تاریخ انتشار : ۲۶ فروردين ۱۳۸۷ - ۱۰:۴۵  ، 
کد خبر : ۲۶۵۴۰

نبرد با تروریسم؛ عراق به جای غرب


دکتر سیدعبدالامیر نبوی*

وقوع حوادث تروریستی در عراق به خبری روزمره و عادی برای ناظران تبدیل شده است. در واقع کمتر روزی است که حادثه‌ای دلخراش در این کشور روی ندهد، به گونه‌ای که تفاوت تنها در شدت انفجارها و میزان تلفات است. در بسیاری از این حوادث نیز، به درستی، انگشت اتهام به سوی گروه‌های وابسته به سازمان القاعده نشانه می‌رود. اگر صرفا تعداد حوادث تروریستی در عراق و میزان تلفات چنین حوادثی را ملاک قرار دهیم به سادگی می‌توان گفت که القاعده توانسته است در وصول به برخی اهداف و اولویت‌های خود، به ویژه ایجاد ناامنی در عراق، موفق باشد؛ چرا که عملیات آن توانسته است تمامی طرح‌های سیاسی و نظامی برای امنیت بخشی را بی‌اثر کند و ارتش آمریکا را ناکام و شکست خورده جلوه دهد؛ نیرویی کارآمد که از تامین امنیت مراکز حساس دولتی در پایتخت (بغداد) نیز ناتوان است! تحقق این هدف القاعده به معنای شکست ایالات متحده و متحدانش در پیگیری پروژه دموکراتیزاسیون در خاورمیانه و آفرینش یک نظام سیاسی دموکراتیک - و در عین حال مقتدر - در عراق است که به صورت الگویی برای سایر کشورها درآید. کافی است وضعیت فعلی افغانستان هم بازخوانی شود تا مشخص شود که چه به سر «دومینوی دموکراتیک در منطقه» آمده است! با این حال شاید بتوان با تغییر زاویه دید، نتایج دیگری را پیش کشید و در معرض آزمون گذاشت.

گروه‌های تروریستی همسو با القاعده اگرچه کوچک و که تعداد بوده و هستند، چنان که حوادث تروریستی در روسیه، ترکیه، انگلیس، اسپانیا، اندونزی عربستان و عراق نشان می‌دهد، از توان تخریبی بالایی برخوردارند. اگر برخی یافته‌های «روانشناسی تروریسم» مبنای تحلیل قرار گیرد، بسیاری از اینان تروریست‌های حرفه‌ای به شمار می‌آیند، کسانی که تنها دلیل موجودیت‌شان تروریست بودن است و شعارشان: «می‌کشیم، پس هستم.» این عده تعلق به گروه را نخستین تعلق حقیقی خود می‌دانند و احساس می‌کنند که در پرتو مناسبات گروهی است که افکار و رفتارهایشان معنا می‌یابد. پس اینان- برخلاف مفروضات برخی نویسندگان و تحلیلگران- افرادی نابهنجار نیستند، بلکه آگاه از وضعیت ناخوشایند حاشیه‌ای جوامع خود سرخورده از شرایط فرهنگی، سیاسی و اقتصادی موجود و بریده از نخبگان سنتی مذهبی، به دنبال «معنا» یا «موقعیت» می‌گردند. در واقع، فرآیند ناقص ملت‌سازی در خاورمیانه عربی از یک سو و سرکوبگری همه جانبه رژیم‌های حاکم از دیگر سو در آفرینش رادیکال‌هایی از این دست موثر بوده است؛ کسانی که به شدت با سلطه‌جویی و خودکامگی مبارزه می‌کنند، اما- همزمان- در آرزوی بنیان گذاشتن حکومتی هستند که فقط با تعبیر «خودکامه» قابل شناسایی است. حال، چنین گروه‌هایی به چنان افرادی هویت می‌بخشد اما مساله اینجاست که مهمترین اولویت برای یک گروه تروریستی بقای آن است تا بتواند عضو جدید جذب کند، تبلیغات بیشتری انجام دهد، حسن دوگانه مظلومیت/ خود برتربینی را تعمیق بخشید و در نهایت «حضور دائمی»‌اش را به رخ بکشد. بنابراین تلاش برای فعالیت‌های هر چه بیشتر و اثرگذار نباید بقای گروه را زیر سوال ببرد. پس تا زمانی که امکان تشکیل حکومت آرمانی نباشد- که معمولا هم‌چنین امکانی در افق پدیدار نیست- گروه باید به بقای خود ادامه دهد. تداوم بقا نیازمند وقوع عملیات موفق و اثرگذار است ما نه آن قدر موفق و اثرگذار که اهداف به سادگی در دسترسی قرار گیرند.

از سوی دیگر حوادث 11 سپتامبر 2001 پیش از هر چیز، نمایانگر تمایل بخشی از اسلام‌گرایان نوسلفی به کشاندن درگیری‌های به درون خاک ایالات متحده بود. آنان در واقع با تلاش برای تغییر منطقه درگیری می‌خواستند این نکته را نشان دهند که اگر اراده کنند قادر به برهم زدن امنیت و در آمریکا نیز هستند. واقعیت آن است که تمامی حوادث قبلی، مانند بمب‌گذاری در سفارتخانه‌های آمریکا و متحدانش یا حتی حمله به یک رزم ناو آمریکایی در سواحل یمن، نتوانسته بود تا این حد اثرگذاری روانی به دنبال داشته باشد. در اندک زمانی، وقوع چند حادثه تروریستی در خاک اروپا به ویژه بمب‌گذاری‌های اسپانیا و انگلیس، توان امنیتی این کشورها را نیز مورد سوال قرار داد. گسترش و تعمیق عملیات تروریستی به معنای آن بوده و هست که «تعیین زمان و مکان بازی» با القاعده و گروه‌های همفکر و همسو با آن است و قدرت‌های بزرگ چاره‌ای جز ایفای یک نقش منفعل و آسیب‌پذیر نخواهد داشت. یکی از مهمترین اقداماتی که در برابر این راهبرد می‌توانست موثر باشد، تحمیل زمان و مکان بازی به القاعده و نیز تغییر شیوه بازی بود. تهاجم به افغانستان و از آن مهم‌تر حمله به عراق، ضمن آنکه یورشی برای نابودی دو بازیگر نامطلوب- از نظر آمریکا- بود و البته پیام سیاسی روشنی برای سایر بازیگران صحنه بین‌المللی داشت، تلاشی بود برای تعیین و تحمیل مکان جنگ و نیز شیوه مبارزه. گسترش سرطانی گروه‌های افراطی همسو با القاعده در کشورهای مختلف آسیایی و آفریقایی می‌توانست تصویر تیره‌تری از آینده بسازد، ولی به دنبال حمله به افغانستان و عراق، بسیاری از نیروهای افراطی اهل سنت- که اغلب گرایش‌های نوسلفی دارند- روانه این دو کشور شدند تا همچون دوره جنگ با ارتش سرخ به احیای اصل جهاد و آزادسازی سرزمین‌های اسلامی اقدام کنند. در اینجاست که حمله‌ای از یک خاورمیانه‌شناس معاصر به یاد می‌آید: «اگر قصد مبارزه با آمریکا را دارید، نیازی به سفر به نیویورک نیست، کافی است بلیتی به مقصد بغداد تهیه کنید!» به عبارت بهتر از ابتدا روشن بود که هرگونه حمله‌ای به افغانستان و عراق، واکنش گروه‌های تروریستی مثل القاعده را در پی خواهد داشت و آنان خواهند کوشید که این کشورها را به باتلاقی برای ارتش آمریکا و متحدانش تبدیل کنند. آنچه در عمل اتفاق افتاد، شاید باتلاقی برای نیروهای ائتلاف باشد اما- از آن بالاتر- مکانی است برای تجمیع رادیکال‌های کشورهای خاورمیانه و در واقع از سایه به در آمدن آنان.

اگر این نگاه پذیرفته شود، آن گاه می‌توان گفت که عراق امروز- به جای خاک آمریکا و اروپا- به جبهه خونین درگیری تبدیل شده است و توان تخریبی بسیاری از نیروهای اسلام‌گرای افراطی در این جبهه صرف می‌شود.

همچنین وجود مکان‌هایی در خاورمیانه موجب می‌شود که سرعت رشد سلول‌های القاعده در دیگر کشورها کاهش یابد و بخشی از این نیروها روانه قتلگاه عراق و افغانستان شوند.

اگر این دو بخش به عنوان نتایجی اولیه مورد توجه قرار گیرد، حال می‌توان این نکته را در میان گذاشت که سودهایی برای طرفین (Sport Wars) جنگ فعلی در عراق، از سنخ جنگ‌های مداوم و ورزشی گونه وجود دارد و احتمالا این بازی ادامه خواهد داشت. در این صورت، شاید ترکیه و امارات متحده عربی شانس و فرصت بیشتری برای الگو شدن داشته باشند..

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات