اگر ناسیونالیسم لیبرال برای دو قرن به خوبی به کشور آمریکا خدمت کرده، چگونه است که ناسیونالیسم - که شامل ناسیونالیسم امریکایی هم هست- در حال حاضر به عنوان یک ایدئولوژی شیطانی مطرح شده که تمامی آمریکاییهای راست اندیش با آن به مقابله پرداخته اند؟
در حقیقت، تغییر جهت از ناسیونالیسم لیبرال امریکایی به سمت پسا ناسیونالیسم امریکایی بین دو دولت نیکسون و کلینتون اتفاق افتاد. یک مورد از این نوع از ناسیونالیسم توسط نیکسون مطرح شد با عنوان ناسیونالیسم نیکسونی که برای جایگزینی به عنوان استراتژی کلان مطرح شد که در نهایت نیز این طرح رد شد. در واقع آن چه که با عنوان ناسیونالیسم نیکسون میشناسند، واکنشی بود به فهم بسط نظامی گری آمریکا و افول نسبی اقتصادی این کشور. به مانند آیزنهاور، ریچارد نیکسون نیز برای تعقیب جنگ نیابتی، که از طرف اکثر امریکاییها حمایت نمیشد، علیه کشورهای متحد جماهیر شوروی از پروژه دموکراتیزاسیون و ایجاد اصول آن در این کشورها شروع کرد.
"جان اف کندی"در خطابیه آغازین خود این گونه اظهار کرد که " بگذارید تمام ملتها آگاه شوند، چه بخواهند برای ما آرزوی سعادت بکنند یا نه... ما باید به هر قیمتی که شده است، با تحمل تمامی هزینهها و سختیها، چه دوستان ما از ایالات متحده حمایت کنند، چه دشمنان با ما مخالفت کنند، تمام تلاش خود را کنیم تا اصول لیبرال حفظ شود و بر سایر اصول غلبه یابد." ریچارد نیکسون به طور ضمنی چشم انداز پر آب و تاب جان اف کندی را رد کرد. در ازای آن، نیکسون برای ایجاد امنیت با هزینه کمتر متوسل به استراتژی تنش زدایی شد.
علاوه بر این، با برقراری روابط با چین و کمک به این کشور برای سامان اوضاع اقتصادی اش، این کشور را وارد جبهه ایالات متحده کرد تا بتواند راحتتر با اتحاد جماهیر شوروی به مبارزه بپردازد. علاوه بر آن، آن چه که با عنوان دکترین نیکسون مطرح شد، همان طرحی بود که متحدین آمریکا را مجبور میکرد تا متحدین خود عهدهدار جنگها و درگیریهای شان باشند و دیگر برای حل مسائل خود بر سربازان و کمکهای مادی و نظامی ایالات متحده اتکا نکنند.
نیکسون در سخنرانی خود راجع به جنگ ویتنام در سوم نوامبر 1969(12 آبان 1348) اظهار کرد که: اگر ما درگیر هر نوع نزاعی مشابه جنگ در ویتنام بشویم، ما تنها بر اساس آن چه متعهد به آن هستیم کمک نظامی و اقتصادی میکنیم و مسئولیت اصلی بر عهده خود دولتهایی است که در این درگیری و نزاع قرار دارند و نه ایالات متحده آمریکا.
استراتژی اقتصادی ریچارد نیکسون به مانند استراتژی امنیتی وی، تامین منافع ملی آمریکا را در اولویت خود قرار داده بود. در فاصله بین سالهای 50 تا 60 میلادی، در پی از دست دادن بازار چینی کشور ژاپن و بازارهای آلمان شرقی و روسیه، ایالات متحده به طور تک جانبه بازار پر رونق خود را برای متحدین خود در زمان جنگ سرد باز کرد و برای بازسازی اقتصاد این کشورها درهای خود را گشود؛ غافل از آن که این شیوه منجر به ایجاد تبعیض علیه صادر کنندگان و سرمایه گذاران امریکایی میشد. اگر چه که در دوره نیکسون هزینههای این سیاست دست و دلبازانه بسیار واضح بود. ژاپن و آلمان غربی اقتصاد خود را ترمیم کردند و آمریکا در حال آغاز ایجاد یک تجارت سرمایه دارانه پر نقص بود که تا کنون نیز ادامه داشته است.
واکنشهای دولت ریچارد نیکسون در قبال دفاع از منافع صنعت آمریکا بود. بدین منظور ابزارهای سیاستگذاری که به کار میگرفتند شامل از بین بردن ارزشگذاری دلار بر اساس طلا و تحمیل سهام بر واردات ژاپنیها بود. گذشته از فوایدی که اعمال این سیاستها داشته است، این برنامهها نمایان گر این نوع شناخت است که سیاست پسا جنگ جهانی دوم که مبتنی بر فدا کردن منافع اقتصادی با هدف حفظ و نگهداری متحدین زمان جنگ سرد بود تنها منافع ایالات متحده را هدر داد و منجر به این شد تا بسیاری از متحدین این کشور از آمریکا سواری رایگان بگیرند.
دوره ناسیونالیست نیکسون و سیاستهای اقتصادی و امنیتی وی چندان دوام نیاورد. سیاستهای واقع گرایانه نیکسون و "هنری کیسینجر" از نظر بسیاری از چپیها و راستیها به عنوان سیاستهای اخلاقی قلمداد میشد. "جیمی کارتر" در پی آن بود تا با مرکز قرار دادن اصل حقوق بشر در سیاست خارجی آمریکا، متحدین خود مانند "محمد رضا شاه پهلوی" و کشور نیکاراگوئه را تحت فشار قرار دهد. راست گراها یا همان نو محافظه کارها - که برخی از آنها دموکرات بودند- رئالیسم را تقبیح کردند و معتقد بودند که استراتژی کلان مبتنی بر ایجاد یک دموکراسی جهانی تنها هزینههای ایالات متحده را افزایش میدهد.
دولت ریگان بین گرو ههای نو محافظه کار و آنهایی که معمولا با عنوان رئالیست شناخته میشوند (شامل جرج بوش، جیمز بیکر و برنت اسکو کرافت) تقسیم شده بودند. در ارتباط با سیاستهای اقتصادی، دولت ریگان نیز دو هدف را در پیش گرفته بود: پشتیبانی از ساختارهای ایالات متحده در برای سوداگران ژاپنی؛ در حالی که در پی ایجاد اقتصاد و بازار آزاد نیز باشد. دوره اول ریاست جمهوری "جرج بوش" بیش از پیش بر اساس تفکرات مکتب رئالیستی پایهگذاری شده بود. اگر چه که جرج بوش پس از پایان جنگ سرد و فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی به مقام ریاست جمهوری رسید، ولی از طرف امریکاییهایی که جزئی از نو محافظه کارها بودند و از مشوقان حمله آمریکا به عراق بودند، به کنار گزارده شد.
رئالیسم امریکاییها در دهه 90 رو به افول رفت. این مسئله بیشتر از آن رو بود که فضای نظام بین الملل محاسبات سود و زیان را تغییر داده بود. ناسیونالیسم نیکسون یک سیاست عدم مبارزه با قدرتهای در حال ظهور بود- که در حوزه امنیتی شامل کشورهای چین و اتحاد جماهیر شوروی میشد و در حوزه اقتصادی شامل ژاپن و آلمان غربی میشد. در دهه 90 میلادی هم تهدیدهای امنیتی و هم تهدیدهای تجاری به طور موقتی کاهش پیدا کرد.
اتحاد جماهیر شوروی فرو پاشید. چین پسا مائو به عنوان یکی از بزرگترین مصرف کنندگان تولیدات امریکایی مطرح شده بود و نه یک رقیب جدی. اختلالاتی که در اوضاع مسکن و بازار ژاپن ایجاد شده بود، به مدت یک دهه اقتصاد این کشور را دچار رکود کرده بود. آلمان نیز به خاطر مشکلاتی که آلمان شرقی داشت، سرعت رشد اقتصادیاش بالا نبود.
در ضمن، آمریکا تنها ابر قدرت باقی مانده در نظام بین الملل در این دهه بود. پیروزی امریکا در جنگ کویت و به عقب راندن نیروهای صدام حسین از کویت و عقب راندن صربها از بالکان از مواردی است که میتوان به کارنامه پر طمع نخبگان امریکایی و سیاست خارجی این کشور اضافه کرد. محدودیتهای قدرت ایالات متحده و نیاز این کشور به ایجاد یک توازن بین تعهدات و منابعاش نیز دیگر مطرح نبود.
در این دوره این گونه فرض گرفته شده بود که آمریکا میتواند سریع عمل کند، همان گونه که در جنگ خلیج فارس و بالکان عمل کرد. به طور همزمان، دوره نیکسون بیشتر نگرانیها برای مقابله با سیاستهای پولی و تجاری غارتگرانه دولتها بود و در دوره بیل کلینتون و جرج بوش نگرانیها راجع به ایجاد رضایت نسبت به سیاستهای بازرگانی بود.
استراتژی کلان هژمون جهانی آمریکا که پس از جنگ سرد مطرح شد، توسط نخبگان هر دو حزب دموکرات و جمهوری خواه مطرح شد که با یک ایدئولوژی نوین با عنوان جهان گرایی پسا ناسیونالیستی حمایت میشد. بر خلاف ناسیونالیسم قدیمیای که توسط روزولت و ویلسون مطرح شده بود، ایدولوژی پسا ناسیونالیسم که به تازگی مطرح شده بود، راجع به این بحث میکرد که منافع ملی ایالات متحده و منافع بشریت یکی هستند و تفاوتی با هم ندارند!
در سیاست امنیت ملی ایالات متحده، پسا ناسیونالیسم جدید به معنای رد حمایت سنتی امریکا برای تعیین سرنوشت ملی به نفع یک سیاست انجماد خودسرانه که نشات گرفته از اروپا و مرزهای استعماری این کشورها است، میباشد. آمریکا در ابتدا با تجزیه اتحاد جماهیر شوروی، جداییهای رخ داده در یوگسلاوی و تقسیم سودان مخالفت کرد.
در حالی که پسا ناسیونالیسم جدید با مرز بندیهای دوباره و جنبشهای جدایی طلب ملی مخالف بود، آنها از ضعف حاکمیتهای این کشورها برای توجیه و مشروع جلوه دادن بمبارانهای امریکا در این کشورها، مداخله امریکا در کشورهای دیگر و حمله به آنها حمایت میکردند. پسا ناسیونالیستها به دنبال یک هنجار جدید هستند که آمریکا و متحدین این کشور بتوانند حاکمیت کشورها را از بین ببرند؛
نه تنها در مواردی که آن حکومتها به دنبال نسل کشی هستند بلکه در مواردی که حکومت امکان عمل کردن به مسئولیتهای خود در قبال شهروندانش را ندارد! دکترین مسئولیت حمایت قابلیت آن را دارد تا به ایالات متحده جواز مداخله را بدهد و به متحدین این کشور نیز این اجازه را بدهد تا در امور کشورها و مرز بندیها دخالت کنند. این همان پسا ناسیونالیسم است و نه اینتر ناسیونالیسم.
در سیاستهای تجاری و بازرگانی، پسا ناسیونالیسم از ادامه و بسط سیاستهای امریکا در دوران جنگ سرد حمایت میکند؛ یعنی تجارت تک جانبه گرایانه آزاد. این سیاست به سایر کشورهایی چون چین این اجازه را میدهد تا به بازار امریکا دسترسی داشته باشند؛ حتی اگر آنها از تکنیکهای گوناگون مرکانلیستی برای خارج کردن خدمات و محصولات امریکایی تلاش میکردند. منتقدین مرکاتلیسم خارجی به حداقل رسیده بودند و به تحقیر از آنها با عنوان حمایت گران یاد میشد.
در سیاستهای مربوط به مهاجرت، خودداری رئیسجمهور و اعضای کنگره از هر دو حزب برای اجرایی کردن قانون مهاجرت منجر به ایجاد قانون باز بودن مرزها به صورت دو فاکتو شد که منجر به حضور بیش از 10 میلیون مهاجر غیر قانونی شد. به طور همزمان، ایده سنتی آمیزش به علت چند فرهنگی برچیده شد - به این مفهوم که آمریکا یک کشور چند فرهنگی نیست بلکه مجموعهای از مبتهای مشخص با اعتقادات و عقاید متفاوت است.
نه تنها چپ گراهای تندرو بلکه حتی میانه روهای محتاط نیز محدودیتهای مهاجرت را با قوانین تندروانه تبعیض نژادی مقایسه میکنند. ایده سنتی امریکایی راجع به مهاجرت که معتقد است مهاجرین باید فرهنگ و زبان مردم امریکایی را هر چه سریعتر بیاموزند و مشابه آنها بشوند، معمولا سرکوب گرایانه و غیر لیبرال محسوب میشد.
اگر چه این اجماع تازه در بین پسا ناسیونالیستها تنها در بین نخبگان امریکایی رواج دارد و نه عموم مردم امریکا. این مسئله ناشی از بدبینی این گروه به علت وقایع 11 سپتامبر بوده است و همواره حامی سیاستهایی بودهاند که از صنایع زیر ساختی آمریکا دفاع میکرده و مانع از مهاجرت غیر قانونی به ایالات متحده میشده است.
درخواست برای تجدید نظر در سیاستهای پسا جنگ سردی آمریکا مبتنی بر باورهای گستردهای بود که مغتقد بودند آمریکا از برتری اقتصادی و نظامی به اندازه کافی بهره برده است. نیروی نظامی آمریکا بسیار پیشرفته و مجهز بود؛ به طوری که معتقد بودند این کشور میتواند نقش پلیس بینالمللی را بازی کند و در جنگها و منازعات داخلیای که هیچ هزینه و خطری برای ایالات متحده نداشته باشد، میتواند مداخله کند. علاوه بر این آمریکا آن قدر ثروتمند بود که میتوانست زیر ساختهای کهنه و قدیمی را به راحتی، حتی با استفاده از مهاجرین فقیر و بدون مهارت، به پیشرفتهترین ساختارها تبدیل کند.
در دهه دوم از قرن 21، افسانه محدود کردن قدرت ایالات متحده در دوره پسا جنگ سرد مصادف شد با جنگهای افغانستان و عراق، رکود جهانی و مهمتر از همه خیزش چین. از میان تمام جهت گیریهایی که در پی باز مطرح کردن اجماع پسا استعمار گرایی بودند، هیچ کدام مهمتر از بحث خیزش اقتصادی و نظامی چین نبود. در دهه 1370 خوشبینها پیشبینی کرده بودند که ورود کشور چین به اقتصاد جهانی منجر به آن خواهد شد تا پر جمعیتترین کشور جهان سرمایهداری بازار آزاد را در کشور خود پیاده کند و دموکراسی چند حزبی را در داخل برقرار کند.
اما نه.در سالهای اخیر، در هر دو جبهه اقتصادی و استراتژیک، چین بسیار تهاجمی عمل کرده است. در همکاریهای اقتصادی خارجی همواره خشونت آمیز عمل کرده است و به طور مکرر به ژاپن و سایر همسایگان خود هشدارهای نظامی داده است و به طور یک جانبه مدام در پی آن بوده است تا امنیت منطقهای را بر اساس منافع خود باز تعریف کند.
چین امروز اغلب با امپراطوری یک قرن گذشته آلمان مقایسه میشود. ولی کشور چین چالشهایی را برای آمریکا بوجود آورده است که امریکا هیچ گاه در تاریخ خود با این قبیل تهدیدها دست به گریبان نبوده است.