تاریخ انتشار : ۲۱ خرداد ۱۳۹۳ - ۱۱:۱۲  ، 
کد خبر : ۲۶۷۳۸۴

بحران خودکشی در ارتش آمریکا (بخش سوم)

ترجمه: منوچهر بیگدلی - اشاره: حتی مرور گذرای بحران خودکشی در ارتش آمریکا، نشان می‌دهد که اصولا در پنتاگون تا همین اواخر، نگاهی جدی برای حل چنین مشکل وحشتباری وجود نداشت. مواجهه یکباره مسئولان پنتاگون با حجم فراوان انتحار در میان نظامیان عموما بازگشته از جنگ، آنان را وادار به تغییر نگرش در این زمینه کرده، اما هنوز نمی‌توان گفت که پنتاگون توانسته است برای کاهش آمار خودکشی نظامیان، کاری درخور توجه صورت دهد با هم مقاله را پی می‌گیریم.

از تحقیقات مستقل معلوم شده است که سربازان گزارش کرده‌اند جواب‌های تروتمیز بدهند وگرنه به حرفه آنها لطمه می‌خورد. گزارشی از مرکز امنیت «نیوامریکن» از فرمانهانی ذکر می‌کند که از انجام مراسم رسمی تشییع و تدافین بعد از یک خودکشی، از بیم آنکه مبادا این کار «تصویب یا بزرگداشت» این عمل تلقی شود، امتناع کرده‌اند.

دپارتمان امور کهنه سربازان ایالات متحده و تمامی نیروهای مسلح، برنامه‌های بهبود‌پذیری تعلیماتی و خطوط داغ اضطراری دایر کرده‌اند و شعارهایی مانند «هرگز یک تفنگدار را پشت سرتان جانگذارید» و «هرگز نگذارید رفیقتان تنها بجنگد» که می‌کوشد به زبان یگان حرف بزند، سر می‌دهند. سال گذشته پنتاگون یک بازی ویدیویی عرضه کرد با این هدف که سربازان بتوانند از خانه‌هاشان، علل و علائم اختلال استرش بعد از ضربه را پیدا کنند. «جکی گریک« گرداننده دفتر جدید التاسیس پیشگیری از خودکشی وزارت دفاع می‌گوید: «ما می‌خواهیم مردم احساس کنند که تشویق به درخواست کمک می‌شوند اگر نیاز داشته باشید، یک عالم راه برای دسترسی شما به کمک و حمایت وجود دارد.»

اما امسال وقتی که ژنرال «دانا پیتارد» فرمانده لشگر یکم زرهی نیروی زمینی در «فورت بلیس» تگزاس، در وبلاگ رسمی‌اش شکوه کرد که «شخصاً از نظامیان مطلقا خودخواهی» که انتحار می‌کنند و او و سایرین را ناچار از پاک کردن کثافتکاری‌هاشان می‌کنند، خسته شده‌ام، اعتماد به این تعهدات از بین رفت. او ادامه داد: «مرد باشید و مردانه رفتار کنید و مثل بقیه ما با مسائل زندگی واقعی خودتان مواجه شوید.» وی بعدا گفت که می‌خواهد حرف زنجاننده‌اش را پس بگیرد، اما به خاطر چیزهایی که گفته بود، عذرخواهی نکرد. بسیاری از سربازان و خانواده‌هاشان معتقدند که نگرش پتیارد، نمک به زخم تمامی ارتش پاشیده است.

صرفا دعوای زن و شوهر

در اوت 2010، لسلی به دفتر افسر فرمانده مک کارن در بیمارستان رفت، اما به مایکل نگفت. او می‌گوید «این آزرده کننده‌ترین کاری است که در تمام عمرم کرده‌ام.» می‌گوید در دفتر فرمانده نشست و مفصل درد دل کرد – ماجرای افسردگی مک کران، تلاش او برای برآوردن بالاترین استاندارد ضمن انجام وظیفه صحیح با خانواده. لسلی امیدوار بود که شاید فرمانده به مایک دستور دهد به مشاوره پزشکی برود و به نحوی زخم روحش التیام یابد، او فقط از دستور پیروی می‌کند. افسر فرمانده، یک سرهنگ زن، توی چشم او  نگاه کرد و گفت: «هیچ کس توی مدرسه طب به من نگفت که او سابقه افسردگی دارد یا در فکر خودکشی است. من حق دارم این را بدانم. او از رزیدنت‌های من است. چرا کسی به من نگفت؟» فرمانده غضبناک بود، نه از لسلی، بلکه می‌دید بر واقعیات تسلط ندارد.

سرهنگ چند همکارش را به اتاق احضار کرد و بعد مک کارن را هم فرا خواند وقتی که او وارد شد و زنش را دید که با روسا نشسته است، لسلی یکه خوردن و ترس را در چهره او خواند. لسلی می‌گوید «داشتم می‌لرزیدم، گفتم که من مدام دلهره که افسردگی او بر خانواده تاثیر بگذارد و برای سلامتی خودش نگرانم و همین طور برای آسایش بچه‌هامان و خودم.»

فرمانده به مک کران توصیه کرد به دکتر مراجعه کند، اما دستور نداد او، برافروخته، از اتاق بیرون رفت. لسلی سخنان فرمانده را به یاد می‌آورد: «عزیزم، نگران نباش، ازداوج اول خود من هم مصبیتی بود.»

لسلی دوباره خواهش کرد: «نمی‌توانید مجبورش کنید پیش دکتر برود؟ اما سرهنگ جواب رد داد. مک کارن کارش را خوب انجام می‌داد و نشانه‌ای از ناراحتی در او نبود. همسر مک کارن خاطر نشان می‌کند که سرهنگ گفت: «لسلی، می‌دانم که شنیدنش برایت سخت است، ولی به نظر من این موضوع ربطی به ارتش ندارد. به نظر من این قضیه یک امر خانوادگی است.» لسلی حس کرد که خون در رگهایش یخ می‌زند. «تا وقتی که اوضاع سرکار مرتب باشد، هیچ کس حرفم را باور نخواهد کرد.»

مک کران کوشید یک روانپزشک ارتش را ببیند، اما یک ماه و اندی گذشت و دکتر وقت نداشت. لسلی می‌گوید: «من به دکتر گفتم که او ارتشی است و شما هر کاری دیگری را از او می‌خواهید. پس باید بتوانید او را وادار کنید که به مشاوره روانی برود.» اما مک کارن خیال نداشت برود و روی کاناپه روانپزشکی دراز بکشد. او خیلی کم غذا می‌خورد او به لسلی توپید: «من نمی‌توانم هفته‌ای یک ساعت از اداره بروم بیرون من نمی‌توانم با این کمبود پرسنل آنها را تنها بگذارم.»

 زناشویی شکاف بر می‌داشت. به ماساچوست که برگشتند، مادر لسلی ناخوش بود. لسلی و بچه‌ها به خانه آنها نقل مکان کردند تا او بتواند از مادرش مراقبت کند. لسلی و  مایکل صحبت از طلاق را پیش کشیدند.

اتاق انتظار

اول صبح روز دوشنبه نوزدهم مارس، «یان موریسون»، با لباس و نشان خلبانی به کلینیک بهداشتی «فورت هود» مراجعه کرد و سه ساعت تمام منتظر ماند. بالاخره یک نفر به سراغش آمد و گفت «متاسفم که این همه وقت معطل شدید، ولی نمی‌توانیم شما را ببینیم و نمی‌توانیم چیزی برایتان تجویز کنیم.»

«ربکا» می‌گوید: «یان به دکتر واحد خودش مراجعه کرد. او به ربکا گفت وقتی که نزد رئیس بهداری پرواز رفت، دکتر عصبانی شد که چرا موریسون دو ساعت زودتر به اتاق معاینه بیماران روزانه نرفته است.

ربکا می‌گوید: «او به من گفت این یارو خیلی عوضی و بد رفتار بود، می‌گفت تو باید آیین‌نامه را رعایت کنی، باید ساعتها جلوتر می‌آمدی. یان می‌خواست به این دکتر بگوید که تشویش دارد، افسرده است و نمی‌تواند بخوابد، اما یارو نگذاشت حرفش را بزند.» موریسون فقط از بی خوابی شکایت کرد و دکتر به او 10 قرص خواب داد و گفت یک هفته دیگر برگردد. فعلا هم نباید پرواز کند.

اما این کار بر خلق او تاثیر نداشت. آن شب موریسون موفقیت همسرش را در یک آزمون بزرگ را جشن گرفت.

ربکا فوق‌لیسانس روان‌شناسی گرفته بود و برای شام، استیک پخت. ربکا می‌گوید: «واقعا امیدوار به نظر می‌رسید.» قبل از رفتن به بستر یک قرص خورد، اما صبح به ربکا گفت که خوابش نبرده بود. روز سه شنبه، 20 مارس، موریسون کوشید در تحقیقات خواب ارتش ثبت نام کند، اما به او گفتند که تا یک ماه بعد نمی‌تواند به آنها ملحق شود. او به زنی که مسئول تحقیقات بود گفت: «بسیار خوب، دندان روی جگر می‌گذارم و بعد می‌روم رئیس بهداری پرواز می‌بینم.» زن پرسید آیا حس نمی‌کند که به خودش می‌خواهد صدمه بزند و او جواب داد: «خیر، خانم، شما از بابت من نگران نباشید. هرگز چنین کاری نمی‌کنم.»

همان روز موریسون در دفتر خاطراتش مطلبی تایپ کرد: «اینها چیزهایی هستند که من نمی‌توانم تغییر بدهم: این خانه فروخته می‌شود یا نه، اوضاع اقتصادی، و دنیا... اینها هم چیزهایی است که می‌دانیم حقیقت دارند: فردا زنده هستم، هنوز نفس می‌کشم و می‌گذارنم، زندگی من هم در دست خداست.»

صبح روز بعد ربکا بیدار شد و شوهرش را در حال یوگا کردن دید. موریسون به او گفت: «دارم خود درمانی می‌کنم.» ربکا که منظور او را می‌فهمید، گفت: «باز هم نتوانستی بخوابی‌، ها؟»

موریسون گفت: «نه، امروز برمی‌گردم پیش دکتر.» زنش با آنکه می‌دانست این درمان بی‌فایده است، گفت شاید فکر بدی نباشد و سپس عازم مدرسه‌ای شد که در کلاس دوم آن تدریس می‌کرد.

سیستم شکست خورده

در ماه ژانویه، ارتش اعلام کرد که نمی‌توان گفت برنامه‌های جلوگیری از خودکشی تا چه اندازه کارآیی داشته، اما برآورد کرد که بدون چنین مداخله‌هایی، شمار خودکشی‌ها می‌توانسته چهار برابر باشد. از سال 2009، شمار نظامیان شاغل دارای سلامت را با 35 در صد رشد، به حدود 10 هزار تن افزایش یافته است، اما کمبود ملی پرسنل، سبب رقابت ارتش با دپارتمان کهنه سربازان و سرویس‌های دیگر – صرفنظر از غیر نظامیان – می‌شود.          ادامه دارد...

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات