سیاست از دیرباز با ورود به قالب فکری فلاسفه با نوعی فضیلتباوری و سعادتمداری عجین شده است چرا که فلسفه سیاسی از باستان تا روزگار نو، اغلب هر آنچه به نگارش درآورده به نیت سوق دادن آدمی به سمت خیر برین بوده است. از همین روست که به کرات طرح انواع شهر زیبا و آرمانشهر و مدینه فاضله و شهر خدا در دستگاه دانایی آنها ریخته شده است. چنانچه حتی ارسطو اخلاق را به مثابه «دیباچهای بر سیاست»1 مد نظر آورده و غایت فلسفه سیاسی را وصول یا کمک به وصول سعادت تعریف کرده است. اگرچه در هر دوره، سعادت به فراخور ساختارهای یک سرزمین تعریفی منحصر به فرد به خود گرفته است، اما این خود به نسبی بودن اگر نه اخلاق فینفسه، لااقل نسبیت روایتهای اخلاقی دامن زده است.
ما سعی خواهیم کرد برای پرهیز از زیادهگویی بیشتر با طرح مثالی به بررسی موضوع مورد نظر خود بپردازیم. در سکانسی از فیلم «نجات سرباز رایان» ساخته استیون اسپیلبرگ، یک سرباز آمریکایی به همرزمان خود که سخت در حال نیایش و طلب یاری از خدا برای پیروزی هستند، میپرسد: از کجا معلوم که ما برحقیم؟ با همین سوال کوتاه در مییابیم که طرف مقابل نیز در همان زمان به خدای خود متوسل شده است. هر دو طرف خود را بر حق و دیگری را متعرض به حقانیت خود میدانند. این حقوق اگرچه در عالم سیاست ذیل مفاهیمی چون منافع ملی تعریف میشود اما رابطهای هم با راههای مفروض یک حکومت برای حراست از حقانیت خود مییابند. راههایی که در گرو نوع تحلیلهای سیاسیون است. ما میتوانیم با همین مورد رابطهای بین اخلاق سیاسی ارسطویی با مثال خود برقرار کنیم.
از خود خواهیم پرسید که آیا این روشها برای تحقق آن آرمانها، از مدخل سطحی از فلسفه سیاسی برمیآیند؟ پاسخ ما به این سوال اگر پیش فرض، فلسفه سیاسی کلاسیک باشد، خیر است. چرا که پیش از این گفتیم فلسفه سیاسی بر مدار فضیلت میگردد. اساساً دنیای فلاسفه جولانگاه طرح عالمی انتزاعی است. عالمی که خود دارای شهر و شهروند و وکیل و مجلس و دولت است. و فیلسوف نیز نقش نخبه آن سامان را ایفا میکند. این نخبه در آن عالم در هر روز همه چیز را زیر و زبر میکند. گاه به تساهل روش آموزش پیش میگیرد و گاه به قهر طریق کشتار. اگرچه دنیای فیلسوف یکسر روی به خیالپردازی محض ندارد اما این عالم جای فراخبینی بیحد و مرز است و جای طرحاندازی، بیدغدغه موانع عالم واقع.
اما این اندیشه سیاست که بر مدار آمریت، سلطه و قدرت و در یک کلام امر واقع میگردد، در اینجا دیگر تنها روی نیک سکه دیده نمیشود، بلکه چارهای جز برجسته کردن شرور و پلیدیها در کنار نیکیها باقی نمیماند. در این حوزه است که میتواند فرمولگونهای معطوف به عمل را ترسیم و از آن چونان دایره همه شمول دانایی و طرق تفکر، برای به نقد گرفتن بلندپروازی فیلسوف، مدح پیشگی شاعر، تمامگرایی ایدئولوگ و... استفاده کرد. در این ساحت دیگر نه خیالبافی صرف، که مصلحت و منفعت دایرمدار میشوند.
برخلاف تصور برخی، ساحت اندیشه با آن مختصات که آوردیم، برای برجسته ساخته منافع انسانی تنها در پی نابود کردن امور انسانی و به صدر کشیدن رذایل و دنائت نمیرود. حتی برجستهترین فیلسوف اخلاقی، اسپینوزا، مایه اصلی فضیلت را کوشش هر کس برای حفظ هستی خود میداند. «خود را دوست داشتن، سود خود را جستن و به فرمان خرد عمل کردن.» 2 اگر در عالم فلسفه سیاسی کلاسیک، اخلاق یکسر برای آبادانی آن دنیا به کار میآید، اما در گستره اندیشه جدید سیاسی، ساختن دنیا هم از اهم مصادیق کارکردهای اخلاق به شمار میرود. (احقاق آرامش و صلح جهانی و توسعه رفاه به عنوان مقدمه لازم تمرکز در روح و روان بشری، حتی به نوعی در فلسفه کلاسیک هم مورد توجه بوده است.) اما همان گونه که گفتیم این امر اغلب از دایره انتزاع فراتر نرفته است و در حد یک ایدهآل اخلاقی در جا زده است. امروزه اخلاقی را توان پویایی و خروج از زاویههای نمور خراباتی است که حتیالامکان توان همراهی با اندیشه سیاسی را داشته باشد. این امر خود به خود لزوم همراهی مردان عمل و نظر را گوشزد میکند. مردمان اگر بنا نباشد به فراخور توسعه روشهای صوری زندگی تلاشی برای رشد نگرش اخلاقی خود نکنند، با همواره در لابهلای داستانهای اساطیری قدم خواهند زد و یا تنها به جنگافروزی اندیشه خواهند کرد. چرا که با خیر پنداشتن خود و همزمان، شر پنداشتن دیگری، خندقی ژرف میان روابط انسانی کشیده میشود که خود مهمترین چالش زیست جهانی است چرا که اساساً آدمیان در ارتباط با هم معنا میشوند. حتی یک نظام اخلاقی خاص، تنها در برخورد با نظامات اخلاقی دیگر است که میتواند به نقاط ضعف یا قوت خود پی ببرد. اندیشه سیاسی کمک خواهد کرد این نظام از زیست مانوی خود برون آمده و امکان خاکستری دیدن و نظاره کردن عالم را بیابد. ... حال ما برای پیشبرد بحث خود در دوران جدید، دوگانهای را ترسیم خواهیم کرد. یک سر این دوگانه مربوط است به وظیفه کلاسیک دولتها برای پیشبرد اهداف اخلاقی مردمان خود. و دیگر سوی آن به نسبت و جایگاه یک اخلاق جهانی کلان در نظام بینالمللی جدید باز میگردد.
الف: هر مردمی در هر جغرافیایی، در زمان خاص بخش قابل ملاحظهای از قدرت خود را به لویاتانی به نام دولت وانهادهاند. (اگر نگوییم همه قدرت خود را) آنها در کنار طلب تامین معاش یا لااقل حراست از منابع بومی معاش، به زودی از دولت خود در راستای پاس داشتن آیینها و نمادهای اخلاقی نیز طلب یاری میکنند. (اگر حکومتها خود برای خود چنین نقشی را از پیش تعریف نکرده باشند) آیا به زودی در نخواهیم یافت بسیاری از جنگهای روی داده در طول تاریخ از همین نقش حکومتها برآمده است؟
ب: نهادی هر چند سمبلیک در عرصه روابط بینالمللی دولتها زاییده میشود و به زودی قواعدی را به مثابه حقوق جهانی بشر، برجسته میسازد. این نهاد اساساً قدرت و سرزمین و ... هم دارا نیست. (چرا که اگر این شرایط را دارا میشد، دیگر خود در قالب یک دولت جدید و مستقل عرض اندام میکرد.) دو پرسش پاسخگونه فرضی، به این دو پرسش میتوان داد.
الف: آیا تاکید بر خیر مطلق بودن خود، در تقابل با سایر نظامات اخلاقی که احیاناً هم از نظر ما مقرون به حقیقت نیستند به بر هم خوردن نظم جهانی منجر نخواهد شد؟ آیا قول پوپو درست است که داعیه پیامبری داشتن در دنیای جدید را مساوی بروز جنگهای مذهبی و تفتیش عقیده میداند؟
ب: آیا در صورت پذیرش قواعد برتر نظام اخلاقی جهانی نظامهای مستقل در دایره فراخ آن دچار استحاله و اینهمانی و ادغام نخواهند شد؟ یا اصلاً لزومی برای استقلال و اعتلای نظامات مجزا وجود دارد؟ آیا دنیا میبایست به سمت یک شکلی و همسانی پیش برود؟
میبینیم که این پرسشها در عین استقلال نسبی از هم تا حد زیادی هم در ارتباط هم قرار دارند؟ این استقلال از سویی و تقابل را از دیگر سو میتوان در معادلهای دیالکتیکی قرار داد.
الف: یک ملت علاوه بر طی مسیر قهری و جبری که نوعی حرکت صوری به شمار میآید به حیث تبدیل خود از قوه به فعل حرکتی جوهری را هم باید در پیش گیرد. من نام این حرکت را «حرکت اگزیستانسیال» یک ملت مینهم. حرکتی که طی آن ملت را خود از موجودیت صرف فیزیکی به وجودی متعین در تاریخ بدل میکند. امری که در گرو حرکتی آگاهانه و هستومند است. از زاویه حرکت صوری، یک ملت خود را میان سایر ملل تنها به حیث تفاوتهای نژادی و ظاهری برجسته میکند. اغلب این اتکا به سمت نوعی ناسیونالیسم سخیف و در عین حال مخرب میل کرده است.
اما زمانی هم این برجسته کردن در قالب وطنپرستی غیرمتعصبانه با اتکا بر عقلانیت و توسعه نمایان میشود. میتوان متجلی ساختن خود را در هنر یا ادبیات و ... مثال زد. این نوع عمل که به زبان آرنت، میتوان در تقابل با تقلایش، نهاد، موجبات به روز شدن و از قافله عقب نماندن ملتی را مهیا میسازد. در این رهگذر اخلاقیات مردمان وارد فاز خودانتقادی دائمی و سازنده شده و آن ملت طبق الگوی نفی کنندگی هگلی هر روز خود را میآزماید. سرنوشت اغلب ملل پیرامون و بیشتر کشورهای اسلامی اگر در فرمی است که امروز میبینیم، از آن روست که آنها از سویی تنها به اخلاق فینفسه وفا دارند و از به روز کردن آن در واهمه و از دیگر سو و در خوشبینانهترین حالت جز تشریح و توصیف اوضاع و احوال کاری نمیکنند. یعنی نه از چرایی وضع موجودشان میپرسند و نه از چگونگی خروج از آن.
پس نه تنها خدمتی شایان به اخلاق و فکر و فرهنگ خود نمیکنند بلکه هر آن بیشتر اسباب انحطاط خود را گرد میآورند.
ب: کاری که نظام اخلاقی جهانی میکند تنها توصیه و ترغیب است. در واقع با نزدیک ساختن وجوه مشترک سایر نظامهای اخلاقی سعی در آشتی و گشودن باب گفتوگو بین آنها میدارد. چنانچه برخواست همه جایی آدمیان برای داشتن آزادی و برابری تاکید میکند. البته هستند نظامهای اخلاقی مانند برخی رهیافتهای عرفانی و قلندری که نه برابری آدمیان را میپذیرند و نه به آزادی آنها با وجود قضا و قدر و ... قائلند. در بحث ما اساساً چنین نظاماتی محلی از اعراب ندارند! و آنها را در تضاد با سیاست و اخلاق سیاسی که به بهتر ساختن دنیا- حتی اگر شده به عنوان مقدمه آخرت- تعریف میکنیم. حقوق جهانی، چنان که گفتیم با توجه به نداشتن آمریت و قواعد لازمالاجرا در این باب، لااقل به نظاماتی که برآنند میتوانند با پوشاندن روحیات سلطهگری و تجاوزی در لفافهای اخلاقی، نظم را برهم زنند گوشزد میکند که عمر این قبیل روشها دیری است به سرآمده است. این اخلاق مستقل را در خود ندارد و نمیتواند هم داشته باشد. اما در این فرصت باید اندیشید که چگونه میتوان این دو سطح را به هم نزدیک گرداند؟ آیا اگر تلاشی برای ارائه نسبتی میان آن دو نکنیم راه ما جز راه خیالپردازی بوده است؟ امروزه دو نظریه درباره رابطه تمدنها با هم، بیش از سایر نظرات مورد توجه واقع میشود. یکی نظری که ناظر است بر برخورد و تعارض تمدنها با هم و دیگری که با سیصد و شصت درجه گردش داعیه گفتوگوی آنها را با هم در سر میپروراند. ما برآنیم اتکا به یکی از این دو بدون دادن اهمیت بر دیگری جز ریشه در تاریخ نیکپنداری خویش، چیزی نمیتواند باشد. همانگونه که در سطر آغازین این رابطه دوگانه اخلاق، در داخل یک مملکت با خارج از آن آوردم، حل این مساله را در گرو اتخاذ روشی دیالکتیکی و هگلی میدانم. این امر را در قالب طرح معادله دیالکتیکی درون و برون بررسی خواهم کرد. من این دو نظریه یعنی برخورد و گفتوگو را تنها دو سر یک راهکار میدانم. که به فراخور سرزمینهای مولدشان راهی مجزا در پیش گرفتهاند. هانتینگتون با در نظر داشتن پتانسیل سرسامآور ایالات متحده، از این فرمول برای تمام کردن بازی به نفع هژمونی تکقطبی آمریکا سود جسته است و خواسته تمام نظامها را در آمریت بیچون و چرای ایالات متحده منحل سازد. و از آن سوی نیز واضعان ایرانی طرح گفتوگو بدون در نظر داشتن واقعیات متعارض در نظام بینالمللی تنها خواستهاند پرستیژی فرهمند و احیاناً ناظر بر عقلانیت از خود ارائه دهند! امری که ما معتقدیم جز از نوعی ایدهآلیسم غیرمکتبی و بدون پشتوانه برنیامده و هرگز مسبوق به نتیجه نخواهد بود. همان قدر که واقعبینی آمریکایی طریق افراط پیموده، خوش خیالی تاریخی ایرانی نیز دست بالا را گرفته است! همان گونه که گفتم این هر دو تنها دو سر یک معادله هستند. در پیش فرض ما تعارض و تفاهم اگرچه دو قطب به ظاهر متضادند اما میتوانند موجبات پویایی توامان نظام بینالملل و تحرک داخلی یک کشور را فراهم آورند. برای اینکه این ایده قدری رنگ واقعیت به خود گیرد باید گفت که پیش شرطی برای آن مفروض داریم. مقدمه صلح جهانی و تفاهم و آشتی نظامهای اخلاقی متضاد با هم، نهادینه شدن آن در داخل هر سرزمین است. یعنی ابتدا باید یک سرزمین لوازم همزیستی مسالمتآمیز میراث جهانی یا همان مدرنیته را در کنار هویت و مواد سنتی خود تهیه کند. هر چند که این خود پروژهای زمان بر در هر جغرافیای مجزا باشد چرا که هستند بسیاری از کشورها که هنوز در بلاتکلیفی تام بین این معرکه دنیاها به سر میبرند. با نگاهی به کشورهای عاصی در نظام بینالملل که هر از چندی به آشوب نظام دامن میزنند، در مییابیم که اتفاقاً آنها همانهایی هستند که هنوز در سطح داخلی به خود انتقادی و ترمیمگری دست نیافتهاند. در فلسفه سیاسی کانت، آنجا که از شروط دستیابی به صلح جهانی سخن میگوید، شرط اول قدم «برخورداری یک کشور از نظام جمهوری» است. چرا که «مردم در یک نظام جمهوری دارای سه هویت متفاوت و مستقلاند: انسان بودن و برخورد اغری از آزادی، تبعه بودن و وابستگی به قانون، شهروند بودن و برابری در مقابل قانون»3 نهادینه شدن آزادی و قانون و برابری دورن یک کشور برای حفظ امید دستیابی به صلح جهانی در اولویت نخست است. برای وصول به این مهم لزوماً نیازی هم به کشتن خدایان نیست. همین قدر که «نقض احکام اخلاقی به هیچ بهانه و عذر و حجتی قاعده نشده باشد و تا آنجا که نظام خود را حق مجسم و مجسمه حق نشمارد.» 4 هم سهم حقیقت محفوظ میماند و هم «اخلاق مقاصد غایی با گرایش طردگرایانه و جداییطلبان»5 به مسند نمینشیند. آنچه ما برای تشریح آن در تلاشیم اگر برای احقاق یک آرمانشهر! کافی نباشد لااقل برای دوری از بربریت لازم است. در پایان اهم مباحث این گفتار را به صورت نتیجهگیری بدینسان عرضه میکنیم: الف: بردن اخلاق در دستگاه اندیشه سیاسی لزوماً به معنای تهی کردن آن از فضیلت نیست بلکه بدینسان رویه آرمانشهری اخلاق از آن سلب شده و به محک امر واقع خواهند خورد. اندیشه سیاسی در این وضعیت موضعی بینابینی اخذ کرده و نه «اخلاق بیکار» ماکیاولی و نه «اخلاق قانون» کانتی خواهد بود بلکه رویه اعتدال و احتیاط را پیشه اخلاق خواهد ساخت.6
ب: با اخذ موضع بینابینی یک ملت پوسته ایستاری خود را به مثابه تعیین قومی- نژادی محض دریده و طریق حرکتی وجود را خواهد پویید. این حرکت وجودی حتی لازمه ضرورت یک ملت برای استمرار است و دوری از انحطاط. ملت مستقل ضمن به تعیین رساندن خود و داشتههای معرفتی خود و آسودگی خاطر از عدم استحاله در صورت ورود به زیستگاه جهانی، وارد مسیر دیالکتیکی درون- برون خواهد شد.
ج: در این مرحله که همان مرحله نبرد و ستیز هگلی یا برخورد تمدنهای هانتینگتونی است، ملتها با اتکای به روشهای عقلانی خود برای اعتلای اخلاق توامان خود و دیگران (و نه حفر خندق ما و دیگران) با هم به تقابل نشسته و از بستر به چالش خواندن هم، موجبات پویایی نظام بینالملل را فراهم خواهند کرد.
ستیز ملتها جبراً با نمایش تسلیحاتی نخواهد بود بلکه ستیز معرفتی دایرمدار امورات دنیا خواهد شد. اصولاً ضعف و ابتر بودن ملتی در راستای تحقق خود (فارغ از آنکه در نظر دیگران این تحقق مساوی محق بودن هم هست یا نه) جز بر هم زدن امنیت دنیا ماحصلی در پی ندارد.
د: تحقق تمام فرآیند فوق از آنجا که استقرار نهاد قانون را در هر سرزمین میطلبد، منوط به همراهی منطقی شیران و روبهان است در بازی نخبگان. تشریح این نسبت خود مجالی مجزا میطلبد که در نوشتار بعدی به بررسی آن خواهیم پرداخت. تا باشد که چقدر در ویل خیال فروغلتیده باشیم. ...
منابع در دفتر روزنامه موجود است