شناخت زن به عنوان جنس دوم در گذشته غرب
جنبشهای حقوق مدنی در دهه 60 و70 در غرب، بیش از پیش مردم را متوجه این موضوع ساخت که نسبت به زنان نیز رفتاری نابرابر اعمال میشود. بنابراین جنسیت به موضوع بحث فرصتهای مساوی تبدیل شد(1). سرانجام با توجه به پیشینه تاریخی رفتار نابرابر علیه زنان در غرب، زمینه ایجاد مکتب زن سالاری افراطی شکل گرفت و جنبش فمینیسم در مغرب زمین در اوایل قرن 19 میلادی متولد شد، چرا که در غرب از لحاظ نظری و عملی زنان سانی جنس دوم بود. به طور مثال در یونان باستان که مهد تمدن مغرب زمین است و تمدن آن هنوز زبانزد است، شهروندی و مزایای آن، شامل «رعایا» و «زنان» نمیشد یا افلاطون، بزرگترین فیلسوف نامدار یونان، با آنکه از برابری مردان و زنان حمایت میکرد و ورود زنان را در موفقیتها میپذیرفت، اما خداوند را سپاس میگفت که مرد آفریده شدهاست.(2)
همچنین در آتن باستان مهد دموکراسی تنها 60 درصد از شهروندان، حق رأی در انتخابات حکومتی داشتند، زیرا زنان و بردگان را شهروند نمیدانستند. بنابراین آنان حق رأی و مشارکت سیاسی نداشتند. حتی در عقیده یهود، پسران در نمازهای خود میگفتند: «خداوندا تو را شکر میگوییم که ما را کافر و زن نیافریدی »(3). البته در قرون وسطی قبل از رنسانس، مسیحیان نظری مشابه به گذشتگان خود در مورد زنان داشتند، اما اجمالاً زن را در غالب آیین پرستش مریم گرامی دانسته و از حق زن در تحصیل اموال موروثی دفاع میکردند.
مظلومیت تاریخی زن در غرب؛ زمینه شکلگیری فمینیسم
به هرحال مظلومیت تاریخی زن در اروپا بود که موجبات این مکتب زن سالاری افراطی را ایجاد کرد. در ادامه زنان تشکیلات خاصی را در جهت دفاع از حقوق خود ایجاد کردند، این تشکیلات بعدها انسجام بیشتری یافت و با حمایت مراکز دانشگاهی، آرا و تجربیات آنها به صورت نظریات فلسفی و جامعه شناسی و رویکردهای متفاوت مطرح گردید. به طور کلی میتوان گفت، فمینیسم ریشه در این برداشت دارد که زنان به دلیل جنسیتشان گرفتار تبعیضند و نیازهای شخصی دارند که نادیده و ارضا نشده باقی میمانند که لازمه ارضای این نیازها تغییری اساسی در نظام اجتماعی و اقتصادی و سیاسی میباشد. اما رویکرد فمینیستها بیش از آنکه متأثر از فلسفه وجودی زن و روحیات و خلقیات او باشد، در جهت حمله به جنس مرد میباشد.
آنها مرد را موجودی در مقابل زن میشمارند و جنس مرد و نهاد خانواده را عامل تمام ظلم و ستمها به زن میدانند. البته قطعاً برای اینکه ابعاد سیاستهای تجویزی فمینیستها و زوایای پنهان آنها روشن گردد، نیاز است مطالعات نظری و تجربی فراوانی در باب این موضوع صورت گیرد و با وجود انجام مطالعات فراوانی که در داخل و خارج از کشور در باب این موضوع صورت پذیرفته، هنوز هم از ضرورت انجام تحقیقات بیشتر در این زمینه کاسته نشده است. به خصوص که بسیاری از اصول و سیاستهای پیشنهادی آنان در نقطه مقابل تعالیم دین مبین اسلام و برضد فطرت انسانی زنان قرار دارد. اما در این مقاله اشاره کوتاهی به نقش سیاستهای تجویزی فمینیسم در تغییرات جمعیتی در کشورهای صنعتی غرب (کشورهایی که سیاستشان منطبق با کلیات جنبش فمینیسمی است) خواهد شد، تا بتوان به تصویر روشنی در مورد تغییرات جمعیتی که در این کشورها که نتیجه مستقیم و غیرمستقیم اجرای سیاستها و توصیههایهای فمینیسمهامی باشد، دست یافت.
فمینیسم و تأکید بر تغییر بنیادی نهاد «خانواده»
امروزه بعد از چندین دهه فرصت آزمون و خطا و ارزیابیهای درونی توصیهها و سیاستهای نهضت فمینیسم نشان میدهد که آنها علت بروز بسیاری از اختلالات و نابهنجاریهای اجتماعی به خصوص در حوزه تغییرات جمعیت در کشورهای فمینیستی شدهاند.(4)
چراکه خانواده، مهمترین و رسمیترین نهاد برای تولیدمثل و پرورش نسل آینده است، اما فمینیستها بر تغییر بنیادی خانواده تأکید دارند. به باور آنان ازدواج و خانواده، انقیاد مستمر زنان را موجب میشود. آنان خانواده هسته ای را قالب فرهنگی میدانند که مردان از طریق آن میخواهند نقش سلطهگرانه خود را ادامه دهند. زیرا خانواده را جزئی از مالکیت خود میدانند. (5) به نظر آنان در خانواده دو ساختار فرودستی زنان وجود دارد که در هم تنیدهاند؛ یکی جایگاه زن به عنوان همسر و مادر و دیگری فرآیندهای اجتماعی شدن در خانواده که در جریان آن کودک نگرشهای مردانه و زنانه را درونی میکند و آنها را در آینده به فرزندان خود منتقل مینماید. به این ترتیب، سلطه مردان و فرو دستی زنان تثبیت میشود.(6) بنابراین به باور آنان، راه آزادی زنان از سلطه مردان، جدایی کلی در تمام زمینههاست، یعنی زنان فقط با قطع هرگونه رابطه خانوادگی با مردان میتوانستند از پیامدهای آنان رها شوند. لذا برای رهایی زنان از سلطه مردان، طلاق امری مثبت و راه ضروری رهایی از بردگی معرفی میشود.
فمینیسم و تأکید بر لزوم «انقلاب جنسی»
به علاوه به نظر فمینیستها برای رهایی زنان از این ستم، به یک انقلاب جنسی نیاز است. انقلابی که از آن به عنوان «اعلامیه برابری زنان با مردان» یاد میکنند. انقلاب جنسی فمینیستی بر این باور است که آمیزش جنسی چیزی جز یک احساس جنسی لذت بخش نیست که هیچ معنای نمادین یا قید اخلاقی نیز ندارد. (7) لذا آزادی کامل زنان در امور جنسی و روابط آزاد جنسی را توصیه میکنند. این در حالی است که آمارها نشان میدهد که روابط جنسی آزاد، نتیجهای جز سست شدن بنیان خانواده، بالارفتن آمار خشونتهای جسمی و روانی علیه زنان، گسترش روسپیگری و رواج همجنسگرایی و... ندارد. به خصوص اینکه فمینیسمهای رادیکال اعتقاد دارند که ناهمجنسخواهی به عنوان یک نهاد و به مثابه یک هویت، از سنگ بناهای مردسالاری است.(8)
موالید نامشروع؛ مولود تعریف حقوق زن به سبک فمینیستی
واقعیت تلخ دیگری که در زیر پوست روابط آزاد در غرب وجود دارد، میزان فزاینده موالید نامشروع در غرب است. به علاوه لازمه آزاد بودن روابط جنسی، قانونی شدن سقط جنین و حمایت دولت از آن میباشد، چراکه در غیر این صورت سالانه تعداد زیادی کودک بیسرپرست یا تک والد در این کشورها متولد خواهد شد که بار سنگینی بر دوش هر دولتی میباشد. همانطور که امروزه یکی از بزرگترین معضلات جامعه امریکا، حاملگی دختران نوجوان و زایمانهای نامشروع آنان است.
اما نکتهای که باقی میماند، سرنوشت شوم این موالید نامشروع میباشد، آنها محکومند که در کنار مادر (خانوادههای تک والدینی) اقوام یا بستگان مادر یا در پرورشگاهها زندگی سخت و پر مشقتی را سپری کنند و تا پایان عمر عنوان فرزند نامشروع یا سر راهی را به دوش بکشند. علاوه بر آنکه موالید نامشروع به سهم خود عامل بسیاری از بحرانها، ناامنیها و انحرافها در جوامع غربی بوده و هستند که امروزه بخش قابل ملاحظهای از قتلهای خیابانی و خودکشیهای جوانان و... معلول همین علت است.
نگرشهای فمینیستی و رشد منفی جمعیت
از نظر کارشناسان امور اجتماعی یکی از عوامل رشد منفی جمعیت در غرب، گسترش فزاینده روابط عاطفی و جنسی آزاد است. چراکه شیوع روابط آزاد جنسی زنان و مردان، موجب ارضای غرایز و نیازهای جنسی آنان شده و عدم تمایل به تشکیل خانواده یا تأخیر در سن ازدواج را به دنبال دارد. چراکه افراد با کمترین هزینه و مسئولیت به ارضای نیازهای خود در خارج از هر چارچوبی میپردازند و دیگر نیازی به ازدواج و تشکیل خانواده نمیبینند. در نتیجه، در این وضعیت فرزندآوری به مقدار زیادی کاهش مییابد، زیرا در صورت وضع حمل زنان نیز چیزی جز کودکی که باید بدون حضور پدر رشد یابد، وجود ندارد و این یک واقعیت است که هرچه گسترش روابط آزاد جنسی بیشتر شود، آمار جمعیت کاهش مییابد و این یکی از تاوانهای سنگینی است، که باید برای این روابط آزاد پرداخت.
مخالفت فمینیستها با نقش مادری و تولیدمثل
از سوی دیگر فمینیستها با نقش مادری و تولیدمثل نیز مخالف هستند. به باور فمینیستهای رادیکال، تفاوتهای زیستی میان زن و مرد، به ویژه قابلیت زنان در تولیدمثل، عامل مهم نابرابری جنسی است. بنابراین بعضی از آنها معتقدند که تولیدمثل و مادری کردن باری بر دوش زنان و بخشی از سرکوبی است که باید از سر راه زنان برداشته شود، این گروه وجود فناوریهای جدید که باعث کاهش فشار تولیدمثل روی زنان میشود را کلید آزادی زنان میدانستند. گروه دوم معتقدند که تولیدمثل و مادری یکی از بزرگترین لذتهای زن بودن است که فقط باید آن را از زیر کنترل جنس مذکر رهانید تا تبدیل به یکی از با ارزشترین تجربههای زنان شود. (9)
فمینیستها بر این مبنا که جنین «بافت انسانی ناخواسته است» ارزش تولد نوزاد و مادری را مورد تحقیر قرار داده، کودکان را مانعی جهت کسب اهداف برابری با مردان تلقی کردند. (10) بنابراین فمینیستها سقط جنین را حق خود و آن را خاتمه دادن به حاملگی یا پایان دادن وابستگی جسمانی جنین به مادر میدانند.(11) این در حالی که از نظر اسلام موجودیت انسان از زمان پیوند دو سلول جنسی اولیه آغاز میگردد و از بین بردن آن در هر مرحلهای نابودی انسانیت به شمار میرود. خداوند حکیم در قرآن مجید میفرماید: «هرکس، کس دیگری را نه به قصاص، قتل کسی یا ارتکاب فسادی در روی زمین بکشد، چنان است که همه مردم را کشته باشد». (12)
آثار سوء بلندمدت جمعیت شناختی نگرشهای فمینیستی
به هرحال این قبیل نظریههای فمینیستی مورد استقبال زنان واقع شد و دختران و زنان غربی نه فقط میزان باروری خود را کاهش دادند، بلکه حاضر به بچهدار شدن نیز نبودند. آنان با دادن پول به زنان دیگر، از آنها به عنوان مادران میانجی استفاده میکنند، بدین صورت که نطفه در رحم مادر میانجی قرار میگیرد و پس از وضع حمل به صاحب نطفه تحویل داده میشود. برخی دیگر از زنان، برای ارضای نیازهای عاطفی خود فرزندخواندگی را برگزیدند. در سال تعداد زیادی از زوجهای امریکایی کودکان را به فرزندخواندگی میپذیرند و آنها را وارد زندگی خود میکنند.
این در حالی است که کشورهای جهان اول که عمدتاً سیاستهایی منطبق بر سیاست فمینیسم دارند به شدت با مشکل پیرسنی مواجه هستند و هر روز به دنبال سیاستهای تشویقی هستند که زنان را به فرزندآوری تشویق کنند. در حالی که بسیاری از زنان و دختران این کشورها چنین سیاستهایی را آزار دهنده یافتهاند، زیرا این زنان با وجود معشوقههای بسیار در میانسالی تنها هستند و باروری آنها کاهش یافته است. امروز این زنان و دختران مشتری پروپاقرص کلینیکهای باروری هستند و میلیونها دلار پول خرج میکنند تا بچهدار شوند و زمان از دست رفته بازگردد، اما برای بسیاری از آنها مادر شدن یک آرزوی دست نیافتنی است.
به طور کلی این یک واقعیت است که نهضت فمینیسم به ویژه در جهان غرب، در تاریخ فعالیت خود به پیروزیهایی دست یافته است؛ زن اروپایی که تا یک قرن پیش، از حق مالکیت و ارث محروم بود، حالا به طور فعال در تصمیمگیریهای سیاسی، اجتماعی در سطح خرد و کلان جامعه خود شرکت دارد، اما در این نهضت به خصوص در جنبشهای تندروی فمینیستی به علت عدم توجه به فطرت الهی انسان و نقش مکمل مرد در جامعه با زیر سؤال بردن نهاد خانواده و نقش مادری و همسری خواهان وضع قوانینی (مثل سقط جنین، روابط آزاد جنسی...) برای زنان شدند که نه تنها در طولانیمدت آثار سوء زیادی برای زنان ایجاد کرد، بلکه در سطح کلانتر بر ابعاد جمعیت شناختی مثل میزان زاد و ولد، ازدواج و طلاق در کشورهای جهان اول که عمدتاً اجراکننده سیاستهای فمینیستی هستند، نیز آثار منفی بسیاری بر جای گذاشته است که به نظر میرسد در این وضعیت، بحران پیری جمعیت، افزایش سالمندان، کاهش نیروی نوجوان و جوان در هرم سنی کشورهای فمینیستی امری کاملاً طبیعی باشد.