شهید مطهری در این باب نخست به دو بال پرواز انسان در زندگی اشاره می کند که یکی از آنها بال آگاهی است. «انسان بی خبر جاهل از محیط خودش آگاه نیست، نمیداند چه میگذرد. او به افق حیوان بلکه به افق جماد نزدیک است، اصلا نمیداند چه خبر است. انسان اگر بخواهد حرکت کند، باید آگاه باشد و بداند، باید بفهمد و درک کند، باید عالم باشد و با انواع دانش ها از آن جمله دانش اجتماعی آشنایی داشته باشد. آدم بیخبر و ناآگاه کور است.» در ادامه، استاد این نکته را یادآور می شود که استعمار همیشه نمی تواند از بی خبری ملت ها استفاده کند؛ چراکه انسان ها همیشه در ناآگاهی باقی نمی مانند.
پس عامل دیگری مطرح می شود که عبارت است از اراده یا همان اخلاق: «در گذشته مردم ما از نظر اخلاقی تا حدی سلامت هایی داشتند. واقعا این جهت را نمیشود انکار کرد که مردم قدیم از خیلی لحاظ های اخلاقی مردم سالمی بودند... در آن وقت دشمن به اخلاق مردم کاری نداشت. او از نداشتن چشم و کوریشان استفاده میکرد، از بیخبری شان استفاده میکرد، اما همه را برای همیشه نمیشود بیخبر نگه داشت. هر کاری کنید، آخرش آگاهی از هر روزنهای و از هر گوشهای باشد پیدا میشود.»
شهید مطهری با اشاره به نقش بی بدیل سیدجمال الدین اسدآبادی در آگاه کردن مسلمانان، برخی آثار و نتایج نهضت علمی این شهید بزرگوار را که با مساله استعمار مرتبط است یادآور می شود: «تمام نهضت های اسلامی که در کشورهای اسلامی رخ داده؛ مثل نهضت مشروطیت در ایران، انقلاب استقلال در عراق، نهضت های آزادیبخش در هندوستان، افغانستان، ترکیه، مصر و هر یک از کشورهای عربی، بذرش را سیدجمال در صد سال پیش کاشت.»
روشنگری های بزرگانی همچون سیدجمال و دیگران باعث شد جوامع اسلامی از خطر جهل و بی خبری تا حد زیادی رهایی یابند و استعمار نیز ناچار به اتخاذ روش دیگری شد که ظاهر آن اشاعه فحشا و تلاش در جهت سستی اراده و اخلاق اقوام تحت سلطه است و باطن آن، بازتعریف یا به عبارتی تحریف آگاهی ناگزیری است که جوامع به آن دست یافته اند. یعنی استعمار نوین دیگر از بی خبری و جهل ملت ها استفاده نمی کرد، بلکه از ضعف باور آنها برای رخنه کردن در آگاهی ایشان بهره می برد و در این راه از حربه فحشا و فساد به عنوان کاتالیزور یا تسهیل گر این فرآیند تحریف و دگرگونی استفاده می نمود.
به گفته شهید مطهری استعمار وقتی دید اقتضائات عصر جدید همچون پیشرفت و توسعه تمدن و اختراع ماشین چاپ و گسترش مطبوعات، راه را بر آگاهی عمومی باز نموده و او دیگر نمی تواند از جهل و ناآگاهی ملت ها سوءاستفاده کند به فکر نیرنگ دیگری افتاد؛ این که آن بال دیگر را خراب کند که عبارت است از: بال اراده، بال احساس شرف و کرامت ذات و این که من انسان هستم، بال اخلاق. یعنی تا وقتی مردم جاهل بودند، برنامه فاسد کردن انسان ها از نظر اخلاق چندان برای استعمار مطرح نبود چون نیازی به آن نبود ولی از روزی که دیدند آگاهی بتدریج دارد پیدا میشود و نمیشود جلوی آگاهی را گرفت و مردم را برای همیشه در بیخبری نگه داشت، گفتند حالا وقت این است که آن بال دیگر را از مردم بگیریم و آن، بال اخلاق، بال پاکی و طهارت است.
«اینجا بود که به مساله اشاعه انواع فساد اخلاق به عنوان یک مخدر و یک امر تخدیرکننده پرداختند ولی این مساله را به این نام نمیگفتند، همان را هم به نام تمدن، پیشرفت و آزادی میگفتند. به نام تمدن و پیشرفت و آزادی و از راه فساد اخلاق، بیحسی ایجاد میکردند. انسان اگر عالم و آگاه هم بشود، وقتی خلق و روحیهاش فاسد شد، نه تنها آن آگاهی به سود خود و جامعهاش نیست، بلکه همان آگاهی بیشتر به زیان جامعهاش تمام می شود.»
این نیرنگ شیطانی استفاده از علم و آگاهی بر ضد اخلاق و انسانیت، همان تحریف و تبدیل حقیقت است که تأثیری به مراتب مخرب تر از دشمنی آشکار با حقیقت و انکار واضح آن دارد. بازتعریف واژگان، کلام را که مهم ترین ابزار تفکر و اندیشه است از بار معنا تهی می کند و نور آگاهی را خاموش کرده، اثر آن را خنثی می کند. اینجا جهل بسیط تبدیل به جهل مرکب می شود. انسان ها نمی دانند که نمی دانند بلکه تصور می کنند عالم و آگاه و باخبرند و به هیچ شکلی قادر نخواهند بود حتی لنگان، خرک خویش را به مقصد برسانند بلکه تا ابدالدهر در جهل مرکبشان باقی خواهند ماند.
این مهم ترین آسیب استعمار نوین است که به مراتب ویرانگرتر از اشکال متقدم استعمار یعنی توسل به مداخله مستقیم و اعمال قدرت با تکیه بر ابزارهای جنگی و نظامی است. استعمار نوین، ماهیت وجودی انسان ها را هدف قرار می دهد نه استقلال جغرافیایی و تمامیت ارضی آنها را که در قیاس با هویت آنها مساله ای کاملا سطحی و گذراست. انسان اگر از انسانیت تهی شد دیگر از حیوان هم پست تر خواهد بود و نه فقط برای ابقای نسل و چرخه حیاتی محیط زیست ـ آنچنان که رویه حیوانات است ـ بلکه برای هوی و هوس خویش و بی هیچ دلیل قابل توجیهی تجاوز می کند و می کشد و می درد و در مسیر این سبعیت وحشتناک بیش از همه همنوع خود را هدف قرار می دهد.
قرآن کریم، منافقان را در مقایسه با کفار، دشمنانی خطرناک تر برای اسلام برشمرده است. استعمار نو با اتخاذ شیوه ای منافقانه در مقابل شیوه کافرانه و منکرانه گذشته اش، این پندار باطل را در ذهن جوامع ایجاد می کند که غرب نه تنها مخالف با فرهنگ ها و آیین های سنتی آنها نیست، بلکه نگاهی تحسین آمیز به آنها دارد و داشته های فرهنگی آنها را ستایش می کند.
حتی گاه از این هم فراتر می رود و با تربیت نفوذی هایی مسلمان ولی منافق، از درون به تحریف و استحاله اعتقادی آنها می پردازد تا آنها را هر چه بیشتر آماده سرسپردگی نسبت به فرهنگ جهانی غرب کند. این شیوه کشورهای استعماری در مواجهه با اقوام تحت سلطه، یادآور این آیه شریفه در وصف منافقان است که: «وقتی با مومنان مواجه می شوند، می گویند ما ایمان آورده ایم و وقتی با شیاطین خود خلوت می کنند، می گویند ما با شماییم و داریم آنها را مسخره می کنیم.» (بقره، 14)