ایالات متحده آمریکا عقل خود را از دست داده است. اگر بخواهیم بیشتر راجع به آن توضیح دهیم، ایالات متحده امریکا عقل نهادینه شده جمعی خود را از دست داده است. امریکا سلطه کنونی خود را از طریق ارزشها و استراتژیهایی که نخبگان دو حزب در واشنگتن انتخاب کرده اند، به دست آورده است. در درجه نخست، از میان این ارزشها و استراتژیها که فراموش شده است و "گُر ویدال" از آن با عنوان فراموشی ایالات متحده یاد میکند، ناسیو نالیسم است که این ناسیونالیسم شامل اعتماد به نفس بالا و ناسیونالیسمی که عذرخواهی در دایره آن نمیگنجد، میباشد.
تا این اواخر، آمریکا هم به عنوان یک دولت - ملت لیبرال مطرح بوده و هم نقش یک دولت قاطع را در سراسر جهان ایفا کرده است. این کشور حضور و موجودیت خود را مدیون جنگ آزادی ملی و جدایی از امپراطوری انگلیس است. به تدریج، آمریکا با پیش رو گذاشتن جنگ داخلی خود و پیروزی شمالیها بر جنوب موجودیت خود را به عنوان دولت ملت حفظ کرده است. هم زمان با آن، و حتی خیلی قبلتر از آن که "وودرو ویلسون" اصل تعیین سرنوشت را وارد 14 اصل خود بکند و "فرانکلین رزولت" آن را وارد منشور آتلانتیک نماید، امریکاییها داشتن حق ملتی چند فرهنگی و چند مذهبی را پذیرفته بودند تا از زیر یوغ امپراطوریهای چند ملیتی خارج شوند.
امریکاییها به کشورهای امریکای لاتین که از زیر بار استعمار اسپانیا بیرون آمده بودند، کمکهای (نه مادی)، بسیاری کردند. این کمکها همچنین به یونانیها که در مقابل امپراطوری عثمانی مقاومت کرده بودند و به سایر انقلابیهای سال 1812 نیز شده بود. امریکاییها توجه اندکی به امپراطوری بریتانیا، که از کشور خود خارج کرده بودند، داشتند. آنها در جنگ 1812 با کانادا مغلوب شدند.
در همان زمان، آمریکا ناسیونالیسم لیبرال را وارد عمل کرد. در استراتژی امنیتی ایالات متحده، واشنگتن به مدت طولانی در تاریخ سیاست خارجی خود از استراتژی حفظ منافع خود پیروی کرده است. از طریق خرید لوئیزیانا، جنگ ایالات متحده و ایدئولوژی مارکسیسم، رهبران امریکایی این تضمین را دادند که منطقه امریکای شمالی، که برای قرنها محل رقابت امپراطوریهای اروپایی بوده است، از این به بعد قصد دارد تا یک کشور هژمون منطقهای بشود.همانطور که جان "مرشایمر" از محققان حوزه روابط بین الملل، اظهار کرده است ایالات متحده همچنان که به خاطر طمع و حسادت بر کل منطقه امریکای شمالی مسلط است، به همین نحو اجازه نخواهد داد که هیچ کشوری بر مناطق اروپا و یا حتی آسیا نیز قدرت هژمون بشود.
اگرچه که از زمان پایان جنگ سرد آمریکا، ایدئولوژی ناسیونالیسم روشنگری را برای تعقیب اهداف هژمونیک خود رها کرده است ولی یک دکترین تازه با عنوان پسا ناسیونالیسم مطرح کرده است تا در راستای اهداف اصلیاش باشد.
این استراتژی کلان اکثر مسائل اخلاقی و آزادی و امنیت را به کنار میگذارد؛ همان اصول و ارزشهایی را که بنا بود ایالات متحده برای ارتقای آنها تلاش کند. از این رو، پس از چندین جنگ مبتنی بر فهم نادرست و مداخله در امور سایر کشورها، واشنگتن باید تعهدهای پسا جنگ سردی خود برای یک هژمون جهانی شدن و اصل پسا ناسیونالیسم را به عنوان توجیهی برای اعمال خود کنار گذارد و باید در ارتباط با مسائل نظامی، تجارت و مسائل مربوط به سیاست مهاجرت در منافع ملی خود به طور جدی بیاندیشد.
هیچ کدام از این مقیاسها منافع ایالات متحده و یا حتی نظم جهانی را به خطر نمیاندازد. بلکه موجب ارتقای آنها میشود. در حال حاضر زمان آن فرا رسیده است تا به شیوهای دیگر از ناسیونالیسم نظر بیافکنیم.
آمریکا در اکثر برهههای تاریخی خود استراتژی امنیتیای را به شیوههایی که بیشتر بیانگر محاسبات ناسیونالیستی است پی گرفته است تا به صورت ایده آلیستی. در هر دو جنگ جهانی، آمریکا با در پیش گرفتن استرتژی موازنه دور، متحدین خود را وارد همکاری برای ایجاد موازنه در مناطق گوناگون میکرد تا بدین نحو بسیاری از منابع خود را صرف این امور کند تا از درگیر شدن و مقابله این کشورها با ایالات متحده دور بماند.
زمانی که انتظار میرفت که احتمال درگیری و جنگ در ویتنام و کره زیاد است، امریکا جنگ سرد را آغاز کرد. این کشور این گونه ترجیح داد که به دشمنان خود در رژیمهای کمونیستی کمکهای مالی کند و در همان حال با افزایش تولید سلاح موجب برشکستگی اتحاد جماهیر شوروی بشود.
این در حالی بود که در همان زمان که اتحادیه جماهیر شوروی یک سوم از تولید ناخالص داخلی خود را وقف امور نظامی میکرد، ایالات متحده تنها 15 درصد از تولید ناخالص داخلی خود را صرف هزینهها در امور نظامیاش میکرد؛ حتی در اوج جنگ با کشور ویتنام. ایالات متحده هرگز منابع زمان صلح را بسیج نمیکرد و هیچ گاه یک پیش نویس جهانی را به روز نمیکرد. زندگیهایی که در دو جنگ کره و ویتنام از بین رفت، با اصولی که در استراتژی کلان ایالات متحده آمده بود کاملا بیتناسب بود. هزینههایی که امریکا برای این دو جنگ داد از هزینههایی که قدرتهای بزرگ در دو جنگ جهانی متحمل آن شدند، بیشتر بود.
آمریکا در زمان جنگ سرد، به مانند ایالات متحده زمان دو جنگ جهانی، از حق تعیین سرنوشت آن دسته از دولت ملتهای کوچک مانند برخی کشورهای اروپای شرقی و تایوان در برابر امپراطوریهای بزرگ حمایت و پشتیبانی کرد تا مشروعیت اتحاد جماهیر شوروی و کشور چین را زیر سوال ببرد. در حقیقت آمریکا در دهههای گذشته بیش از آن که بخواهد از اصول دموکراسی حمایت کند از حق تعیین سرنوشت ملتها حمایت کرده است.
این رویکرد در 14 اصل ویلسون نیز گنجانده شده بود. در حقیقت این 14 اصل، بر اساس خواسته وودرو ویلسون، بخشی از دی اِنای ایالات متحده امریکا شده بود.
ادعایهای آزادی و آزاد اندیشی کشورهای استعمارگر، براساس رعایت دقیق این اصل است که در تعیین تمام سوالاتی که از حاکمیت منافع جوامع میشود باید به ادعای دولت و حاکمیت آن جوامع نیز توجه داشت.
در هیچ جای دنیا انتخابات آزاد در 14 اصل مطرح نمیشود و حتی این موضوع در منشور آتلانتیک که معتقد به حق تعیین سرنوشت توسط خود ملتها است، اشاره نشده است. فرانکلین روزولت همچنین حق آزادی انتخابات را در 14 اصل خود نگنجانده بود. این مورد هیچ تناقضی را با اصل دموکراسی ایجاد نمیکرد؛ چرا که ویلسون و روزولت معتقد بودند که لیبرال دموکراسی بهترین شکل از حکومت برای ملتهای مستقل است.
به نسبت، تاکید بر استقلال ملی نسبت به ایجاد دموکراسی در داخل، ما را به این شناخت میرساند که حاکمیت بسیاری از دولت ملتها، که بیشتر آن دولتها، دولتهای ضعیف و کوچک هستند، برای ایالات متحده خطرات کمتری ایجاد میکنند تا همان چند قدرت امپراطوری قدرتمند. نه روزولت و نه ویلسون هیچ کدام یک جهان گرای پسا ناسیونالیست به معنای امروزی آن نبودند. بلکه بر عکس، هر دوی آنها ناسیونالیستهای قدیمی که آراء شان بیشتر به "جان استوارت میل" و "ویلیام گلادستون" شبیه بود، بودند. بر این اساس اعتقاد آنها بر این اساس بود که سازمانهای بینالمللی باید با دولت ملتها همکاری کنند و نه این که این سازمانها جای حکومتها را بگیرند. در هر حال، لغت" ملت ها" زیر نام سازمانهایی که آنها تاسیس کردند، خلق شده است.همانطور که سازمان ملل متحد یک اتحاد بشری نیست، منشور ملل متحد نیز برای شهروندان جهانی شکل نگرفته بود.
محاکمات نورنبررگ و منشور سازمان ملل متحد، هر دو، نه تنها نسل کشی را منع میکنند بلکه جنگهای تهاجمی را نیز محکوم میکنند. در حقیقت، هنجار اصلی سازمان ملل متحد مقابله با هر نوع خشونتی است که یک قدرت حاکمیت کشور دیگری را تهدید میکند؛ هنجاری که پسا ناسیونالیستهای مدافع مداخله بشر دوستانه و امپریالیسم لیبرال راجع به آن احساس تاسف میکردند و در تلاش بودند تا پس از وقایع جنگ سرد آن را تغییر بدهند.
در طول جنگهای جهانی و جنگ سرد، آمریکا اجازه نداد تا اصول لیبرال دموکراسی که اصول مورد تایید این کشور بود سد راه تامین منافع ملی امریکا بشود. قبل از جنگ جهانی دوم و در طول این جنگ، دولت روزولت یک دکترین دلجویانه را در قبال کشورهای دیکتاتوری منطقه امریکای لاتین در پیش گرفت؛ به این امید که نفوذ کشورهای محور را در این منطقه به حداقل برساند. در طول جنگ سرد، آمریکا به طور عمل گرایانه خودش را متحد دیکتاتورهای نظامی اتو کراتها در مناطق امریکای لاتین، آسیا، افریقا و منطقه خاور میانه کرد. حتی امریکا برای مقابله با هر تهدیدی از جانب کشور اتحاد جماهیر شوروی، دست دوستی به سمت چین کمونیست نیز دراز کرد. تنها پس از پایان جنگ سرد بود که ایالات متحده امریکا برای اعمال پروسه دموکراتیزاسیون در کره جنوبی، فیلیپین و امریکای لاتین اقدام کرد. دقیقا زمانی که تهدیدهای ژئوپلیتیکی کاهش پیدا کرده بود.
آمریکا در ارتباط با استراتژی اقتصادیاش به مانند استراتژی امنیتی خود، به طور سنتی استراتژی روشنگری و ناسیونالیسم تامین منافع خود را در پیش گرفت. بسیاری از تحصیل کردههای امروزی بر این باور هستند که امریکا همواره از تجارت و بازار آزاد حمایت کرده است. این به واقع حقیقت دارد.
از زمان تاسیس امریکا تا جنگ جهانی دوم، این کشور از تعرفهها نه تنها برای درآمد زایی استفاده کرده است بلکه برای حمایت از صنعت داخلی برای رقابت با سایر صنایع چون صنایع بریتانیا نیز تعرفهها را اعمال کرده است. در طی خیزش آمریکا از یک کشور مستعمره به یک کشور جهانی، این کشور توانسته است به خوبی اصل حمایت گری، سرمایه داری، دادن سوبسید به بخش خصوصی، دادن کمک هزینه به تحقیق و توسعه در اقتصاد را به کار ببندد. در طول این مدت، تجارت آزاد توانست جایگاه ایالات متحده را در جهان تغییر دهد. انکار ایدئولوژی بازار آزاد توسط امریکا در حمایت از دیدگاه امریکایی توسعه دولت سرمایهداری به حوزه روشنفکری نیز کشیده شد.
ناسیونالیستهای امریکایی که تحت تاثیر سنت فکری "همیلتون" و "هنری کلی" بودند، برای توجیه سیاستهایی که به توسعه صنعت و رسیدن آن به سطح صنعت بریتانیا، با سنت فکری مکتب امریکایی و اقتصاد ملی و لیبرالیسم بازار آزاد مخالفت کردند. "فردریک لیست" که یکی از لیبرالهای آلمانی در تبعید بود، دکترینهای اقتصادی امریکا را به خوبی بررسی کرد و اصول آن را در سر تا سر اروپا منتشر کرد. بر اساس عملکرد لیست، مدل اقتصادی ایالات متحده صنعت دولت محور زمان بیسمارک در آلمان و میجی در ژاپن را به پیش برد و اقتصاد ناسیونالیستی را در سایر کشورها برانگیخت.
با توجه به این که ایالات متحده توانست به خوبی از اصل حمایتگری در اقتصاد استفاده کند و با تکیه بر اصل دولت سرمایهدار منجر به صنعتی شدن این کشور شد، پس از آن یک استراتژی جدید مبتنی بر تجارت آزاد دو طرفه را در قرن بیستم مطرح کرد. تا آن زمان، صنعت پیشرفته و قدرتمند ایالات متحده از طریق سیاستهای فدرال مبتنی بر باز کردن بازار مصرف کنندگان خارجی بهتر به خدمت گرفته میشد. در آن زمان آمریکا آمادگی این را داشت تا سایر قدرتهای صنعتی را در بازار خود برای رقابت به مبارزه بطلبد. با وجود پریشانی امپراطوریهای فرانسه و انگلیس، آمریکا قدرت و ثروت خود را در زمان پس از جنگ جهانی دوم به کار برد تا مستعمرههای این امپراطوریها را هر چه سریعتر از بین ببرد و آنها را از طریق سیستم اقتصادیای که مرکز آن در نیویورک و واشنگتن بود، با هم یک پارچه کند. دقیقا به همان شیوهای که بریتانیا در سال 1840 (1219) عمل کرده بود، ایالات متحده نیز در دهه 40 میلادی از پیشتازان اقتصاد آزاد شد؛ دقیقا زمانی که برتری صنعتی و اقتصادیاش در جهان به تثبیت رسیده بود.