تاریخ انتشار : ۰۳ شهريور ۱۳۹۳ - ۱۳:۳۷  ، 
کد خبر : ۲۶۹۰۰۸

محدوده‌های قدرت آمریکا*


ژوزف نای1

ترجمه: سیدمهدی حسینی‌متین

از زمان امپراتوری روم تاکنون کشوری نبوده است که بتواند سایه‌اش را بر سر دیگر کشورها بگستراند. به عبارت دیگر و به استناد دیدگاه نشریه اکونومیست، "ایالات متحده همچون غولی تنومند بر جهان سایه افکنده است. این کشور بر تجارت، بازرگانی و ارتباطات جهانی غلبه دارد؛ اقتصاد آن موفق‌ترین اقتصاد جهان و قدرت نظامی آن دومی ندارد"(1). «اوبر و درین» وزیر خارجه فرانسه در سال 1999 اظهار داشت که "ایالات متحده از موقعیت ابرقدرتی‌اش در قرن بیستم فراتر رفته است،" برتری ایالات متحده امروزه در زمینه اقتصاد، پول، نظامی، شیوه زندگی، زبان و تولیدات فرهنگی عمومی که به جهان هجوم آورده است، به تفکرات شکل بخشیده و حتی دشمنان ایالات متحده را مجذوب خود نموده است".(2)

یا همان‌طور که دو آمریکایی «فاتحگرا»2 اشاره کرده‌اند "سیستم بین‌المللی امروزین، براساس توازن قوا ایجاد نشده است بلکه بر پایه هژمونی آمریکا استوار گردیده است."(3) در حالی که وابستگی متقابل جهانی افزایش یافته است، بسیاری استدلال نموده‌اند که "اسطوره‌ها و نمادهای آمریکایی از کاتماندو (نپال) تاکینشازا، از قاهره تا کاراکاس در حال شکل دادن به دنیا هستند. جهانی شدن برچسب «ساخت آمریکا» به خود گرفته است".(4)

ایالات متحده بدون تردید قدرت درجه یک جهان است، اما پرسش اینجا است که این وضعیت تا چه مدت به طول خواهد انجامید  و درخصوص آن‌چه می‌توان کرد؟ برخی از متفکران و پژوهشگران می‌گویند برتری ایالات متحده صرفاً نتیجه فروپاشی اتحاد شوروی است و اینکه عمر این «وضعیت تک‌قطبی» کوتاه خواهد بود.(5) استراتژی آمریکا باید صرفه‌جویی و ذخیره قدرت خود و مداخله صرفاً گزینشی در جهان باشد. پاره‌ای دیگر، می‌گویند قدرت آمریکا بسیار عظیم است و دهه‌ها به طول خواهد انجامید و فرصت ایجاد شده برای تک‌قطبی شدن می‌تواند به «عصر تک‌قطبی» تبدیل شود.(6)

«چارلز کراتهامر» در اوایل سال 2001 چنین استدلال نمود که "بعد از یک دهه ایفای نقش کوتوله3 به جای پرومته4، نخستن وظیفه دولت جدید، اثبات آزادی عمل ایالات متحده است." ما باید از ایفای نقش «یک شهروند بین‌المللی مطیع» خودداری کنیم. یکجانبه‌گرایی جدید مؤید بی‌نظیر بودن جهان تک‌قطبی است که در آن به سر برده و نقطه آغاز واقعی سیاست خارجی ایالات متحده در دوره پس از جنگ سرد است."(7)

حتی پیش از 11 سپتامبر 2001 این برداشت از سوی بسیاری افراد اعم از لیبرال‌ها و محافظه‌کاران که خود را واقع‌گرا (رئالیست) می‌دانند، ابراز می‌شد و آنها این برداشت را تقریباً قانون طبیعی سیاست بین‌الملل می‌دانند که اگر کشوری بسیار قدرتمند شود دیگران برای موازنه متقابل آن با یکدیگر اقدام به همکاری می‌کنند. از نظر آن استیلای فعلی آمریکا ناپایدار است.(8)

چنانچه برخی شواهد نشان می‌دهند، آنها ممکن است به دیدگاه یک روزنامه‌نگار هندی اشاره نمایند که خواستار یک اتحاد استراتژیک سه‌گانه متشکل از سه کشور روسیه، هند و چین به منظور تعدیل آنچه که هم‌اکنون از نظر آنها یک دنیای تک‌قطبی خطرناک است، شده است.(9) یا به سخنان رییس‌جمهور ونزوئلا در کنفرانس کشورهای تولیدکننده نفت استناد نمایند که گفت: "قرن بیست و یکم باید قرن جهان چندقطبی باشد و ما باید برای ایجاد چنین دنیایی بکوشیم".(10)

حتی برخی منابع دوست همچون اکونومیست با این امر موافق‌اند که "دنیای یک ابرقدرت دوام نخواهد آورد". در دو دهه آینده، چین با جمعیت یک میلیارد و نیمی خود یک قدرت اقتصادی قویاً در حال رشد است و احتمالاً حکومت اقتدارگرای کنونی آن نیز با توجه به منافع قطعی‌اش در این راستا تلاش خواهد کرد. دیر یا زود فردی توانمند و درستکار روسیه پس از یلتسین را متحد کرده و بدین ترتیب بار دیگر یک قدرت مدعی متنفذ جهانی ظهور خواهد کرد.(11) به اعتقاد من با وجود تروریسم، برتری و استیلای آمریکا در این قرن دوام خواهد آورد، اما فقط در صورتی که ایالات متحده از قدرت خود عاقلانه و خردمندانه استفاده کند.

پیش‌بینی ظهور و افول قدرت‌ها بسیار دشوار است. در فوریه 1941 «هنری لیوس»، ناشر شهیر و صاحب نام، در نوشتاری ادعا نمود که "این قرن، قرن آمریکاست". با این وجود تا دهه 1980 بسیاری از تحلیلگران به این نتیجه رسیدند که دیدگاه لیوس در یک دوره‌ای واقعیت عینی داشته است، اما در پرتو معضلاتی همچون ویتنام، کاهش رشد اقتصادی و گسترش بیش از حد قلمرو امپراتوری دوره آن به سر آمده است.

در سال 1985، نویسنده مجله اکونومیست «لستر تارو» این پرسش را مطرح ساخت که چرا عمر امپراتوری روم به عنوان یک جمهوری، هزاران سال به طول انجامید، اما ما (آمریکا) بعد از پنجاه سال دچار لغزش شدیم.(12) نظرسنجی‌ها نشان می‌دادند که نیمی از مردم با این امر موافق بودند که آمریکا از نظر قدرت و نمایش قدرت (پرستیژ) دچار فرسایش شده است.(13)

طرفداران نظریه انحطاط که یک دهه قبل در فهرست پرفروش‌ترین کتاب‌های آمریکایی بشمار می‌رفتند، نخستین کسانی نبودند که در پیش‌بینی خود دچار اشتباه شدند. بعد از اینکه بریتانیا مستعمرات آمریکایی خود را در قرن هیجدهم از دست داد، «هوراس والپول» با بررسی آثار انحطاط بریتانیا و قناعت این کشور به «جزیره کوچک دورافتاده» و با درجه اهمیتی به اندازه دانمارک و ساردین، برای بریتانیا اظهار تأسف نمود.(14)

پیش‌بینی وی بعدها تحت‌الشعاع دیدگاه کنونی وی در مورد استعمار تجاری قرار گرفت و از پیش‌بینی انقلاب صنعتی بعدی که بریتانیا را در قرن بعدی نیز در موقعیت برتر قرار داد، عاجز ماند. به این ترتیب، پیروان نظریه کاهش قدرت آمریکا از درک این نکته ناتوانند که «یک انقلاب صنعتی سوم» می‌تواند ایالات متحده را در "سده دوم" نیز همچنان در موقعیت ممتاز حفظ نماید.(15) ایالات متحده به طور قطع، رهبر انقلاب اطلاعاتی جهانی بوده است.

از طرف دیگر، هیچ چیزی در دنیای سیاست ابدی نخواهد بود. یک قرن پیش، جهانی شدن اقتصاد با برخی محاسبات همانند امروز در اوج خود بود. مالیۀ بین‌المللی بر پایه طلا استوار بود، مهاجرت در سطوح نابرابری قرار داشت، تجارت روبه افزایش بود و بریتانیا یک امپراتوری بود که در قلمرو آن خورشید هیچ وقت غروب نمی‌کرد. همچنانکه، «ویلیام فاف» اشاره کرده است، "محققان سیاسی و اقتصادی مسؤول، در سال‌ 1900 بدون هیچگونه تردیدی دورنمای قرن بیستم را به صورت استمرار رقابت‌های امپراتوری‌ها در دنیای تحت سیطره اروپا، قیمومت پدرسالارانه طولانی اروپایی‌ها بر مستعمره‌های آسیایی و آفریقایی، حکومت‌های مشروطه یکپارچه در اروپای غربی، رشد فزاینده و مستمر رفاه، رشد علمی بسود زندگی بشر، و غیره را توصیف کرده بودند.

اما همه آنها در اشتباه بودند."(16) البته، آنچه به دنبال آن اتفاق افتاد دو جنگ جهانی، امراض اجتماعی فاشیسم و کمونیسم توتالیتر، پایان امپراتوری‌های اروپایی و پایان راه اروپا به عنوان یک قدرت حاکم جهانی بود. روند جهانی شدن اقتصاد معکوس شد و تا دهه 1970 دیگر به سطوح سال 1914 نرسید، چه بسا که می‌توانست به چنان سطحی نیز برسد.

آیا ما همچنانکه وارد قرن بیست و یکم می‌شویم می‌توانیم کار بهتری انجام دهیم؟ «یوگی برا»5 در کتاب مشکوک خود به ما هشدار می‌دهد که دست به پیش‌بینی به خصوص در مورد آینده نزنیم، حتی اگر هیچ راه دیگری نداشته باشیم، ما در اذهان خود تصاویری در مورد آینده را می‌سازیم که برای برنامه‌های عملی ما ضروری هستند. در سطح ملی ما نیازمند چنین تصاویری برای هدایت سیاست‌ها هستیم که به ما بگویند چگونه از قدرت بی‌سابقه خود استفاده کنیم.

البته، هیچ نوع آینده واحدی نداریم؛ بلکه آینده‌های چندگانه‌ای وجود دارند و به همین‌سان، سیاست خارجی ما می‌تواند از احتمالات بیشتر دیگری در مقایسه با دیگر کشورها برخوردار باشد. زمانی که سیستم‌ها واکنش‌های متقابل و بازخوردهای پیچیده‌ای دارند، علل کوچک می‌توانند تأثیرات گسترده‌ای در پی داشته باشند و زمانی که پای افراد انسانی در میان باشد، واکنش انسان به پیش‌بینی خودش ممکن است باعث ناکامی تحقق آن پیش‌بینی شود.

نمی‌توانیم به پیش‌بینی آینده امیدوار باشیم اما می‌توانیم تصاویر ذهنی خود از آینده را به دقت ترسیم نماییم تا از پاره‌ای اشتباهات معمول پرهیز کرده باشیم.(17) یک دهه قبل یک تحلیل دقیق‌تر از قدرت آمریکا می‌توانست ما را از تصور اشتباه کاهش قدرت آمریکا نجات دهد. اخیراً پیشگویی‌های دقیق از بلای تروریسم در جلوگیری از یک تراژدی ناکام ماندند که خود منجر به آن شد تا بار دیگر پیش‌بینی‌هایی در خصوص کاهش قدرت آمریکا صورت گیرد. این نکته مهم است که از اشتباهات دوگانه نظریه انحطاط‌گرایی و نظریه فاتحگرایی آمریکا هر دو پرهیز نماییم.

انحطاط‌گرایی، آشکارا گرایش به آن دارد تا رفتار محتاطانه‌ای را در پیش بگیرد که خود می‌تواند به کاهش نفوذ آمریکا منجر شود؛ در حالی که پیروی از هواداران نظریه فاتح‌گرایی آمریکا می‌تواند مخاطرات بالقوه برخاسته از تقیدناپذیری (قدرت) را به همراه آورند و همچنین، تکبری در پی خواهد داشت که باعث هدر رفتن قدرت و نفوذ آمریکا خواهد شد. در یک تحلیل دقیق، ایالات متحده می‌تواند تصمیمات بهتری در خصوص چگونگی حمایت از مردم‌اش و اشاعه ارزش‌هایش اتخاذ نماید و در چند دهه آتی جهان را به سمت بهتری هدایت نماید. من این تحلیل را با بررسی عوامل قدرت آمریکا آغاز می‌کنم.

منابع قدرت آمریکا

در مورد اینکه قدرت آمریکا در سال‌های اخیر چقدر افزایش یافته است، مطالب زیادی شنیده‌ایم اما قدرت را چگونه می‌توان معنا کرد؟ در معنایی ساده، قدرت توانایی تأثیرگذاری بر نتایجی است که شما خواستار آن هستید و در صورت ضرورت، تغییر رفتار دیگران برای رسیدن به چنان نتیجه‌ای است. برای مثال، قدرت نظامی ناتو روند پاکسازی نژادی اسلو بودان میلوسویچ را معکوس نمود و وعده کمک‌های اقتصادی به اقتصاد ویران شده صربستان باعث معکوس شدن عدم تمایل ابتدایی حکومت صربستان به تحویل میلوسویچ به دیوان لاهه شد.

توانایی دستیابی به نتایج مورد انتظار یک فرد را اغلب به عنوان برخورداری از میزان معتنابهی از مؤلفه‌هایی همچون جمعیت، سرزمین، منابع طبیعی، توانمندی اقتصادی، نیروی نظامی و ثبات سیاسی تعریف می‌کنیم. قدرت به این معنا به مفهوم دارا بودن کارت‌های دست بالا در بازی پوکر بین‌المللی است. اگر شما کارت‌های دست بالا را نشان دهید دیگران احتمالاً دستان خود را جمع خواهند کرد. البته اگر شما با دستانی خالی بازی کنید و یا در دام بلوف و ترفند گرفتار شوید ممکن است بازی را ببازید و دست کم، در رسیدن به نتایج دلخواه با ناکامی مواجه شوید.

برای مثال، ایالات متحده بعد از جنگ جهانی نخست، بزرگترین قدرت جهانی بود اما در جلوگیری از ظهور هیتلر و یا فاجعه پرل هاربر ناتوان بود. تبدیل منابع قدرت بالقوه آمریکا به قدرت واقعی مستلزم سیاستی سنجیده و رهبری ماهرانه‌ای است اما فقط کارت‌های دست بالا می‌توانند برای شروع بازی مفید باشند.

به لحاظ سنتی ابزار آزمایش یک قدرت بزرگ «توان جنگی» آن بوده است.(18) جنگ آخرین بازی است که در آن کارت‌های سیاست بین‌الملل رو می‌شود و قدرت نسبی برآورد شده، اثبات می‌شود. در طول قرن‌ها، همچنانکه فن‌آوری پیشرفت کرده است منابع قدرت نیز متحول شده است. در اقتصاد کشاورزی قرون هفده و هیجده اروپا، جمعیت یک منبع حیاتی قدرت بود زیرا مبنایی را برای مالیات و استخدام نیروی پیاده نظام (که به طور عمده جنگجویان حرفه‌ای بودند) فراهم می‌ساخت و همین ترکیب پول و انسان به فرانسه برتری بخشید.

اما در قرن نوزدهم اهمیت روزافزون صنعت ابتدا بریتانیا را منتفع ساخت که با نیروی دریایی خود بر امواج حکومت می‌کرد و هیچ رقیبی نداشت و بعدها آلمان از آن منتفع شد که از دولت و راه‌آهن کارآمدی برای حمل نیروهای نظامی‌اش برای دستیابی به پیروزی‌های سریع در قاره برخوردار بود (اگرچه روسیه جمعیت و ارتش بزرگتری داشت). تا اواسط قرن بیستم ایالات متحده و اتحاد شوروی با ورود به عصر هسته‌ای نه تنها از توان صنعتی بلکه از زرادخانه‌های هسته‌ای و موشک‌های قاره‌پیما برخوردار شدند.

امروزه، پایه‌های قدرت از تکیه بر نیروی نظامی و فتح سرزمین فراتر رفته است. جنبه متناقض قضیه این است که جنگ‌افزارهای هسته‌ای یکی از عوامل این وضعیت بوده است. همان‌طور که از تاریخ جنگ سرد آگاه هستیم، خطر مخرب و سهمگین جنگ‌افزارهای هسته‌ای به اثبات رسیده و این قدرت به بازوی نیرومندی تبدیل شد، که کاربرد آن به استثنای اینکه از نظر تئوریک و در شرایط بی‌نهایت سخت مجاز بود، بسیار پرهزینه بود.(19) دومین تحول مهم ظهور ناسیونالیسم بود که حکمرانی امپراتوری‌ها بر ملت‌های بیدار شده را بسیار دشوارتر ساخته بود.

در قرن نوزدهم تنها چند ماجراجو بخش اعظم آفریقا را با یک مشت سرباز فتح کردند و بریتانیا با یک نیروی استعمارگر که گروهی کوچک از مردمان بومی بود، بر هند فرمانروایی کرد. امروزه حکومت استعماری نه تنها در حد وسیعی محکوم شده است بلکه بسیار پرهزینه شده است که هر دو ابرقدرت دوران جنگ سرد در ویتنام و افغانستان با آن مواجه شدند. فروپاشی امپراتوری شوروی پایان امپراتوری‌های اروپا را که دهه‌های متمادی ادامه داشت، به دنبال آورد.

سومین عامل، تحول و دگرگونی اجتماعی داخلی قدرت‌های بزرگ است. جوامع فراصنعتی بجای تمرکز بر شکوه و عظمت، بر رفاه متمرکز شده‌اند و از تلفات زیاد به استثنای زمانی که مسأله بقا در میان باشد، گریزان‌اند. این به آن معنا نیست که آن‌ها هنگامی که تلفات مورد انتظار بالاست از زور استفاده نمی‌کنند، شاهد مدعا، جنگ‌های خلیج‌فارس در سال 1991 و افغانستان امروزی است. اما فقدان اخلاق جنگی در دموکراسی‌های مدرن به این مفهوم است که کاربرد زور، مستلزم نوعی توجیه اخلاقی مفصل برای کسب اطمینان از حمایت افکار عمومی (به استثنای مواردی که مسأله بقا مطرح است) می‌باشد.

خلاصه اینکه، سه دسته از کشورها در جهان امروز وجود دارند: کشورهای فقیر و دولت‌های پیشاصنعتی ضعیف که اغلب بقایای آشوب‌زده امپراتوری‌های فروپاشیده هستند؛ دولت‌های در حال صنعتی (شدن) مدرن همچون هند و چین؛ و جوامع فراصنعتی که بر اروپا، آمریکای شمالی و ژاپن حاکمیت دارند. استفاده از زور در کشورهای دسته نخست معمول و رایج است. در جوامع نوع دوم نیز هنوز پذیرفته شده است اما در کشورهای دسته سوم، کمتر تحمل می‌شود. از نظر «رابرت کوپر» دیپلمات بریتانیایی، "شمار وسیعی از دولت‌های بسیار قدرتمند، دیگر خواستار جنگ و فتح از راه نظامی نیستند".(20) جنگ همچنان محتمل است اما اکنون نسبت به یک قرن و نیم گذشته کمتر پذیرفته شده است.(21)

سرانجام اینکه، برای بسیاری از قدرت‌های بزرگ امروزی استفاده از زور اهداف اقتصادی آنها را در معرض تهدید و خطر قرار می‌دهد. حتی کشورهای غیردموکراتیکی که احساس محدودیت‌های اخلاقی کمتری برای استفاده از زور می‌نمایند به ناچار از توجه به اثرات آن بر اهداف اقتصادی خود هستند. همانگونه که «توماس فریدمن» تذکر داده است، کشورها براساس یک نوع «گروه‌بندی الکترونیکی»6 از کشورهای سرمایه‌گذار که دسترسی خود به سرمایه در یک اقتصاد جهانی شده را کنترل می‌کنند، دسته‌بندی شده‌اند.(22)

«ریچارد روزکرانس» می‌نویسد: "در گذشته، تصرف سرزمین دیگر کشورها از راه زور آسان‌تر بود تا از راه توسعه دستگاه‌های اقتصادی و تجاری پیچیده که نیازمند برخورداری از منافع ناشی از مبادله تجاری می‌باشند."(23) امپراتوری ژاپن در دهه 1930 زمانی که «حوزه بزرگ رفاه متقابل شرق آسیا» را ایجاد نمود از رهیافت قدیمی استفاده نمود، اما بعد از جنگ دوم جهانی نقش ژاپن به عنوان یک دولت تجاری بسیار موفق‌تر از کار درآمد و به تبدیل این کشور به عنوان دومین اقتصاد بزرگ جهانی انجامید. اکنون، تصور سناریویی که در آن ژاپن برای استعمار کشورهای همسایه‌اش تلاش نماید و در این زمینه موفق باشد، دشوار است.

همانگونه که پیش از این مورد اشاره قرار گرفت، هیچیک از این موارد نشان نمی‌دهد که نیروی نظامی هیچ نقشی در سیاست بین‌المللی امروزی ایفا نمی‌کند. فقط به یک دلیل و آن هم انقلاب اطلاعاتی که دگرگونی چشمگیری را در جهان ایجاد نموده است. بسیاری از دولت‌ها از سوی نیروهای اجتماعی دموکرات داخلی با هیچ محدودیتی مواجه نیستند، همچون کویت که از همسایه خود عراق درس گرفته است و در آن گروه‌های تروریستی پروای زیادی از محدودیت‌های عادی در جوامع لیبرال ندارند. جنگ‌های داخلی که در بسیاری از بخش‌های جهان در جریان است به طور عمده ناشی از خلأ قدرتی هستند که در اثر فروپاشی امپراتوری‌ها ایجاد شده‌اند.

علاوه بر این، در طول تاریخ ظهور قدرت‌های بزرگ جدید با نگرانی‌هایی همراه بوده است که در پاره‌ای مواقع بحران‌های نظامی ایجاد نموده‌اند. براساس برداشت جاودانه تویسیدید، جنگ‌های پلوپونز در یونان کهن موجب ظهور قدرت آتن و ترس و نگرانی اسپارت گردید.(24) جنگ جهانی اول به علت افزایش قدرت قیصر آلمان و نگرانی که از این ناحیه در بریتانیا ایجاد شد، بوجود آمد.(25) برخی پویش‌های مشابهی را در این قرن پیش‌بینی می‌کنند که ناشی از ظهور قدرت چین و ترس ایالات متحده است.

ژئواکونومیک جایگزین ژئوپلیتیک نشده است هرچند که در اوایل قرن بیست و یکم مرزهای سنتی میان این دو کم‌رنگ شده است. نادیده گرفتن نقش زور و محوریت امنیت در روابط بین‌الملل همچون نادیده گرفتن اکسیژن است. در شرایط عادی، اکسیژن فراوان است و ما توجه چندانی به آن نمی‌کنیم، اما زمانی که شرایط تغییر می‌یابد و ما شروع به از دست دادن آن می‌کنیم دیگر نمی‌توانیم به چیز دیگری تمرکز کنیم.(26) حتی در مناطقی که استفاده مستقیم از زور در میان کشورها جای بحث دارد ـ برای مثال، در درون اروپای باختری و آمریکا و ژاپن ـ بازیگران غیردولتی همچون تروریست‌ها ممکن است از زور استفاده کنند. اضافه بر این، نیروی نظامی هنوز می‌تواند نقش سیاسی مهمی در میان کشورهای پیشرفته ایفا نماید.

به عنوان مثال، بسیاری از کشورهای شرق آسیا از حضور نیروهای آمریکا در کشورهایشان به عنوان یک خط‌مشی برای تضمین امنیت در برابر همسایگان بی‌ثبات خود استقبال می‌کنند. علاوه بر این، بازدارندگی در مقابل تهدیدها و یا تضمین دسترسی به منابع حیاتی همچون نفت در خلیج‌فارس، نفوذ آمریکا در میان متحدانش را افزایش داده است. پاره‌ای مواقع، این ارتباط به طور مستقیم است؛ بسیاری اوقات این مسأله در ذهن دولتمردان وجود دارد. همان‌طور که وزارت دفاع آمریکا توصیف می‌کند، یکی از مأموریت‌های نیروهای آمریکایی مستقر در خارج از آمریکا «شکل بخشیدن به محیط» است."

با توجه به این مطلب، قدرت اقتصادی از اهمیت بیشتری در مقایسه با گذشته برخوردار شده است، هم به دلیل افزایش نسبی هزینه‌های نظامی هم به دلیل اهداف اقتصادی که به طور گسترده‌ای در ارزش‌های جوامع فراصنعتی پدیدار شده‌اند.(27) در جهانی که از نظر اقتصادی جهانی شده است، همه کشورها تا حدودی به نیروهای بازار؛ که فراتر از کنترل آنها می‌باشند، وابسته شده‌اند. زمانی که بیل کلینتون رئیس‌جمهوری آمریکا وارد کشمکشی برای ایجاد توازن در بودجه فدرال در سال 1993 گردید، یکی از مشاوران وی با عصبانیت ابراز داشت که اگر دوباره متولد شود دوست دارد به عنوان یک «بازاری» باشد زیرا کاملاً واضح است که بازار نیرومندترین بازیگر است(28) اما بازارها کشورهای مختلف را به درجات متفاوتی محدود می‌سازند.

از آنجا که ایالات متحده در حال ایجاد چنان بازار بزرگ مالی و تجاری می‌باشد، در موقعیت بهتری نسبت به آرژانتین و تایلند برای تعیین شرایط خود قرار دارد. چنانچه کشورهای کوچک مایل باشند بهایی برای مقابله با بازار بپردازند، آنها می‌توانند قدرت دیگر کشورها نسبت به خود را کاهش دهند. از این رو، تحریم‌های اقتصادی آمریکا تأثیرات اندکی برای مثال، در زمینه بهبود حقوق بشر در میانمار داشته است. اولویت بزرگ صدام حسین، بقای خودش است تا رفاه مردم عراق، به این معنا که اعمال بیش از یک دهه تحریم‌های فلج‌کننده علیه او برای برداشتن وی از قدرت، به شکست انجامیده است.7 همچنین، تحریم‌های اقتصادی ممکن است تروریست‌های غیردولتی را در هم بشکند اما نمی‌تواند آنها را از کارشان بازدارد. اما، استثناها قانون را ثابت می‌کنند. قدرت نظامی همچنان در پاره‌ای شرایط یک عامل حیاتی است، اما این اشتباه است که بیش از حد بر روی ابعاد نظامی قدرت آمریکا تأکید نماییم.

قدرت ملایم8

به اعتقاد من، اگر ایالات متحده بخواهد همچنان قدرتمند باقی بماند، مستلزم آن است که به «قدرت ملایم» هم توجه نشان دهد. منظور دقیق من از قدرت ملایم چیست؟ قدرت نظامی و قدرت اقتصادی هر دو نمونه‌هایی از «قدرت فرماندهی سخت»9 هستند که می‌توانند برای تغییر مواضع دیگران مورد استفاده قرار گیرند. قدرت سخت می‌تواند مبتنی بر تطمیع (هویج)10 و تهدید (چماق) باشد. اما راه غیرمستقیمی نیز برای به کارگیری قدرت وجود دارد کشوری می‌تواند در دنیای سیاست دستاوردی داشته باشد که دیگر کشورها از آن پیروی نمایند، ارزش‌های آن را بپذیرند، از نمادهای آن تقلید کنند و آرزوی رسیدن به سطوح رفاه و آزادی آن را داشته باشند.

از این نظر، نکته مهم این است که در دنیای سیاست، برنامه‌ها در این راستا تنظیم گردند و دیگران جذب شوند بگونه‌ای که از این جهت کاملاً شبیه استفاده از زور و قدرت نظامی و اقتصادی برای تغییر رفتار آنها باشد. این جنبه از قدرت ـ جذب دیگران برای خواستن آن چیزی که شما می‌خواهید ـ را من «قدرت ملایم» می‌خوانم.(29) این روش مردم را به جای اجبار، مقید می‌سازد.

قدرت ملایم بر پایه توانایی تعیین دستور کاری استوار است که قادر به اثرگذاری بر تعیین اولویت‌های دیگران باشد. در سطح فردی، پدران و مادران عاقل می‌دانند که اگر آنها فرزندان خود را با اعتقادات و ارزش‌های درستی تربیت نمایند قدرت آنها بیشتر و بادوام‌تر خواهد بود تا اینکه صرفاً با تکیه بر تنبیه11، قطع پول توجیبی و یا گرفتن سوییچ ماشین آنها را تربیت نمایند. به همین‌سان، رهبران سیاسی و اندیشمندانی همچون آنتونیو گرامشی مدت‌ها پیش دریافته بودند که قدرت ناشی از تعیین دستور کار و ترسیم چارچوبی برای مناظره است.

توانایی تعیین اولویت‌ها ارتباط مستقیم با منابع ملموس قدرت، همچون فرهنگ، ایدیولوژی، و نهادهای مجذوب‌کننده دارد. اگر من بتوانم از شما بخواهم که آنچه را که من می‌خواهم انجام دهید، در این صورت من شما را اجبار نکرده‌ام که کاری را انجام دهید که خودتان مایل به انجام آن نبوده‌اید. اگر ایالات متحده ارزش‌های خود را به دیگران ارائه دهد؛ ارزش‌هایی که خود از دیگران می‌خواهد از آمریکا پیروی کنند، در آن صورت با هزینه کمتری بر آنها رهبری خواهد کرد.

قدرت ملایم صرفاً همان نفوذ نیست هرچند که یکی از منابع نفوذ بشمار می‌رود. از این گذشته، همچنین من می‌توانم از طریق تهدید و یا تحبیب بر شما اعمال نفوذ نمایم. قدرت ملایم بیش از آن که متقاعدسازی و یا توانایی در به حرکت واداشتن افراد با استدلال باشد، بیشتر توانایی ترغیب و جذب است. جذب نیز غالباً به فرمانبرداری و تقلید منتهی می‌شود.

قدرت ملایم تا حد زیادی از ارزش‌های ما ناشی می‌شوند. این ارزش‌ها در فرهنگ، سیاست‌هایی که ما در داخل کشور آنها را پیگیری می‌کنیم و در شیوه‌ای که ما در سطح بین‌المللی برای خود برگزیده‌ایم، بازتاب می‌یابند. پاره‌ای اوقات، دولت کنترل به کارگیری قدرت ملایم را دشوار می‌یابد. همچون عشق، که سنجیدن و لمس نکردن معشوق دشوار است اما اینکار اهمیت آن عشق را کاهش نمی‌دهد.

به همین دلیل «اوبر ودرین» می‌نالد، که آمریکایی‌ها بسیار قدرتمند هستند زیرا آنها می‌توانند الهام‌بخش رؤیاهایی برای دیگران باشند و مطلوب سایرین واقع شوند. این تأثیرگذاری به مدد تفوق تصویرهای جهانی و از طریق فیلم و تلویزیون نیز صورت گرفته و به همین دلایل، شمار زیادی از دانشجویان از دیگر کشورها برای تکمیل تحصیلات خود به آمریکا عزیمت می‌کنند.(30) قدرت ملایم یک واقعیت مهم است.

البته، قدرت‌های ملایم و سخت به یکدیگر مرتبط هستند و می‌توانند یکدیگر را تقویت کنند. هر دو جنبه‌های مختلف توانایی رسیدن ما به اهداف‌مان از طریق تأثیرگذاری هستند. برخی مواقع هر دوی این منابع قدرت دارای تأثیراتی بر کل رفتار از اجبار تا جذب هستند.(31) کشوری که از ضعف اقتصادی و نظامی رنج می‌برد احتمال دارد که قابلیت‌اش برای شکل بخشیدن به برنامه‌های بین‌المللی و نیز جذابیت‌هایش را از دست بدهد. برخی کشورها ممکن است از طریق قدرت سخت جذب دیگر کشورها شوند آنهم به وسیله پندار شکست‌ناپذیری و یا آسیب‌پذیری آن قدرت برتر.

هیتلر و استالین هر دو کوشیدند چنین پندارهایی را دامن بزنند. قدرت سخت همچنین می‌تواند برای تأسیس امپراتوری‌ها و نهادهایی که برنامه‌هایی را برای کشورهای کوچک پی می‌ریزند مورد استفاده واقع شود، "شاهد مثال، حاکمیت اتحاد شوروی بر کشورهای اروپای شرقی است. اما قدرت ملایم بازتاب ساده قدرت سخت نیست. واتیکان هنوز قدرت ملایم خود را از دست نداده است هرچند که دولت‌های تحت سیطره خود را در ایتالیا در قرن نوزده از دست داد. برعکس، اتحاد شوروی بخش عمده قدرت ملایم خود را بعد از تجاوز به مجارستان و چکسلواکی از دست داد، هرچند که منابع اقتصادی و نظامی‌اش همچنان در حال افزایش بود.

برخی کشورها همچون کانادا، هلند و دولت‌های اسکاندیناوی دارای نفوذهایی هستند که بیشتر از وزن نظامی و اقتصادی آنهاست چرا که عوامل جاذبی مثل کمک‌های اقتصادی و یا کمک‌های مربوط به حفظ صلح خود را با تعاریف خود از منافع ملی‌اشان ادغام نموده‌اند. اینها درس‌هایی هستند که یکجانبه‌گرایان خطرات آنها را برای خود و برای ما فراموش کرده‌اند.

بریتانیا در قرن نوزدهم و آمریکا در قرن بیستم قدرت‌های خود را از طریق برقراری قواعد و نهادهای اقتصادی بین‌المللی لیبرال افزایش دادند که با ساختارهای لیبرال و دموکراتیک سرمایه‌داری بریتانیا و آمریکا ـ تجارت آزاد و [سیستم ارزی] پایه‌ طلا در مورد بریتانیا، صندوق بین‌المللی پول، سازمان تجارت جهانی و دیگر نهادها در مورد ایالات متحده ـ منطبق بودند. اگر کشوری بتواند قدرت خود را در نظر دیگران مشروعیت بخشد، با مقاومت کمتری در مورد امیال و آرزوهای خود روبرو خواهد شد.

اگر فرهنگ و ایدیولوژی قدرتی جذاب باشد دیگران با اشتیاق بیشتری از آن پیروی خواهند کرد. اگر آن کشور بتواند قواعد بین‌المللی را ایجاد نماید که با جامعه آن کشور همخوانی داشته باشد احتمال کمتری می‌رود که مجبور به تغییر آنها شود. اگر بتواند از نهادهایی که دیگر کشورها را برای هدایت یا محدودسازی فعالیت‌هایش به نحوی که او ترجیح می‌دهد مساعدت نماید، احتمالاً نیازی به تهدید و تحبیب هزینه‌مند زیادی نخواهد داشت.

خلاصه اینکه، جهانی بودن فرهنگ یک کشور و توانمندی آن برای برقراری قواعد و نهادهای مطلوبی که زمینه‌های فعالیت بین‌المللی را کنترل نمایند، اصلی‌ترین منبع قدرت هستند. ارزش‌هایی مثل دموکراسی، آزادی فردی، تحرک به سمت بالا و گشایش داخلی که اغلب در فرهنگ عامه مردم آمریکا مطرح می‌شوند، تحصیلات عالی و سیاست خارجی به قدرت آمریکا در بسیاری زمینه‌های کمک می‌کند. به اعتقاد «ژوزف یوفه» روزنامه‌نگار آلمانی، قدرت ملایم آمریکا حتی گسترده‌تر از دارایی‌های اقتصادی و نظامی آن کشور پیشرفت می‌کند.

فرهنگ ایالات متحده آمریکا؛ خواه عالی یا پست، به سمت خارج پرتو افشانی می‌کند، آنهم با شدتی که نمونه آن را آخرین بار در امپراتوری روم شاهد بوده‌ایم، اما با یک پیچش جدید. تفوق فرهنگی روم و روسیه شوروی به طور دقیق در مرزهای نظامی آنها متوقف شد. هرچند که، قدرت ملایم آمریکا بر امپراتوری حکمروایی می‌کند که آفتاب در آن هرگز غروب نمی‌کند.(32)

البته، قدرت ملایم فراتر از قدرت صرفاً فرهنگی است. ارزش‌هایی که دولت آمریکا در رفتار سیاست داخلی خود در پیش گرفته است (مثل دموکراسی)، در نهادهای بین‌المللی (مثل شنوا بودن نسبت به سخنان دیگران)، و در سیاست خارجی (ترویج صلح و حقوق بشر) نیز بر اولویت‌های دیگر کشورها تأثیر می‌گذارند. آمریکا می‌تواند دیگران را با این نمونه‌ها تحت تأثیر قرار داده و جذب (یا دفع) نماید. اما قدرت ملایم به همان نسبتی که قدرت سخت به حکومت تعلق دارد، تعلق ندارد.

برخی ابزارهای قدرت سخت (همچون نیروهای مسلح) به شدت دولتی هستند، برخی دیگر (همچون ذخایر نفت و گاز) به طور ذاتی ملی هستند، و بسیاری چیزهای دیگر که می‌توانند به کنترل جمعی درآیند (مثل دارایی‌های صنعتی که می‌توانند در مواقع اضطراری بسیج شوند). برعکس، بسیاری از منابع قدرت ملایم وجود دارند که از کنترل دولت آمریکا خارج‌اند و تنها تا حدودی پاسخگوی اهداف خود هستند. در دوره جنگ ویتنام برای مثال، سیاست دولت آمریکا و فرهنگ عامه دارای اهداف مشترکی بودند. امروزه، شرکت‌های مشهور آمریکایی و یا گروه‌های غیردولتی در حال افزایش قدرت ملایم خود هستند که می‌تواند با اهداف سیاست خارجی هماهنگ و یا مخالف باشد.

از این جهت است که دولت آمریکا در پی کسب اطمینان است تا اقدامات خود را در جهت تقویت قدرت ملایم آمریکا سمت‌گیری نماید تا کاهش آن. همه این منابع قدرت ملایم احتمالاً از اهمیت بیشتری در عصر اطلاعات در این قرن جدید برخوردار می‌شوند. در همان حال، تکبر، کم‌توجهی به نظرات دیگران، و رویکرد تنگ‌نظرانه نسبت به منافع ملی از سوی یکجانبه‌گرایان جدید مطمئناً ره به سوی تضعیف قدرت ملایم آمریکا خواهند پیمود.

قدرت در عصر جهانی اطلاعات، به ویژه در میان کشورهای پیشرفته به تدریج از محسوس و اجبارآمیز بودن کمتری برخوردار می‌شود اما، بیشتر دنیا را کشورهای فراصنعتی تشکیل نمی‌دهند و این امر دگرگونی و تحول قدرت را محدود می‌سازد. بیشتر بخش‌های آفریقا و خاورمیانه در وضعیت جوامع پیشاصنعتی و کشاورزی با نهادهای ضعیف و حاکمان اقتدارطلب گرفتارند. دیگر کشورها مثل چین، هند و برزیل اقتصادهای صنعتی تک محصولی برای صادرات به بخشی از غرب هستند که در نیمه قرن بیستم بدان دست یافته‌اند.(33)

در دنیای چنین متنوعی، هر سه منبع قدرت ـ نظامی، اقتصادی و ملایم ـ هرچند که با درجات و نسبت‌های متفاوت همچنان از موضوعیت برخوردارند. در عین حال، اگر روندهای جاری تجاری و اقتصادی ادامه پیدا کنند رهبری انقلاب اطلاعات و قدرت ملایم و یا ترکیب آن دو از اهمیت فزاینده‌ای برخوردار خواهند شد. جدول شماره یک توضیح ساده‌ای از تکامل منابع قدرت در چند قرن گذشته را ارائه می‌دهد.

جدول: قدرت‌های بزرگ و منابع قدرت آنها 2000 – 1500

دوره زمانی

دولت

منابع عمده

قرن شانزدهم

اسپانیا

شمش طلا، تجارت استعماری، ارتشهای روزمزد، پیوندهای دودمانی

قرن هفدهم

هلند

بازارهای تجارت و سرمایه، نیروی دریایی

قرن هیجدهم

فرانسه

جمعیت، صنعت روستایی، دولت مردمی، ارتش، فرهنگ (قدرت ملایم)

قرن نوزدهم

بریتانیا

صنعت، انسجام سیاسی، سرمایه و اعتبار، نیروی دریایی، هنجارهای لیبرالی (قدرت ملایم)، موقعیت جزیره‌ای (دفاع آسان)

قرن بیستم

ایالات متحده

وسعت اقتصاد، رهبری علمی و فنی، موقعیت، نیرو و اتحادهای نظامی، فرهنگ جهانی و رژیم‌های لیبرالی بین‌المللی (قدرت ملایم)

قرن بیست‌ویکم

ایالات متحده

رهبری فنی (تکنولوژیک)، قدرت نظامی و اقتصادی، قدرت ملایم، قطب ارتباطات فراملی

قدرت در قرن بیست و یکم همچنان بر پایه ترکیبی از منابع قدرت سخت و ملایم استوار خواهد بود. هیچ کشوری بیشتر از ایالات متحده از سه جنبه قدرت ـ نظامی، اقتصادی و قدرت ملایم ـ بهره‌مند نیست. اشتباه بزرگ در یک چنین جهانی گرفتاری در دام تحلیل‌های تک‌بعدی و این باور است که سرمایه‌گذاری در زمینه قدرت نظامی به تنهایی می‌تواند توانمندی یک کشور را تضمین نماید.

موازنه یا هژمونی

قدرت آمریکا ـ اعم از سخت و ملایم ـ تنها بخشی از داستان است. اینکه دیگران به قدرت آمریکا چگونه واکنش نشان می‌دهند نیز به همان نسبت برای مسأله ثبات و اداره عصر جهانی اطلاعات دارای اهمیت است. بسیاری از رئالیست‌ها خصوصیات موازنه قدرت کلاسیک قرن نوزده در اروپا را می‌ستایند، موازنه قدرتی که ائتلاف‌های به طور دائم در حال تحول و جاه‌طلبی‌های هر قدرتی به ویژه متجاوزان را مهار می‌نمود. آنها از ایالات متحده می‌خواهند تا این خصوصیات موازنه قدرت را بار دیگر و برای جهان امروزی کشف نمایند. 

پیش از این در دهه 1970، ریچارد نیکسون چنین اعتقاد داشت که "تنها دوره زمانی در تاریخ که ما طولانی‌ترین دوران صلح را داشتیم زمانی بوده که موازنه قدرت حاکم بوده است. زمانی که یک کشور بی‌نهایت قدرتمندتر از سایر رقبای خود می‌شود در آن صورت خطر جنگ افزایش می‌یابد".(34) اما، اینکه چنین نظام چندقطبی برای ایالات متحده و جهان خوب باشد یا بد، موضوعی قابل بحث است که من در این زمینه تردید دارم.

جنگ همراه همیشگی و ابزار اصلی موازنه قدرت چندقطبی است. موازنه قدرت کلاسیک اروپا ثبات به معنای حفظ استقلال بیشتر کشورها را تأمین می‌نمود اما از سال 1500 به بعد، 60 درصد از این ایام را جنگ‌های بین قدرت‌های بزرگ شامل می‌شود.(35) پشتیبانی برحسب عادت از موازنه قدرت و جهانی چندقطبی ممکن است رویکردی خطرناک به حساب آید به ویژه در دنیایی که جنگ در آن می‌تواند به رویارویی هسته‌ای بدل شود.

بسیاری از مناطق جهان و دوره‌های تاریخی شاهد ثبات مبتنی بر هژمونی بوده‌اند ـ زمانی که یک قدرت برتر وجود داشته است. مارگارت تاچر علیه حرکت بی‌هدف به سمت "یک نوع آیندۀ [جرج] اورویلی اقیانوسیه، اوراسیا و شرق آسیا ـ سه امپراتوری مرکانتیلیستی با دشمنی روبه فزونی میان آنها ـ هشدار داد. به عبارت دیگر، سال 2095 ممکن است شبیه سال 1914 باشد اما با یک گستره وسیعتر."(36) دیدگاه‌های نیکسون و تاچر هر دو بسیار مکانیکی بودند زیرا آنها قدرت ملایم را نادیده می‌گرفتند.

ژوزف یوفه می‌گوید: "آمریکا یک استثناست، زیرا «قدرت فوق‌العاده» آن به لحاظ تاریخی هم اغواکننده است و هم فریبنده. ناپلئون مجبور بود به جریان‌های کوچکی برای گسترش شعار انقلاب فرانسه اتکا نماید. در حالی که در مورد آمریکا، مونیخی‌ها و مسکونشین‌ها مجبورند آن چیزی را پیشنهاد نمایند که «فرامدرنیته» دستوردهنده آن است.(37)

اصطلاح «موازنه قدرت» گاهی اوقات به منظورهای متناقضی مورد استفاده قرار می‌گیرند. جالب‌ترین کاربرد این اصطلاح استفاده از آن به عنوان یک پیشگویی در این مورد است که کشورها چگونه وجود خواهند داشت: یعنی، آیا آنها سیاست‌هایی را تعقیب خواهند کرد که دیگر کشورها را از افزایش قدرت خود بازدارد که می‌تواند استقلال آنها را در معرض تهدید قرار دهد؟ به استناد شواهد تاریخی، بسیاری معتقدند که تفوق کنونی ایالات متحده منادی ایجاد ائتلاف متقابلی است که سرانجام قدرت آمریکا را محدود می‌سازد.

به اعتقاد «کنت والتز» دانشمند سیاسی رئالیست، "دشمنان و دوستان هر دو نسبت به کشورهایی که همواره تهدید می‌نمایند و یا استیلای واقعی یکی از آن کشورها را مورد تهدید قرار می‌دهند، واکنش نشان خواهند داد: آنها به شدت دست بکار خواهند شد تا موازنه را در حال تعادل نگه دارند. از اینرو، شرایط حال حاضر سیاست بین‌الملل غیرطبیعی است.(38)

به نظر من، چنین پیش‌بینی مکانیکی ارزشی ندارد، زیرا ممکن است کشورها گاهی اوقات به افزایش قدرت یک کشور از طریق «ارتباط زنجیره‌ای»12 واکنش نشان دهند ـ یعنی به جای پیوستن به طرف در ظاهر ضعیف به طرف قوی بپیوندند ـ بسیاری همچون موسولینی زمانی که تصمیم گرفت بعد از سال‌ها درنگ با هیتلر متحد شود، چنین کرد. نزدیکی و مجاورت به تهدید و یا ادراک آن نیز بر نحوۀ واکنش کشورها تأثیر می‌گذارند.(39) ایالات متحده از جدایی جغرافیایی خود از اروپا و آسیا به این دلیل که تهدیدها نسبت به این کشور اغلب در مقایسه با کشورهای درون منطقه‌ای دورتر است، بهره‌مند می‌شود.

در حقیقت، در سال 1945 ایالات متحده قوی‌ترین کشور روی زمین بود و کاربست مکانیکی تئوری موازنه قدرت در اینجا مستلزم شکل‌گیری اتحادی در مقابل آن بود. در عوض، اروپا و ژاپن به خاطر اتحاد شوروی با آمریکایی‌ها متحد شدند در حالی که، قدرتی که از همه جنبه‌ها ضعیف‌تر است به علت نزدیکی جغرافیایی و امیال انقلابی درازمدت خود تهدید بزرگتری را ایجاد می‌کند. امروزه، عراق و ایران هر دو نسبت به آمریکا ابراز تنفر می‌کنند و انتظار می‌رود که با یکدیگر علیه آمریکا و در جهت موازنه قدرت با آمریکا در خلیج‌فارس وارد عمل شوند اما، آنها حتی بیش از هر چیز از یکدیگر نگرانند. ناسیونالیسم نیز می‌تواند پیش‌بینی‌ها را پیچیده‌تر سازد.

برای مثال، اگر کره شمالی و کره جنوبی متحد شوند، آنها باید انگیزه قوی‌تری برای حفظ اتحاد با یک قدرت دورتر همچون ایالات متحده به منظور ایجاد موازنه در مقابل دو قدرت بزرگ همسایه خود، یعنی چین و ژاپن داشته باشند. اما اگر، دیپلماسی آمریکا بی‌مهارت باشد ناسیونالیسم شدید ناشی از مخالفت با حضور آمریکا می‌تواند این وضعیت را تغییر دهد. بازیگران غیردولتی نیز دارای تأثیراتی هستند. همانگونه که شاهد هستیم همکاری در مقابل تروریست‌ها الگوی رفتاری برخی کشورها را در دوره پس از 11 سپتامبر 2001 تغییر داده است.

یک استدلال خوب می‌تواند این باشد که فقدان موازنه قدرت خود می‌تواند عامل ایجاد صلح و ثبات باشد. صرف نظر از اهمیت چگونگی سنجش قدرت، برخی نظریه‌پردازان معتقدند که توزیع برابر قدرت در میان دولت‌های بزرگ در تاریخ نسبتاً نادر بوده است و تلاش‌ها برای حفظ موازنه، اغلب منجر به آغاز جنگ شده است. از سوی دیگر، نابرابری قدرت اغلب به صلح و ثبات انجامیده است به این دلیل که اعلام جنگ برای قدرت برتر چندان سودی ندارد.

رابرت گیلپین، دانشمند علوم سیاسی چنین استدلال کرده است که: "«صلح بریتانیایی» و «صلح آمریکایی» همچون «صلح رومی» یک سیستم بین‌المللی نسبتاً آرام و باثبات را تضمین کرده است". «چارلز کیندل برگر» اقتصاددان مدعی است برای اینکه اقتصاد جهانی از ثبات برخوردار گردد به «یک ثبات‌دهنده» احتیاج است.(40) اداره جهان مستلزم دولت بزرگی است که آن را رهبری نماید. اما باید دید چقدر و چه نوع عدم موازنه قدرتی و تا چه مدت برای این امر ضروری ـ یا تحمل‌پذیر ـ است؟ اگر کشور رهبری‌کننده دارای قدرت ملایم باشد و بگونه‌ای رفتار نماید که به دیگران نیز سود برساند، ائتلاف‌های مخالف کارآمد ممکن است به کندی ظهور یابند. از طرف دیگر، چنانچه کشور یاد شده منافع خود را به گونه‌ای تنگ‌نظرانه تعریف نماید و در همان حال تکبر زیادی به خرج دهد انگیزه‌های دیگران برای همکاری جهت مقابله با هژمونی آن کشور را افزایش می‌دهد.

پاره‌ای از کشورها زیر سایه قدرت آمریکا بیشتر از دیگر قدرت‌ها احساس آرامش می‌کنند. هژمونی گاهی اوقات از سوی رهبران روسیه، چین، خاورمیانه، فرانسه و دیگران به معنای منفی استعمال می‌شود. این واژه در کشورهایی که در آنها آمریکا از قدرت ملایم بیشتری برخوردار است دارای بار معنایی منفی نسبتاً کمتری است. چنانچه هژمونی دارای معنای دیکته کردن به دیگران یا دست کم به معنای سلطه و ایجاد قواعد و ترتیباتی که روابط بین‌المللی توسط آنها هدایت می‌شود، باشد پس از نظر «جاشوا گلدشتین» ایالات متحده را امروزه به سختی می‌توان هژمون دانست.(41)

آمریکا ممکن است در صندوق بین‌المللی پول دارای سخن و رأی متنفذتری باشد اما، به تنهایی نمی‌تواند مدیر آن را انتخاب کند. در سازمان تجارت جهانی این کشور نتوانسته است بر اروپا و ژاپن غلبه نماید. این کشور با معاهدۀ ممنوعیت مین‌های ضدنفر13 مخالفت کرد اما نتوانست مانع از تصویب آن شود. صدام حسین همچنان به رغم کوشش‌های آمریکا برای سرنگونی وی به مدت بیش از یک دهه در قدرت باقی ماند. آمریکا با جنگ روسیه در چچن و جنگ داخلی در کلمبیا مخالفت کرد اما نتوانست سودمند واقع شود.

اگر هژمونی را به گونه‌ای معتدل و به معنای وضعیتی که یک کشور منابع قدرت و توانمندی‌های چشمگیرتری نسبت به سایرین دارا می‌باشد، تعریف نماییم در آن صورت، برتری آمریکا به خودی خود و ضرورتاً به معنای سلطه و کنترل نخواهد بود.(42) حتی بعد از جنگ دوم جهانی، هنگامی که ایالات متحده نیمی از تولید اقتصاد جهانی را در اختیار داشت (زیرا دیگر کشورها به طور عمده به واسطه جنگ ویران شده بودند)، این کشور نتوانست به همه اهداف خود دست یابد.(43)

صلح بریتانیایی در قرن نوزدهم غالباً به عنوان نمونه‌ای از هژمونی موفق ذکر می‌شود هرچند که از نظر تولید ناخالص ملی، بریتانیا بعد از ایالات متحده و روسیه قرار داشت. بریتانیا هیچگاه از نظر تولید نسبت به بقیه جهان همانند ایالات متحده پس از سال 1945 نبوده است اما از درجاتی از قدرت ملایم برخوردار بوده است. فرهنگ ویکتوریایی در سراسر جهان طنین‌انداز بود و بریتانیا هنگامی که منافع خود را به گونه‌ای تعریف نمود که دیگران نیز از آن بهره‌مند شوند (برای مثال، گشایش بازارهایش بر روی واردات از دیگر کشورها و ریشه‌کنی دزدی دریایی) اشتهار فراوانی بدست آورد.

آمریکا فاقد امپراتوری سرزمینی گسترده‌ای همچون بریتانیاست اما در عوض، دارای اقتصادی ملی با گسترۀ جهانی است و از قدرت ملایم فزاینده‌ای برخوردار است. این تفاوت‌های میان آمریکا و بریتانیا قدرت پایدار و بزرگ آمریکا برای هژمونی آن کشور را اثبات می‌کند. «ویلیام ولفورت» استاد علوم سیاسی بر این باور است که ایالات متحده تاکنون در پی آن بوده است تا رقبای بالقوه‌اش را متقاعد سازد که دشمنی با قدرت متمرکز آمریکا خطرناک است و اینکه کشورهای متحد آن کشور می‌توانند اطمینان داشته باشند که آنها می‌توانند همچنان از پشتوانه آمریکا برخوردار باشند.(44) از این رو، نیروهای معمول موازنه‌گر هم‌اکنون در وضعیت ضعیفی بسر می‌برند.

با وجود این، اگر دیپلماسی آمریکا در شرایط حاضر یکجانبه و متکبرانه باشد، برتری ما دیگر بازیگران دولتی و غیردولتی را از انجام اقداماتی که می‌تواند محاسبات و پافشاری بر برخورداری از آزادی عمل آمریکا را با دشواری‌هایی روبرو سازد، بازنخواهد داشت.(45) برای مثال: برخی از متحدان آمریکا ممکن است در زمینه مهمترین مسایل از جمله موضوعات امنیتی از ایالات متحده پیروی کنند اما در همان حال، اقدام به تشکیل ائتلافاتی در جهت برقراری توازن در مقابل رفتارهای آمریکا در دیگر زمینه‌ها همچون تجارت و یا محیط‌زیست نمایند.

همانگونه که «ویلیام سافیر» نیز خاطرنشان می‌کند، همزمان با نخستین دیدار ولادیمیر پوتین و جرج بوش رؤسای جمهور آمریکا و روسیه مشاهده کرده است، "پوتین وقتی که کاملاً دست‌های خود را در مقابل آمریکا خالی دید از استراتژی نیکسون و بازی با کارت‌چین استفاده نمود. پوتین در یک اقدام معنادار و درست قبل از دیدار با بوش سفری به شانگهای انجام داد و قراردادهای همکاری منطقه‌ای اتحادگونه‌ای را با «جیانگ زمین» و برخی از کشورهای آسیایی که به آنها سفر نمود، به امضا رساند."(46) این تاکتیک پوتین، به اعتقاد یکی از خبرنگاران "آقای بوش را در موضع تدافعی قرار داد و باعث شد تا اعلام نماید که آمریکا درصدد نیست که در امور بین‌المللی به تنهایی اقدام نماید."(47)

صلح آمریکایی احتمالاً نه تنها بخاطر «قدرت سخت» بلامنازع آمریکا بلکه "به دلیل توانمندی بی‌نظیر ایالات متحده" به اتخاذ رویکرد «خویشتن‌داری استراتژیک» است که به دیگر شرکا اطمینان می‌دهد و همکاری با آنها را تسهیل می‌کند،(48) طولانی خواهد بود." خط‌مشی تکثرگرا و بازی که آمریکا در سیاست خارجی خود در پیش گرفته است می‌تواند باعث کاهش غافلگیرهای دیگر کشورها شده به دیگران اجازه اعتراض بدهد، و به قدرت ملایم آمریکا کمک کند.

علاوه بر این، هنگامی که تفوق آمریکا در شبکه مؤسسات چندجانبه تجسم یابد که به دیگر کشورها اجازه می‌دهد تا در تصمیم‌گیری‌ها مشارکت داشته باشند و این سازمان‌ها به عنوان یک مؤسسه جهانی عمل می‌کنند تا از آن طریق امیال جاه‌طلبانه آمریکا را محدود نمایند، از قدرت اثرگذاری این تفوق کاسته خواهد شد. این درسی است که ایالات متحده از تلاش برای تشکیل ائتلاف ضدتروریسم بعد از حملات 11 سپتامبر 2001 آموخت. هنگامی که جامعه و فرهنگ قدرت هژمون جذاب باشد، مفهوم تهدید و ضرورت تعدیل آن قدرت کاهش می‌یابد.(49) اینکه آیا سایر کشورها برای تعدیل قدرت آمریکا ایجاد ائتلاف خواهند داد یا خیر، بستگی به چگونگی رفتار ایالات متحده و همینطور منابع قدرت چالش‌گران بالقوه در آینده خواهد داشت.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات