بیژن عبدالکریمی
سوال این است: میراث فکری و فرهنگی شریعتی برای عصر حاضر و برای مخاطبان امروز کدام است؟ یقینا، قبل از هرگونه پاسخی به این پرسش، باید به این سوال جواب دهیم که عصر حاضر چیست و مخاطبان امروز کدامند. از سوی دیگر، شناخت «مخاطبان امروز» نیز منوط به فهم «امروز» و شناخت «عصر حاضر» است. برای شناخت عصر حاضر و دوران کنونی خویش باید به این پرسش جواب دهیم: مهمترین ویژگیهای دوران ما چیستند؟
بیتردید، با توجه به منظرهای گوناگون، پاسخهای متفاوتی به این پرسش و در نتیجه تصویرهای کثیری را از عصر حاضر میتوان ارائه داد لیکن، بنده به عنوان عضو کوچکی از جامعه شبهفلسفی کشور، میکوشم از منظر دیگری با پرسش مذکور مواجه شوم. به اعتقاد اینجانب، شاید بتوان گفت مهمترین ویژگی فکری و متافیزیکی عصر و جهان کنونی، بیمتافیزیک شدن دوران کنونی ماست. جهان ما بیمتافیزیک شده است. مرادم از «متافیزیک» در اینجا، معنا و مفهوم عامتری از متافیزیک در معنای خاص آن است و صرفا به متافیزیک یونانی نظر ندارم. تعبیر «متافیزیک» در این سیاق، به همه نظامهای اندیشگی اشاره دارد که میکوشند فهمی از وجود، جهان در تمامیتش و شأن و جایگاه انسان در جهان عرضه دارند.
اما معنای محصل و انضمامی این سخن چیست؟ بیمتافیزیک شدن جهان ما، بدین معناست که در دوران ما - مرادم حدودا این ربع قرن اخیر است - هیچیک از نظامهای اندیشگی موجود اعم از نظامهای تئولوژیک، اونتولوژیک، و ایدئولوژیک، نمیتوانند بشر را در فهم، معقولسازی و تبیین جهان یاری دهند و همه آنها به طریقی ناموفق بودهاند.
نظامهای تئولوژیک که با فاصلهگیری تدریجی خود از عوالم و تجربیات دینی گذشته، به مجموعهای از گزارهها و باورهای تاریخی تبدیل شدهاند، دیگر در دوران ما از آن اثرگذاری تاریخی پیشین خویش برخوردار نیستند. این نظامها دیگر نمیتوانند ما را در مقاومت در برابر توفان سهمگین عرفی شدن جهان یاری داده، فهمی قدسی و معنوی از جهان ارائه دهند. «ایمان» گذشتگان تا سطح «فرهنگ»، یعنی آداب و رسومهایی عرفی، تکراری و مقلدانه، تقلیل یافته است. نظامهای مزبور، با رشد آگاهیهای تاریخی بشر جدید، رنگ باختهاند و هر روز بیش از گذشته وصف تاریخی، قومی و جغرافیایی این نظامهای نهادینه شده تاریخی آشکار شده و میشود. در دوران ما نظامهای تئولوژیک وجود دارند، لیکن صرفا به منزله فرهنگی، اجتماعی و تاریخی یا به منزله ابزاری سیاسی و ایدئولوژیک برای قدرتها؛ اما هرگز نه به عنوان نحوه تفکری برای فهم و تفسیر جهان و رهبری و قوامبخشی به دوران و تمدن کنونی ما.
نظامهای اونتولوژیک (وجودشناختی) و فلسفی نیز تا سر حد موضوعات تاریخ فلسفه و پژوهشهای تاریخ فلسفه تنزل یافتهاند. در دوران ما کمتر فیلسوف یا متفکر بزرگی را میتوان یافت که خود را فرضا وابسته به یکی از نظامهای اونتولوژیک ارسطویی، اسپینوزایی، کانتی یا هگلی و... بداند. گویی هر یک از این نظامهای فلسفی بهگونهای ناتوانی خویش را برای تبیین هستی آشکار ساختهاند و وجود، همواره به منزله امری خارج از این سیستمها، بر صوری و فرمال بودن آنها ریشخند میزند. به تعبیر واتیمو، دوران ما را میتوان «دوران اونتولوژیهای شکسته» یا «دوران شکست اونتولوژی» نامید. معنای ساده این سخن این است که با هیچیک از نظامهای فلسفی نمیتوان به فهم خرسندکنندهای از هستی و جهان نایل آمد.
با فروپاشی نظامهای متافیزیکی (فلسفی)، به طریق اولی همه نظامهای ایدئولوژیک، که محصول و نتیجه تفکر متافیزیکی هستند، نیز فرو میپاشند. این حقیقتی است که واقعیتهای تاریخی دوران ما بر آن صحه میگذارد. سقوط امپراتوری اتحاد جماهیر شوروی صرفا متلاشی شدن یک نظام سیاسی و اقتصادی نبود، بلکه نمادی از شکست ایدئولوژی مارکسیسم و آرمان سوسیالیسم و این نیز به نوبه خود نشانهای از پایان یافتن هر گونه تفکر ایدئولوژیک بود. در دوران ما، ناسیونالیسم و ارزشهای قومی یا حتی لیبرالیسم، ارزشهای لیبرالی و جهانبینی عصر روشنگری نیز قلبها را گرم نمیکند. اگر در قرون 17 و 18 میلادی، جهانبینی عصر روشنگری با ایمان به اصل پیشرفت، نوگرایی، تجربهگرایی، خردگرایی، منطقگرایی، شکاکیت، سکولاریسم، آزادیخواهی، فردگرایی و... شور و شوقی را برای چند نسل در دل انسانها برپا کرده بود، اما امروز، پس از گذشت نزدیک سه قرن، با ظهور فضا و شرایط پستمدرن، متفکران به مخالفت با اصل پیشرفت، عقلانیت مدرن، منطقگرایی و لوژیسیسم، عرفیگرایی و نفی لیبرالیسم و نظامهای دموکراسی جوامع اروپایی و آمریکایی میپردازند و هر آنچه را که متفکران عصر روشنگری رشته بودند، پنبه کردهاند. در عصر کنونی نه عقلگرایی و راسیونالیسم یونانی و نه نصگرایی و متنمحوری عبری، نه سکولاریسم و عرفیگرایی غربی و نه قدسیاندیشی و نگاه رازآلود و گنوسیسی شرقی به جهان، هیچ یک جانها را گرم نمیکند. مفاهیم سیاسی و ایدئولوژیکی چون نجات خلق، رهایی، شورش، برخورد قهرآمیز و مبارزه علیه امپریالیسم و استعمار، پیروزی طبقه کارگر، نفی مالکیت خصوصی، تحقق جامعه بیطبقه و عادلانه و... نیز تا حدود زیادی از میان ما رخت بربسته است و دیگر این مفاهیم روحی را به حرکت وا نمیدارد. در دوران ما، دیگر یک نظام منسجم نظری و ارزشی، یعنی یک نظام نظری دارای ایدئولوژی و آرمان دیده نمیشود که زیربنای استدلالهای اخلاقی ما قرار گیرد. وضعیت بشر امروز به اعتبار عدم برخورداری از نظامی متافیزیکی از جهان، یعنی فهم و تفسیری که جهان و زیستن را برای وی معقول و بامعنا سازد، وضعیتی آشوبگونه1 است. بشر دوران ما، گمکرده راه و سرگردان است. او در حالیکه از نظام باورهایش گسسته است هنوز به نظام اندیشگی دیگری نپیوسته است و هنوز زیر پایش محکم نیست. امروز هیچ ایمان و آرمانی، قلب و اندیشه انسان دوران ما را به تپش وا نمیدارد. موضع انسان عصر کنونی نسبت به طبیعت و جهان روشن نیست و خودش هم نمیداند با محیط این جهانی خود چه میخواهد بکند. انسان عصر ما صرفا در ورطهای از روزمرگیها، کار برای زندگی، زندگی برای کار، تولید برای مصرف و مصرف برای تولید غرق شده است و نوعی پوچی و هیچ بودن خویش را احساس میکند. در شرایط کنونی، مصرف به بزرگترین آرمان بشر تبدیل شده و آدمیان به تودههای وسیع مصرفکننده مبدل شدهاند. ظهور فرهنگ مصرف انبوه، باعث یکدست شدن نسبی همه فرهنگها و تجربههای بومی و ملی شده است. امروز داشتن یک شغل، یک خانه و یک اتومبیل، ارضای غریزه جنسی و مصرف بیشتر به بزرگترین آرمانهای انسانها در همه جوامع بشری در سراسر جهان، تبدیل شده است. در دوران ما، پول و سرمایه، نه دیگر صرف وسیلهای برای مبادله بلکه به مفهومی متافیزیکی تبدیل شده است.
آنچه قوامبخش عالم انسانی و زیستجهان آدمی است، نظام اندیشگی اوست که جهان، انسان، زندگی و شأن و جایگاه آدمی در جهان را تبیین میکند. بدون این نظام اندیشگی و بدون هیچ مبنای متافیزیکی، بشر فاقد زیستجهان است. به دلیل همین بیمتافیزیک شدن جهان در دوران ما، بشر عصر حاضر سردرگم و فاقد زیستجهان خویش و لذا فاقد ثبات در جهت، در اخلاقیات و ارزشهاست. نیچه بر این باور بود که فقدان ثبات در اخلاقیات و ارزشها منجر به فقدان جهت و مسیر روشن میشود که این امر نیز، خود به خود، به نوعی بدبینی، ناخوشی و افسردگی منجر میشود و جهان به محلی زجرآور تبدیل میشود. بشر دوران ما، به دلیل همین بیمتافیزیک شدن، در یک چنین شرایطی، یعنی در فقدان ثبات در جهت و ارزشها بهسر برده، جهان و زندگی برای او به امری زجرآور تبدیل شده است. نمیخواهم بگویم بحران فلسفی یگانه دلیل دردها و رنجهای بشر است و نباید به علل و عوامل عینی و ساختارهای اجتماعی و اقتصادی توجه داشت. این جنبه از مساله موضوع سخن من نیست؛ لیکن باید خاطرنشان ساخت که نظامهای متافیزیکی و اندیشگی بشر از عوامل بنیادین و در واقع در حکم روح نظامها و ساختارهای مادی، اقتصادی و تمدنی ما هستند.
مخاطبان کنونی ما، انسان دوران مدرنیته متاخر و به تعبیری انسان دوران یا وضعیت پستمدرن است، یعنی انسانی که ایمانش را به ارزشهای مدرن و به اوتوپیاهای همه ایدئولوژیها از دست داده است. انسان دهههای اخیر، انسان بیاوتوپیا، یعنی انسان بیامید و انسان بیآینده است. بدون رویا در مورد آینده، حال بیمعنا میشود. انسان بیامید و بیآینده نمیتواند زندگی معناداری داشته باشد. جامعه ایرانی نیز نمیتواند از چنین متن و سیاق تاریخی و جهانی جدا و منفک باشد.
در میان ما نیز به تبع وضیعت جهانی، تفکر و باورهای تئولوژیک تضعیف شده است. موجهای گوناگون نهضتهای اصلاح مذهبی، از جمله اندیشه شریعتی، آخرین مقاومتها را در برابر عالم مدرن صورت دادهاند لیکن دولتشان مستعجل بوده است. اگر در دهههای گذشته این جنبشها چند صباحی بر روند حرکت اجتماعی و فرهنگی ما تاثیرگذار بودهاند، امروز معالسف هیچ قلب و اندیشهای با آنها گرم نمیشود. همه چیز رنگ و بوی این جهانی گرفته است. موضع ما امروز نسبت به طبیعت و جهان روشن و واضح نیست، چون خودمان هم نمیدانیم با محیط این جهانی خود چه میخواهیم بکنیم. هنوز نظام باورهای دقیق خود را در رابطه با عالم مدرن به وجود نیاوردهایم.
همانگونه که در مقالهای یادآور شدم «جامعه ما در یک مرحله گذار جدی تاریخی است. چه بخواهیم، چه نخواهیم، پارادایم فرهنگی و تاریخی سنت تفکر ما در حال تغییر و حتی فروپاشی است. مفروضات پیشین به چالش خوانده شدهاند، نظامهای وجودشناختی ما در هم شکستهاند، ارزشهایمان متزلزل شدهاند و برج و باروهای ستبر اعتقاداتمان فروپاشیدهاند. در یک کلمه عالمیت عالم ما و سنت نظری و فکری ما به پایان رسیده است».2
در یک چنین شرایطی، یعنی در وضعیتی آشوبگونه که ایمان به هر حقیقتی متزلزل شده و نیهیلیسم، بیمبنایی و بیمعنایی و مرگ ارزشها جهان و حیات ما را فرا گرفته است، ما نیازمند کشف امکانات جدیدی در فراسوی تفکر آدمی و رسیدن به افقهای تازهای برای فهم هستی هستیم. ما نیازمند تاسیس یک سنت تازه در نظر و تفکر خویشیم. این امر مستلزم دستیابی به سنت و مبانی جدیدی در عرصه تفکر است. پیریزی مبانی جدید و تاسیس یک سنت تازه برای تفکری شایسته، متناسب و پاسخگو به دوران آشفته کنونی، امری متفکرانه در عمیقترین و ریشهایترین معنای کلمه و نیازمند عزمیتی عظیم است. این عزمیت در تفکر به معنای گذر از بسیاری از مفروضات و باورهای تئولوژیک و ایدئولوژیک است، باورها و مفروضاتی که بسیاری از آنها در دوران ما فروریختهاند. نگوییم آدمی نمیتواند آزاد و فارغ از همه مفروضات، ارزشها و ارزشگذاریهای پیشین و لذا آزاد از هرگونه تئولوژی و ایدئولوژی باشد. سخنم متوجه مفروض داشتن یا برخورداری از ارزشهای پیشین نیست، مرادم نقد نظاماندیشی تئولوژیک، یعنی نظامسازی از مفروضات و ایدئولوژیاندیشی است.
انسان دوران ما با تجربه دو دوره اساسی و بنیادین تاریخی، یعنی دورانهای سنت و مدرن و با تجربه دو گونه نظامهای اندیشگی تئولوژیک و متافیزیکی در همه اشکال خردهنظامهای بسیار متنوع و گسترده آنها، وجودش در زیر آوار همه نظامهای از هم پاشیده و تکهتکه، خرد و وامانده شده است.بشر امروز در پایان دوران وجودشناسیهایی قرار دارد که اعتبار خود را از دست دادهاند، نه اونتولوژی سکولار مدرنیته در غرب و نه اونتولوژی تئولوژیک سنتی در شرق، هیچیک نمیتواند یکپارچگی و استحکام خود را حفظ نماید و ملاکها و ارزشهای هر یک اعتبار خویش را از دست دادهاند. دوران ما، که آن را میتوان دوران بیمتافیزیک نامید، ما را به رویارویی و مواجهه دیگری با وجود فرا میخواند. ما امروز امنیت اونتولوژیک خویش را از کف دادهایم. این سخن بدین معناست که احساس میکنیم فهم سنتی ما از جهان و هستی دیگر نمیتواند با تحولات جهان و نحوه زیست ما در جهان معاصر نسبتی برقرار کند. به همین دلیل، برای برپاسازی مأوایی برای خویش در این جهان پرآشوب و مملو از سیل و توفانهای ویرانگر و به منظور داشتن سرپناهی برای زیستن انسانی خویش، باید با وضوح و آگاهی بیشتری درباره فهم خود از هستی، جهان هستی، بنیاد جهان، حقیقت، تاریخ و نسبت آدمی با همه آنها بیندیشیم. این دعوت، به معنای قربانی کردن هر گونه ایدئولوژیاندیشی، تئولوژیاندیشی، عملزدگی و عملگرایی و به ظاهر مصلحتاندیشی در پیشگاه هستی، حقیقت و تفکر است.
در اینجا پرسشی بسیار اساسی وجود دارد: آیا فراخواندن به گذر از تئولوژی و ایدئولوژی و تخریب شالودههای باورها و پارادایمهای تئولوژیک و ایدئولوژیک و دعوت به یک نحوه تفکر وجودمحورانه، یعنی تفکری که بیش از آنکه به نظامهای نهادینه شده تاریخی وفادار باشد به خود وجود فینفسه، در تمامی ظهورات سرشارش، تعهد و ابرام میورزد، به منزله دعوت به سکولاریسم و همسویی با روند کلی و عمومی جریان تفکر سکولار و نیستانگار در جهان معاصر نیست؟ این پرسش مبتنی بر این پیشفرض است که در برابر ما دو راه بیشتر گشوده نیست و ما ناگزیر به گزینش یکی از دو امکان موجود هستیم: تفکر تئولوژیک یا تفکر سکولار.
لیکن، مسیر تفکر بشر آینده، نحوه اندیشیدنی است در فراسوی کفر و ایمان. آیا یک چنین نحوه تفکری علیالاصول امکانپذیر است؟ این همان پرسش بنیادینی است که شاید ما را در یافتن افق و سنت تازهای برای تفکر یاری دهد. حال، پاسخ به این سوال که میراث فکری و فرهنگی شریعتی برای عصر حاضر و برای مخاطبان امروز و تفکر فردا کدام است؟ منوط به پاسخ به این پرسش است: آیا چنانچه همه مفروضات سترگ تئولوژیک و ایدئولوژیک آثار و اندیشههای شریعتی را بزداییم، چیزی از نحوه تفکر او باقی میماند؟