محمدجواد روح
ضربالمثلی در عرصه سیاسی درباره ایرانیان رایج است که تا وقتی یک نفر هستند ناراضیاند، دو نفر که شدند، یک حزب تشکیل میدهند و پای نفر سوم که به میان آید، انشعاب میکنند. آیا تشکیل فراکسیون اصولگرایان «مستقل» یا «خلاق» مصداقی از همین امثال سایره است؟ زخم مرهمناپذیر از هم گسیختگی تشکیلاتی که بنابر مثل پیش گفته، در میان ایرانیان رایج است و چپ و راست نمیشناسد، آیا در این ماجرا هم سر باز کرده؟ اگر آری، چرا؟ و اگر نه، از چه رو؟ اینها پرسشهایی است که پاسخ به آنها در تحلیل روندی که از نقدهای گاه و بیگاه طیفی از «اصولگرایان» شروع شد و به نقطعه انشعاب رسید، ضروری است.
نخست، باید دید که صورت مساله چیست؟ ظاهرا ماجرا این است که در میان جناح اکثریت مجلس، انشقاقی حادث شده. گرچه دکتر جواد لاریجانی از تئوریسینهای جناح راست، مدعی است که «اصولگرایان حول محور مقام معظم رهبری متحدند و انشقاق آنها معنی ندارد». [خبرگزاری ایسنا، 21 اردیبهشت 86] اما به هر حال، این انشقاق رخ داده و البته در مقام تحلیلگر، باید در پی معنیاش بود. موضوع اعتراض طیف اصولگرای مستقل، در ظاهر محافظهکاری و یا مسامحه جاری در جهت نقد دولت، از سوی اکثریت مجلس هفتم است که عموما چهرههای «مصلحت عملیگرا»یی چون «محمدرضا باهنر» در آن دخیلند. مشاجراتی که اغلب در هیات تذکرات آییننامهای از جلسات علنی مجلس به هنگام پخش مستقیم از رادیو به گوش میرسد و یا مصاحبههای مکرری که اعضای مجلس در نقد رفتار هیأت رئیسه انجام میدهند، قطرهقطرههایی است که جمع گشته و ناگهان دریای انشعاب را در پی آورده است. اما این سطحی خرد از تحلیل است. چنانکه در همه مجالس پیشین، بیش و کم این نارضایتیها از نوع عملکرد هیأت رئیسه و نیز لابیهای حاکم در جریان تصویب طرحها و لوایح و یا رأی اعتماد و استیضاح وزیران وجود داشته و بروز یافته، لیک هیچگاه این گلایهها به مرحله انشعاب یا بر هم خوردن ترکیب مجلس منجر نشده است.
از این رو، منطقیتر آن است که این انشعاب در سطحی کلانتر بررسی شود. این سطح از تحلیل به وجوه فکری و خاستگاه تئوریکی باز میگردد که فراکسیون نو پدید ادعایش را دارد و عموما در مواضع و رویکردهای «عماد افروغ» چهره شاخص و به تعبیری تئوریسین این جمع دیده میشود. عصاره این رویکرد تئوریک در عبارتی جمع شده که معمولا افروغ در هر مصاحبه و مقاله کلیدیاش به آن اشاره میکند: «نقد درون گفتمانی». به عنوان نمونه: «احساس میکنم که باید بار دیگر علم نقد درون گفتمانی را بلند کرد. باید با ملاکها و معیارهای به دست آمده از ظرفیتها و قابلیتهای انقلاب اسلامی، به نقد سیاستها پرداخت... اگر ما نقد به ویژه نقد درون گفتمانی میداشتیم. اگر بین نظام سیاسی مستقر و سیاستها و رفتارهای دولتمردان به معنای اعم آن، انقلاب اسلامی را محک داوری این سیاستها و رفتارها قرار میدادیم و یک نقد روشنفکرانه رادیکال بیرحمانه میداشتیم، نوبت به پراگماتیسم و اباحهگری دولتی نمیرسید.» [گفتوگو با خبرگزاری ایسنا، 22 اردیبهشت 86]
چنانکه ملاحظه میشود در این تعریف، افروغ و طیف او خود را از بلوک موسوم به «اصولگرایی» جدا نمیکنند؛ اما در عین حال، «نقد صریح و بیرحمانه» آن را برای بقا و ارتقایش مبنای عمل خویش قرار میدهند. از این زاویه، انقلاب اسلامی به عنوان نقطه عطفی در تاریخ تحولات فکری ـ سیاسی ایرانیان تلقی میشود که میتواند همچون خزانهای ارزشمند توشه لازم را برای ادامه حرکت نیروهای انقلاب در دهههای سوم، چهارم و... جمهوری اسلامی تأمین کند؛ البته بدین شرط که رفتارها و چه بسا ساختارهای حکومت و نیز نخبگان و نهادهای حوزه فکر و فرهنگ (همچون دانشگاهها و رسانهها) همواره از تیزاب نقد بگذرند و عیار و نسبت آنان با گفتمان انقلاب اسلامی سنجیده شود.
از همین جاست که میتوان نقطه افتراق میان چهرهای چون افروغ را با کاراکتری نظیر «محمدرضا باهنر» و حتی تئوریسینی نظیر «محمدجواد لاریجانی» یافت. طیف افروغ خاستگاهی عموما فکری و فرهنگی برای خود قائلند. شاید واژه «کارشناسی» برای توصیف کلیتر این طیف و در برگیری بیشتر آن، مناسبتر باشد.
واژه «کارشناسی» کمک میکند تا دلیل کنار هم قرار گرفتن چهرههایی چون محمد خوشچهره، حسن سبحانی، سعید ابوطالب، محمود محمدی و دیگر اعضای فراکسیون اصولگرایان مستقل را دریابیم. عموم این چهرهها، از زاویه کارشناسی خود ـ اقتصاد، سیاست خارجی و یا فرهنگ ـ نقدهایی جدی درباره عملکرد جناح حاکم بر دولت و مجلس دارند و چون این جناح بیرق «اصولگرایی» را افراشته؛ لاجرم، باید از آن اعلام استقلال کرد. حال، این «اعلام استقلال» میتواند در سطح فکری بماند و یا در مقطع انتخابات آتی مجلس، به برآمدن جداگانه این طیف و یا پیوستن آن از اردوگاه اصولگرایی موجود به دیگر اردوگاهها بینجامد.
در این بین اما نکتهای هست که واژه «کارشناسی» در توصیف آن رهزن است. این نکته، همان بعد فکری و تئوریک این فراکسیون تازه است که به نظر میرسد تنها در نزد افروغ به طور جدی مطرح باشد و یا دستکم، تئوریپردازی و ترویج آن عموما منحصر به او مانده باشد. از این زاویه، به نظر میرسد بحث «کارشناسی» که به آن اشاره شد، بتواند دلیل تشکیل این فراکسیون تازه را توضیح دهد؛ اما از تعریف تام و تمام مبانی و فلسفه وجودی آن عاجز است. آن مبانی، همان «نقد درون گفتمانی» مورد اشاره افروغ است. افروغ از این زاویه، نماد طیفی در جریان اصولگراست که تعلق خاطری ویژه به مبانی فکری انقلاب اسلامی و در این تعلق خاطر، به تدریج از قشریگرایی به سمت توجه به ذات انقلاب پیش رفتهاند و در نتیجه، نظریات خویش را تعمیق بخشیدهاند. البته این نوع نگاه به انقلاب اسلامی، مختص اصولگرایان و چهرههایی چون افروغ نیست. اینکه آنچه امروز از سوی حکومت و در سطح جامعه دیده میشود، خواست انقلاب اسلامی و برخاسته از آن رویداد بزرگ قرن نیست، حرفی است مشترک میان طیف گستردهای از نیروهای منتقد وضع موجود. از این روست که دایره مدافعان انقلاب 57 به نیروهای حاضر در خارج از مرزهای ایران هم کشیده میشود، اما روند رویدادهای پیشین چنان بود که هرچه به پیش میرویم، دایره منتقدان نظام برخاسته از انقلاب گستردهتر و دامنه خودیها تنگتر میشود. از این منظر، تبار سیاسی چهرهای چون افروغ بیش از آنکه به اصولگرایان امروز برگردد، به اصولگرایان واقعی نزدیک است که بر مبنای اصول انقلاب اسلامی، در جایگاه منتقد حکومت قرار گفتهاند و البته طعم محدودیتها و محرومیتهای فراوانی را برای این جایگاه منتقدانه و موضع مستقلانه از قرائت رسمی انقلاب اسلامی چشیدهاند. آقای افروغ خود قطعا طیفی از این نیروها که در مرکز فرهنگی سپاه در دهه 60 یا مرکز تحقیقات استراتژیک نهاد ریاست جمهوری در دهه 70 همکاری او بودند و دغدغههایی مشابه او داشتند را به خاطر دارد. چهرههایی چون «علیرضا علویتبار» که البته در جریان حوادث سیاسی دوران دوم خرداد در بلوک اصلاحات قرار گرفتند و در مقطع انتخابات مجلس هفتم که نام یاری قدیمی چون افروغ را در فهرست موسوم به «آبادگران» دیدند، لابد بهتزده و متاسف شدند. اینک اما اگر در مبنای تئوریک مواضع افروغ دقت کنیم، او را بیش از آنکه به امثال باهنر و جواد لاریجانی شبیه ببینیم، از جنس علویتبار و یا اعضای سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی مییابیم. چهرههایی که همچنان ایدئولوژی انقلاب اسلامی برایشان موتور حرکت و خزانهای پر برکت است. حتی از منظر نامها و عنوانهای سیاسی رایج، اصولا آنچه افروغ [به طور خاص] و فراکسیون همسو با او [به طور عام] در پی آن هستند، با تعبیر «اصلاحطلبی» قرابت بیشتری دارد تا «اصولگرایی». اصلاحطلبی بدین مفهوم، همان پذیرش گفتمان انقلاب اسلامی و نقد وضع موجود در چارچوب همین گفتمان است. البته طیفی از اصلاحطلبان رادیکال، نقد را متوجه خود گفتمان هم میسازند و آن را با عیار ارزشهای فرازمانی و فرامکانی چون آزادی و برابری میسنجند؛ اما حتی همین نقد رادیکال هم قرابت بیشتری با تعریف «نقد درون گفتمانی» پیدا میکند تا اصولگرایی موجود که به نظر میرسد با تعریف آیتالله مهدویکنی همخوانتر باشد: «به کسانی اصولگرا میگویند که با تعصب و تحجر به دور از منطق خرد روی عقاید خودشان ایستادگی میکنند. لذا من از این تعبیر خوشم نمیآید.» [خاطرات آیتالله مهدویکنی، ص 432].
پارادوکس اصولگرایی در مورد چهرههایی چون افروغ زمانی جدیتر میشود که توجه کنیم جریانی که او از مقطع انتخابات مجلس هفتم، سرنوشت سیاسی خود را با آنان گره زده، شامل سیاستمدارانی میشود که نه تنها در حوزه «نقد درون گفتمانی» با او همراه نیستند و با عنوان «اصولگرایی» و مهمتر از آن، «مصلحت عملیگرایی» [تعبیری که از دکتر علویتبار عاریت میگیرم] از اصل «نقد» شانه خالی میکنند، بلکه با همین عنوان «مصلحت عملیگرایی»، «اصول» را هم در موارد کلیدی نادیده میانگارند و به پای مصلحت قربانی میکنند. این «مصلحت عملیگرایی» البته منحصر به پراگماتیستهای مخالف اصلاحات نیست، بلکه در اردوگاه مقابل هم مصادیق و مثالهایی برایش میتوان یافت. اما اصل «اصلاحطلبی» و تجربهای که از عملکرد هشت ساله این جناح در دسترس است، نشان میدهد باب «نقد درون گفتمانی» چه در تناسب با گفتمان انقلاب اسلامی [به مثابه گفتمان کلان] و چه گفتمان اصلاحطلبی [به مثابه گفتمان روزمره] در آن دوره گشودهتر بوده است. از این زاویه، به نظر میرسد آنچه باعث شده تا چهرهای چون افروغ به پارادوکس «اصولگرایی ـ نقد درون گفتمانی» دچار آید، اولویت دادن به مقولات درجه دوم در مقابل ضرورت نخستین جامعه امروز ایران، یعنی «مشروط شدن قدرت» و به عبارت دقیقتر، پروژه دموکراتیزاسیون است. افروغ امروز ـ خواسته یا ناخواسته ـ دچار همان اشتباهی است که نیروهای چپ ـ اعم از مذهبی و غیر مذهبی ـ در سالهای نخستین پس از انقلاب به آن دچار بودند. اولویت دادن دلبستگیها و وابستگیهای ایدئولوژیک ـ مثلاً مقوله «عدالت» در گفتمان افروغ ـ نسبت به ضرورت بنیادین مناسبات دموکراتیک باعث میشود، افروغ در تقسیمبندیهای سیاسی در بلوکی قرار گیرد که با ایدهها و عقیدههای وی، بهویژه «نقد درون گفتمانی» تناسب و تجانسی نداشته باشد. البته به نظر میرسد تجربه سه ساله مجلس هفتم و تماسها و لابیها و دیدهها و شنیدهها چنان بوده که افروغ را به مرحله «خروج از پارادوکس» رسانده است. چنین است که او از فراکسیون ناچسب موسوم به «اصولگرایان» اعلام استقلال میکند و فراتر از آن، پایان مجلس هفتم را نقطه خروج از سیاست قرار میدهد و دیگر نامزد عضویت پارلمان نمیشود. آری، او واقعیت سیاست را فهمیده است: هر چه باشد، بنده خدا جامعهشناس است!