غلامعباس توسلی
تمامی حوادث و اتفاقاتی که در حین انقلاب اسلامی 1357 و پس از آن اتفاق افتاد و خواه و ناخواه اثرات کوتاهمدت و درازمدتی نه فقط بر روند انقلاب و حوادث پیدرپی بعدی گذاشت، بلکه میتوان گفت در حال حاضر و حتی در آینده نیز اثرات پیشبینی نشده و مکتومی با خود به همراه خواهد داشت که در سرنوشت و سرانجام این حرکت انقلابی نیز بیتاثیر نخواهد بود. برخی از این وقایع، آگاهانه و حسابشده و مسؤولانه و تصمیمات اتخاذ شده با توجه به منافع عمومی انقلاب بود و برخی دیگر در جهت تثبیت و یا مبارزه برای قدرت بود یا در جهت تغییر و تحول احتمالی وضع موجود و آیندهای پیشبینی نشده که سرانجام آن مشخص و معلوم نبود و مدیریت جامعه حداقل بطور رسمی از آن آگاه نبودند.
«انقلاب فرهنگی» یا مجموعه حرکاتی که بنام انقلاب فرهنگی در اوایل سال 1359 یعنی حدود یک سال پس از انقلاب 22 بهمن در دانشگاه صورت گرفت موجب شد که دو سال و اندی دانشگاهها بسته باقی بماند و فعل و انفعالات و کشمکشهای فراوانی را در بیرون و درون دانشگاهها موجب شد، از مقوله دوم بود.
قدر مسلم دانشگاهها در یکی دو ساله اول انقلاب حالت «عادی» نداشت و میتوان گفت تا حدود زیادی متشنج و برهم خورده بود و دلیل آن هم حضور فعال و پرماجرای گروههای سیاسی و تحرکات و برخوردهای میان آنها بود که صحنه دانشگاه را به صحنه نبرد و مبارزه و تنش تبدیل کرده بود.
همینجا باید تصریح کرد که آنچه پس از انقلاب در دانشگاهها اتفاق میافتاد دنباله طبیعی رویدادهای پیش از انقلاب و زمان انقلاب بود و از آنجا که فضای دانشگاهها مرکز فعل و انفعالات و چالشها و کانون شناخته شده و تعیینکننده مبارزه جوانان با رژیم گذشته بود، با بازگشایی دانشگاهها پس از انقلاب مرکزیت دانشگاه حفظ شد و همان روندها ادامه پیدا کرد، فراموش نکنیم که دانشگاه در انقلاب، کانونی شده بود سیاسی و فرهنگی که بسیاری از سخنرانیها و بحث و جدلها و تحصنها (منجمله تحصن روحانیون قبل از ورود امام در مسجد دانشگاه) در محوطه دانشگاه و روی زمین چمن دانشگاه (که پس از آن سالهاست محل برگزاری نماز جمعه تهران شده است) صورت میگرفت.
به علاوه هر قدر محیط بیرون دانشگاه برای حضور و فعالیت گروهها و جوانان محدودتر میشد آنها بیشتر به درون محوطه دانشگاهها هجوم میآوردند و مکانهای بیشتری از دانشگاه را در اختیار خود میگرفتند.
بهرحال، یکی از اهداف (هرچند اظهار نشده) انقلاب فرهنگی، مسلماً قلع و قمع همین گروهها، بخصوص گروههای چپ بود که دانشگاهها را مرکز فعالیت و طرح مسائل خود قرار داده بودند و از جنب و جوش خاص سیاسی گروهها، دانشگاهها آکنده شده و درس و بحث و کلاس، تحتالشعاع اینگونه تشنجات و سروصداها قرار داشت.
با این مقدمه، شاید بتوان مسئله «انقلاب فرهنگی» را در سه مرحله پیگیری کرد:
1- اقدامات و عملیات قبل از بسته شدن دانشگاهها
2- دوران بسته ماندن دانشگاهها
3- بازگشایی و پس از بازگشایی دانشگاهها
در یک معنا انقلاب فرهنگی همراه با خود انقلاب و حتی قبل از آن شروع شده بود. قدر مسلم در برابر ارزشهای اسلامی که هم به دلیل رهبری انقلاب و هم بدلیل اکثریت غالب جامعه و هم حضور گفتمان ملی ـ مذهبی ( که بحثهای دکتر شریعتی در آن نقش اساسی داشت.)، همه جا حضور فعال و نقش تعیینکنندهای داشت، در دانشگاه اما، سایر گروهها بخصوص گروههای چپ فرصت جولان پیدا کرده بودند و انقلاب اسلامی را به چالش میکشیدند و برای تثبیت موقعیت و یافتن جای پا در جریان انقلاب و تبلیغ و توزیع ارزشهای خاص خود به تلاش بیامان دست زده بودند و حتی مکانهای دانشگاهی را نه فقط برای گسترش سازمانی، بلکه برای اداره فعالیتهای مبارزاتی و تشنج در بیرون از دانشگاهها هم مورد استفاده قرار دادند، به علاوه تا آنجا که میتوانستند در وزارت علوم و آموزش و پرورش نیز به بهانههای مختلف اعتصاب و تحصن راه میانداختند و دانشجویان انجمنهای اسلامی به اوضاع مسلط نبودند بخصوص که بیشتر آنها در محیط بیرون دانشگاه و در کمیتهها و سازمانها و در جبهههای دیگر نیز درگیر شده بودند.
در دوران قبل از بسته شدن دانشگاهها، این واقعیتها وجود داشت، اما اقدامات گروههایی از دانشجویان نه فقط منجر به اشغال تعداد زیادی از کلاسهای درس شده بود، بلکه درگیریهائی نیز در میان گروههای مختلف بخصوص انجمنهای اسلامی یا گروههای چپ و مجاهدین صورت میگرفت و در اداره مدیریت دانشگاه نیز دخالتهای فراوانی میکردند. در این دوره تعداد زیادی از اساتید یا بازنشسته شدند و یا دانشگاه را ترک کردند و یا اخراج شدند، و در همه این موارد دانشجویان نقش اصلی را ایفا میکردند، برخی از دانشجویان به نامهای مختلف سازمان اسلامی دانشجویان، انجمنهای اسلامی و گروههای دیگر از امکانات دانشگاهها برای تبلیغات سیاسی و انتخاباتی استفاده میکردند.
در آغاز بازگشایی دانشگاهها عدهای هم بودند که کسی نمیدانست با چه هدفی به فکر بستن دانشگاه بودند و این زمزمهها از آغاز سال تحصیلی 58 شروع شده بود، در دانشگاه اصفهان این بحث بود و اساتید و دانشجویان عادی نگران بودند، اما در مقابل آنها که به فکر بستن دانشگاهها بودند مقاومت شد و آنها در سال 58 موفق نشده بودند که این هدف را پیاده کنند.
استدلالها این بود که دانشگاهها تازه پس از اعتصابات طولانی مدت انقلاب باز شده و به نفع کشور نیست که در اولین سال انقلاب دانشگاهها مجدداً بسته شوند. به علاوه حرکت دانشجویان خط امام، که بعداً به دانشگاه کشیده شد و با عنوان تحکیم وحدت، انجمنهای اسلامی را سازمان دادند و در انقلاب فرهنگی به هنگام بسته شدن دانشگاهها نقش اساسی ایفا کردند.
حمله به دانشگاه و بسته شدن کلاسها
از حدود اردیبهشت ماه سال 59 با یک حرکت هماهنگ پیشبینی شده و به عقیده برخی برای در تنگنا قرار دادن بنیصدر، گروههایی از بیرون دانشگاه نقشه حمله به دانشگاهها را تدارک دیدند، در برخی دانشگاهها منجمله در دانشگاه تهران کار به حمله و هجوم و زد و خورد در دانشگاه و بیرون دانشگاه کشیده شد و دو سه روز طول کشید تا دانشگاه از گروهها و دستجات دانشجویی خالی شد، اما تشنجات در اطراف دانشگاه همچنان ادامه داشت.
در دانشگاه اصفهان که من شاهد آن بودم، برخی از گروهها درب اطاقهای اشغالی را قفل زده بودند و غایب شده بودند، اما بعد از فشارهای اولیه و اخطارها که از بلندگوهای داخل دانشگاه پخش میشد به تدریج به تخلیه محلها تن در دادند.1 و محیط دانشگاه به تدریج آرام شد اما هنوز دانشجویان چه دختر و چه پسر در اطاقهای کوی دانشگاه مانده بودند و بخصوص مقاومت شدیدی از سوی دانشجویان وابسته به سازمان مجاهدین ملاحظه میشد که در این حال عدهای در بیعت آیةالله طاهری به کوی دانشگاه رفته و در حالی که چهار دست و پای پسران و دختران را میگرفتند به زور آنها را از خوابگاه به بیرون محوطه دانشگاه میبردند و در آنجا رها میکردند دانشجویان مسلمان از آن پس صاحب و مالک الرقاب دانشگاه شدند.
نکته جالب اینکه در تمامی این جریانات، اکثریت دانشجویان و اکثریت قریب به اتفاق استادان، تماشاگر صحنه بودند، نه با آنها مشورتی میشد و نه آنها دخالتی میکردند. در حقیقت گروهها و جناحها بودند که برای دانشگاه تصمیم میگرفتند و به این ترتیب نه دولت به طور مستقیم و نه مسؤولان دانشگاهها و وزارت علوم و نه حتی آنها که بعداً ستاد انقلاب فرهنگی را تشکیل دادند عملاً نقشی در این جریان هدایت شده از بیرون دانشگاه داشتند.
دانشگاه به این ترتیب در خرداد 59 قبل از برگزاری امتحانات بسته شد و دورانی از بلاتکلیفی دانشجویان، استادان و فعالیتهائی از نوع دیگر شروع شد. دانشجویان به تدریج دبیرخانه دانشگاه را نیز در اختیار خود گرفتند و در قالب انجمنهای اسلامی و جهاد دانشگاهی، اداره امور دانشگاهها را عملاً در دست گرفتند و دانشجویانی که به گروههای سیاسی انجمن اسلامی متعلق بودند و انجمنهای اسلامی (تحکیم وحدت) و اعضاء هیأت علمی که با آنها همکاری نزدیکی داشتند یا توسط آنان عزل و نصب میشدند اداره دانشگاهها را در هنگام تعطیل بودن به عهده گرفتند.
در این مرحله نیز تعداد قابل توجهی از اساتید دانشگاه را ترک کرده به مؤسسات دیگر یا به خارج از کشور رفتند. در نهایت تعداد اعضاء هیأت علمی دانشگاه به هنگام بازگشایی به حدود نصف قبل از انقلاب تنزل یافته بود و اکثر کسانی که سمت استادی یا دانشیاری داشتند دانشگاه را ترک کرده بودند و بیشتر مربیان و استادان جوان در دانشگاه باقی مانده بودند.
البته وضعیت دانشگاههای مختلف و مؤسسات متفاوت بود، اما در دانشکده علوم اجتماعی که من شاهد بودم از 51 نفر استاد و دانشیار و استادیار که قبل از انقلاب حضور داشتند پس از بازگشائی تنها 17 نفر (یک سوم) باقی مانده بود و بقیه یا خارج از کشور رفته بوند، یا بازنشسته شدند و یا به جای دیگری منتقل شده بودند. چندی پس از بسته شدن دانشگاهها و تأیید ضمنی آن توسط مسؤولین، رهبر انقلاب گروهی از اساتید و برخی شخصیتهای غیردانشگاهی را برای برنامهریزی نمودن (ستاد انقلاب فرهنگی) منصوب کردند. فکر میکنم در انتخاب آنها شخص مرحوم دکتر بهشتی نقش اساسی داشت. تعداد و اعضاء ستاد، ابتدا 7 نفر بودند که تا آنجا که به یاد دارم، آقایان: مرحوم شهید باهنر، دکتر علی شریعتمداری، دکتر سروش، جلالالدین فارسی، مرحوم ربانی املشی، شمس آل احمد و حسن حبیبی، و بعداً آیتالله مهدوی کنی بود (که کمتر شرکت میکردند) و فرد دیگری بجای ایشان شرکت میکرد.
آنچه بنام ستاد انقلاب فرهنگی فعالیت خود را در محل وزارت علوم و فرهنگ و آموزش عالی آن روز آغاز کرد به هیچ وجه از ابتدا درگیر کارهای دانشگاهی نبود و دانشگاهها همچنان در اختیار دانشجویان بود. کار عمده ستاد انقلاب فرهنگی، تجدیدنظر در برنامههای درسی و ادغام مؤسساتی بود که بیسرپرست مانده بودند یا در حال انحلال بودند.
ستاد پنج گروه اصلی برنامهریزی را تشکیل داد، (که بعدها به 6 گروه تبدیل شد) شامل گروههای علوم پایه، کشاورزی، پزشکی، فنی و مهندسی، علوم انسانی و هنر.
اینجانب به شدت نگران برنامهریزیهای علوم انسانی بودم و در واقع سایر گروهها تنها مشکلات فنی و اندک مشکل فرهنگی داشتند، اما این علوم انسانی بود که بیشتر بخاطر تلقی خاصی که از علوم انسانی وجود داشت و فکر میشد باید به طور محتوائی تغییر کند با مشکلات خاص خود روبرو بود. وقتی که ستاد از اینجانب دعوت کرد که سرپرستی برنامهریزی علوم انسانی را برعهده بگیرم، چندین ماه از انتصاب اعضاء ستاد انقلاب فرهنگی گذشته بود و در واقع کسی را یارای آن نبود که با این «مشکل بزرگ» دست و پنجه نرم کند. بعلاوه تا آن زمان هیچ اندیشه و یا برنامه یا طرحی برای تحقق «انقلاب فرهنگی» که خود «تعریف نشده» باقی مانده بود، وجود نداشت.
اینجانب در شهریور 59 پس از استعفاء از ریاست دانشگاه اصفهان، کار برنامهریزی علوم انسانی را بر عهده گرفته و جلسات متعددی را با اعضاء ستاد داشتم که آنها نیز چیزی بیشتر از من در این زمینه نمیدانستند. اینجانب دست به کار شدم و کلیه رشتههای علوم انسانی را که پس از احصاء به 168 فقره رسید بررسی و طبقهبندی کردم و آنها را در 17 گروه اصلی (و چندین گروه فرعی) ادغام کردم و از اساتید دعوت بعمل آوردم به طوری که در حالت نهائی پیش از 130 تن از اساتید برجسته و قابل قبول دانشگاه که لیست اسامی و رتبه آنها موجود است در گروههای 17 گانه جمع شده و ساعات و روزهای متوالی به تفحص و تحقیق در برنامههای موجود و برنامههای سایر کشورها و تغییرات احتمالی و آنچه باید تغییر کند میپرداختند و خود نیز با مشکلات فراوانی روبرو بودند.
در کنار آن کمیتههای مرکب از برخی اساتید حوزه تشکیل شد و سمیناری مرکب از اعضاء در حوزه و دانشگاه با قراردادی که با آقای مصباح یزدی منعقد شد (موسسه در راه حق) بسته شد که هفتهای دو روز در قم تشکیل میشد و جلسات آن 9 ماه متوالی در مدرسه «در راه حق» برگزار میشد که این دو هیأت مسائل علوم انسانی را بررسی میکردند که به جهتگیرییها و نظرخواهیها کمک میکرد.
جریان برگزاری این دورهها و بحثهای برنامهریزی علوم انسانی، مشکلات و گرفتاریهای آن مفصل و از محدوده کار یک مقاله بیرون است، لذا برای پایان دادن به این بحث، به چند نکته کلی در مورد انقلاب فرهنگی و برنامهریزی علوم انسانی اشاره میکنیم و فعلاً به همین مختصر بسنده میکنم.
1- غالباً صحبت از انقلاب فرهنگی و تحول در علوم انسانی میشد (و هنوز هم میشود) ولی کمتر تعریف دقیق و مفهوم واقعی آن روشن شده است، دانشجویان تندرو و برخی از حوزویان بر این باور بودند و تصور میکردند علوم انسانی، باید به صورت علوم اسلامی درآید اما چگونگی آن مشخص نبود، برخی علوم انسانی موجود را با جزئی اصلاح قبول داشتند و عدهای در مجموعه 168 رشته آن زمان علوم انسانی، انگشت روی چهار یا پنج رشته میگذاشتند که آنها باید عمیقاً اصلاح شوند و سمینارها برگرد این رشتهها میچرخیدند.
2- «انقلاب فرهنگی» عملاً در سامانبخشی و تجدید حیات دانشگاهها و تغییرات ساختاری در علوم انسانی منحصر شد و انقلاب فرهنگی در معنای عام آن مورد نظر قرار نگرفت.
3- تکیه بر برداشتهای نارسا و تعریفهای غیردقیق از علوم انسانی و ارزشی تلقی کردن مطلق آن موجب شد که تعداد زیادی از رشتههای علوم انسانی که در اصلاح سایر رشتهها نیز میتوانستند نقش کلیدی داشته باشند (حدود یک سوم دانشجویان و ربع استادان در آن زمان در علوم انسانی بودند) به دلیل نحوه برخورد نادرست، در جریان انقلاب فرهنگی مورد بیعنایتی قرار گرفتند و ضربه خوردند و بعد از سالها هنوز نتوانستهاند قد راست کنند.
4- نکته اصلی در انقلاب فرهنگی تغییر در ارزشها و تحول در شیوهها و محتواها بود، اما این کار عملاً در کوتاه مدت امکانپذیر نبود و ضمناً آمادگی لازم از سوی مدعیان برای چنین تغییر عظیمی وجود نداشت.
5- رشتهها نزدیک به سه سال تعطیل ماند و استادان و دانشجویان منتظر و بیکار بودند و کلاسها و کتابخانهها بسته بود. بالاخره با تغییراتی در برنامه دانشگاهها توانستند با نیرویی تازه، کار خود را از نو آغاز کنند، اما آسیبهای فراوان آن بر جای ماند...