1- بر دولتها
مطالعات ما از عکس العمل دولتهای جهان که همگی عضو سازمان مللاند اعم از دولتهای غربی، شرقی، جهان سوم و حتی دولتهای اسلامی، نشان میدهد که در مجموع دولتهای معاصر با پیروزی انقلاب اسلامی عموما از این تحول و رخداد عظیم تاریخی استقبال نکردند و با نوعی سرگردانی و حتی شگفتی به این پدیده نوظهور که برای هیچ کدام از آنها قابل پیشبینی نبود، نظر میافکندند. از طرف دیگر هر کدام از آنها به طریقی نگران اثرات انقلاب بر جامعه خود و آینده ثبات نظام حاکم بر کشورشان بودند.
اصولاً چون دولتها بیش از هر چیز به دوام خود میاندیشند و هر حرکت مردمی و رهایی بخش میتواند برای آنها نگران کننده و حتی خطرناک باشد، تمایل چندانی به این نوع حرکتها و انقلابها ندارند؛ به ویژه در شرایطی که این دولتها عموما دارای نظامهای سکولار بودند و جدایی دین از سیاست را به عنوان یک اصل ثابت و پابرجا پذیرفته بودند. انقلاب ایران که خمیر مایهاش از ایدئولوژی و مکتب دینی و اسلامی گرفته شده بود، طبیعتا نمیتوانست برای آنها نگران کننده نباشد؛ زیرا که وضع موجود را در هم میریخت و نظام و ارزشهای جدیدی را مطرح میکرد. برای همین به طور طبیعی رغبتی برای استقبال از چنین پدیدهای مشاهده نشد و اگر هم موارد بسیار معدودی دیده شد که انقلاب و نظام برخاسته از آن را به رسمیت شناختند، ناشی از نگرانی آنها از عواقب آن یا فشارهای مردمی و اجتماعی بود.
دولتهای غربی به طور اعم و آمریکا به طور اخص نسبت به این انقلاب با خصومت و کینه برخورد کردند و تلاش زیادی در ناکام گذاشتن آن و حتی تزلزل و سرنگونی نظام برخاسته از آن به خرج دادند. این رویکرد ناشی از دو اصل بود:
1ـ وابستگی مطلق رژیم گذشته به غرب، به ویژه آمریکا و در واقع به خطر افتادن منافع غرب در ایران.
2ـ اصولاً انقلابهایی بر پایه ارزشهای دینی و اسلامی، نظامهای فکری سکولار- لیبرال غرب را به چالش کشیده، پیش بینیها و تئوریهای آنها را مخدوش میکرد.
اگرچه یکپارچگی و سیاست واحد دنیای غرب بعد از فروپاشی نظام دو قطبی دچار تزلزل شده است و اروپای متحد راه خود را در بسیاری از موارد ازجمله پذیرش واقعیتهای انقلاب اسلامی از آمریکا جدا و سیاستی جداگانه و به قول خودشان "تماس و گفتگوی انتقادی در عین همکاری تجاری" را پیشه کرده اند، نباید فراموش کرد که از لحاظ فکری، فرهنگی و ایدئولوژیک همچنان میان دولتهای غربی وحدت نظری نسبت به واقعیتهای انقلاب اسلامی "به خصوص از نظر حاکمیت ارزشها و اصول اسلامی" وجود دارد و همین نکته است که ساموئل هانتینگتون را ترغیب کرد با ارائه تئوری برخورد تمدنها و طرح ستیز تمدن اسلام با تمدن غرب، اعلام دارد که "گسل میان این دو تمدن خونین است." و بدین وسیله اشتراک نظر اروپا و امریکا را در رویارویی فرهنگی با انقلاب اسلامی تقویت بخشد.
در مورد دولتهای اسلامی میتوان گفت بازتاب انقلاب اسلامی بر این دولتها که عموما پایگاه مردمی نداشتند و وابستگی جدی به جهان غرب و به ویژه آمریکا داشتند، به طور کلی اثر منفی داشت. به عبارت دیگر، میتوان گفت هر دولتی که در اثر تحول ایران برای آینده خود احساس خطر بیشتری میکرده، بازتاب منفی انقلاب اسلامی بر آن دولت بیشتر بوده و عکس العملهای فوری این دولتها را نیز بر همین اساس میتوان مشاهده کرد.
جالب اینکه هر دولتی که از اکثریت قویتر شیعیان برخوردار بود یا دارای اقلیت نسبتا چشمگیری از شیعیان بود، به خاطر هراس از شورش و خیزش مردمی در این کشورها، عکس العمل تندتری نشان داد، به طوری که رژیم بعثی عراق که بر ملتی با اکثریت شیعه حکومت میکرد، با خصومت وصف ناپذیری با انقلاب اسلامی برخورد کرد و در نهایت هم جنگ بیرحمانه و بیامانی را علیه این نظام نوپا آغاز کرد که نه تنها طولانیترین جنگ قرن بیستم شناخته شد؛ بلکه خسارات جانی و مالی هنگفتی هم برای هر دو ملت بر جای گذارد.
این شرایط با درجه کمتری در مورد بحرین و لبنان صادق است؛ البته حتی دولتهای اسلامی که دارای اقلیت شیعه هم بودند یا اصولاً شیعیان از موقعیت چشمگیری برخوردار نبودند، با این حال به خاطر ترس از نفوذ انقلاب اسلامی بر همه مسلمانان، مواضع منفی اتخاذ کردند، در عین حال با توجه به حاکمیت دولتهای گوناگون بر این کشورها، میتوان چنین نتیجه گیری کرد که هر قدر این دولتها سیاست مستقلتری از غرب داشتند و به عبارت دیگر نوعی روش انقلابی در پیش گرفته بودند، مانند دولتهای لیبی، الجزایر و یمن، در اوان پیروزی انقلاب اسلامی سیاستی دوستانهتر با ایران انقلابی اتخاذ کردند. در عین حال نباید این اتخاذ مواضع را به معنای استقبال از انقلاب تلقی کرد. حتی این دولتها نیز به تدریج با رشد اسلام گرایی میان جوامع خود، نه تنها رابطه خود را با ایران انقلابی محدود، بلکه بعضا به خصومت و دشمنی هم گرایش پیدا کردند.
از طرف دیگر نباید وضعیت جغرافیایی این دولتها و دوری و نزدیکی آنها با ایران انقلابی را نادیده گرفت؛ بدین معنا که هر قدر از نظر جغرافیایی به ایران نزدیکتر بودند و خطر صدور انقلاب و نفوذ آن را از طریق مرزهای خود میان مردم بیشتر احساس میکردند، مواضع سختتری اتخاذ میکردند.
در جمع بندی از بازتاب انقلاب اسلامی بر دولتهای اسلامی میتوان به جرأت ادعا کرد این دولتها نه تنها از انقلاب اسلامی استقبال نکردند؛ بلکه با نوعی برخورد منفی با این پدیده روبه رو شدند و این شرایط به رغم گذشت یک ربع قرن از پیروزی انقلاب اسلامی با درجات متفاوت همچنان ادامه دارد.
2- بر ملتها
چون انقلاب اسلامی، انقلابی مردمی و در واقع مردمیترین انقلابها بود، طبیعتا توجه ملتها را بیشتر به خود جلب نموده و آنها را تحت تأثیر قرار داده است، لذا با نگرشی مثبت از آن استقبال کردهاند. این استقبال با درجاتی متفاوت عمومیت داشته است و بر خلاف دولتهای حاکم بر کشورها که برخوردی منفی با انقلاب اسلامی داشته اند، ملتها با یک نسبت معکوسی از انقلاب اسلامی استقبال کرده اند؛ هر اندازه که ملت ایران در نیل به اهداف انقلابی خود با ملتهای دیگر وجه اشتراک داشته اند، به همان نسبت استقبال گستردهتر بوده است.
از آنجا که اغلب دولتهای حاکم بنا به خواست صاحبان قدرت و طبقات خاص- نه بر اساس خواست عمومی ملتها بر اریکه قدرت تکیه زده بودند و شباهت زیادی میان رژیم شاهنشاهی و سایر دولتهای حاکم بر جوامع دیگر وجود داشت و دارد، بر اساس نوعی همدردی، خوشحالی خود را در عین شگفتی و به صورت عمومی ابراز میداشتند. از طرف دیگر با توجه به غلبه بعد فرهنگی انقلاب اسلامی، ملتها و جوامعی که دارای وجوه مشترک فرهنگی بیشتری با ملت ایران بودند، تأثیر پذیری مثبت بیشتری داشته اند؛ بدین ترتیب که ملتهای مسلمان به ویژه شیعیان عموما خوشحالی خود را از پیروزی انقلاب اسلامی ابراز داشتند و در واقع انقلاب را متعلق به خود دانستند.
شاید بتوان گفت انقلاب اسلامی کمترین تأثیر را بر جوامعی گذارده باشد که ارتباط بسیار کمتری با ایران و انقلاب اسلامی داشته و در واقع آگاهی لازم را از آنچه که در ایران اتفاق افتاد، کسب نکردند یا امواج منفی تبلیغات رسانههای جمعی در غرب و کشورهای وابسته اجازه رسیدن واقعیتهای انقلابی را به آنها نمیداد؛ بلکه حتی عموما واقعیتها را نیز تحریف میکردند.
بازتاب انقلاب اسلامی بر ملتها در مجموع از گرایش و پذیرش ارزشها و آرمانهای انقلاب تا اتخاذ شیوهها و روشهای اتخاذ شده ازجمله گسترش تظاهرات عمومی علیه نظامهای حاکم را میتوان مشاهده کرد که در جای خود به آنها خواهیم پرداخت.
تاثیر انقلاب اسلامی بر نظام بینالملل
انقلاب اسلامی زمانی شکل گرفت که نظام جهانی بر پایه غرب محوری، نزدیک به چهار قرن به عنوان امری بدیهی و تثبیت شده، توسط جامعه جهانی پذیرفته شده بود. هر نوع تحولی هم که در این نظام در ابعاد گوناگون فکری، فرهنگی، اقتصادی و گفتمانهای جدید مطرح میشد نشأت گرفته از غرب بود و هرگز غرب محوری را به چالش نکشیده بود.
حتی انقلابهای بزرگ که خارج از جهان غرب به وقوع پیوست، مانند آنچه در چین یا کوبا رخ داد، تابعی از نظامهای فکری و قانونمندیهای برخاسته از غرب بود؛ اما انقلاب اسلامی به عنوان تحولی جدید توانست نظام جهانی غرب محور را در ابعاد مختلف به چالش بکشاند. بر این اساس، میتوان نتیجه گرفت پیروزی انقلاب اسلامی موجب تحولات عمیقی در جامعه جهانی و نظام بین الملل در ابعاد زیر شد.
1- احیای اسلام؛ به عنوان یک مکتب جامع و جهانی
مهمترین تأثیر انقلاب اسلامی احیای ارزشها و آگاهیهای اسلامی بود.
در واقع پیروزی انقلاب اسلامی نشان داد ادیان، به ویژه دین اسلام، با گذشت زمان و توسعه مدرنیزاسیون نه تنها به پایان راه خود نرسیده اند؛ بلکه بار دیگر به عنوان مهمترین راه نجات بشریت از ظلم و بیدادگری مطرح میباشند و دنیایی را که با سرعتی زیاد به سوی مادیات در حرکت بود، به ناگهان متوقف کرده، ضمن گشودن دریچهای از قدرت معنویات و اعتقادات دینی و مذهبی به روی مردم- و به ویژه نسل جوان رویگردان از ایدئولوژیهای ماتریالیستی- آنان را به آغوش اسلام باز میگرداند. قرآن و آیات آن در دنیای بعد از انقلاب اسلامی معنا و مفهوم جدیدی پیدا کرد.
2- فروپاشی نظام دوقطبی و ایجاد چالش برای نظامهای طراحی شده در غرب
به رغم اینکه انقلاب اسلامی در اوج تحکیم و تثبیت نظام دو قطبی ظهور کرد، در اولین گامهای خود نظام دو قطبی را به چالش کشاند و نه تنها قانونمندی آن را رعایت ننمود؛ علیه آن قیام کرد و در نتیجه دو ابرقدرت بزرگ رقیب در برابر این پدیده نو ظهور، تضادهای خود را کنار گذاشتند و به رویارویی با انقلاب اسلامی پرداختند. انقلاب اسلامی حتی پس از فروپاشی نظام دو قطبی، همه تلاش غرب در مسیر ایجاد و شکل گیری نظامهای غرب محور، مانند نظام تک قطبی، جهانی سازی، برخورد تمدنها و... را به چالش کشانده، خود طراح نظام جدیدی شده است که با معیارهای غربی نه تنها همخوانی نداشته، که در تضاد هم بوده است.
3- تغییر گفتمان منازعات جهانی
منازعات جهانی عموما بر پایه منازعه میان دولتها و تشکیل اتحادیهها و ائتلاف میان دولتهای متخاصم شکل میگرفت، به جریان میافتاد و خاتمه مییافت؛ گر چه گاهی عوامل ایدئولوژیک- مانند آنچه که در قرن بیستم میان دنیای کمونیسم و جهان سرمایهداری مطرح بود- نقش بالقوهای در این منازعات پیدا میکرد؛ عموما منازعات بینالمللی بر سر تقسیم منافع اقتصادی شکل میگرفت.
انقلاب اسلامی نه تنها گفتمان این نوع منازعات را تغییر داد، بلکه بازیگران اصلی در مخاصمات بینالمللی را نیز از حوزه دولت- ملت خارج کرد. بر اساس گفتمان جدید منازعه اساسی میان دولتها با منافع و اهداف متفاوت نیست؛ بلکه میان صاحبان قدرت و زور با تودههای مردم است و جنگ واقعی میان مستکبران با مستضعفان جهان میباشد. این گفتمان مرزبندیهای جغرافیایی، نژادی، قومی و حتی مذهبی در تخاصمات بینالمللی را درهم ریخت و جنگ دولتها را به عنوان مستکبران با ملتها به عنوان مستضعفان مطرح کرد و اکنون تلاش غرب بر این است که این نوع منازعات را در پوشش مبارزه با تروریسم بعد از 11 سپتامبر یا برخورد تمدنها تئوریزه کند.
4- خیزش جهانی مستضعفان علیه مستکبران
پیرو تغییر گفتمان منازعات جهانی، صف بندی جهانی هم تغییر کرد. از یک طرف دولتهای حاکم عموما رقابتها و تخاصمات میان خود را کنار گذاشتهاند و در مصاف با خیزش عمومی ملتها که مرزهای جغرافیایی را در نوردیده و یک دل و یک صدا به مبارزه با صاحبان قدرت و زور برخاستهاند و در قالب حرکتهای فردی یا جمعی وارد عرصه منازعات جهانی گردیده، موجودیت یافته و به نوعی شناسائی شدهاند. نمونه آن حزبالله لبنان است که امروز به عنوان یک قدرت مطرح غیر دولتی در چنان جایگاهی قرار گرفته است که حرف اوّل و بالاتر از دولت لبنان را در منازعه با صهیونیسم بین الملل و دولت اسرائیل میزند.
5- طرح اسلام سیاسی به عنوان گفتمان جدید
پیروزی انقلاب اسلامی بر پایه ارزشها و معیارهای اسلامی، برای اوّلین مرتبه در تاریخ مدرن، گفتمان اسلام سیاسی را در علوم سیاسی و روابط بین الملل مطرح نمود که خواهان بخشی از قدرت سیاسی آن است. این گفتمان در دنیای لائیسم و سکولاریسم مطرح میشد که دین نه تنها از سیاست جدا و به گفته مارکس افیون ملتها است، بلکه دوره آن نیز گذشته است و به تاریخ تعلق دارد. چیزی هم برای ارائه به دنیای مدرن ندارد. گفتمان اسلام سیاسی دریچهای جدید به روی اندیشمندان و صاحب نظران سیاست باز کرد تا بدانند نه تنها دین اسلام میتواند سیاسی باشد؛ حرفهای جدیدی برای ارائه به جهان مدرن دارد و با گفتمان موجود نیز در تقابل است و میتوان آن را به عنوان گفتمان برتر در دوران پسامدرن تلقی کرد.
6- نفی نظام غربمحور
انقلاب اسلامی استراتژی غرب را در عمل به چالش کشید. خطر بزرگ از آنجا نشأت گرفت که این انقلاب کمال عظمت در سرزمینی پیروز شد که در حوزه نفوذ غرب بود و سیطره گفتمان غرب محور را به چالش کشید. اسلام گرایی در عصر پست مدرنیسم یک هسته در دنیایی چند هستهای است، لذا این تصور که اروپا (غرب) مدار حرکت عالم است، به تزلزل گرایید. در گفتمان مدرن، غرب در مرکز بود و تمدنهای غیرغربی در پیرامون قرار داشتند؛ اما با مرکز زدایی، تمدنهای غیرغربی از حاشیه به متن آمد. گفتمان بعد از انقلاب اسلامی و این تقابل، نه تنها غرب را از مرکز به حاشیه میکشاند؛ بلکه مدعی پیرامون زدایی غرب نیز میشود و به عبارت دیگر، گفتمان اسلام سیاسی و اسلام گرایی، گفتمان جهانی را که در طول دویست سال سازماندهی شده بود، زائد به حساب میآورد.
گفتمان جدید ضمن برتر دانستن غرب او لحاظ فنی و صنعتی بر جهان اسلام، آن را از نظر اخلاقیات در انحطاط و پرتگاه نابودی میبیند. بنابراین، این نبرد نفی فن آوری و پیشرفت مادی نیست، بلکه پاسخ "نه" به روحیه منحطی است که خروش فراگیر "علیه غرب عصیان کنید" در مغز و جان انسانها نفوذ میکند. در جهان اسلام، اسلام گرایان به گونهای کاملاً روشن امکانات و تسهیلات ارتباطی و هنری دولتی را به خدمت میگیرند؛ اما بلافاصله از آنها برای رویارویی با جریانهای فکری که آغازگر آن امکانات و تسهیلات بوده اند، استفاده میکنند.
7- جهان اسلام به عنوان یک قدرت مطرح در نظام جهانی
با پیروزی انقلاب اسلامی و بیداری و همبستگی که میان ملتهای مسلمان به وجود آمد و به نوعی آرمان و اهداف مشترک، منافع همگن، و مهمتر از همه احساس توانمندی فوقالعاده در ابعاد گوناگون انجامید، جهان اسلام به تدریج به عنوان یک بازیگر مستقل و قدرت مهم- چه به صورت بالفعل و چه بالقوه- در ابعاد فرهنگی، جغرافیایی و اقتصادی مطرح گردید و این در گفتمان سیاسی قبل از انقلاب وجود نداشت. جالب اینکه ویژگیهای این بازیگر جدید با سایر بازیگران که در قالب اتحادیهها- همچون اتحادیه اروپا- شکل گرفته است.
تفاوت اساسی دارد. این سیستم با آنچه قبلاً به عنوان معیارهای قدرت مطرح بود، تفاوت ماهوی دارد، بلکه چیزی به عنوان وجدان عمومی ملتهای مسلمان و ارزشها و آرمانهای مشترک، پیوند مستحکمی میان گروههای اجتماعی و تودههای مردم به وجود آورده است که مرزبندیهای سنتی جغرافیایی، نژادی و قومی را درنوردیده و گاه تا اعماق سایر جوامع نفوذ میکند؛ حتی از آنچه هانتینگتون "تمدن اسلامی مینامد" گستردهتر غیرقابل ارزیابی است.
8- تغییر معیارهای قدرت در نظام بینالمللی
اساس پذیرفته شده برای سنجش و تقسیم بندی کشورها از نظر قدرت برتر ولی مهم تر، عوامل مادی قابل اندازه گیری همچون عامل نظامی، اقتصادی، جمعیتی، جغرافیایی و سیاسی بود که در تقسیم بندی کشورها به ابرقدرتها، قدرتهای بزرگ و قدرتهای کوچک استفاده میشد. انقلاب اسلامی که توسط مردمی با دست تهی علیه قدرتی مورد حمایت همه جانبه قدرتهای بزرگ جهانی غلبه کرد، و شکستی که نیروهای حزبالله بر پنج قدرت بزرگ جهانی در لبنان وارد آورد، موجب مطرح شدن معیارهای جدیدی از قدرت همچون "ایمان، جهاد و شهادت" شد که نه تنها بر قدرتهای مادی غلبه کرده؛ بلکه امکان اندازه گیری و مواجهه با این معیارها را برای غرب مشکل نمود کرده است. شرایطی که اسرائیل اکنون با آن روبه رو است، نشانه ناکامی غرب در برخورد با این پدیده نوظهور از قدرت میباشد.
9- طرح سه عنصر معنویت، اخلاق و عدالت در نظام بینالمللی
در نظام بینالمللی شکل گرفته بعد از عهدنامه وستفالیا و به رسمیت شناختن نهاد دولت- ملت به عنوان بازیگران اصلی و رقابت بر پایه منافع مادی کشورها و همچنین آغاز دوره جدایی دین از سیاست، معیار محاسبات در تخاصمات و توافقات بینالمللی تنها عناصر مادی در تعریف از منافع ملی مطرح بود. انقلاب اسلامی که بر پایه ارزشهای دینی شکل گرفت و به پیروزی رسید، عناصر جدید غیر مادی، همچون معنویت، اخلاق و عدالت را به عنوان چارچوبه جدیدی در نظام بین الملل مطرح کرد که تفاهم در برابر گذشت از آنها، برای بازیگران صحنه جهانی مشکلتر شده است.
به همین علت در محاسبات خود و در برخورد با جمهوری اسلامی و جهان اسلام دچار اشتباهات زیادی شده و شکستهایی پی در پی را تحمل کردهاند. ازجمله غربیها در مورد حمایت نظام اسلامی ایران از حقوق مردم فلسطین دچار مشکل شده و نتوانستهاند در مسیر مواضع محکم آن خللی ایجاد کنند و اغلب پیش بینیهای آنها غلط از آب درآمده است.
10- آغاز تهاجم جهان اسلام
بعد از ظهور و غلبه نهضت رنسانس در اروپا که نقطه مهمی در تاریخ تمدن غرب شمرده میشود، غرب حالتی تهاجمی به خود گرفته بود و حرف اوّل را در دنیا در ابعاد مختلف نظامی، اقتصادی، سیاسی و فرهنگی مطرح و جوامع دیگر به ویژه جهان اسلام را که در دوران قبل از رنسانس از تمدن عظیم و شکوفای اسلامی برخوردار بودند، به انفعال و تبعیت از خود وادار کرده بود و امیدی هم به تغییر شرایط نمیرفت.
انقلاب اسلامی یکباره شرایط را تغییر داد و به دوران انفعال جهان اسلام پایان بخشید و آن را در حالتی تهاجمی قرار داد؛ به گونهای که امروزه این غرب است که از خود دفاع میکند و نگران فرهنگ، تمدن و آیندهاش میباشد. جلوه تهاجم جهان اسلام را میتوان در مسئله درگیری دختران با حجاب فرانسه و سایر کشورهای اروپایی با نظام سکولاریستی غرب و عکس العمل انفعالی آن دولتها مشاهده کرد.
11- بازگشت به عظمت تمدن اسلامی
قرون وسطی یادآور شکوه تمدن اسلامی است؛ اما غرب سعی میکرد آن را به فراموشی بسپارد و از آن دوران به عنوان عصر تاریکی x یاد کند و اگر احتمالاً از آن دوران شکوفایی تمدن اسلامی یادی میکرد، آن را مربوط به دوران گذشته و تاریخ میدانست و با توجه به سرعت پیشرفت تمدن غرب با تکیه بر صنعت، تکنولوژی و فن آوری، امکان تجدید حیات تمدن اسلامی را غیر ممکن و بلکه محال میدانست.
پیروزی انقلاب اسلامی که به خلاف خواسته غرب صورت گرفت و بیداری اسلامی و آثار و تبعات آن، این باور را دست کم برای مسلمانها به وجود آورد که امکان احیای تمدن اسلامی و تجدید آن دوران با شکوه ممکن و حتی به صورت اجتناب ناپذیر در حال تبدیل شدن به واقعیت است. این باور که فساد و تباهی اخلاقی در غرب همه جا فراگیر شده است و استعدادهای درخشان در جهان اسلام در سایه اخلاق و آموزههای اسلامی در حال بروز و شکل گیری است، اساس این اندیشه را شکل میدهد.
12- تغییر گفتمان انقلاب
قبل از پیروزی انقلاب اسلامی، عموم نظریه پردازان انقلاب آن را ناشی از فروپاشی نظامهای حاکم به خاطر ضعف ساختاری و کاهش توانمندیهای رژیمهای حاکم- میدانستند و اصولاً معتقد نبودند که میشود علیه یک نظام قدرتمند و مستحکم قیام کرد و آن را شکست داد؛ به قول اسکاچوپول انقلابها میآیند و ساخته نمیشوند.
با پیروزی انقلاب اسلامی علیه رژیم قدرتمند شاه، در حالی که همه ابزارهای قدرت را در اختیار داشت و مورد حمایت تمام قدرتهای بزرگ جهان بود، حیرت اندیشمندان و نظریه پردازان انقلاب برانگیخته شد و گفتمان انقلاب تغییر کرد. از این جهت نظریه پردازان به عامل بسیج نیروهای مردمی، سازمان دهی انقلاب، ایدئولوژی و رهبری انقلاب توجه کردند و در واقع انقلاب اسلامی را به عنوان پدیده جدید مورد بررسی قرار دادند و به عبارت دیگر، اعتراف نمودند که دسته دیگری از انقلابها نیز میتواند وجود داشته باشد که "نمی آیند؛ بلکه ساخته میشوند!"
13- جمهوری اسلامی؛ الگو و قدرتی منطقهای
اصولاً در دنیای مدرن اواخر قرن بیستم این اعتقاد و باور اساسی وجود داشت که تشکیل و تداوم حکومت بر پایه معیارهای دینی و اسلامی با رعایت اصول و ارزشهای مطرح شده در چهارده قرن قبل امکان دارد و کشورهای اسلامی راهی جز الگو گرفتن از نظامهای سکولار غرب ندارند. این باور حتی در بسیاری از رهبران جهان اسلامی هم وجود داشت که نمیشود نظامی بر پایه ارزشهای اسلامی ارائه شده در چهارده قرن قبل به وجود آورد.
پیروزی انقلاب اسلامی و تأسیس نظام جمهوری اسلامی بر پایه ارزشهای مذهبی و با استفاده از نهادهای تأسیسی و تداوم آن به مدت بیست و پنج سال و توفیق آن در برقراری روابط متعادل با سایر دولتها و حتی اداره هوشمندانه و قدرتمندانه هشت سال جنگ کلاسیک مدرن، حیرت همه نظاره گران سیاسی و اندیشمندان را برانگیخت و ناچار فصل جدیدی در تقسیم بندی حکومتها برای جمهوری اسلامی باز کردند که به عنوان الگو قابل بهرهبرداری و تکرار است و در تاریخ مدرن مشابهی برای آن نمیتوان یافت.
14- رهبران انقلاب اسلامی؛ الگوهای جدید رهبری
ویژگیهای رهبران سیاسی و برجستگی آنها، در قاموس علوم سیاسی غرب و با تکیه بر نظریات ماکیاولی در توانمندی برای غلبه بر رقیبان و پیش بردن اهداف با هر تدبیر، مکر و دغل خلاصه میشد و چیزی که برای آنها به عنوان ویژگی ضروری اصلاً مطرح نبود، رعایت اصول و معیارهای اخلاقی، انصاف و صداقت بود.
ظهور رهبران انقلاب اسلامی به ویژه امام خمینی (ره) که متعلق به باورها و اخلاق اسلامی بود و بیش از هر چیز و قبل از اندیشمندان به پیروزی، به ادای تکلیف الهی توجه داشت امری بدیع و استثنائی در صحنه سیاست بود؛ به ویژه آن که این نوع رهبران در انجام مأموریتهای سیاسی خود توفیق نهایی هم کسب کردهاند. امروزه مطالعه زندگی و سیره این نوع رهبران مورد توجه خاص و عام قرار گرفته و قانونمندی قبلی مربوط به رهبران سیاسی را زیر سؤال برده است و غرب به همین دلیل تاکنون در پیش بینیهای خود در رابطه با تصمیم گیری و عملکرد رهبران سیاسی و انقلاب دچار اشتباه شده است.
15- طرح الهیات رهاییبخش
پیروزی انقلاب اسلامی حتی در جوامع مذهبی غیرمسلمان آثار خود را بر جای گذاشت. کلیسای مسیحیت خود را بر این باور ثابت قدم میدید که نه حق و نه ضرورت دارد وارد صحنه مبارزات سیاسی علیه رژیمهای خودکامه شود و تنها میتواند به پند و اندرز و نصیحت بسنده کند.
با پیروزی انقلاب اسلامی که به رهبری علمای دینی شکل گرفت، بعضی از رهبران مسیحیت به ویژه در آمریکای لاتین، متوجه شدند که به علت بیتوجهی به نیازهای عمومی جایگاه خود را میان گروههای اجتماعی از دست داده اند، بنابراین با خروج از اصول و معیارهای پذیرفته شده کلیسای واتیکان، به انقلابیون پیوستند و اوّلین تجربه را در انقلاب نیکاراگوئه کسب کردند و ضمن باز کردن فصل جدیدی در نظام کلیسائی به نام الهیات رهائی بخش برای خود، رهبری بخش مهمی از نهضتهای آزادی بخش آمریکای لاتین را به رغم مخالفت واتیکان، بر عهده گرفتند.