قدری به عقب برگردیم. زمانی که بتدریج کار تدوین ایدئولوژی پایان یافت، سازمان از اواخر سال 49 و طی سال 50 وارد مرحله نوینی شد. طی این مرحله، سازمان براساس مشی جنگ مسلحانه، کوشید تا عناصر و مهرههای اصلی رژیم و نیز برخی از مستشاران خارجی را ترور کند. این اقدام به خصوص تحت تأثیر فعالیت عملی فدائیان خلق، به ویژه ماجرای سیاهکل در بهمن 49 بود که مجاهدین را به خاطر بیعملی، منفعل کرد و آنان مجبور شدند تا سریعتر دست به اقدامات عملی بزنند. روحانیت نیز که در اثر حرکتهای انقلابی مارکسیستها منفعل شده بود، کمک مالی بیشتری به مجاهدین کرد.
نخستین عملیات نظامی آنان در مرداد سال 50 در برابر جشنهای دو هزار و پانصد ساله شاهنشاهی بود. این اقدام پس از ماجرای سیاهکل بود که توسط فدائیان خلق صورت گرفت. مجاهدین تلاش کردند تا با دست زدن به اقدامات نظامی، نشان دهند که جریان مبارزه صرفا در اختیار کمونیستها نیست. ابتدا بمبگذاری در کارخانه صنایع الکتریکی تهران و پس از آن آماده شدن برای فعالیتهای بیشتر که در نهایت به لو رفتن سازمان منجر شد و به دنبال آن تعداد زیادی از اعضای آن که شامل سه نفر مرکزیت اولیه و اغلب کادرهای همهجانبه میشد، دستگیر شدند. برخی شمار دستگیرشدگان را تا 70 و برخی تا 120 نفر عنوان کردهاند. افزون بر اعضای مرکزیت اولیه، افرادی که به تدریج به مرکزیت افزوده شده بودند، به جز حسین روحانی که در خارج از کشور بود، دستگیر شدند. این دستگیریها تا آبانماه سال 50 ادامه یافت. این رخداد را تحت عنوان ضربه شهریور 50 یاد میکنند. در واقع ساواک از طریق اللهمراد لفانی توانسته بود به وجود سازمان پی برده و پس از ماهها تلاش و مراقبت، این ضربه را بر سازمان مجاهدین وارد کند. در این مرحله، سازمان مجاهدین بدون آن که یک عملیات موفقیتآمیز و قابل توجهی داشته باشد، لو رفت. این سرنوشت بیشتر تشکلهای چریکی در ایران بود که بیشتر اخبار مربوط به آنان، شامل داستان تأسیس، کشف و لو رفتن آن و سپس و دستگیری و زندان و اعدام سرانشان بود تا عملیات نظامی و چریکی آنان.
ترورهای محدود چریکی نسبت به برخی از اعضای ساواک یا مستشاران خارجی، تنها بهانهای برای اعلام حضور، صدور اعلامیه و انتقال برخی از مطالب و پیامها به جامعه بود؛ چیزی که به گمان آنها خود میتوانست «موج نیرومندی را به نفع مبارزه» ایجاد کند.
برخورد رژیم و فروپاشی سازمان
پس از اعدام اعضای کادر مرکزی سازمان در 4 خرداد سال ـ 1351 که به رغم تلاشهای عدهای از افراد برجسته صورت گرفت، از مرکزیت تنها رضا رضایی باقی ماند. به دنبال کشته شدن وی، و نیز محمود شامخی که از آموزشدیدگان فلسطین بود و به تازگی برگشته بود، و نیز دستگیری کاظم ذوالانوار، سه نفر مرکزیت سازمان را تشکیل میدادند: تقی شهرام، بهرام آرام و شریف واقفی که فرد اخیر تنها مذهبی این جمع بود. تقی شهرام که همراه دستگیرشدگان سال 50 زندانی شده و به زندان ساری تبعید شده بود، در آغاز سال 52 توانست از زندان بگریزد. وی همزمان به داشتن غرور و پرکاری متهم بود، و توانست موقعیت بالایی در سازمان به دست آورد. ورود وی به کادر مرکزی، آغاز انفجار و ارتداد در سازمان بود. این زمان مرکزیت در اختیار شهرام، آرام و حسین سیاهکلاه ـ قاتل مجید شریف واقفی ـ بود.
شکستهای پیدرپی سازمان، افراد کادر مرکزی را به این فکر انداخت تا بار دیگر در ایدئولوژی و استراتژی سازمان تجدیدنظر کنند. به همین دلیل در پاییز سال 52 به دستور مرکزیت سازمان، مطالعه وسیعی بر روی ایدئولوژی سازمان توسط یک کادر ده نفری که شامل سه نفر مرکزیت نیز میشد، آغاز گردید. به گفته یکی از همین مجاهدین، این مطالعه پس از مدت کوتاهی به بنبست رسید و اکثر این گروه ده نفری ـ و در اصل هفت نفرشان ـ به این نتیجه رسیدند که هسته تفکراتشان مارکسیستی است. آنان تصمیم گرفتند پوسته را شکافته و هسته را عیان کنند. تقی شهرام پس از تغییر ایدئولوژی گفت: پیراهن اسلام را از هر کجا وصله علمی زدیم، از جای دیگر پاره شد.
از سال 52 ـ 53 به بعد، ابتدا با متمرکز کردن آموزشها روی تشریح اسلام دگماتیسم، انتقاد از آموزههای اسلام آغاز گردید. جزوه آموزشی در این زمینه، جزوه سبز نام داشت. اندکی بعد تقی شهرام جزوه معروف به بیانیه اعلام مواضع ایدئولوژیک را تدوین و در آن چرخش فکری سازمان را از اسلام به مارکسیسم توجیه کرد. در واقع، بحث تغییر ایدئولوژی از سال 52 آغاز شد. در طول سال 53 تنها رهبران سازمان از این ماجرا خبر داشتند. سپس با مقاومت و بعد از آن کشته شدن شریف واقفی و مجروح شدن مرتضی صمدیه لباف و دستگیری ـ و سپس اعدام وی توسط ساواک ـ مسأله آشکارتر و جدیتر شد. آنگاه در شهریور 54 بود که مسأله در سطح عمومی سازمان علنی گردید و بیانیه توزیع شد.
تغییر مواضع
مؤلف این جزوه شهرام و برخی از دوستان او ـ مانند حسین روحانی ـ نویسنده اولین متن درسی سازمان یعنی کتاب شناخت ـ بودند. روحانی میگوید وقتی در سال 54 به ایران آمدم، به انتقاد از مواضع التقاطی سازمان مجاهدین پرداختم و «این التقاط را به نفع ماتریالیسم دیالکتیک و ایدئولوژی مارکسیستی» شکستم.
در این بیانیه، پس از بیان یک مقدمه درباره لزوم نشر این بیانیه، کوشش شده است تا سیر مبارزات مردم ایران، پس از شهریور بیست بیان شده و این مسیر تا شکست نهضت خرداد 42 دنبال میشود. پس از آن تشکیل سازمان و مراحل مختلفی که بر آن گذشته و نیز تلاشهایی که در جهت تدوین ایدئولوژی صورت گرفته، گزارش شده است. همزمان به بیان جریان فکر مذهبی پدید آمده در این دوره پرداخته شده و در تمامی موارد، معیارهای تحلیل، دقیقا بر مبنای اندیشهها و تحلیلهای مارکسیستی است. بخش عمدهای از محتوای بیانیه، تحلیل دوآلیسم موجود در تفکر سازمان و سرگردانی میان ماتریالیسم و ایدهآلیسم است. این که تفاوت اسلام مجاهدین با اسلام رایج و سنتی در چه اصولی بوده، ضمن موارد مختلف شرح و بسط داده شده است. در ادامه، از فعالیتهای جدید ایدئولوژیک که از سال 47 به بعد آغاز شده، سخن به میان آمده و کوشش شده است تا نشان داده شود که به رغم همه تلاشهایی که روی قرآن و نهجالبلاغه صورت میگرفته، قالبهای اصلی کار، براساس اندیشههای مارکسیستی بوده است. اشکال کار هم درست همین بوده است که جهتگیری فکری اولا به دلیل آشنایی ناکافی سازمان با مارکسیسم و ثانیا به دلیل وجود همین دوآلیسم، ناقص بوده و توان تحلیل کامل را نداشته است. جهتگیری مطالعاتی، به موازات گذر زمان، هر چه بیشتر به سمت آموزههای مارکسیستی سوق داده میشده و در عین حال، مقاومتهایی هم در سازمان بر ضد آن صورت میگرفته است.
ظهور یک تناقض ذاتی
به این ترتیب، به موازات گسترش مطالعات مارکسیستی ـ لنینیستی در سازمان ما، اقدامات تدافعی علیه آن توسط خیل مقالات، بحثها و نظرات مطنطن ایدهآلیستی آغاز شد. دوباره یک برنامه جدید «بررسی و تدوین ایدئولوژی انقلابی اسلام» طرحریزی شد و مجدداً مطالعات حجیمی درباره تاریخ اسلام، درباره محتوای ایدئولوژیک مبارزات گذشته و مخصوصاً مبارزاتی که تحت عنوان ایدئولوژی اسلام (تشیع...) توجیه میشوند (مبارزات تشیع علویان، سربداران، نهضت مشروطه، جنگل و... که همه جا مذهب ظاهراً نقش قابل اهمیتی داشت) و همچنین بررسی درباره معنای آیات قرآن و درک مفاهیم دینامیک آن، تدوین تفاسیر و کار شدید روی نهجالبلاغه و سایر متون معتبر اسلامی در دستور قرار گرفت. در کنار این مطالعات، البته آموزش برخی از متون مارکسیستی نیز در دستور بود و از این نظر که مقدمتاً معتقد بودیم اسلام نه تنها با دستآوردهای علمی و تجربی بشر مبانیتی ندارد بلکه آنگاه اسلام حقیقی و انقلابی فهمیده میشود که به دانش زمان و در این زمینه به دانش شناخت و تغییر اجتماع (مارکسیسم ـ لنینیسم) مسلح باشیم. حاصل این برنامهها که بیش از یک سال کار عمده گروه مصروف آن شد، یک دوره کتب و مقالات ایدئولوژیک بود که به طور اساسی در سه قسمت «کتاب شناخت»، «جزوه تکامل» و «راه انبیاء» مشخص میشد. در کتاب «شناخت» از اصول شناسایی دینامیک و روش تحلیل رئالیستی قضایا بحث میشد. جزوه تکامل درباره قانون تکامل و انطباق آن با نظرات اصیل مذهبی و همچنین خصوصیات ویژه انسان صحبت میکرد؛ و «راه انبیاء» میخواست ثابت کند که راه بشر (یعنی علم و حتی فلسفه علمی!) نه تنها تضادی با راه انبیاء و مضمون و محتوای رسالت و عقاید آنها ندارد و نه تنها راه پرپیچ و خم شناخت و معرفت بشری از راه انبیاء دور نمیشود، بلکه بشر، در سر انجام کوششهای خود بالاخره در نقطه بسیار والایی با راه انبیاء تلاقی خواهد کرد و بر آن منطبق خواهد شد.
نویسنده بیانیه میافزاید: «مارکسیسم از نظر ما (در آن موقع) دارای دو قسمت بود. یک قسمت پایه فلسفی آن که براساس ماتریالیسم قرار داشت و قسمت دیگرش تجربیات سیاسی، اجتماعی و عملی آن که ما آن را حاصل شرکت در یک پروسه طولانی مبارزه تودهها و رهبری مبارزات طبقاتی در یک صد سال اخیر میدانستیم. بدین ترتیب ما ناآگاهانه، مارکسیسم را تکهپاره میکردیم و تصور میکردیم که پذیرش و درک مفاهیم سیاسی ـ اجتماعی ـ تجربی مارکسیسم و همچنین قبول و درک دیالکتیک به عنوان اسلوب شناخت علمی، بدون اعتقاد عمیق به مبانی ماتریالیسم امکانپذیر است.»
در ادامه از تنافی میان ایمان و اعتقاد به وحی از یک طرف و پذیرش تحول علمی جامعه براساس نگاه به ابزار و مناسبات تولید از سوی دیگر، بر تضاد میان درک علمی و ایمان وحی تکیه کرده و مارکسیسم را به عنوان فلسفه علمی، دقیقا مساوق علم تجربی گرفته است. پس از آن با تبختر، به جای تضاد دین با مارکسیسم، تضاد دین و علم را مطرح کرده و مینویسد:
«جالب توجه در اینجا بود که ما برای اینکه درک علمی تاریخ را با نقش انبیاء تلفیق کنیم و عدم تناقض این دو را بپوشانیم و یا به بیان دیگر برای این که درک علمی تاریخ را از دل مذهب بیرون بیاوریم، مجبور بودیم مارکسیسم را به عنوان عصایی در دست مذهب قرار دهیم، لنگیها و نارساییهای آن را جابجا با تعبیرات و تفسیرات مارکسیستی، منتها در پوشش و قالب آیات و احکام جبران کنیم! و آن وقت نتیجه بگیریم که ایدئولوژی و تفکری که محصول شرایط تاریخی، اجتماعی و اقتصادی هزار و سیصد سال قبل است، میتواند مسایل مبارزاتی امروز را پاسخگو باشد! در حقیقت ما هیچگاه نمیتوانستیم و بالاخره هم نتوانستیم به چنین نتیجهای دست یابیم. تحولات اجتماعی و پیشرفتهای علمی آنقدر از نظرات اجتماعی و فلسفه ایدهآلیستی مذهب فاصله گرفته بود، و مذهب آنقدر استعداد هماهنگی خود را با شرایط انقلابی روز (چه از نظر اجتماعی و چه از نظر علمی) از دست داده بود که علیرغم تمام کوششهای واقعاً بیوقفه ما در امر احیاء و نوسازی نظرات مذهب، باز هم فرسنگها از قدرت تبیین مسایل و نظرات تثبیت شده علمی و اجتماعی روز عقب میماند. این فاصله و شتاب تحولات و پیشرفتهای اجتماعی ـ سیاسی ـ اقتصادی نسبت به هسته متوقف اندیشه مذهبی چنان فزاینده بود که کوششهای نوجویانه ما، به دلیل عدم آمادگی هسته درونی اندیشه مذهبی، همواره عقیم میماند.»
پروسه دائماً تکراری اما بینتیجه احیای اندیشه مذهبی در جامعه از سیدجمالالدین اسدآبادی گرفته تا متجددین بسیار جدیدتر مذهبی از قبیل دکتر علی شریعتی، نمونه بسیار بارز دیگری است از بیاستعدادی و ناتوانی ذاتی این اندیشه؛ اندیشهای که به دلیل کهنگی تاریخیاش، هیچ استنباط نو و مترقیانهای از آن چند هر چند که آغشته به جدیدترین نوع تعبیرات علمی و حاوی آخرین ابتکارات هنرمندانه در زمینه تلفیق اجباراً صوری آن با علم باشد، باز هم لحظهای بیشتر عمر نمیکند. بدین قرار، اندیشه مذهبی، مانند قبای قدیمی اما زربفتی بود مملو از صنایع مستظرفه و هنرهای شگفت ابداعیای که مرور ایام تمام نسوج و تار و پودهای آن را پوشانده و فقط هیأت ظاهریای از آن به جای مانده است. اینچنین اثر بدیعی از اندیشه و عمل مردمانی در قرنها پیش، همچون دیگر آثار بدیع هنری، فکری، ادبی و اخلاقی مردمان در قرون گذشته، تنها میتوانست موضوع مناسبی برای کاوشهای محققانه تاریخنویسان و اسطورهشناسان... فراهم آورد. در حالی که ما در صدد بودیم نسوج پوسیده آن را ترمیم کنیم، پودهای متلاشی شده آن را به تارهای خاک شده آن گره بزنیم و در کالبد بیجان آن روحی تازه بدمیم. نتیجه معلوم بود، در مقابل هر ترمیم و گرهی دهها گسیختگی و پارگی دیگر ظاهر میشد؛ هنوز به یکی نپرداخته درصد جای دیگر رخنه به وجود میآمد... به عنوان مثال نتایج منفی و ضدعلمی قبول مسأله وحی تنها این نبود که مجبور شده بودیم به قبول یک پدیده مرموز، ناشناختنی، به طور عاطفی و بدون هیچگونه استدلال علمی تن بدهیم، بلکه از آن مهمتر، اثر سوء و ضد انقلابی (آن بود) که چنین اعتقاداتی بلافاصله در مبارزه انقلابی روزمره ما باقی میگذاشت، قابل توجهتر بود. یک نمونه بارز آن نگرش بسیار منفی و رقّتانگیز مذهب است نسبت به تودههای تحت ستم و زحمتکش. این جزوه میان اعضاء سازمان توزیع و قرار بر آن شد تا آن را مطالعه کنند و دیدگاههای خود را درباره آن بیان کنند. به دنبال آن، درصد بالایی از نیروهای سازمان اعلام تغییر موضع کرده و مارکسیست شدند.
فراگیری مارکسیسم و تصفیه خونین
برخی از کسانی که مارکسیست شدند عبارتند از: جلیل احمدیان، مرتضی (حسین) آلادپوش (عضو بعدی گروه پیکار و کاندیدای این گروه برای مجلس اول)، بهمن بازرگانی، محمود اسماعیلخانی، ابراهیم جواهری، ابراهیم خامنهای، محمد خوانساری، مهدی خسروشاهی، حسین قاضی، حسن راهی، محمد رحمانی، کاظم شفیعیها، علیرضا تشیّد، علیرضا زمردیان. برخی از این افراد از سال 50 به بعد مارکسیست بودند.
اطلاعات بیشتر درباره مرتدین سازمان، در نشریه پیکار بعد از انقلاب آمده است. از آن جملهاند: سیمین حریری و محمدرضا آخوندی (پیکار ش 1428 آبان 58) هاشم وثیقپور، حسن سبحاناللهی، صادق فردتقوی، (مرتضی) ابراهیم داور، حوریه محسنیان، فاطمه تفتکچی، احمد صادق قهاره، اکرم صادقپور، محمد حاج شفیعها (پیکار 34 با تصاویر آنها). قجر عضدانلو، بهرام آرام (پیکار 36، ص 20). بهرام آرام نقش رهبری داشته و در تغییر ایدئولوژی سازمان نقش اساسی بازی کرد؛ بنگرید: پیکار 34، ص: 9 وی در 25 آبان 55 در خیابان شیوا توسط ساواک کشته شد. (در همان شماره اسنادی برای کمونیست بودن فاطمه تفتکچی آورده شده است). لیلا زمردیان (همسر شریف واقفی و لودهنده او به شهرام و آرام) که وقتی در 14 دیماه 55 در حالی که از کارخانه برمیگشت، (به کارخانه فرستاده شده بود تا روحیات خرده بورژوازیاش از بین برود و جزو طبقه کارگر شود!) توسط چند نفر ترور شد! (پیکار 36، ص: 22 مدعی است که ساواک او را کشته). به نظر میرسد خود مرتدین سازمان او را کشتند. شاهد آن که به گفته تقی شهرام ـ کیهان 24 تیرماه 59، ص ـ 2 لیلا زمردیان بعدها طی نامهای به سازمان نوشت که من خیانتکار هستم، مرا اعدام کنید. غلامحسین صاحب اختیاری (پیکار ش 60، ص 8).
گفتنی است که برخی از این افراد، پیش از علنی شدن ماجرای ارتداد، مارکسیست شده بودند که یکی از آنها بهمن بازرگانی بود که در مارکسیست کردن عدهای دیگر نیز مؤثر بود.
افرادی که در برابر این تغییر ایستادند، در صورت مقاومت تند، از سر راه برداشته شده و اگر با ملایمت برخورد میکردند، به نوعی از سازمان کنار گذاشته میشدند. در مقدمه اطلاعیه تغییر مواضع درباره این افراد آمده است: «سختسران، اصلاحناپذیران و کجاندیشانی که بر مواضع نادرست و انحرافی خود اصرار میورزیدند و علیرغم همه شرایط مساعد آموزشی، به دلیل چسبیدن به منافع فردی و اندیشه و عملی که این منافع را توجیه میکرد، حاضر به رفع نقایص و عیوب خود نبودند (یعنی حاضر نشدند مارکسیست شوند) قطعنامه از عضویت سازمان کنار گذاشته شدند.» و در ادامه آمده است: «مجموعاً در تمام طول 2 سال «مبارزه ایدئولوژیک» قریب 50 درصد از کادرها مورد تصفیه قرار گرفته و بسیاری از کادرها از مواضع مسؤول تا کسب صلاحیتهای لازمه کنار گذارده شدند.» گفتنی است که تصفیه آنان به معنای برداشتن پوشش حفاظتی از آنان در برابر پلیس بود؛ زیرا اغلب این افراد لو رفته بودند و تنها در خانه تیمی میتوانستند زندگی کنند.
این زمان، به دلیل عدم تقیّد به مبانی مذهبی، فساد اخلاقی گستردهای در سازمان پدید آمده بود؛ به طوری که صدها گزارش در بازجوییها و غیر آن راجع به این مسأله آمده است. این مسایل از طریق برخی از عناصر تصفیه شده، به گوش مذهبیها و متدیّنین میرسید و آنان را بیش از پیش نسبت به سازمان بدبین کرد.
احمد احمد، که زمانی عضو حزب ملل اسلامی بوده، دستگیر و زندانی شده بود، پس از آزادی در تأسیس سازمان حزبالله شرکت کرد. این گروه که به سال 48 از برخی از افراد آزاد شده از حزب ملل تأسیس شده بود، به تدریج با افرادی از مجاهدین برخورد کرده و زمینه جذب آنان به سازمان فراهم شد. این جذب در سال 52 یعنی زمانی صورت گرفت که سازمان در عین توسعه کمی، در سطح رهبری به بحران رسیده و به تدریج عناصر فرصتطلب و کمونیست در رأس آن قرار گرفتند. دو نفر از مؤسسان حزبالله، یکی محمد مفیدی و دیگری علیرضا سپاسی بود که فرد اخیر در جریان ارتداد مارکسیست شد و در مرکزیت پیکار قرار گرفت. زمان پیوستن حزبالله به مجاهدین، درست در سرآغاز بحران ایدئولوژیک در سازمان بود. احمد احمد از ترور دو مستشار خارجی به دست وحید افراخته و محسن خاموشی در سال 53 یاد کرده است. در اطلاعیهای که سازمان به این مناسبت صادر کرد آیه قرآن که بر بالای آرم سازمان بود، حذف شده بود. این مسأله تردید احمد احمد را برانگیخت؛ اما رهبری سازمان با فریبکاری، او را قانع کرده، به وی توضیح داد که نمیخواستیم با پخش اعلامیه در سفارتخانههای خارجی، آیه قرآن زیر دست و پای اعضای سفارتخانهها بیفتد! وقتی احمد احمد در زندان از تقی شهرام میپرسد: سرنوشت بچههای مسلمان دیگر چه میشود؛ او میگوید: همه تغییر ایدئولوژی را پذیرفتهاند. چند نفری مثل تو ماندهاند که به آنها اجازه میدهیم تا اعتقادات مذهبی خود را حفظ کنند آن هم به صورت فردی. ولی باید در مبارزه در کنار ما باشند. احمد با اشاره به فعالیت تقی شهرام برای نگارش بیانیه تغییر مواضع مینویسد که آن زمان شهرام در مغازهای در یک پاساژ مشغول فعالیت بود. در همان حال با یکی از اعضای زن سازمان روابط جنسی داشت و رفت و آمدهای مشکوک، ظن سرایدار را برانگیخت که منجر به اعتراض او به شهرام و در نتیجه کتک خوردن و شکایت سرایدار به کلانتری شد. به دنبال آن شهرام از آنجا گریخت و ساواک برای نخستین بار، در همان مغازه، بیانیه و برخی از اسناد و مدارک سازمان را به دست آورد. بلافاصله پس از آن، ساواک، مجاهدین (و سپس سایر نیروهای مبارز مسلمان) را مارکسیستهای اسلامی نامید.
مارکسیسم اسلامی
بنا به گفته نجات حسینی، اصل اصطلاح «مارکسیست اسلامی» از آنجایی آغاز شد که گروه کوچکی به رهبری نادر شایگان ـ که به همین جهت به گروه شایگان شهرت یافت ـ از پیش از سال 52 تصمیم داشتند تا با ایجاد تشکلی، نیروهای مذهبی و چپ را گردهم فراهم آوردند. همراهان وی از جمله حسن رومینا و مصطفی شعاعیان و عده دیگری بودند که برخی از آنها بعدها در زندان مسلمان شدند. این گروه در سال 52 توسط ساواک متلاشی شد و نامبردگان در درگیری با ساواک کشته شدند. (شعاعیان در 20 بهمن 54 در خیابان استخر تهران کشته شد.) ساواک در خانه تیمی آنان عکس چه گوارا و برخی از جزوات مجاهدین را یافت و به همین دلیل آنان را مارکسیست اسلامی نامید که بعدها همین تعبیر به مجاهدین و تمامی گروههای مبارز مسلمان نیز بکار رفت. پس از آن در تبلیغات مطبوعاتی ساواک، به طور معمول اتهام مارکسیست اسلامی نسبت به افراد وابسته به مجاهدین به طور خاص، و مبارزان مسلمان به طور عام به کار میرفت.