ داد، برای اولین بار شعار مرگ بر منافق مطرح شد. این مساله از سوی مسوولان سازمان خیلی مورد توجه قرار گرفت. بعد از آن تحلیلی از بالا آمد که با استناد به این شعار عنوان شده بود که نظام تضادش را با ما مطلق کرده و در واقع وارد فاز نظامی شده است. شما هم بچه‌های پایین‌تر را به تدریج توجیه کنید که حالا که آنها فاز نظامی را می‌خواهند شروع کنند ما هم برای ورود به این فاز آماده شویم.

نکته‌ای که شاید ذیل این عنوان نگنجد ولی لازم است یادآوری شود این بود که اکثر حذف‌های فیزیکی بعد از انقلاب شامل کسانی می‌شد که به لحاظ فکری، خطی و جناح‌بندی به طرف مقابل نزدیک‌تر از دیگران بودند. مثلا مرحوم مطهری گرچه اواخر انتقادات تندی نسبت به مرحوم شریعتی مطرح کرد اما در مجموع و مستقل از این منظر نسبت به سایر روحانیون نزدیک‌تر به طیف جریان نوگرای دینی بود یا حاج مهدی عراقی نسبت به نیروهای سیاسی روشنفکر احساس پدری داشت و کسی در او کینه‌ورزی ندید. حتی مرحوم بهشتی، باهنر، رجایی و ... از نزدیک‌ترین طیف روحانیون و شخصیت‌های سیاسی به جریان روشنفکری بودند. مرحوم بهشتی همواره در برابر گروه‌های منتقد و مخالف باب گفت‌وگو و مناظره را باز می‌کرد. همو بود که با سران گروه‌های مارکسیستی بعد از انقلاب به مناظره تلویزیونی نشست. با مکاتب جدید آشنا بود.، از نظر اقتصادی در جناح چپ جای می‌گرفت و به لحاظ دینی، قشری نمی‌اندیشید اما منطق بمب‌گذاران این بود که هر که نزدیکتر خطرناک‌تر.

بورس برچسب و کسادی نقد

عادتی است رایج میان ما که اول کاری که در برابر مخالف یا منتقد می‌کنیم اختراع یک بر چسب است. به عبارتی با ذهنی منطقی با طرح کوچکترین انتقاد یا نظر مخالف بلافاصله طرف را در ذهن طبقه‌بندی کرده و بر اساس فرمول جنس و نوع و فصل، خط فاصل میان خود و او را رسم کرده و برایش جنسی متفاوت تعیین می‌کنیم. محصول این تلاش بر چسبی است که بر پیشانی طرف می‌زنیم. ابتدای انقلاب بازار این برچسب‌ها بسیار پررونق بود. لیبرال، ارتجاع، خرده بورژوا، راست، چپ، اپورتونیست، رویزیونیست، آنارشیست، منافق و ... اصطلاحاتی بود که فراوان در آن دوران مصرف داشت. اما در همین فضا کمتر از نقد منصفانه و عالمانه خبری بود. هنوز هم که سا‌ل‌ها گذشته است به ندرت کتابی که ایدئولوژی و مشی‌های انحرافی آن سال‌ها و ریشه‌های آن را به طور بی‌طرفانه نقد کند می‌یابی. ما با یک برچسب هم تکلیف خودمان را نسبت به طرف روشن می‌کنیم و هم تکلیف و جایگاه طرف را برای همیشه معین می‌کنیم. در حالی که در مسیر نقد چنین نیست. چه بسا جایگاه طرف تغییر کند یا داوری ما نسبت به او تعدیل یا تقویت شود. در نقد باید منتظر پاسخ بود و پاسخ‌ها را بار دیگر به سنجش گذاشت، به هر حال تکلیف به سرعت روشن نمی‌شود و این با کم‌حوصلگی ما که می‌خواهیم با سرعت محیرالعقول به انتهای تاریخ برسیم مطابق نیست. لذا ما همواره مزایای نقد را به خودش می‌بخشیم و حلاوت بر چسب را ترجیح می‌دهیم. برچسب‌ها طرف را به موضع‌گیری می‌اندازد تا او هم برچسبی برای طرف مقابل اختراع کند. صف‌بندی سریع شکل می‌گیرد و طرفین برای تصفیه حساب آماده می‌شوند و ...

نقش ساواک

سال 55 پیامد شهادت شریف واقفی، درگیری میان مارکسیست‌ها و مذهبی‌ها شدت یافت. این کشمکش به میان گروه‌های مذهبی هم کشیده شد. به خصوص در زندان‌های سیاسی تنور اختلافات گرم بود. گروه‌های مختلف که تا آن زمان همه ذهن و فکرشان معطوف به مبارزه با استبداد حاکم بر ارکان کشور حاکم بود و در این راستا پشتیبان یکدیگر بودند، خط‌کشی میان خود را آغاز کردند.

در همین مقطع در اسناد ساواک به مواردی بر می‌خوریم حاکی از اینکه آنان چگونه برای تشدید این اختلافات برنامه‌ریزی‌ می‌کردند. خاطرات عزت شاهی نمونه‌هایی از این واقعیت را نشان می‌دهد (صفحات 400 تا 405) همچنین در صفحات 414 تا 418 به شگردهای مختلف رسولی بازجو برای پیش بردن سناریوهای طراحی شده ساواک برای تشدید اختلافات درون زندان تشریح شده است.

دکتر محمد محمدی گرگانی نیز خاطره‌ای از این مساله دارد که رسولی بازجوی ساواک با مذهبی‌ها صحبت می‌کرده که شما این همه به این مجاهدان کمک کردید آخرش به نفع کمونیست‌ها شد. اگر آنها حاکم شوند همین مسجد و نماز شما را هم از شما می‌گیرند اما شاه اقلا مسلمان است و به این کارهای شما کاری ندارد. همزمان او وقتی به بند کمونیست‌ها می‌رفته به آنها می‌گفته که شما چرا با این آخوندها همکاری می‌کنید اینها از قافله تمدن عقب‌اند. ولی شاه اقلا دارد کشور را صنعتی می‌کند در نتیجه رشد صنایع احزاب کارگری هم به وجود می‌آید و به نفع شماست.

در کتاب پیشکسوت انقلاب که اسناد ساواک مربوط به حاج مهدی عراقی است و توسط مرکز بررسی اسناد وزارت اطلاعات چاپ رسیده است سندهایی دل بر این موضوع به چشم می‌خورد. از جمله در صفحه 247 به گزارشی دباره فتوای روحانیون زندانی از جمله آیت‌الله طالقانی علیه مارکسیست‌ها و مجاهدان اشاره می‌کند. در پایان این گزارش به تاریخ 22/9/55 مقام امنیتی چنین نظر می‌دهد:

«نظریه یکشنبه :... در صورت تصویب چند نفر از زندانیان مذهبی که محکومیتشان تمام شده با تهیه طرح لازم برای انتشار موضوع فتوای طالقانی از زندان آزاد شوند تا بتوان از این مساله بهره‌برداری کرد.»

این سند نشان می‌دهد خط مشی ساواک از دو سال قبل از انقلاب تشدید تضادهای درون نیروها و تسری آن به سطح جامعه بود. این خط مشی توسط عناصر باقیمانده آنان نیز بعد از انقلاب دنبال شد.

متدلوژی

در درگیری شکل گرفته بعد از انقلاب میان گروه رجوی و نظام نقش متدلوژی و روش تفکر کمتر دیده شد. در حالی که جا داشت برای جلوگیری از تکرار آن به این ریشه‌ها نیز توجه می‌شد. آنها در حوزه معرفت برای تحلیل قضایا از متد دیالکتیک بهره می‌گرفتند. بر اساس آن می‌اندیشیدند و داوری می‌کردند. این منطق سنتز و محصول هر فرآیندی را تنها از راه نفی و ستیز با ایده موجود مسیر می‌دانست. طبق این متد باور آنها این بود که پدیده نو که آنتی‌تزش می‌نامیم از طریق ضدیت با تز حاصل می‌شود و طی درگیری و پروسه نفی تز به ساخت سنتز و پدیده‌ای کامل‌تر می‌رسد. با این منطق برای جریان منتقد و مخالف خود، دو راه بیشتر تصور نمی‌کردند؛ تسلیم یا حذف این منطق خشونت را مشروعیت می‌بخشید.

در مقابل یکی از مسوولانی که بیش از همه رسالت خود را در نفی و حذف گروه‌های روشنفکری تعریف کرده بود نیز منطقی داشت که کمتر بدان توجه شد. نگارنده به دلیل سوابقی که قبل از انقلاب در زندان شاه با وی داشت، در مقاطعی با او برخورد و گفت‌وگو داشت. قبل از انقلاب که در یک جمع مطالعاتی در زندان با هم بودیم کتاب «فلسفه ما» را محور مطالعات قرار داده بود و سخت شیفته آن بود. مرحوم صدر در این کتاب با تاکید بر منطق ارسطو و با تکیه بر آن به نقد مارکسیسم پرداخته بود. این مقام مسوول پس از انقلاب نیز با همان فرمول درباره نیروها قضاوت می‌کرد. وقتی از او پرسیدم آیا شما آثار این گروه‌ها را هم مطالعه می‌کنید تا اشکالات و انحرافاتشان را درآورید، پاسخی قابل تامل داد.

با قاطعیت صغرا و کبرایی منطقی چید و گفت نیاز به این کارها ندارد. انحرافشان معلم است. حنیف‌نژاد منحرف بود (صغری)، اینها هم او را قبول دارند (کبری) بنابراین خودشان هم منحرفند. بگذریم از اینکه منطقیون این نوع کاربرد منطق در مصادیق را خطا می‌دانند اما ایشان طبق عادت چنین می‌کرد. وقتی سخن از این می‌رفت که چرا از طریق گفت‌وگو و نقد و ارشاد فکری به این اختلافات نمی‌پردازید با قاطعیت از اجتماع نقیضین سخن می‌گفت و اینکه ما قبل جمع نیستیم و بنا به اصل ارتفاع نقیضین یا جای ماست یا آنها. ایشان حتی روش مسوولان عالی‌رتبه‌ای را که بر گفت‌وگو و مذاکره با گروه‌های مخالف در آن زمان برای تخفیف تضادها تاکید می‌کردند ساده‌اندیشی می‌شمرد.

خلقیات و خصائل

در کنار همه این مسائل نقش افراد در نیز نمی‌توان نادیده گرفت. ما که نسل اندر نسل، قرن‌ها در فضای استبدادزده نفس کشیده‌ایم، فرهنگ و خصائلی فردگرایانه و خودخواهانه را به میراث برده‌ایم. خودمحوری و برنتافتن انتقاد؛ مطلق کردن شخصیت فردی و در مقابل خودکم‌بینی و احساس حقارت، شتاب‌زدگی و ساده‌گزینی و بسیاری خصایل ناهنجار را با خود داریم. این خصایل که در روابط خصوصی هم نمود دارد وقتی در سطح کلان مجال ظهور می‌یابد فاجعه می‌آفریند. بی‌جهت نیست که گفته‌اند جهاد اکبر که اصلاح درونی است از جهاد با دشمن بیرونی مهمتر و در عین حال سخت‌تر است.

بی‌گمان داستان خشونت، پرونده گشوده‌ای است که این نوشته هم یک برگ بر آن می‌افزاید اما حکایت همچنان باقی است. رفع این معضل همتی والا می‌خواهد و عزمی ملی و دلی آکنده از مهر که این روزها سخنش بسیار است و خودش کمتر.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات