تاریخ انتشار : ۲۷ فروردين ۱۳۸۷ - ۱۶:۰۹  ، 
کد خبر : ۲۶۷۴۳

نقش دین در مهندسی فرهنگی کشور

نویسنده: علیرضا پیروزمند مقدمه: مهندسی فرهنگی کشور، طراحی راهبردی کشور بر محور فرهنگ را هدف گرفته است. دستیابی به این مهم محتاج یافتن پاسخ سؤالاتی بنیادی از این قبیل است: فرهنگ چیست؟ مهندسی کردن فرهنگ به چه معنا و منظور است؟ با تفکر و تلقی سوسیالیستی یا لیبرالیستی از مسأله چه تفاوتی دارد؟ اصول و مبانی مهندسی فرهنگی چیست و چگونه قابل اثباب است؟ روش الگوپردازی و نیز الگوی قابل اتکاء در مهندسی فرهنگی کدام است؟ نقشه مهندسی فرهنگی ـ که طی آن فعالیت‏های لازم و نیز جایگاه‏ها و نقش‏ها تعریف شده باشد ـ چیست؟ این نقشه چگونه ضمانت اجرا پیدا می‏کند؟ در این میان یکی از نگرش‏های بنیادی، جهت‏دهنده و تأثیرگذار در مهندسی فرهنگی و واکاوی نقش و کارکرد دین در فرهنگ‏سازی است. بی‏شک اگر در جمهوری اسلامی سخن از این مهم برده می‏شود دغدغه اصلی، چگونگی جریان دین اسلام در عرصه عمل فردی و اجتماعی است، این فارق مهم مهندسی فرهنگی در ایران اسلامی نسبت به سایر سرزمین‏ها می‏باشد. به همین دلیل نادیده گرفتن و یا نشناختن عمق و گستره اثرگذاری دین در فرهنگ، جریان مهندسی فرهنگی را با خطر انحراف روبه‏رو می‏سازد. مقاله حاضر پاسخی است هرچند اجمالی به پرسش مهم "چیستی نسبت دین و فرهنگ در مهندسی فرهنگی کشور". سؤالات فرعی مقاله عبارت خواهند بود از: چه نظریات مهمی در ارتباط دین و فرهنگ وجود دارد؟ نظریه برتر در این رابطه کدام است؟ بر اساس نظریه برگزیده، نسبت دین با "توسعه فرهنگی"، "جهانی‏سازی فرهنگی" و "تمدن‏سازی" چیست؟ سطوح اصلی که می‏توان برای فرهنگ کشور بر شمرد کدام است؟ نسبت دین با هر یک از سطوح فرهنگ چیست؟ فرضیه مقاله این است که می‏بایست در مهندسی فرهنگی کشور، به دین محوریت داد و آن را معیار، محتوابخش و جهت‏دهنده تمامی فعالیت‏ها و تصمیمات فرهنگی قرار داد. به همین دلیل باید در مهندسی فرهنگی کشور ـ با اختلاف درجات و روش ـ جریان دین را در تمامی سطوح فرهنگ مشاهده نمود. برای این منظور می‏بایست در مهندسی فرهنگی کشور سه سطح فرهنگ، یعنی "فرهنگ عمومی، فرهنگ تخصصی و فرهنگ بنیادی" را از یکدیگر تفکیک نمود و تعامل دین با هر سطح فرهنگ را مشخص ساخت. بر این اساس ابتدا "نظریه‏پردازی در نسبت دین و فرهنگ" انجام می‏پذیرد. سپس "تأثیرگذاری دین در سطوح فرهنگ" بررسی می‏شود و در نهایت "آثار محوریت دین در فرهنگ‏سازی" مورد کاوش قرار می‏گیرد.

1ـ نظریه‏پردازی در نسبت دین و فرهنگ

1/1ـ دین محصول فرهنگ

یکی از نظریات مطرح در چیستی نسبت دین و فرهنگ، دین را محصول یا مولود فرهنگ جامعه می‏داند. براساس این نظریه، فرهنگ مولود تحولات اجتماعی است. و دین به‏عنوان یکی از نهادهای زیرمجموعه‏ی فرهنگ و ساخته و پرداخته‏ی آن است. بشر برای زندگی بهتر و آرامش‏بخش‏تر خود، و هم‏چنین برای تأمین بخشی از نیازهایش که از طریق دیگر، قابل تأمین نیست، دین را ساخته و به آن پرداخته است. درنتیجه، دین، نقش هدایت‏گری نسبت به فرهنگ ندارد، بلکه در خدمت فرهنگی است، که آن نیز یا تابع امیال مردم و یا تابع اراده‏ی صاحبان قدرت و ثروت است.

مبتنی بر گرایش سوسیالیستی تغییر اجتماعی، تابع مراحل خطی است، که عبارت از، جامعه‏ی اشتراکی اولیه، برده‏داری، فئودالی، سرمایه‏داری (بورژوازی) سوسیالیست و در نهایت جامعه‏ی بدون طبقه یا کمونیست می‏باشد. سیر جوامع در مراحل فوق‏الذکر به صورت جبری و تابع توسعه تکنولوژی و تحول در روابط تولید، اتفاق می‏افتد. طبیعی است که بنا به این نگرش، فرهنگ جامعه تحت تسخیر روابط اجتماعی تحول یافته، دچار تغییر و دگرگونی می‏شود و در این میان نه تنها دین نقش تعیین‏کننده‏ای ندارد، بلکه خود، محصول تحول این روابط محسوب می‏شود.

"آگ‏برن و نیم‏کف" معتقد هستند: "آن‏چه از مطالعه همه‏ی دین‏ها برمی‏آید، این است که اولاً دین یکی از سازمان‏های اجتماعی کهن است و ثانیاً مفاهیم و مقولات و مراسم هر دین به مقتضیات جامعه‏ای که زادگاه آن است، بستگی دارد."

اگر به تکثرگرایی فرد محور در تحولات و در چگونگی پیدایش تغییرات فرهنگ اعتقاد داشته باشیم نیز، دین نقش تعیین‏کننده‏ای در چیستی و چگونگی فرهنگ نخواهد داشت. اگر قایل باشیم که دین دست‏ساز بشر است، رسیدن به این نتیجه قطعی است و اگر قایل به دین توحیدی بوده ولی عملکرد اجتماعی را از آن سلب نماییم (باتوجه به این‏که فرهنگ مقوله‏ای اجتماعی است) تأثیر دین را در ایجاد فرهنگ، بسیار کم‏رنگ کرده‏ایم.

دین و خدا, در حقیقت همان تجلّی نیازهای جامعه است. این رویکرد محصول نظریه جامعه‌زایی "امیل دورکیم" می‌باشد. نظریه‌ی امیل دورکیم درباره دین و توتم‌پرستی سنگ بنای جامعه‌شناسی معرفت اوست.

شاید این تفکر در کنار تفکرات دیگری که ادیان را با ریشه‌ی توحیدی می‌پذیرفتند, اما قلمرو آن را در عرصه‌ی اجتماعی محدود می‌نمودند, مبدأ این اندیشه شد که دین به یک نهاد اجتماعی محدود گردد.

نهادها یکی از عناصر تشکیل‌دهنده‌ی جامعه به شمار می‌روند و دارای ویژگی‌های خاص خود هستند که عبارتند از: 1ـ به اراده‌ی افراد متکی نیستند. 2ـ حاکم بر رفتارهای انسان‌اند. 3ـ دائمی و عمومی‌اند, یعنی در تمام جوامع و همیشه وجود دارند 4ـ متحول و پویا هستند, یعنی متناسب با توسعه جامعه‌ی بشری دگرگونی را می‌پذیرند، 5ـ تأمین‌کننده‌ی نیازهای افراد هستند. اصولاً طبیعت انسان به نیاز اجتماعی نهاد را پدید آورده‌اند, به‌طور مثال ]بنا به یکی از نگرش‌ها[ طبیعت انسان نهاد خانواده را به وجود آورده و نیاز انسان به امنیت اجتماعی نهاد حکومت را خلق کرده است.

طبیعی است که با این توضیح در مورد نهاد, پذیرش دین به‌عنوان یک نهاد اجتماعی تنها با تفکر الحادی همچون جامعه‌شناسیِ دورکیم سازگاری دارد.

به این ترتیب فرهنگ، ریشه‏ای جز در عمل انسان نخواهد داشت، و نیازی به دین در شکل‏گیری فرهنگ نخواهد بود.

اگر نظری به تئوری‏های مربوط به تاریخ تحولات اجتماعی، توسط برخی اندیشمندان غربی بیندازیم نیز عدم دخالت دین در تحولات فرهنگی و اجتماعی به شکل محسوسی مشاهده می‏شود.

"آگوست کنت" مراحل سه‏گانه‏ای را در این رابطه مطرح می‏کند. سیر تکاملی تفکر بشر را، از مرحله‏ی زبانی به مرحله‏ی متافیزیکی (مابعدالطبیعی) و در نهایت به مرحله‏ی اثباتی مورد بررسی قرار می‏دهد.

برخی اندیشمندان نیز از زاویه‏ی دیگری فرهنگ را مورد تحلیل قرار داده‏اند، که گواه دیگری بر تفکیک دین از فرهنگ در نظر آن‏هاست. "هافستد" چهار بعد ارزشی را معرفی می‏کند، که براساس آن می‏توان تفاوت فرهنگی کشورها و ملت‏ها را با یکدیگر مقایسه نمود. و یا آن‏ها را مورد شناسایی قرار داد. این چهار بُعد عبارتند از:

1ـ فاصله قدرت

2ـ پرهیز از ناشناخته‏ها

3ـ فردگرایی، جمع‏گرایی

4ـ مردانگی ـ زنانگی

آن‏چه از نقطه نظر بحث حاضر مورد توجه است، این‏که در نظریه هافستد ـ همانند عمده‏ی نظریه‏پردازان غربی ـ ، نقش و جایگاهی برای دین در پیدایش، تغییرات و ارزیابی وضعیت فرهنگ به چشم نمی‏خورد. حداقل با نگاهی خوش‏بینانه می‏توان گفت که او از این مسأله با بی‏تفاوتی عبور نموده است.

2/1ـ دین از عوامل فرهنگ‏ساز

رویکرد دوم به تعامل دین و فرهنگ، این است که این دو در عرض یکدیگر بوده، و با یکدیگر تعامل دارند. به این معنا که دین در فرهنگ‏ُسازی، و فرهنگ، در دین تأثیرگذارده است؛ و یا حداقل در شناخت از دین موثر می‏باشد. براساس این نظر، فرهنگ از اجزای مختلفی تشکیل شده است، که دین یکی از آن اجزا می‏باشد. آداب، رسوم، رفتارها، نهادها، ارزش‏ها، هنر، خط، زبان و عواملی از این دست بر روی هم، فرهنگ هر کشور را رقم می‏زنند.

نکته مهم این است که باید دید خاستگاه چنین نظریه‏ای در تعامل دین و فرهنگ، کدام نگرش دین‏شناسی و فرهنگ‏شناسی است؟ نظریه‏پردازانی از این قبیل نمی‏توانند برای دین، عرصه‏ای فراتر از محدوده‏ی اخروی و فردی قایل باشند.

آخرت‌گرایی فردی به این نکته توجه دارد که هدف از بعثت و رسالت انبیا, دعوت به آخرت و تربیت و تهذیب نفوس برای آمادگی ورود به جهان آخرت و رسیدن به بهشت موعود می‌باشد. این طرز تفکّر را می‌توان از اندیشه‌های قدما تا تفکرات بعضی روشنفکران معاصر, پی گرفت. "فخررازی" ازجمله افرادی است که در این دسته جای می‌گیرد.

این تفکر را برخی روشنفکران معاصر نیز دنبال کردند. ازجمله, مرحوم "بازرگان". "عبدالکریم سروش" نیز با این فرض که دین برای بشر آمده است و باید پاسخگوی انتظاراتی از بشر باشد ـ که خود پاسخگوی آن نیست ـ در پاسخ به فلسفه‌ی نزول دین, آن را به تأمین سعادت اخروی محدود می‌کند.

این تفکر به شکل مشابهی در عالم مسیحیت نیز ریشه داشته و مورد قبول واقع می‌شود. ازجمله "پروفسور کِلاوال" که شخصی کاتولیک می‌باشد، معتقد است "درواقع مذهب از یک نگرانی بسیار عمیق حکایت می‌کند. در همه جای دنیا تا آن‌جا که من بررسی کرده‌ام ـ دیده‌ام که مذهب, برخاسته از این نبودِ آرامش عمیقی است که انسان در دنیا آن را احساس می‌کند و در واقع مذهب, پاسخی برای این ناآرامی درونی انسان می‌باشد".

به هر صورت چه نگرش معنویت‌گرایی مسیحی و چه تفکّر تکامل‌یافته‌ی آن به صورتی که در عالم اسلام مطرح شده است, حتماً بخشی از غایت و رسالت دین را مورد توجه قرار داده است؛ اما این‌که تمام غایت دین در این امر محدود شود, امر قابل تأملی است.

در حوزه فرهنگ‏شناسی، اگر به تکثرگرایی فردی قایل باشیم، ـ یعنی افراد با خواست متنوع خود فرهنگ را می‏آفرینند ـ به انضمام مبنای دین‏شناسی طرح شده، حداکثر تأثیری که برای دین در فرهنگ‏سازی می‏توان قایل شد، این است که "دین با ایجاد اعتقادات و باورهای خاصی در حوزه زندگی معنوی و خصوصی بشر، می‏تواند مقاومت‏هایی را در او برای وارد شدن به جامعه ایجاد نماید"؛ و یا به‏طور نسبی در شکل‏گیری تمایلات و رفتار فرد تأثیرگذار باشد.

وقتی دین در عرض عوامل دیگری هم‏چون هنر، ادبیات، علم، فلسفه، زبان، تاریخ تمدن، قواعد زناشویی، روابط اقتصادی، هنر، آداب و رسوم، اطلاعات، شرایط مادی و امثال آن قرار گرفت، اشرافی برای آن (دین) نسبت به سایر عوامل، پذیرفته نشده، و بقیه عوامل به محوریت دین تعریف نشده‏اند این نظریه تنها در بین اندیشمندان غربی مطرح نیست، بلکه یکی از نظریات مهم و مطرح بین متفکرین اسلامی نیز هست. در ریشه‏یابی چنین نظریه‏ای می‏توان به دو امر توجه نمود. اول: نگاه ناقص به تأثیر دین در حیات بشری؛ دوم: عدم ژرف‏نگری کافی در تحلیل فرهنگ.

در صورتی می‏توان چنین محدودیتی را برای دین در عرصه فرهنگ پذیرفت، که دین را در مسند سرپرستی جامع تکامل بشر در تمامی شئون ندانیم.

مسأله دیگر این‏که، هرچند به نظر این افراد، می‏توان چنین استنباط نمود که فرهنگ، مجموعه‏ای از آداب، سنن، رفتارها، نمادها، اندیشه‏ها، جهان‏بینی‏ها، ارزش‏ها و امثال آن می‏باشد، اما این‏که مجموعه‏ی آداب و سنن و ارزش‏ها چگونه پدید آمده‏اند، مورد تحلیل جدی قرار نگرفته است.

3/1ـ دین منشأ فرهنگ‏سازی

لازمه منطقی و اجتناب‏ناپذیر پذیرش نظریه متقن‏تر در دین‏شناسی و فرهنگ‏شناسی، پذیرفتن ارتباط دیگری درخصوص دین و فرهنگ می‏باشد. لازم به ذکر است که این نظریه‏ها با استناد به مبانی مورد بررسی، کاملاً مستدل و مستند خواهند بود.

در این نظریه دین، ابزار سرپرستی بشر در همه شئون فردی، اجتماعی و تاریخی است و لازمه چنین سرپرستی این است که آموزه‏های خود را نسبت به شکل‏دهی باورها، ارزش‏ها و رفتار بشر، در معرض استفاده پیروان ادیان الهی (به ویژه اسلام) قرار داده و به این ترتیب راه سعادت و کمال را فراروی مؤمنین قرار دهد.

از سوی دیگر فرهنگ، مجموعه پذیرش‏های هنجاریافته، در بخش‏های اخلاقی، ارزشی و اعتقادی است. به این ترتیب مشاهده می‏شود که بین عرصه دین و فرهنگ قرابت و نزدیکی تنگاتنگی وجود دارد. نظام پذیرش‏های اجتماعی رو به تکامل بوده و در تکامل آن (توقع) فرد و جامعه در محور تبعیت و تولی نسبت به اولیاء الهی و نظام ولایت الهی، امری لازم و مبدأ پویش فرهنگ در جامعه می‏گردد.

با ذکر سه مؤلفه می‏توان حضور دین را در همه عرصه‏های فرهنگ‏سازی مورد تأیید قرار داد:

اول: تفسیر ثابت از دین نداشتن و محدود نکردن آن بر فهم زمانی خاص.

دوم: اعتقاد به تکامل پدیده فرهنگ و سهیم بودن اراده انسان‏ها در آن.

سوم: تبیین درست و منطقی از ارتباط بین فرهنگ متغیر و دین ثابت، براساس مطالب مطرح شده

البته ذکر این نکته لازم است که تأثیر دین در بخش‏های مختلف فرهنگ، یکسان نبوده و در پاره‏ای موارد به حَسَب ظاهر، تأثیر فرهنگ قومی یا ملی جامعه را مورد تأیید قرار می‏دهد، اما در واقع این آداب و رسوم را در الگوی ارزش و رفتاری بالاتری منحل می‏نماید.

به این ترتیب مهندسی فرهنگی جامعه مبتنی بر این تفکر عبارت است از دریافت راه‏های بهره‏گیری از اصول و ارزش‏های اسلامی و تجلی آن‏ها در حیات جامعه اسلامی در زمان و مکان‏های متفاوت و با ابزار و روش‏های مختلف، به عبارت دیگر احیای فرهنگ اسلامی به معنی تکامل مداوم و پیوسته و بدون توقف سیر الی الله می‏باشد و مهندسی فرهنگی طریق وصول به این هدف متعالی است. اسلام ظرفیت این معنا را دارد، اسلام قابلیت حیات و تکامل دارد چون کتاب آسمانی‏اش هست، سنت پیغمبرش هست و این‏ها به صورت زنده‏ای هستند. یعنی دنیا نتوانسته بهتر از آن‏ها بیاورد. خود اسلام زنده است، با تکیه‏گاه و مبنای زنده. پس نقص کار در تفکر مسلمین است. یعنی فکر مسلمین، طرز تلقی مسلمین از اسلام به صورت زنده‏ای نیست. به دلیل اینکه تعالیم اسلام، نسبت به نحوه برخورد با دیگران، رعایت نظم و انضباط، رعایت حقوق دیگران، داد و ستد، آداب و معاشرت ازدواج و طلاق، هم‏نوع‏گرایی، سیاست، حکومت، مدیریت، تدبیر منزل، نظافت، بهداشت، تمدّن و صنعت و… مطالب جدیدی را در خود گنجانیده است. اسلام در تمام زمینه‏های حدود، دیات، قصاص، تعزیرات، شهادت، وصیّت، ارث، قرض، دین، تعاون، احسان، اتفاق و تمامی احکام و مسائل امور زندگی و شیوه و برخوردهای اجتماعی، دستورات آسمانی خاص خود را داراست. بنابراین، پذیرفتن اسلام، چاره‏ای جز نقض نسبی فرهنگ پیشین و التزام به دستورات اسلام نمی‏باشد.

امّا نکته‏ای که مانع از پذیرش این نظریه گشته و هم‏عرض‏بودن دین و فرهنگ را متذکر می‏شود، این است که برخی از عوامل و مظاهر فرهنگی دور از دسترس دین قلمداد می‏شوند. برخی عواملِ جغرافیایی، نژادی و یا قومی می‏تواند جزء این مقوله قرار گیرند.

در رفع موانع فوق باید به دو نکته توجه داشت: یکی اینکه, نمی‌توان ادعا کرد که مواردی از این نوع به هیچ‌وجه دین در شکل‌گیری خُلقیات, روحیات, افکار و در نهایت در فرهنگ جامعه تأثیرگذار نیست, هم‌چنین اثربخشی آن‏ها را در سعادت و کمال انسان نادیده گرفت. دوّم این‏که، تأثیرگذاری دین، همواره به معنیِ تغییر در فرهنگ گذشته و یا تأسیس امر جدیدی نیست، بلکه در این جا به خدمت گرفتن فرهنگ گذشته مورد توجه است.

در هر صورت فرهنگ، محصول اراده و تعامل انسان‏ها با یکدیگر است و اسلام با تعالیم حیات‏بخش خود در ابعاد مختلف زندگی مادی و معنوی و از طریق پرورش انسانِ کمال‏خواه می‏تواند در مراتب مختلف فرهنگ‏سازی، تصرف نماید.

2ـ تأثیرگذاری دین در سطوح فرهنگ

به پشتوانه‏ی نظریه برگزیده در نسبت دین و فرهنگ، امکان آن فراهم آمده است که چگونگی تأثیرگذاری دین در مهندسی فرهنگی کشور به شکلی صریح‏تر و ملموس‏تر بیان شود. برای این منظور لازم است تا سطوح فرهنگ از یکدیگر متمایز شود تا بستر مهندسی شناخته شود.

تقسیم‏بندی پیشنهادی، تفکیک سطوح یا انواع فرهنگ به سه بخش زیر است:

1ـ فرهنگ عمومی

2ـ فرهنگ تخصصی

3ـ فرهنگ بنیادی.

قبل از بیان ارتباط بین سه سطح فرهنگی یاد شده، لازم است نسبت به هر یک از آن‏ها توضیحات لازم ارایه شود.

1/2ـ فرهنگ عمومی

الف) تعریف فرهنگ عمومی

فرهنگ عمومی در ادبیات جامعه‏شناسی و فرهنگ‏شناسی می‏تواند از معانی مختلفی برخوردار باشد. گاهی فرهنگ عمومی در مقابل خرده فرهنگ استعمال می‏شود. فرهنگ عمومی به معنای فرهنگی است که آحاد جامعه آن را پذیرفته‏اند. خرده فرهنگ به معنای ارتکازات پذیرفته شده‏ای است که محدود به قشر خاص گروه یا قوم و اقلیت مذهبی خاصی می‏شود.

برخی دیگر نیز فرهنگ عمومی را در مقابل فرهنگ رسمی معنا کرده‏اند. فرهنگ رسمی را فرهنگی تعریف نموده‏اند که نظام حاکمیت و دولت، با استفاده از اجبار فیزیکی از آن حمایت می‏کند و در صورت عدم‏پای‏بندی به آن، مجازات‏هایی را در نظر می‏گیرد، اما فرهنگ عمومی فرهنگی است که به صورت درونی، خودجوش و بدون اعمال حاکمیت قانونی شکل گرفته و استمرار می‏یابد.

اما اصطلاح موردنظر در مجموعه حاضر، نه فرهنگ عمومی در مقابل خرده فرهنگ و نه فرهنگ عمومی در مقابل فرهنگ رسمی است. این اصطلاح، در مقابل فرهنگ تخصصی به کار می‌رود. فرهنگ عمومی به معنای مجموعه نیازهای فرهنگی است که عموم آحاد جامعه با آن روبه رو بوده و مبتلا به آن می‏باشند. فرهنگ عمومی عرصه‏ای از فرهنگ است که تولیدکننده و نیز مصرف‌کننده آن، عموم آحاد جامعه هستند و این صرف‌نظر از وابستگی آن‏ها به طبقه اجتماعی خاصی و یا سطح تحصیلات و یا حرفه آن‏ها است. آداب و معاشرت, مراعات حقوق دیگران, نظم, وجدان کاری, انظباط اجتماعی و مسایلی از این قبیل، در این مجموعه می‌گنجد.

ب) تأثیر معارف اسلامی در فرهنگ عمومی

مروری بر عناوین روایات وارد شده در این موارد, تأثیر و تعیین‌کنندگیِ بی‌بدیل معارف اسلامی بر عرصه‏ی فرهنگ عمومی را قطعی می‌سازد. این معارف چه به صورت غیرمستقیم از طریق تقویت ایمان, تقوا و یقین بر فرد و چه به صورت مستقیم از طریق تعیین رویه معاشرت و برخورد با دیگران یا مسایل و حوادثِ پیرامون زندگی, توان ساختن فرهنگ عمومی جامع و نورانی را فراهم نموده است.

2/2ـ فرهنگ تخصصی

الف) تعریف فرهنگ تخصصی

پس از فرهنگ عمومی، سطح دوم فرهنگ را، فرهنگ تخصصی جامعه تشکیل می‏دهد. فرهنگ تخصصی عبارت است از آن دسته ارتکازات و پذیرش‏های اجتماعی که تولیدکنندگان و مصرف‏کنندگان آن، افراد محدودی از جامعه هستند، که دارای سطح تحصیلات و سواد بالاتری می‏باشند. اطلاعات تخصصی اطلاعاتی است که هم افراد کمتری به آن محتاجند و هم افراد محدودتری به آن امکان دسترسی دارند.

مجموعه‏ی اطلاعات تخصصی بر روی هم، فرهنگ تخصصی جامعه را تشکیل می‏دهد و در مجموع امکان پاسخ‏گویی به مشکلات و معضلات و ناهنجاری‏های پیچیده‏تر جامعه را امکان‏پذیر می‏سازد. توجه به ارتباط بین علم و فرهنگ در جامعه و تأثیرگذاری علوم تخصصی، در شکل‏دهی به لایه‏ی مهمی از فرهنگ نمایان می‏شود. علم، فرهنگ‏ساز است، زیرا ارتکاز می‏آفریند و معیار ارزش‏گذاری و تعیین هنجار و ناهنجار در جامعه قرار می‏گیرد.

ب) تأثیر دین در فرهنگ تخصصی

از آن‏جاکه بررسی ارتباط بین دین با تک‏تک این علوم بحثی گسترده و خارج از حوصله‏ی این نوشتار است، مانند برخی دیگر از صاحب‏نظران، بدون وارد شدن به عرصه خاصی از علم، ارتباط بین دین و علم را یک‏جا موردتوجه قرار داده و به اجمال این ارتباط را تجلیل می‏کنیم.

در ارتباط بین علم و دین سخن، فراوان گفته شده و می‏توان مجموعه‏ی توجه‏های انجام پذیرفته را در سه گرایش خلاصه نمود: اول؛ گرایشی که قایل به جدایی ارتباط بین علم و دین است و با پیشنهادهای مختلف سعی در حفظ این جدایی دارد. دوم؛ گرایشی که قایل به تعارض بین علم و دین می‏باشد و سوم؛ گرایشی که قایل به ارتباط تکاملی بین علم و دین می‏باشد.

اگر فرض جدایی بین علم و دین را بپذیریم، به‏طور طبیعی باید پرونده این بحث که فرهنگ تخصصی، تأثیرپذیر از فرهنگ دینی است و یا برعکس، بسته می‏شود و در صورت تعارض باید به گونه دیگری اعلام بن‏بست نمود و آن این‏که جمع بین فرهنگ دینی و فرهنگِ علمی، فرهنگ‏ساز نیست، بلکه فرهنگ‏سوز است. چه بسا که این موضوع مبدأ ایجاد کشاکش بین فرهنگ‏سازان جامعه شود. بالاخره نیز اگر بتوان تعامل مثبت بین علم و دین را پذیرفت، آن‏گاه می‏توان سخن از فرهنگ تخصصی دین‏پذیر و نه دین‏گریز به میان آورد.

رویکردی که در تعامل بین علم و دین قابل دفاع است, تعامل مثبت بین علم و دین است که خود به چند شکل و در چند سطح قابل ارایه و بررسی است. دسته‌ای معتقدند که تأثیر دین در علم, از طریق ترغیب به علم‌اندوزی و توصیه بر کسب و نشر علم به وجود می‌آید. اسلام برای فراگیرنده علم, هیچ‌گونه محدودیت زمانی و مکانی قایل نیست و انسان مسلمان باید از گهواره تا گور در طلب علم و کسب دانش باشد. اسلام حکمت و دانش را گم‌شده مؤمن, کسب دانش را فریضه, مجلس علمی را بهترین عبادت و مداد دانشمندان را برتر از خون شهدا می‌داند.

شکل عمیق‌ترِ ارتباط بین علم و دین را می‌توان, در تأثیر مفهومی متقابل, بین علم و به ویژه الهیات با دین جستجو نمود؛ اما برخی در ارتباط مفهومی بین علم و دین آن‏ها را هم‌سنگ با یکدیگر قرار داده, و همانند تأثیر و تأثر سایر علوم بر یکدیگر, تأثیر و تأثّر الهیات, بر علم جدید را نیز مورد پذیرش قرار داده‌اند.

طبیعی است که براساس این دیدگاه، ارتباط بین علم و دین ارتباطی تنگاتنگ‌تر و علمی‌تر خواهد بود؛ اما نکته قابل تأمل در این اندیشه, مشابه قرار دادن تأثیر و تأثر علم و دین با تأثیر و تأثر رشته‌های مختلف علمی بر یکدیگر‏ می‌باشد.

در نظریه متکامل‌تر در ارتباط دین و علم تأثیرگذاری دین بر علم را حداقل از دو زاویه می‌توان مورد توجه قرار داد؛ 1ـ از زاویه جامعه‌شناسی علم 2ـ از زاویه روش‌شناسی علم.

از زاویه جامعه‌شناسی علم دین از طریق تصرف در اهداف, انگیزه‌ها و مقاصدی که عالمان دینی در پژوهش‌های خود دنبال می‌نمایند, می‌تواند در تعیین سرنوشت علم اثر بگذارد.

تولید علم از انگیزه‌ها و نیازهایی پیروی می‌کند که اگر آن‏ها را با یکدیگر پیوند بزنیم, نظام انگیزه‌ها و نیازمندی‌ها مقابل ما قرار خواهند گرفت و با نگرشی جامعه‌شناسانه, می‌توانیم نظام نیازمندی‌های اجتماعی, که در جهت تحقق آرمان‌ها و اهداف اسلامی هستند را مولّد علم دینی بدانیم.

از منظر روش‌شناسی علم: باتوجه به این نکته که معادلات علمی براساس فرضیه‌ها پدید می‌آیند و فرضیه‌ها دارای اصول موضوعه‌ای هستند که در خود آن فرضیه ثابت نمی‌شوند, می‌توان با پی‌گیری طبقه‌بندی علوم و زنجیره اصول موضوعه به این نتیجه رسید, که اصول موضوعه‏ی مرجع و اساسی در علوم, باید مبتنی بر نگرشی که انسان نسبت به هستی خدا و مبدأ و معاد دارد, شکل بگیرد. به این ترتیب با تأثیرگذاری دین در پیش‌فرض‌های نظریه‌های علمی می‌توان انتظار تغییر محتوایی نظریات علمی را داشت. چه‌بسا که به همین ترتیب, معیار صحت معادلات علمی نیز به تناسب کارآمدی آن‏ها با آرمان‌ها و اهداف تعیین‌شده از جانب دین می‌باشد.

3/2ـ فرهنگ بنیادی

الف) معنای فرهنگ بنیادی

سومین و عمیق‏ترین لایه‏ی فرهنگ، براساس دسته‏بندی پیشنهادی، "فرهنگ بنیادی" است.

در اصطلاح موردنظر ما "فرهنگ بنیادی" عبارت از مفاهیم و ارتکازاتی است، که نسبت به فرهنگ عمومی و به ویژه فرهنگ تخصصی، از عمق بیشتری برخوردار بوده و پایه و مبنای فرهنگ تخصصی و بنیادی محسوب می‏شود؛ به عبارت دیگر، در پاسخ به این پرسش که فرهنگ تخصصی چگونه بارور شده و جهت تحولات خود را پیدا می‏کند؟ می‏توان به ضرورت فرهنگ بنیادی پی برد. "فرهنگ بنیادی" مجموعه اموری است که امکان تحول و بالندگی در فرهنگ تخصصی جامعه را فراهم می‏نماید.

باتوجه به معیار ارائه شده در تفکیک فرهنگ عمومی از فرهنگ تخصصی، می‏توان مصادیق مهم و بارز فرهنگ بنیادی را به حوزه‏ی فلسفه‏ها و روش‏ها معطوف نمود. در سال‏های اخیر در کنار فلسفه‏ی عام، "فلسفه‏های مضاف" نیز به لحاظ اهمیت‏شان در علوم پایین دستی مورد توجه ویژه قرار گرفتند. لذا با عناوینی همچون فلسفه‏ی اخلاق، فلسفه‏ی فقه، فلسفه‏ی دین، فلسفه‏ی فیزیک، فلسفه‏ی زیست، فلسفه‏ی ریاضیات، فلسفه‏ی هنر، فلسفه‏ی حقوق، فلسفه‏ی تعلیم و تربیت و یا فلسفه‏ی طب و امثال آن روبه‏رو می‏شویم. جدا شدن مجموعه مباحثی تحت این عنوان، از بدنه علوم یاد شده و علوم مشابه آن، به طور دقیق به این دلیل است، که در این قبیل علوم به نظریه‏ها و مفاهیم پایه‏ی علم اشاره می‏شود.

در حوزه روش‏ها نیز مسأله به همین ترتیب است. برای اثبات بنیادی بودن بحث از روش‏ها، توضیح این نکته ضروری است، که تولید علوم، به ویژه در دنیای معاصر، روشمند صورت می‏پذیرد. عصری که در آن علوم به صورت تصادفی، اتفاقی و با تجربه‏های شخصی و ساده به دست می‏آمدند، پشت سر نهاده شده است. به همین دلیل یکی از مباحث مهمِ فلسفه‏ی علم در دنیای معاصر، بحث از روش تولیدِ معرفت، می‏باشد.

ب) تأثیر دین در فرهنگ بنیادی

مسئله‏ی بعد، ارتباط بین دین و فرهنگ بنیادی جامعه است؛ در بررسی ارتباط دین با تمام موضوع‏های بنیادی که سازنده‏ی فرهنگ بنیادی جامعه هستند، بحث گسترده و طولانی است که هر یک از آن‏ها تخصص و علاقه‏ی ویژه‏ی خود را نیاز دارند. لذا به اشاره، به برخی موارد، توجه می‏نماییم؛

ـ دین و فلسفه: درخصوص ارتباط بین دین و فلسفه، همانند بسیاری از موضوع‏هایی از این دست، تفکرهای مختلف با یکدیگر رقابت می‏نمایند. برخی از نظریه‏پردازان از بی‏ارتباطی دین و فلسفه دفاع می‏نمایند.

در مقابل عده‏ای نیز تعامل و وابستگی متقابل بین فلسفه و دین را مورد تأکید قرار می‏دهند.

فلسفه بدون دین در وادی صوری‏سازی مطلقِ خود غوطه‏ور است و دین بدون فلسفه از شرّ جزم‏انگاری و تاریک‏اندیشی، محفوظ نخواهد ماند.

در حوزه‏ی فلسفه اسلامی این مسأله با بالندگی بیشتری مورد توجه بوده است. در یکی از بررسی‏های انجام گرفته امکان و تحقق فلسفه‏ی اسلامی این گونه توضیح داده شده که فلسفه‏ی اسلام، می‏تواند از چهار جنبه در فلسفه، تأثیر مثبت بر جای گذارد:

1ـ تأثیر در جهت‏دهی؛

2ـ تأثیر در طرح مسأله یا تأثیر در مقام گردآوری؛

3ـ تأثیر در ابداعِ استدلال؛

4ـ تأثیر در رفع اشتباه.

اگر جوهر و گوهر فلسفه، معقولیت آرایش یافته و سازمان‏یافته جاری در قواعد فلسفی باشد، و از سوی دیگر پیوند بین عقل و ایمان مورد بررسی و تأکید قرار گیرد، در این صورت می‏توان نتیجه گرفت که عقلانیت مبتنی بر ایمان، می‏تواند معقولیت اسلامی را بر احکام فلسفی جاری بنماید. البته این امر لزوماً به معنای این نیست که معارف وحیانی در مقام داوری قضایای فلسفی حاکمیت پیدا می‏کنند، بلکه به معنای این است که عقلانیت حاکم در فلسفه با آموزه‏های اسلامی متناسب می‏باشد.

ـ دین و فلسفه اخلاق: ازجمله فلسفه‏های مضاف، فلسفه اخلاق است، که ریشه‏ی اعتبارِ آن‏چه را که به عنوان اخلاق از آن‏ها یاد می‏کنیم را فراهم می‏کند. اینکه منشأ خوب و بد، زشت و زیبا در جوامع از کجا ناشی می‏شود؟ آیا می‏توان دین را مبدأ اخلاق دانست یا دین نیز خود مقهور قوانین و اصول اخلاقی است؟ آیا دین معارض با تعهدات اخلاقی است؟ آیا می‏توان دو حوزه برای دین و اخلاق بیان نموده و آنها را از یکدیگر تفکیک نمود؟ …پاسخ‏های متفاوتی به سؤالات فوق داده شده است.

ـ دین و روش‏سازی: رابطه اسلام با "روش‏سازی" در عرصه‏های مختلف نیز از مسائل دشوار و تأثیرگذار در علومی است که مبتنی بر روش‏های یاد شده پایه‏ریزی می‏شود؛ ازجمله تأثیر اسلام در روش استنباط دینی، از دشواری‏های مشابهِ تأثیر اسلام بر فلسفه، برخوردار می‏باشد.

در روش علوم دانشگاهی اعم از علوم تجربی و انسانی نیز، این مسأله قابل بررسی است که در جای خود با تفصیل بیشتری مورد بررسی قرار داده شده است.

باتوجه به تعریف و مصادیقی که برای فرهنگ عمومی، تخصصی و بنیادی بیان شد، ارتباط بین این سه فرع فرهنگ نیز روشن می‏شود. طبیعی است که فرهنگ بنیادی نسبت به فرهنگ تخصصی و فرهنگ تخصصی نسبت به فرهنگ عمومی از تأثیرگذاری بیشتری برخوردار است. هرچند از نظر کمّی و شیوع گستردگی کمّی، حوزه‏ی فرهنگ عمومی از گستردگی بیشتری نسبت به فرهنگ تخصصی و فرهنگ تخصصی نسبت به فرهنگ بنیادی برخوردار است. به همین دلیل در تحولات فرهنگی نیز باید در حد قابل توجهی تغییرات در فرهنگ عمومی را در تحولات فرهنگ تخصصی و تحولات فرهنگ تخصصی را مبتنی بر تغییرات رخ داده در فرهنگ بنیادی جستجو نمود.

مهندسی فرهنگی تنها در صورتی انجام یافته است که لایه‏های فرهنگ در یک نظم هماهنگ و بر محوریت تعالیم اسلامی به سر برند. این امر محتاج ارتقاء پژوهش‏های دینی از یک سو و یافتن ابزار جریان دین در سطوح سه‏گانه فرهنگ از سوی دیگر است.

3ـ آثار محوریت دین در فرهنگ

مبتنی بر نظریه برگزیده در نسبت دین و فرهنگ و نیز تبیین سطوح یا انواع فرهنگ و ضرورت جریان دین در همه مراتب، می‏توان نتایج کاربردی‏تری از بررسی انجام شده به دست آورد. در گذشته پس از انقلاب، مباحث چالش برانگیزی در این حوزه، مطرح شده‏اند از جمله نسبت دین و توسعه فرهنگی؛ دین و تمدن؛ دین و جهانی‏سازی؛ دین و علم و مسایلی از این دست. به پشتوانه مطالب پیش گفته هم زمان دو نتیجه مهم به دست می‏آید: اولاً؛ صرف‏نظر از تفاصیل هر یک از مباحث فوق، رویکرد اصلی قابل تعقیب در هر یک مشخص می‏شود. ثانیاً؛ چشم‏انداز مهندسی فرهنگی کشور نیز معلوم می‏گردد.

1/3ـ دین و توسعه فرهنگی

توسعه فرهنگی چیست؟ و چه ضرورتی دارد؟ توسعه فرهنگی را باتوجه به معنای یاد شده از فرهنگ می‏توان معنی نمود. فرهنگ، پذیرش‏های هنجاریافته اجتماعی است که در گستره باورها، عقاید و ارزش‏ها، رفتارها و در نهایت در نمادها تجلی می‏یابد بنابراین، توسعه فرهنگی به توسعه نمادها و ارتکازات در سه بخش اندیشه، اخلاق و عمل، اطلاق می‏شود. مهندسی فرهنگی نیز باید به چنین توسعه‏ای در فرهنگ منجر شود.

توسعه فرهنگی از دیدگاه اسلام زمانی تحقق می‏یابد که تنوّع و تکثّر در مسایل یاد شده همراه با انسجام، بر محور تکامل پرستش اتفاق افتد. بینش صحیح در توسعه فرهنگی این است که بشر براساس جهت‏گیری صحیح یا فاسد در زندگی، می‏تواند بنیان‏گذار فرهنگی مطلوب یا فرهنگی پوسیده و رو به افول در جامعه باشد. به همین دلیل مسأله مدیریت توسعه فرهنگی از اهمیت ویژه‏ای برخوردار است.

از سوی دیگر دو امر، مانع تحولات فرهنگی در جامعه می‏شود: اول: ثبات دین یا آموزه‏های دینی؛ دوم: اهمیت و ارزش ماندگاری فرهنگی؛ تغییرات فرهنگی ـ از نظر حجم و کیفیت ـ نباید به گسست فرهنگی منجر شود و ارتباط بین جامعه را با فرهنگ گذشته و مورد قبول خود، قطع نماید. ثبات دین نیز مانعی برای توسعه فرهنگی محسوب نمی‏شود. مگر آن که با دو امر ضمیمه شود: 1ـ ناقص بودن و فَرازمانی نبودن آموزه‏های دینی 2ـ عدم بالندگی در معرفت دینی.

پس از بیان ضرورت توسعه فرهنگی، ذکر پاره‏ای از موانع و در مقابل ـ در صورت رفع آن ـ عوامل توسعه فرهنگی نیز در روشن شدن بحث مفید به نظر می‏رسد. مهم‏ترین موانع توسعه فرهنگی عبارتند از:

مانع اول، جمود و تحجّر؛

مانع دوم، خرافه‏گرایی در فرهنگ؛

مانع سوم، روحیه تقلیدی و مصرف‏گرایی در فرهنگ است؛

چهارمین مانع، اضمحلال سرمایه‏های فرهنگی در جامعه؛

مانع پنجم، نبود زیرساخت‏های فرهنگی مناسب؛

موانع یاد شده ما را به عوامل توسعه فرهنگی نیز رهنمون می‏سازد. چه اینکه غلبه بر رفع هر یک از موانع فوق در حقیقت کشور را یک گام به توسعه فرهنگی نزدیک نموده است، اما جان کلام این است: جامعه‏ای به توسعه فرهنگی نائل می‏شود که کمال‏خواه و خدامحور باشد. البته در مقام تحقق، آنچه توسعه فرهنگی را ضمانت می‏بخشد، "سیاست‏گذاری"، "برنامه‏ریزی" و "مدیریت فرهنگی" است.

2/3ـ دین و تمدن‏سازی

از پیامدهای دیگر محوریت دین در فرهنگ‏سازی، توجه به ارتباط بین دین و تمدن‏سازی است. بین فرهنگ و تمدن ارتباط نزدیکی وجود دارد، و حتی برخی آنها را یکسان دانسته‏اند.

از آنچه به "هگل" نسبت داده شده است، می‏توان تفاوت در حیطه تمدن و فرهنگ را استفاده نمود.

اما بعضی دیگر در نقطه مقابل این تفکر، فرهنگ و تمدن را به معنایی یکسان به کار بردند. بیشتر آن‏ها از تعریف "تایلر" استفاده کرده‏اند.

از منفصل یا یکسان دانستن فرهنگ و تمدن که بگذریم، عمده نظریات، معطوف به پذیرش دوئیّت بین فرهنگ و تمدن است. اما نه دوئیّتی که به انفصال بیانجامد، یا ارتباطی که به یکسانی منجر شود. هرچند در درون این تحلیل نیز تفاوت دیدگاه کم نیست.

بالاخره دسته‏ای از اظهارنظرها وجود دارد، که در عین تفاوت قائل شدن بین فرهنگ و تمدن، به گونه‏ای آنها را مکمل یکدیگر دانسته است.

به هر صورت مبتنی بر تعریف بیان شده برای فرهنگ، تعریفی که از تمدن می‏توان ارائه داد، محیط زیست انسانی است. محیط زیست انسانی مجموعه عوامل و شرایط و ساختارها و نهادها و سازمان‏هایی است، که انسان در بستر آن و به وسیله آن به ارضاء نیازهای خود می‏پردازد. تمدن جنبه عینی و تجسمی فرهنگ است. تا فرهنگ در قالب تمدن ظهور نیابد، امکان تحقق عینی نخواهد یافت، و بستر لازم برای تحقق آرمان‏ها، الگوها و ارزش‏هایی که در آن فرهنگ مطلوب شناخته شده است فراهم نمی‏آید.

در نتیجه مشابه ارتباطی که بین دین و فرهنگ پذیرفته شد، بین دین و تمدن نیز پذیرفته می‏شود. به همان میزان که می‏توان از فرهنگ اسلامی و غیراسلامی سخن گفت، می‏توان از تمدن اسلامی و غیر اسلامی نیز سخن به میان آورد. به همین دلیل مهندسی فرهنگی کشور لزوماً باید به ساختن تمدن اسلامی منجر شود. تنها در این حالت است که فرهنگ اسلام از حرف و کاغذ به تصمیم، عمل و نماد و در یک کلمه الگوی واقعی زندگی تبدیل شده است.

3/3ـ دین و جهانی‏سازی

مهندسی فرهنگی کشور حتماً باید با در نظر داشتن روند جهانی‏سازی طراحی شود. از سوی دیگر مبتنی بر نظریه برگزیده در نسبت دین و فرهنگ از دیگر مسایلی که ـ به دنبال محوریت یافتن دین در فرهنگ‏سازی ـ اهمیت پیدا می‏کند، موضعی است که از نگاه دین‏داری به مقوله جهانی‏سازی باید داشت.

قدر مشترکی که در موج جهانی‏سازی مشاهده می‏شود، کم‏رنگ شدن مرزهای جغرافیایی، نژادی و مرزهای مذهبی در ارتباط بین فرهنگ‏ها و تمدن‏ها با یکدیگر است.

جهانی‏سازی با ماهیتی دوگانه به شکل پیچیده‏ای ظاهر گردیده است، از یک‏سو با پذیرش خرده فرهنگ‏ها و توانایی‏های محلی، جهان را به سوی کثرت‏گرایی سوق می‏دهد و از سویی دیگر با برجسته کردن یک فرهنگ خاص، فرهنگ‏ها و هویت‏های بخشی و محلّی را تحت تسخیر و تأثیر خود قرار می‏دهد. جهانی‏سازی دارای ابعاد متنوع و جامعِ سیاسی، فرهنگی، اقتصادی و اجتماعی است.

برخی از اندیشمندان غرب ازجمله "توین بی"، با صراحت بیشتری، ماهیت فرهنگ جهانی غالب را بیان نموده‏اند. "آرنولد توین بی" تاریخ‏نویس انگلیسی در کتاب "مطالعه تاریخ" چنین آورده است: "ما فرزندان تمدن غربی امروزه تنها به پیش می‏رویم و هیچ چیز جز تمدن‏های فرو ریخته در اطرافمان نیست… تا آنجا که ما می‏دانیم شانزده تمدن تاکنون نابود شده‏اند و نُه تمدن دیگر در حال احتضارند". دائرةالمعارف امریکانا نیز روند موجود را به سمت محو شدن تنوع فرهنگ‏ها پیش‏بینی می‏کند: "به هر حال تنوع مطلق فرهنگ‏ها در روی زمین ظاهراً محو می‏گردد. گسترش روش‏های جوامع صنعتی غرب در سطح جهان بسیاری از تفاوت‏های کم‏نظیر را به بهای جایگزینی اشکال شهرهای صنعتی تحت تأثیر خود قرار داده است".

مهم این است که پس از شناخت اجمالی این پدیده، بتوان موضع کلان خود را نسبت به چگونگی مواجهه با آن مشخص کرد. چند احتمال در این رابطه قابل تصور است؛

1ـ انقطاع از وضعیت جهانی موجود.

2ـ پیوند و همراهی کامل با شرایط موجود.

3ـ تلاش برای یافتن جایگاهی حاشیه‏ای در منظومه‏ی جهانی موجود.

4ـ تلاش برای یافتن موقعیتی هم‏سنگ با فرهنگ‏های رقیب.

5ـ تلاش برای جهانی‏سازی فرهنگ اسلام و به حاشیه راندن فرهنگ مادی غالب موجود.

مبتنی بر مبانی اندیشه دینی فرهنگ اسلام، فرهنگی جهان شمول است که قدرت پاسخ‏گویی به نیازهای بشر را در همه‏ی زمان‏ها دارد. فرهنگ اسلام، فرهنگی است که غایتی روشن برای جوامع بشری ترسیم نموده و آن چیزی جز ظهور دولت جهانی و عدل مهدوی نیست و وضعیت موجود و آینده بشریت نیز گسسته از آن هدف غایی که به سمت آن حرکت می‏نماید، نیست. فرهنگ اسلامی، فرهنگی است که با فرهنگ منحط مادی سرآشتی‏پذیری ندارد و درصدد است تا بساط کفر و نفاق را از جهان برچیند. در مقابل نیز فرهنگ مادی، تحمل پذیرشِ هم‏زیستیِ مسالمت‏آمیز با فرهنگ ناب اسلامی را ندارد و این امر، هم از منابع اسلامی و اعتقادی و هم از تجربیات گذشته‏ی رویارویی تاریخی این دو فرهنگ قابل استناد است. بر این اساس با نگاهی به آینده باید گام‏های فعلی را واقع‏بینانه و استوار برداشت. نگاه به آینده این است، که توان اسلام در ایجاد فرهنگ و تمدنی نوین و نجات‏بخش برای بشریت به مراتب بیش از فرهنگ غربی است، فرهنگ غرب صرفاً با تکیه بر عقل و تجربه ناقص بشر توانسته است به دستاوردهای کنونی نایل شود؛ امّا تحقق این آرمان تدریجی و متکی بر توانمندی‏های فعلی است. این مسأله امری نیست که به صورت دفعی و به سرعت اتفاق افتد، لذا نظریاتی هم‏چون تفکّر پیش‏گفته، می‏تواند به‏عنوان اقدامی برای دوران‏گذار، مورد تأکید و پذیرش باشد؛ اما توقف در چنین رویکردی و آن را به‏عنوان نقطه مطلوب برشمردن به نظر خطا می‏رسد!

البته تقویت این اندیشه به آن معنا نیست که باب تبادل فرهنگی و فرهنگ‏پذیری را به طور مطلق بسته یا غلط فرض نمائیم. بسته به کدامیک از مؤلفه‏های فرهنگی در چه صورتی و در چه شرایطی مورد پذیرش قرار گیرد. مواضع مختلفی قابل اتخاذ است. قطعاً هیچ فرهنگی را نمی‏توان کاملاً سیاه و تاریک و فرهنگ دیگری را کاملاً روشن و بی‏نقص دید. اما آنچه مسلم است اینکه نمی‏توان مهندسی فرهنگی کشور را بدون شناخت هوشمندانه و آینده‏نگر تحولات فرهنگی در عرصه جهانی به انجام رساند.

در انتها باید تذکر داد آنچه گفته شد وضعیت ایده‏آل و آرمانی تأثیرگذاری دین در فرهنگ‏سازی است اما واقعیت جامعه همواره با این ایده‏آل فاصله دارد. با این وصف نظریه مطرح شده این خاصیت را دارد که جهت‏گیری صحیحی در مهندسی فرهنگی کشور ایجاد نماید تا روز به روز فرهنگ‏سازان و جامعه‏سازان خود را به آن نزدیک نمایند. اگر این مقاله توانسته باشد شاقول حرکت در مهندسی فرهنگی را در مقیاس کلان ارایه نماید، رسالت خود را به انجام رسانده است. قهراً هم قطعات مورد اشاره در متن مقاله و هم معیار ارایه شده، به پهنای فرهنگ و مهندسی فرهنگی قابل تفصیل است.

والسلام علیکم و رحمة الله

علیرضا پیروزمند عضو هیئت علمی دفتر فرهنگستان علوم اسلامی قم

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات