بحران عراق و حمله آمریکا به عراق نقطه عطف مهمی در تحول روابط فراآتلانتیک1 (روابط اروپا و آمریکا) بوده است. این مسأله، این سؤال را در ذهن ایجاد میکند که بحران اخیر باعث چه وضعیتی در این روابط شده است. این وضعیت چه عوامل و ریشههایی داشته و چشمانداز آینده چه خواهد بود. برای پاسخ دادن به این سؤال باید گرایشات بروز کرده در اروپا و آمریکا نسبت به یکدیگر را تشریح و بررسی نماییم.
دگرگونی در دیدگاههای اروپا
با پایان جنگ سرد انتظار میرفت که آمریکا و اروپا دچار افتراق شوند. بدون دشمن مشترکی به نام شوروی به نظر میرسید دو طرف، منافع بینالمللی متفاوتی داشتند.
در طول دهه 1990، شکلگیری تدریجی یک اروپای "واحد و آزاد" این حقیقت را آشکار کرد که ماهیت روابط فراآتلانتیک در حال دگرگونی بود. از آن زمان بخش بزرگی از الیتهای سیاسی اروپا، ایالات متحده را به عنوان قسمتی از مشکلات در روابط بینالملل تلقی میکردند و این ایده را مطرح مینمود که اروپای قویتر، میتواند شریک قابل اتکاتری برای آمریکا باشد. این ایده نشانههایی از بروز گلیسم نوین اروپایی2 را نشان میداد. گلیستهای اروپایی ظهور یک قطب قدرت اروپایی را اهرم مؤثری در مقابل قدرت جهانی آمریکا میدانند. این تفکر ادعاهای ویلسونی3 آمریکا را در خصوص ارزشهای جهانی به عنوان جلوهای از یکجانبهگرایی خودمحور آمریکا قلمداد میکند.
با بررسی ماهیت اختلافات اروپا و آمریکا به نظر میرسد این اختلافات بیشتر در خصوص قدرت است تا این که جنبه فلسفی داشته باشد. در واقع این گونه نیست که گلیستهای اروپایی فکر کنند سیاستهای آمریکا اشتباه است بلکه احساس میکنند قدرتی جهت تأثیرگذاری بر آن ندارند. در دهۀ 90 ایالات متحده در خلیج فارس، سومالی، هائیتی، بوسنی و کوزوو از زور استفاده کرد و اروپاییها در این خصوص تردید داشته و بعضاً انتقاد میکردند. این تصور در اروپا در حال شکلگیری بود که رفتار آمریکا خود مشکل بزرگتری به شمار میرفت.
11 سپتامبر نقطه عطفی در تحولات روابط فراآتلانتیک بود. از نظر اروپاییها پس از این حادثه اشتباهاتی رخ داد که بر روابط فراآتلانتیک تأثیرات مهمی بر جای گذارد. اشتباه اول این بود که از کلمه "جنگ" برای مبارزه با تروریسم استفاده شد. حال آن که جنگ در خصوص منازعه بین کشورها به کار میرود و بحث تروریسم در خصوص گروههایی غیر دولتی بود. اشتباه دیگر این بود که بند 5 ناتو جهت مبارزه علیه تروریسم مورد استناد واقع شد. اتخاذ این تصمیم در یک فضای احساسی و بدون بحث جدی و طی کردن روند دمکراتیک، کل جایگاه و شخصیت ناتو را تحت تأثیر قرار داده و ناتو را از یک سازمان موفق به اتحادی سردرگم تبدیل کرد که وظیفهاش مشخص نیست و از سوی دیگر ناتو را در مقابل سازمان ملل قرار داد.
مسأله دیگر این که با توجه به ظرفیت ضعیف اروپاییها جهت اتخاذ مواضع کاملاً متحد در خصوص جنگ با تروریسم و عراق، آنها ابتکار تصمیمگیری در خصوص اولویتهای بینالمللی را در اختیار دولت بوش قرار دادند. در این شرایط این نگرانی در اروپا تشدید شد که آمریکا در جنگ علیه القاعده ناموفق باشد. از نظر اروپا، در چنین مبارزهای، جنگ پیشگیرانه که از سوی آمریکا مطرح شده زیاد مؤثر نیست. آمریکا بیشتر، تمرکز بر کشورها دارد و القاعده یک سازمان مبتنی بر دولت نیست بلکه شبیه یک گروه و شبکه غیر دولتی میباشد.
مطرح شدن بحث عراق علاوه بر شکاف در روابط فراآتلانتیک، اتحادیه اروپایی را نیز با سرکردگی لندن، مادرید و رم دچار افتراق کرد و احساس اعتماد متقابل را بین متحدان اروپایی به شدت تضعیف نمود. واقعیت اختلافات داخلی اروپا کمتر در خصوص تاکتیک خلع سلاح صدام بوده و بیشتر در این باره است که چگونه میتوان قدرت امپریالیستی جهانی آمریکا را محدود کرد.
در بحران عراق اروپاییها نشان دادند که در ادعاهای دولت بوش در خصوص مأموریت جهانی، ارزشهای اساسی بینالمللی و ارزیابی تهدیدها شریک نیستند. در واقع مخالفت اروپاییها با آمریکا را نباید صرفاً محدود در بحث یکجانبهگرایی آمریکا کرد. اروپاییان از نقش آمریکا به عنوان حامی و قیم خسته شدهاند و میخواهند به جای اجراکننده دستورات آمریکا، طرف مشورت باشند. در مسأله عراق اروپا نمیخواست که صدام رها شود بلکه تأکید روی بازرسیها به جای عملیات پیشگیرانه و تغییر رژیم بود.
در خصوص مخالفت اروپاییها با ابزار نظامی، ضعف نظامی اروپا یک عامل مهم است. این که اروپا مخالف ابزار نظامی در نظام بینالملل است نشأت گرفته از وضعیت عینی ضعف نظامی آن است و یک بحث اخلاقی یا فلسفی نیست. همچنان که میبینیم کشورهای اروپایی در زمینههایی که قدرتی دارند از آن استفاده میکنند. اگر فرانسه خواهان نقش سازمان ملل بود، به این علت بود که سازمان ملل چارچوبی است که فرانسه در آن حق وتو دارد. بنابراین وقتی آمریکا نزدیک به 400 میلیارد دلار و کل اتحادیه اروپا 180 میلیارد دلار هزینه نظامی دارند، به این نتیجه میرسیم که ایدهآلیسم بینالمللی اروپا انتخابی نیست.
دگرگونی در نگرش ایالات متحده در خصوص اروپا
تحول و تکامل اتحادیه اروپا از ابتدا نیز برای آمریکا کاملاً قابل هضم نبوده است. گزارش امنیت ملی آمریکا در سپتامبر 2002 گویای این مسأله است. در این گزارش آمده است: «آمریکا به عنوان تنها ابرقدرت نه تنها حق دارد بلکه وظیفه دارد که قیم و مدافع آزادی و دمکراسی باشد، هیچ قدرت دیگری (نظیر اروپا) حق ندارد در مقابل آن باشد. هر کس با ما نیست بر ماست».
در خصوص تغییر نگرش ایالات متحده درباره متحدان اروپایی خود نقطه کلیدی تأثیر بسیار مهم تفکرات گروه محافظهکاران جدید4 آمریکا �� نگرش آنان در خصوص اروپا در دولت بوش است. این نگرش از مقاله رابرت کیگان5 در شماره ژوئن سال گذشته مجلۀ "Policy Review" آشکار گردید. کیگان در این مقاله گفت: "از آنجا که اروپاییها اغلب در مقابل اهریمنها تعظیم کردهاند، آمریکا باید راه خود را برود. تنها آمریکا قادر به حفظ فضیلتهای جهانی است". کیگان در ادامه میگوید که زمان آن رسیده که این ایده که وانمود میشود اروپا و آمریکا دیدگاهها و اهداف جهانی مشترک دارند متوقف شود. دیدگاه محافظهکاران جدید، مواضع متفاوت اروپا را نشانه ضعف اروپا و قدرت آمریکا میداند. آنان ابراز میدارند که اتحادیه اروپایی به لحاظ نظامی مانند یک کوتوله است که حتی امنیت داخلی خود را نمیتواند تأمین کند و پیشبرد پروژه اتحادیه اروپایی بدون تضمین امنیت آن از سوی آمریکا به جایی نمیرسد.
تأثیر تفکرات محافظهکاران جدید باعث سیاست فراآتلانتیکی جدید آمریکا موسوم به Cherry-Picking شده است. این سیاست میگوید وقتی وحدت به فضای واقعی در اتحادیه اروپایی وجود ندارد، آمریکا باید به ائتلافهای مورد به مورد با کشورهای عضو اتحادیه روی آورد. این شیوهای است جهت مدیریت روابط با اروپا که به ندرت کلاً مخالف یا موافق سیاستهای آمریکا بوده است. چنین سیاستی در بحث دفاع موشکی آمریکا هم به نحوی به کار گرفته شد و موفق بود. هدف این سیاست ایجاد شکاف در سیاستها و عقاید اروپاییهاست. محافظهکاران آمریکایی اعتقاد دارند که پس از 50 سال تحمل جامعه اروپا و اتحادیه اروپایی، آمریکا به این نتیجه رسیده که اتحادیه اروپایی دیگر طرفدار آمریکا نیست. بنابراین آمریکا خواهان یک اتحادیه اروپاست که به لحاظ جغرافیایی وسیعتر باشد ولی از عمق زیادی برخوردار نباشد.
بحران عراق و تأثیرات در روابط فراآتلانتیک
در اثر اختلافات اخیر روابط فراآتلانتیک آسیب شدیدی دیده که شاید بخشی از آن یک آسیب همیشگی باشد. با حمله آمریکا به عراق بدون حمایت سازمان ملل و اتحادیه اروپایی نه تنها روابط فراآتلانتیک بلکه حتی بقای ناتو زیر سؤال رفته است. ماکس کونستام6 رئیس مرکز سیاسی اروپایی7 میگوید: اکنون جنگ تمدنها در غرب پدیدار شده است. این جنگی است بین کسانی که در اروپا و آمریکا عقاید متضاد در خصوص چگونگی پیشبرد اهداف مشترک دارند.
سؤالی که مطرح میشود این است که پس از پایان بحران عراق روابط فراآتلانتیک به چه سمتی خواهد رفت. برخی عقیده دارند که منافع بنیادی مشترک جامعه آتلانتیک به زودی اختلافها را برطرف خواهد ساخت. همان گونه که در بسیاری از اختلافات قبلی دیده شده است. عدهای دیگر طبیعت صریح، رسمی و تلخ اختلافهای اخیر دو طرف را دلیلی میدانند که دو قاره به شکلی غیر قابل بازگشت در حال جدا کردن فلسفه خود از امنیت و مدیریت جهان هستند. این احتمالات میتواند دو نتیجه متفاوت داشته باشد: یا این که اروپا خود را به عنوان قطب فعال و هشیار در مقابل آمریکا پیش ببرد و یا با فقدان درک و فهم بازی قدرت آمریکا اثبات نماید که قادر و مایل نیست که قدرتی جهانی باشد.
آنچه که در اثر تحولات اخیر روشن شده این است که روابط فراآتلانتیک بیش از هر زمان دیگری شکننده شده است و دیگر صرف وجود ارزشهای مشترک نمیتواند به تنهایی پیونددهنده دو سوی آتلانتیک باشد. یکی از دلایل اصلی، خود اتحادیه اروپایی است. جامعه اروپایی به عنوان یک نقطه عطف و پایان تاریخ طراحی شد که جایگزینی هم برای سیاست بیسمارکی8 و هم وستفالیایی9 بود. اعضای آن ترکیبی از حاکمیت تعدیل شده، هویت متشابه و قوانین الزامآور مساوی را پذیرفتهاند که نه تنها برای آمریکا بیگانه است بلکه میتواند مورد تنفر آن باشد. مسأله عراق آغازی بر این واقعیت بود که روابط و مشارکت اروپا و آمریکا اکنون بیشتر از قاعده ترس و قدرت به جای دوستی پیروی میکند.
اتحادیه اروپا در صورتی که میخواهد در آینده تأثیرگذار باشد باید جواب منفی خود به جنگ را به یک استراتژی در آینده تبدیل نماید. البته نباید نادیده گرفت که به هر حال اروپا تأثیر زیادی در به تأخیر انداختن حمله آمریکا علیه عراق داشت. به نظر میرسد اروپاییها تلاش خواهند کرد به خاطر یک تأثیر حداقل بر سیاستهای آمریکا، ناتو را پابرجا نگه دارند و توجه بیشتری به سازوکارهای دفاعی اروپایی نشان دهند. در عین حال نمیتوان تصور کرد که اروپا اهرمی قوی علیه ایالات متحده داشته باشد. زیرا به عنوان جامعهای که بیشتر ماهیت رفاه اجتماعی دارد نمیتواند امنیت درونی خود را تضمین نماید و از این نظر به آمریکا وابسته است.
از سوی دیگر اگر واشنگتن به وضوح اهداف خود را برای آینده عراق با متحدان و شرکای خود مشخص نکند مشکلاتی خواهد داشت که به سرعت بر پیروزی ابتدایی این کشور سایه خواهد انداخت. به هر حال آمریکا با این چالش مواجه خواهد بود که در منطقه و عراق وجههای بینالمللی داشته باشد. بازسازی عراق و ارایه یا عدم ارایه نقش به قدرتهای اروپایی در این روند بسیار سرنوشتساز خواهد بود. به نظر میرسد آمریکا به رغم مواضع اعلامی خود، جهت تسکین تنشهای پیش آمده، در بلندمدت به شکل محدودی حضور و نقش سازمان ملل و متحدان اروپایی خود را در عراق خواهد پذیرفت.
تجربه نشان داده است که در اختلافات اروپا و آمریکا پس از رفع شوک اولیه، وضعیت آرامتر خواهد شد. همچنان زمینههایی نظیر آینده عراق، افغانستان، مبارزه با تروریسم و صلح خاورمیانه برای همکاری دو طرف وجود دارد. تاریخ نشان داده است که ابزارهای سیاست یکجانبه آمریکا همواره فراهم نیست. در روابط بینالمللی قانونی بدیهی مانند قانون جاذبه زمین وجود دارد که بر اساس آن هر گونه خلأ قدرت بین قویترین قدرت و دیگران در طول زمان پر خواهد شد. در حال حاضر نیز محدودیتهایی بر آنچه آمریکا میتواند انجام دهد وجود دارد و آمریکا مجبور است در چارچوب اتحاد فراآتلانتیک عمل کرده و به تعادل سابق بازی قدرت بازگردد. نمونه مشهود آن تلاش دولت بوش برای جلب نظر برخی کشورهای اروپایی برای مشارکت در جنگ علیه عراق بود. از سوی دیگر خصوصی شدن قدرت و سلاحهای مخرب و افتادن آن به دست گروههای غیر دولتی چارچوبی را ایجاد کرده که صرف ابزارهای نظامی دیگر کافی نیست. جنگ پیشگیرانه بوش و متحدانش میتواند دنیا را به فلسفه قدرتی بکشاند که قبلاً دو جنگ جهانی را برافروخته است.
جوزف نای1 استاد نامدار روابط بینالملل گفته است: استراتژی امپریالیستی آمریکا شکست میخورد چون آمریکا خود را مانند جامعهای بدون دولت نشان داده که بیشتر مشابه دشمنان آن یعنی گروههای تروریستی است و این مسأله باعث شده کشورهای دیگر و به خصوص اروپاییها در یک وضعیت بیطرفی سردرگم قرار گیرند.