تاریخ انتشار : ۲۶ فروردين ۱۳۸۷ - ۰۷:۵۹  ، 
کد خبر : ۲۶۵۶۲

عوامل موفقیت یک نهضت


محیط پیدایش اسلام

«محیط پیدایش اسلام»، حاوی مجموعه‌ای از گفتارهای شهید مظلوم بهشتی پیرامون محیط پیدایش اسلام است که به صورت کتاب درآمده و تاکنون بارها چاپ شده است. در فهرست مطالب کتاب مذکور عناوین زیر دیده می‌شود: روش تحقیق در مباحث دینی، زادگاه اسلام، ‌ایران قبل از اسلام،‌ وضع ایران مقارن ظهور اسلام، مصر باستان، حبشه پیش از ظهور اسلام، عوامل موفقیت یک نهضت و عناوین متعدد دیگر. در ذیل، بخشی از سخنان شهید مظلوم آیت‌الله بهشتی را که پیرامون عوامل موفقیت یک نهضت می‌باشد، درج می‌کنیم.

در این نتیجه‌گیری میخواهیم بررسی کنیم که عوامل پیشرفت سریع و موفقیت‌ نهضت اسلام چه چیزهایی بوده است.

اول- ایمان قاطع

مساله‌ایکه در درجه اول قرار دارد اینست که شروع‌کننده نهضت- یعنی پیغمبر اکرم(ص)- به کار خود ایمان قاطع داشت. مادام که رهبر یک جنبش به کار و به حرکت خود ایمان قاطع نداشته باشد پیروزی آن جنبش بسیار بسیار مشکل است. یا باید بگوئیم اصلاً پیروزی جنبش یک نوع شانس است و نمیشود بر روی آن حساب کرد.

دوم- لیاقت و کاردانی

- رهبر نهضت یعنی پیغمبر اکرم(ص) در کار خود لیاقت و کاردانی و بصیرت داشت. پیغمبر در هر موردی میدانست چکار کند. سیره و روش پیغمبر(ص)- بقول بسیاری از نویسندگان غیرمسلمان که درباره او مطلب نوشته‌اند- روش یک مرد آزموده، فهمیده، وارد و مطلع بوده است. پیغمبر نسبت به کارهایی که میخواست انجام بدهد تخصص داشت، وارد بود و میدانست باید چکار کند.

سوم- عدم درماندگی

در اثر دو عامل اول و دوم یعنی ایمان پیغمبر و لیاقت و کاردانی او، ‌وی در برابر حوادثی که در دوران حیاتش پیش آمد هرگز درنماند.

نهضت اسلام در زمان پیغمبر 23 سال طول کشیده و در این مدت انسان حتی یک جا در تاریخ اسلام برخورد نمیکند که پیغمبر در برابر حادثه‌ای دست و پای خود را گم کرده باشد. انسان در هر مورد می‌بیند که پیغمبر(ص) با کمال بردباری و متانت و قاطعیت از حادثه بیرون آمده است. در میان حوادث تاریخ اسلام چند حادثه مربوط به قبل از هجرت پیغمبر به مدینه است که نشان‌دهنده این امتیاز پیغمبر است و چند حادثه مربوط به بعد از هجرت پیغمبر به مدینه است که اینها نیز نشان میدهد که چطور پیغمبر با قاطعیت و صراحت مسائلی را که پیش میامد حل میکرد. برای نمونه بعد از هجرت پیغمبر به مدینه، ‌در جریان «صلح حدیبیه» که در سال هشتم هجرت واقع شد برای مسلمانان حالت پیش‌بینی نشده‌ای پیش آمد چون پیغمبر به آنها گفته بود که امسال میتوانیم به مکه برویم و همه در موسم حج به عزم زیارت بیرون آمدند و مسلح و مجهز برای جنگ هم نبودند و همه لوازم سفر حج را هم برداشته بودند. وقتی مسلمانان به نزدیکیهای مکه رسیدند کفار مکه گفتند نه. همه میتوانند امسال به مکه بیایند ولی محمد(ص) و مسلمانها نمیتوانند. این مطلب خیلی به مسلمانان گران آمد. البته در این موقع حالت صلح میان کفار مکه و مسلمانان برقرار بود وقتی کفار گفتند ما نمیگذاریم شما به مکه بیائید عده زیادی از مسلمانان گفتند ما می‌جنگیم و به مکه میرویم. پیغمبر(ص) در برابر مشکلی قرار گرفت زیرا اولاً مسلمانان برای جنگ آماده نبودند. ثانیاً‌ از نظر تبلیغاتی اگر در ایام حج جنگی بوسیله مسلمانان رخ میداد، به ضرر مسلمانان تمام میشد زیرا گفته میشد که مسلمانان اصلاً احترام موسم حج را هم رعایت نمیکنند. تازه، معلوم نبود که نتیجه آن جنگ چه باشد. از طرف دیگر اگر مسلمانها تا نزدیک مکه بیایند و برگردند و پیغمبر(ص) و مسلمانها را به مکه راه ندهند، ‌این هم در روحیه خود مسلمانها اثر خیلی بد می‌گذاشت.

حالا پیغمبر(ص) باید چکار بکند؟ پیغمبر با قاطعیت عجیبی گفت مجدداً با کفار صلح میکنیم و با اینکه آنان قوانین صلح قبلی را نقض کرده‌اند باز هم با آنها صلح میکنیم و از اعمال قدرت صرف‌نظر میکنیم. ببینید حادثه چقدر عجیب بوده است که عمربن خطاب میگوید من در تمام عمرم درباره پیغمبر به اندازه روز صلح حدیبیه شک نکرده بودم. زیرا این حادثه من را به این شک انداخت که نکند واقعاً حرفهای پیغمبر(ص) حرف حسابی نیست؟ برای اینکه گفته بود امسال میرویم مکه.

داستان صلح حدیبیه از داستانهای بسیار آموزنده در تاریخ اسلام است و پیغمبر(ص) با قاطعیت عجیبی مسئله را حل کرد. مسلمانان از این سفر برگشتند و پس از بازگشت مدت کمی که گذشت همه، حتی کسانی که مخالف صلح بودند، فهمیدند که این قرارداد صلح از نظر سیاسی چقدر به نفع امت اسلام تمام شد. بنابراین در نماندن رهبر نهضت- یعنی پیغمبر(ص)- در برابر حوادث، مسئله مهمی بوده است.

چهارم- ملاحظه شرایط خاص سیاسی

مسئله دیگر که نتیجه مسائل قبلی است اینست که پیغمبر(ص) در تمام طول مدت نهضت اسلام در هر مرحله‌ای کاری متناسب با آن مرحله کرده است. در طول 13 سال که پیغمبر در مکه بود - جز در یکی دو نوبت که آن هم یک دعوا و کتک کاری بیش نبوده است - هرگز برخورد مسلحانه‌ای میان مسلمانها و غیرمسلمانها رخ نداد.

یک نوبت آن در همان سالهای اول بود که عده مسلمانان چندان زیاد هم نبود در آن موقع. وقتی مسلمانان میخواستند نماز بخوانند نه در خانه خود میتوانستند نماز بخوانند و نه کنار کعبه و نه در هیچ جای دیگر. در خانه خود نمیتوانستند نماز بخوانند زیرا مثلاً مرد، مسلمان بود اما زن و فرزندش بت‌پرست بودند و وقتی می‌ایستاد نماز بخواند او را مسخره و اذیت میکردند و دعوا میشد. اگر در کنار کعبه میخواستند بروند نماز بخوانند، بت‌پرستان آنجا بودند و آنها را مسخره و اذیت میکردند. لذا مسلمانان هیچ‌جا نمیتوانستند نماز بخوانند و برای اینکه بتوانند نماز بخوانند به اطراف مکه در کوهستان کمی دور از شهر، به آنجا که دره‌های زیادی بود میرفتند. در آنجا دیگر کسی نبود و مسلمانها میرفتند و نماز میخواندند.

روزی که عده‌ای از مسلمانان از جمله سعدبن ابی وقاص برای نماز خواندن به آنجا رفته و چند نفری به نماز ایستاده بودند، عده‌ای از کفار آمدند از آنجا رد شوند شروع کردند به مسخره کردن و اذیت کردن اینها. مسلمانان معمولاً مقاومتشان زیاد بود و به مسخرگیها هیچ اهمیت نمیدادند. آنها گوش میکردند ولی بی‌اعتنائی و خونسردی نشان میدادند ولی این عده از کفار دیگر شروع به اذیتهای عملی کردند.

در نتیجه سعد ناراحت شد. و با چوبی با استخوان شتری که آنجا افتاده بود به یکی از اینها حمله کرد و سعد که مرد نسبتاً شجاعی هم بود و جزو سردارهای بعدی اسلام است با یک وسیله غیرحربه‌ای به یکی از اینها حمله کرد و سرش را شکست و در تاریخ اسلام این حادثه بعنوان اولین خونی که در دفاع از مسلمانها ریخته شد، ذکر شده است. اما این برخوردها دعوا بود، ‌نه جنگ. پیغمبر(ص) در تمام مدت آن سیزده سال که در مکه زندگی و دعوت به اسلام میکرد شرایط سیاسی آن سیزده سال را کاملاً رعایت کرد. اینها مسائلی است که قابل گفتن و فهمیدن و توجه کردن است که چگونه پیغمبر این مسائل را رعایت میکرد. در محیط عربستان هرکسی را که تنها می‌ماند اذیت میکردند و واقعاً جانش در خطر بود. هرکسی که در پناه یک خانواده، یک فامیل، یک قبیله یا یک تیره از قبیله قرار داشت و یا خود عضو آن قبیله بود و یا اگر عضو آن قبیله نبود، بین او و آن قبیله قراردادی وجود داشت، کسی جرات نمیکرد به او تجاوز و اذیت بکند. این یک حالت سیاسی در عربستان آن روز بود. پیغمبر تا در مکه بود و تا ابوطالب زنده بود که اصلاً در پناه ابوطالب و خانواده و تیره بنی‌هاشم بود و همچنین در پناه آن دسته از قریش که با بنی‌هاشم ارتباطشان خوب بود. در سال دهم یا یازدهم بعثت که ابوطالب مرد و ابولهب بزرگتر خانواده بنی‌هاشم شد، کار پیغمبر مشکل شد. برای اینکه ابولهب که بزرگتر خاندان بنی‌هاشم بود، خود مخالف پیغمبر(ص) بود.

بنابراین پیغمبر دیگر آن پشتوانه سیاسی داخلی را نداشت. در این زمان پیغمبر چه کرد؟ پیغمبر فوراً به این سمت و آن سمت رفت و با افراد و دسته‌هایی تماس گرفت تا باز یک پشتوانه سیاسی برای خود درست کند.

البته در این موقع عده مسلمانها 60، 70، 80 و یا صد نفر و با آنهایی که در حبشه بودند خیلی بیشتر شده بود و آنها (کفار) روی خود پیغمبر و مسلمانها هم به اندازه یک قبیله حساب میکردند و به این اندازه ارزش سیاسی و ارزش جنگی داشتند. اما چون یک امر تازه‌ای بود خیلی نمی‌شد بر روی آن حساب کرد. پیغمبر بعد از اینکه پشتوانه نسبتاً معتبر و محکم حمایت خانواده بنی‌هاشم را از دست داد به فکر این افتاد که پشتوانه دیگری ایجاد کند.

او وقتی نتوانست حتی با رفتن پیش این یا آن قبیله چنین پشتوانه‌ای را ایجاد کند، مقدمات مهاجرت به مدینه را فراهم کرد یعنی باز ضمن گفتگوی با این قبایل- قبیله‌های اوس و خزرج مدینه- در موسم حج نتیجه این شد که پیغمبر به مدینه مهاجرت کند.

بنابراین پیغمبر در طول مدت نهضت، تا وقتی که موفق نشده بود یک مکتب سیاسی جدید و یک واحد نیرومند سیاسی جدید که روی پای خود بند باشد در سرزمین عربستان بوجود بیاورد،‌ از پشتوانه واحدهای معتبر آن روز استفاده کرده است. در فاصله میان مرگ ابوطالب تا هجرت پیغمبر به مدینه، که این فاصله این قدرها هم زیاد نیست،‌ هنوز هم به اصطلاح تحت حمایتهای قوم و خویش‌های خود بوده است. مثلاً اگر ابولهب مخالف پیغمبر بود عباس خود شخصیتی بود در خانواده بنی‌هاشم و او خیلی پیغمبر را دوست داشت و به این خاطر ابولهب هم لابد تمایلات فامیل را رعایت میکرده است. بنابراین، این مسئله که پیغمبر در طول نهضت در هر دوره، شرایط سیاسی متناسب و خاص آن دوره را رعایت کرده است هم جزو عوامل موفقیت پیغمبر است. حتی وقتی ایشان به مدینه آمد با اینکه مدینه در موقع آمدن پیغمبر- تعبیر مورخین اینستکه خانه‌ای نبود که در آن موقع قرآن در آن خوانده نشود البته مساله این‌طور نیست، ‌و خیلی خانه‌ها بود که هنوز یکنفر از آنها مسلمان نشده بودند- با آنکه تقریباً در بسیاری از خانه‌ها یک نفر مسلمان وجود داشت در عین حال پیغمبر در آن اوایل باز همان سنتهای وقت خود را در نهضت رعایت میکرد. بعنوان مثال در جنگ «بدر» که پیغمبر با مسلمانها از مدینه بیرون رفته بود، وقتی که خواست بیرون برود گفت: ما برای حمله بر یک کاروان، میرویم و قصه جنگ در میان نبود ولی وقتی پیغمبر بیرون آمد و صحبت جنگ بمیان آمد شورایی تشکیل داد سئوال کرد که آیا آماده جنگ هستید یا نه؟ علت سئوال را مورخین اینطور می‌نویسند که چون قرارداد پیغمبر با اوس و خزرج- یعنی اعراب مدینه- این بود که آنها از پیغمبر دفاع کنند و مفاد این قرارداد این بود که اگر پیغمبر در مدینه مورد تجاوز کسی قرار گرفت و یا اگر کاری به کار کسی نداشت و کسی به او تجاوز میکرد،‌ در آن موقع آنان از پیغمبر دفاع کنند. ولی حالا قصه یک جنگ خارج از مدینه است و چون پیغمبر این مطلب را داخل در قرارداد آن موقع نمی‌دانست، از این جهت با آنها مشورت کرد که آن قرارداد جای خود محفوظ، چون طبق آن قرارداد من از شما نمی‌توانم توقع کمک داشته باشم، ولی اکنون آیا آماده هستید با من قرار جنگ ببندید یا نه؟

تا این اندازه پیغمبر رعایت این نکات و سنتهای اجتماعی را در طول نهضت میکرد و اینها جزو عوامل موفقیت پیغمبر است.

پنجم- جواب قطعی به مسائل روز

در دعوت به اسلام از همان آغاز تا آخر یعنی از موقعیکه نهضت را شروع کرد تا موقع وفات، پیغمبر به تمام مسائلی که در زمان ایشان مطرح می‌شد جواب روشن گفت. در طول زمانی که پیغمبر در مکه بود یعنی در تمام این مدت 13 سال شما آیات و مطالب مربوط به حکومت و مالیات و اداره و نماز جمعه و نماز عید و امثال آن را نمی‌بینید. یعنی پیغمبر تا در مدینه نیامده است مسائلی که در مکه مطرح است مسائل خدایی است به چگونگی عبادت خدا،‌ نماز، روزه، مسائل اخلاقی و اینگونه مسائل و بیشتر مبارزه با شرک و خودپرستی و فساد اخلاق است و تقریباً‌ جنبه‌های سیاسی در آن کم است. البته در داخل خود این گروه، ‌مساوات برقرار بود. یعنی پیغمبر با همه مسلمانهای دیگر از همان اول برادروار زندگی می‌کرد. ولی وقتی پیغمبر به مدینه آمد مسائل راه‌حل قاطع روشنی از نظر تعالیم اسلام نشان داده است. بنابراین اگر بخواهیم با لغتهای امروز مطلب را بیان کنیم می‌گوئیم ایدئولوژی اسلام در زمان پیغمبر از اول نهضت تا آخر نهضت همیشه به سئوالات،‌ جواب قطعی قانع‌کننده روشن می‌داد. و این جزو عوامل موفقیت نهضت اسلام است.

ششم- منادی آزادی بودن

از همان اول که پیغمبر آمد، ‌منادی مساوات و عدالت و برابری بود. و این مسئله در موفقیت اسلام خیلی موثر بوده است. پیغمبر صریحاً می‌گفت که آن غلام حبشی و این سیدقریشی در نظر من هر دو یکسان هستند مساوات و عدالت و برادری در دعوت اسلام بدون شک از عوامل موفقیت اوست. این‌ها مسائلی بود که بیشتر مربوط می‌شود به «پیغمبر» و «اسلام».

هفتم- بوجود آمدن در یک خلا سیاسی اجتماعی

مسئله دیگری که باید بر روی آن تکیه کنم و به نظر من جزو عوامل خیلی مهم موفقیت ایست اینست که پیغمبر اسلام، نهضت اسلام را در محیط حجاز بوجود آورده و در محیط حجاز قدرتهای بزرگ کوبنده آنزمان جای پای مهمی نداشتند. خلاصه اینکه پیغمبر نهضت اسلام را تقریباً‌ در یک خلا نسبی سیاسی و اجتماعی بوجود آورده است. درست است که وقتی ما قدرت پیغمبر را نسبت به قدرت کفار مقیم حجاز حساب کنیم باز پیغمبر در آن موقع که دعوت اسلام را شروع کرد قوه‌اش در برابر آنها خیلی کم بود ولی همانطور که عرض شد ایشان از همان اول که دعوت را شروع کرد، ‌تحت حمایت ابوطالب بود یعنی- این را صریحاً در تمام طول تاریخ اسلام شما می‌بینید که- هیچ‌گاه کسی جرات نمی‌کرد قصد جان پیغمبر را بکند حتی در شب هجرت، کفار یک‌ نفری یا دو نفری یا حتی بصورت یک قبیله نمی‌توانستند به پیغمبر حمله کنند. آنها گفتند ما می‌آئیم از هر قبیله‌ای یک جوان انتخاب می‌کنیم تا همه قبایل در خون پیغمبر شریک باشند.

این فکر هم تازه آن موقع به فکرشان رسیده بود که پیغمبر به (سمت) مدینه حرکت کرد. چنانکه ملاحظه می‌شود در محیط مکه قدرتهای پراکنده جزئی وجود داشت. این قدرتهای پراکنده جزئی برای پیغمبر قابل مقاومت بود یعنی پیغمبر می‌توانست با این قدرتها روبرو بشود آنها را بشکند، یا لااقل در برابر آنها مقاومت کند. قدرتهای بزرگ یعنی روم، حبشه، مصر و ایران در حجاز جای پایی نداشتند برای اینکه ملاحظه شود چقدر جای پای قدرتها در اینجا ضعیف بوده است این قصه را نقل می‌کنیم: در سال ششم هجرت، موقعیکه هنوز حتی مکه بدست کفار بود و پیغمبر هنوز آنرا فتح نکرده بود، ‌ولی بین مسلمانها و کفار مکه قرارداد صلح منعقد شده بود و پیغمبر هم خیالش راحت بود که کفار مکه دیگر بعد از جنگ خندق- احزاب- که همه نیروهایش را جمع کردند و بجایی نرسیدند حمله نمی‌کنند و می‌ترسند بعد از آن مرحله پیغمبر شروع به نامه نوشتن، و دعوت روسای دولتهای مجاوری که اسمشان را آوردیم کرد او به فرماندار حیره به فرماندار غسان و اردن به فرماندار یمن به پادشاه حبشه به پادشاه مصر به امپراطور روم و به امپراطور ایران خسرو پرویز نامه نوشت. پیغمبر در سال ششم تصمیم به دعوت جهانی اسلام گرفت. آنهایی که فکر می‌کنند پیغمبر از همان اول اسلام را فقط برای عربها و متناسب با عربستان آورده است گویا نمی‌دانند پیغمبر در چه سالی دعوت اسلام را به تمام محیط اطراف عربستان اعلام کرد. او یک نفر مسلمان را بعنوان نمایندگی با نامه به آنجا می‌فرستاد. وقتی نامه پیغمبر به خسرو پرویز رسید چون نامه اینطور شروع می‌شد که: من محمد رسول‌الله الی کسری ملک فارس خسرو پرویز بمحض آنکه نامه را دید از اینکه اسمش بعد از پیامبر(ص) آمده بود عصبانی شد. او به این حرفها عادت کرده بود اما اگر واقعاً کسی بخواهد بدون تکلف انشاء بنویسد چگونه باید بنویسد؟ نامه‌ای است از محمد(ص) به خسرو، پیغمبر نه خود را بالا برده و نه او را پائین آورده بود،‌ او خود را،‌ «محمد رسول‌الله» یعنی محمد(ص) پیغمبر خدا نوشته بود و القابی برای خود درست نکرده بود، خسرو پرویز را هم کسری ملک فارس نوشته بود. خود کسری یک لقب سلطنتی بود و پیغمبر این را هم در نامه نوشته بود. در عین حال خسرو پرویز به محض اینکه نامه را دید عصبانی شده گفت: این کیست که اینقدر بی‌ادب است که اسم خود را قبل از اسم من نوشته است؟‌ و نامه را پاره کرد و دور انداخت و گفت این نامه اصلاً قابل اعتنا نیست. سپس به «باذان» که در یمن از طرف خسرو پرویز حکومت یمن را در دست داشت نوشت:‌ دو نفر از سربازان و نوکرانت را بفرست به یثرب بروند و این مردی را که به خود جرات داده است این‌گونه به من نامه بنویسد و ادعاهایی کند دستگیر کنند و به اینجا نزد من بیاورند.

چنانکه ملاحظه می‌شود اصلاً اطلاعات خسرو پرویز درباره پیغمبر در محیط عربستان چقدر ضعیف بوده که فکر نکرده است محمد تاکنون چندین جنگ کرده و در همه این جنگها غیر از یک جنگ پیروز شده و آماده فعالیتهای وسیع‌تری است و او آدمی نیست که بشود به فرماندار ورشکسته یمن بنویسی که دو تن از افرادت را به آنجا بفرست تا او را دستگیر کنند و به اینجا بیاورند. این داستان به نظر من از آن جهت که نشان‌دهنده وجود خلائی است که در زادگاه اسلام از نظر قدرتهای بزرگ سیاسی وجود داشته است بسیار قابل مطالعه و دقت است.

نه ‌تنها خسرو پرویز بلکه هراکلیت امپراطور روم شرقی هم با اینکه ارتباط آنها با عربستان زیاد بود، ‌اما اطلاعاتش درباره محمد(ص) بسیار ضعیف بود بطوریکه وقتی نامه پیغمبر به هراکلیت رسید، گفت: ببینید از اعرابی که برای تجارت به شام می‌آیند آیا کسی در اینجا هست تا من درباره محمد(ص) از او اطلاعاتی کسب کنم! اتفاقاً ابوسفیان که تا آخر هم باید گفت از مخالفین پیغمبر بود و در آن موقع آن اسلام زورکی را هم هنوز نیاورده بود،‌ در شام بود. ابوسفیان آمد و با لحن سیاستمدارانه خود شروع به انتقاد کردن از پیغمبر نمود. ضمن انتقاداتش اتفاقاً مطالبی گفت که برای هراکلیت جالب بود. هراکلیت از او پرسید که آیا او قبلاً میان شما چگونه آدمی بود؟ ابوسفیان گفت: خیلی خوش‌نام و درست بود- اینها را نتوانست کتمان بکند- که خود داستانی مفصل دارد. ولی اصل این حادثه مهم است که بعد از رسیدن نامه پیغمبر به هراکلیت در سال ششم هجرت، او اصلاً نمیدانست که این محمد(ص) کیست. نه تنها او بلکه اطرافیانش هم درباره او چیزی نمی‌دانند، بطوریکه او می‌گوید بفرستید از اعرابی که از حجاز و مکه و یثرب برای تجارت به روم می‌آیند ببینید آیا کسی در اینجا هست تا ما بخواهیم درباره صاحب این نامه اطلاعاتی کسب کنیم؟ مطلع‌تر از همه درباره نهضت اسلام در آن موقع «نجاشی» بود که دو نوبت عده‌ای از مسلمانها نزد او رفته بود و مقوقس فرماندار مصر هم مطلع بود. بنابراین حکام و حکومتهای مقتدر اطراف نسبت به مکه و مدینه و منطقه حجاز چشم‌داشتی نداشتند. چون نه درآمدی داشت و نه جایی بود که بشود آنرا استثمار و استعمار کرد. در آن موقع هنوز معدن نفتی در آن‌جا کشف نشده بود و تازه اینها هم هنوز استخراج‌کننده نفت نبودند. لذا، خبری نبود که اینها سراغ آنجا بروند و فاصله هم با این مناطق زیاد بود و تمام آن سرزمین هم بیابان گرم. (بنابراین) اصلاً کاری به کار اینجا نداشتند. در این قسمت از حجاز یک نوع خلاء نسبی سیاسی وجود داشت و من فکر میکنم که هر نهضت جدیدی «اگر بشود» در منطقه‌ای پایه‌گذاری شود که در آن خلاء نسبی سیاسی وجود داشته باشد خودبخود امید موفقیت آن نهضت خیلی زیاد خواهد بود. البته نمی‌توان گفت برای هر نهضتی شرط اینست که در خلاء سیاسی بوجود بیاید،‌ برای اینکه نهضتهای پیغمبران دیگر و همچنین بسیاری از نهضت‌های عادی دیگر در غیرخلاءهای سیاسی و حتی در زیر فشار قدرتهای محلی بوجود آمده و رشد کرده است. ولی شکی نیست که نهضتهای موفق و خیلی بزرگ دنیا را تا زمان خودمان اگر مقایسه کنیم میبینیم که آن نهضتها تقریباً در یک خلاهایی متناسب با هر عصر بوجود آمده است و نهضت اسلام همه جزو این نهضتهاست.

اینست که بنظر من یکی از عوامل موثر در موفقیت فوق‌العاده و سریع نهضت اسلام را باید در این دانست که نهضت در یک خلا نسبی سیاسی بوجود آمد و طوری نبود که قدرتهای بزرگ بتوانند این نهضت را در نطفه خفه کنند و از بین ببرند.

بطور خلاصه نهضت اسلام خود از نظر ایدئولوژیک نهضت جامع و کاملی بود و به تمام سئوالاتی که در زمان نهضت مطرح شد جوابی قاطع داد. جوابهایی واقع‌بینانه و راه حلهایی مفید و عملی. از رهبری کسی برخوردار بود که از ابتدا بکار خود ایمانی قاطع و همتی بلند و بردباری و پشت کار فراوان داشت. رهبری که خود در تمام مراحل نهضت شرکت کرد و در تحمل مشکلات با سایر مردم واقعاً ‌سهیم و شریک بود نه رهبری که یک گوشه بنشیند و فرمان بدهد تا دیگران انجام دهند. بعلاوه این نهضت در یک نوع خلاء سیاسی و اجتماعی بوجود آمد. اینها عوامل عادی امر است. البته شکی نیست که پشت مطلب، اراده الهی و تائید و نصرت‌ الهی هم هست و در موارد مکرر، مسلمانها از نصرت‌ الهی برخوردار شدند ولی نصرت ‌الهی چیزی نیست که در کاسه بریزند و برای کسی بفرستند. مکرر در قرآن در همان مواردی که نصرت و یاری الهی هست میگوید که آری این یاری خدا هست اما (شما هم) باید بجنبید،‌ و آنها هم خود جنبیدند و از یاری خدا هم برخوردار شدند.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات