شهرام فرسایی /��رکز مطالعات اروپا و آمریکا
بحران عراق و حملۀ نظامی آمریکا و انگلستان به این کشور و مخالفت کشورهای مطرح عضو ناتو نظیر آلمان و فرانسه با آن، تأثیرات شگرفی را در روابط فراآتلانتیک بر جای گذاشته است. در این گزارش سعی خواهد شد نقش و جایگاه ناتو در بحران عراق مورد تحلیل و ارزیابی قرار گیرد.
بحران عراق و رفتار خودسرانه و یکجانبه آمریکا در حمله به این کشور و مخالفتهای کشورهای مهم اروپایی نظیر آلمان و فرانسه لطمهای جدی بر روابط فراآتلانتیک وارد ساخت. ناتو نه تنها هیچ نقشی در این بحران نداشت، بلکه فاصله گرفتن آلمان و فرانسه از آن و مناقشات فراآتلانتیک باعث افول و سقوط این سازمان شد اما چرا ناتو اینگونه منفعل، دست و پا بسته و تماشاچی عمل کرد و از نظر سیاسی و نظامی این چنین تضعیف شد.
دلیل اول، ناشی از نوعی اختلافنظر میان آمریکا و اروپا در بحث مبارزه با تروریسم میباشد. تأکید اروپا بر پیشبرد استراتژی چندبعدی و نه صرفاً نظامی، عدم گسترش عملیات نظامی به سایر کشورها و ضرورت انجام اقدامات ضد تروریستی در چارچوب سازمان ملل متحد از اولویتهای متفاوت در سیاست خارجی اروپا و آمریکا و نقطه افتراق در دیدگاههای طرفین در داخل ناتو محسوب میشود.
به عبارتی این بحران عرصه تقابل دکترین حملات پیشگیرانه آمریکا و دکترین دفاع علیه تروریسم اروپا در عمل بود. ریشه این تقابل به اجلاس سران ناتو در 21 و 22 نوامبر سال 2002 میلادی در پراگ برمیگردد. زمانی که کشورهای عضو ناتو درصدد برآمدند یک مفهوم نظامی و دکترین جدید برای ناتو تصویب کنند.
در این خصوص آمریکا در تصویب دکترین خود یعنی حملات پیشگیرانه(1) و استراتژی بازدارندگی پیشگیرانه ناکام ماند و نهایتاً به تصویب مفهوم نظامی دفاع علیه تروریسم برای ناتو قانع شد ولی در عمل در بحران عراق به آن وقعی ننهاد.
دلیل دوم، تغییر در نگرش تیم سیاست خارجی بوش نسبت به نقش و کارکرد آمریکا در ناتو است. در حال حاضر سیاستگذاران و طراحان سیاست خارجی آمریکا در حال تغییر نقش کشور خود در ناتو از رهبری ناتو به دستور دادن به ناتو میباشند. از نظر آمریکا دیگر زمان رهبری گذشته است. باید دستور بدهیم که چه موقع، چگونه و کجا وارد عمل شویم.
در این خصوص هم آمریکا سعی کرده ابتکار عمل را در دست گیرد به طوری که در همان اجلاس پراگ، سران ناتو تصمیم گرفتند نیروی واکنش ناتو را به ظرفیت 000/21 نفر از نیروی هوایی، دریایی و زمینی آمریکا، کانادا و دیگر کشورهای اروپایی در سال 2004 تشکیل دهند. این نیرو وابسته به ظرفیتهای بالای نظامی و استراتژیک آمریکا است، هرچند در عمل حوزه فعالیت ناتو را به خارج از قلمرو فعلی گسترش میدهد. آمریکا با این تصمیم یعنی تشکیل نیروی واکنش ناتو به نوعی سعی کرد که اروپا را هم مشارکت دهد تا لااقل هزینههای سیاسی را کاهش دهد و شریک جرمی بیاید.
ولی در این رهگذر متحدی پیرو و خاموش میخواهد نه سرکش، متکبر و برابرجو و از طرفی اروپا هم فرماندهی انحصاری و بلامنازع و یکجانبهگرایی متکی بر هژمونی و اقتدار آمریکا را قبول نمیکند و لذاست که فرانسه کمک نظامی ناتو به ترکیه در حمله آمریکا به عراق را وتو میکند.
دلیل سوم، شکاف در قابلیتهای نظامی و دفاعی آمریکا و متحدان اروپایی میباشد. برای آمریکایی که بودجه نظامیاش سه برابر بودجه نظامی مجموع کشورهای دیگر عضو ناتو است، بسیار دشوار است در خصوص حمله یا عدم حمله به عراق منتظر تأیید یا عدم تأیید اروپا بنشیند.
در اجلاس پراگ از دیگر تصمیمات مهمی که گرفته شد، این بود که هفت کشور لتونی، لیتوانی، استونی، اسلواکی، اسلوونی، رومانی و بلغارستان از ماه مه 2004 به عضویت ناتو دربیایند. تحت این شرایط اصلاً در ذهن نمیگنجد در آینده کشورهای کوچکی نظیر لتونی تصمیمات آمریکا و «به تعبیر ودرین وزیر خارجه سابق فرانسه» فوق ابرقدرت جهان را وتو کنند.
دلیل چهارم، مسأله اجماع در تصمیمگیریهای ناتو است که هر تصمیمی مستلزم توافق همگان است و هر کشوری از حق وتو بهرهمند است. این در حالی است که طرحهای آمریکا در ناتو در جریان بحران عراق توسط آلمان، فرانسه و بلژیک بلوکه میشد. تهدید آلمان و فرانسه مبنی بر استفاده از حق وتو در ناتو و همچنین تهدید فرانسه در شورای امنیت مبنی بر استفاده از این حق امری بیسابقه بوده است.
دلیل پنجم، این است که رهبران اروپایی به ویژه فرانسه و آلمان به دنبال اروپای رها شده و سهم بیشتر اروپا هستند، اروپایی که هم برای خود و هم برای همپیمانانش باشد. اروپا با رد روابط دو یا سهجانبه آمریکا با خود به دنبال تقسیم کار منصفانه است، البته نه آنگونه تقسیم کار که ابتدا آمریکا در مسائل قهری منفردانه تصمیم بگیرد بعد اروپا اقدام کند.
اما دامنه اختلافات فراآتلانتیکی به اتحادیه اروپا هم کشانده شد و حتی بحران عراق باعث تضعیف اتحادیه اروپا به عنوان باسابقهترین و بزرگترین الگوی همکاریهای منطقهای هم شد. در این بحران اتحادیه اروپا از ایفای نقش یک بازیگر بینالمللی، تثبیت یک هویت اروپایی، یافتن جایگاهی مناسب و در شأن اروپا، اتخاذ یک سیاست خارجی جمعی و کارآمد و ایجاد یک پارادایم مسلط و تأثیرگذار باز ماند. دریغ از یک موضع، اقدام یا حتی بیانیهای مشترک از سوی اتحادیه اروپا. هر حرکتی به صورت فردی از سوی کشورها و نه جمعی و در کسوت یک اتحادیه 15 عضوی صورت پذیرفت.
پارلمان اروپا پس از حمله آمریکا به عراق به دلیل اختلاف نظر عمیق میان گروههای سیاسی موفق به اتخاذ موضع مشترکی نشد. بحران عراق با به نمایش گذاشتن ناتوانی اروپا باعث به حاشیه افکنده شدن اروپا در معادلات بینالمللی شد. تکروی کشورهایی نظیر انگلیس و اسپانیا و همراهی با آمریکا باعث از معنا و مفهوم افتادن سیاست خارجی و امنیت مشترک اروپا (CFSP) و شکاف در خود اتحادیه شد. جالب اینکه در قانون اساسی تازه اتحادیه اروپا که برای مطالعه سران اتحادیه اروپا در حال نگارش است، یک وزیر امور خارجه به عنوان نماینده همه کشورهای عضو در عرصه سیاست خارجی فعالیت میکند و پیشبینی شده است وزارت امور خارجه اتحادیه اروپا از 2005 آغاز به کار کند که بحران عراق و عدم دستیابی اتحادیه اروپا به توافق در این خصوص حاکی از بیثمر بودن چنین تلاشهایی است.
همزمان فرانسه و آلمان به رهبران اروپای شرقی هشدار میدادند که همراهی آنها با آمریکا میتواند به تجدیدنظر در پیوستن آنها به اتحادیه اروپا منجر شود. بدین ترتیب به موازاتی که فاصله گرفتن فرانسه و آلمان از ناتو باعث تضعیف این سازمان شد، تکنوازیهای انگلیس و اسپانیا هم باعث تضعیف اتحادیه اروپا شد.
مجموع آنچه در بحران عراق گذشت حاکی از این است که دیگر این ایده که آمریکا و متحدان اروپایی صبح تا شب در موضوعات مختلف جدل میکنند و نهایتاً شب بر سر یک سفره جمع میشوند، گذشته است و بحران عراق نمونه این مدعا است و نه تنها سفرههای متفاوتی پهن شده است، حتی در صورتی که اروپا و آمریکا بر سر یک سفره هم باشند، احتمالاً غذاهای متفاوتی را انتخاب میکنند.
اما حاصل کلام اینکه دو جریان همزمان در روابط اروپا و آمریکا در حال تحقق است:
جریان اول اینکه فرانسه که از آغاز با جنگ در عراق مخالفت میکرد در روزهای اخیر مواضع نرمتری اتخاذ کرده و در تلاش است تا سهمی در دوران بازسازی در عراق کسب کند و بدین طریق اقتصاد خود را رونق بخشد. در سال 2002 میلادی بیش از 150 هزار شرکت اروپایی که اکثر آنها فرانسوی و آلمانی بودهاند ورشکست شدهاند (چهار برابر میزان ورشکستگی در آمریکا) که علت آن توقف رشد اقتصادی، کسری بودجه و نابسامانیهای اقتصادی این دو کشور میباشد. آلمان هم به رغم مخالفتهای اولیه خود با جنگ در عراق در روزهای اخیر از طریق انگلیس سعی میکند راهی برای نزدیکی با آمریکا بیابد و دیدار فیشر و جک استراو در جریان بحران عراق در همین چارچوب ارزیابی میشود.
انگلیس هم هر چند به تعبیر شرودر صدراعظم آلمان مابین قارهها قرار گرفته و مناسبات خاص خود را با آمریکا دارد ولی میانجیگر روابط فراآتلانتیک است. این ملاحظه را باید در نظر داشت انگلیس عضو اتحادیه است و ناچار است با اتحادیه کار کند. لذا، این کشور حلقه اتصال آلمان و فرانسه به آمریکا است و باید انگلیس نظر به تلاشش برای پیوستن به پول واحد اروپا، دستهای اروپا را به آمریکا حلقه کند.
به هرحال بعد از پایان عملیات نظامی در عراق، در کوتاهمدت اروپا درصدد کمک به نیروهای احتمالی پاسدار صلح ملل متحد و در میانمدت درصدد کمک برای بازسازی عراق است و بدین طریق میخواهد ثابت کند متحد آمریکا باقی میماند.
جریان دوم جدی بودن تقویت محور روسیه ـ آلمان و فرانسه است. اروپا تأکید بر بازسازی عراق زیرنظر سازمان ملل متحد دارد ولی آمریکا از این نقش طفره میرود و به امید بازسازی نظم نوین جهانی و بازسازی افکار عمومی جهان، در بازسازی عراق و در موسم چیدن میوهها در عراق، شرکایی که او را در روزهای سخت تنها گذاشتهاند، نمیخواهد و حتی درصدد مجازات فرانسه هم برآمده، لذا نوعی بلوکبندی و آرایشبندی جدید و حتی ایجاد اتحادیههای جدید در حال تحقق است و تصمیم فرانسه، آلمان، بلژیک و لوکزامبورگ هم در تشکیل اتحادیه دفاعی اروپا در همین چارچوب ارزیابی میشود.