نادر شهریوری (صدقی)
لویی آلتوسر (1990 - 1918) ساختارگرای مشهور فرانسوی، بدون تردید در طول نزدیک به ربع قرن، نماینده بخت تاریخی اندیشه چپ و حتی جنبش انقلابی و رادیکال به طور کلی بود و یا حداقل نماینده بختنظری آن دو تواماً بود. اهمیت اندیشه آلتوسر در تلاش او برای کشف دوباره مارکس از پشت مارکسیسم رسمی و نهادینه شده بود.
نقطه عزیمت او نقد اساسی است که به تجربهگرایی وارد میآورد که بر مبنای آن اندیشههای رسمی را که در انترناسیونال دوم غلبه پیدا کرده ناشی از سیطره تجربهگرایی در آن، در نظر میگیرد و در همین رابطه اندیشههای مارکسزا تا قبل از 1845 را در حال و هوای تجربهگرایی و انسانگرایی منتج از آن ارزیابی میکند. از نظر آلتوسر مفهومسازی اهمیتی اساسی دارد و در واقع نقطه اساسی تفکر است و تنها به وسیله مفهوم است که میشود معنای جامعه را درک کرد، مفهوم ناگزیر به جهان انتزاعیات پیوند میخورد و انتزاع پایه و اساس علم قرار میگیرد، در واقع علم است که ناشی از جهان انتزاع است یا انتزاع است که ناشی از علم است بنابراین با مفاهیم و جهان انتزاعی است که میتوان درک و دیدگاهی علمی از جامعه داشت. وی این درک انتزاعی و علمی را در تقابل با درک تجربهگرایی قرار میدهد. تجربهگرایی که مورد نظر او است، آن دیدگاهی است که برای فهم آن نیاز به مفهومسازی وجود ندارد، در واقع جهان تجربهگرایی با جهان مرئی سروکار دارد و به این ترتیب او نسبتی نیز میان جهان تجربهگرایی و اومانیستی میبیند، در واقع آلتوسر اعتقاد دارد فلسفهای که مبتنی بر مفهومسازی و بالطبع علمی باشد، ناگزیر ضداومانیستی خواهد بود. بنابراین از نظر او اندیشه مارکس تا قبل از 1845، اندیشهای بوده است ناشی از سیطره تجربهگرایی و اومانیستی که البته به هیچوجه مورد نظر آلتوسر نبوده و آن دوره از اندیشه مارکس را متاثر از هگل میدانسته که با آن مخالفت میکرده است زیرا در تبعیت از ژان کاوالیس اعتقاد داشته است میبایستی «از غلبه فلسفه مفهوم به جای فلسفه آگاهی دفاع کند.» همچنین آلتوسر اعتقاد دارد از آنجا که تجربهگرایی با موارد مرئی و فرد سروکار دارد وظیفه فلسفه آن نیست که تعیینکننده رفتارهای فرد باشد بلکه فراتر از آن میبایستی بر کل ساختاری اعم از نیروهای عینی اجتماعی یا ناخودآگاه که بدون اطلاع فرد، تعیینکننده رفتارها و منشاء کنش آنان است، تاثیر بگذارد. در همین رابطه آلتوسر در دفاع از اندیشههای ساختارگرایانه خود اعتقاد دارد که تجربهگرایی به نحو اجتنابناپذیری پیوند با اومانیست دارد بدین معنا که جامعه را به صورت مجموعهای از افراد انسانی در نظر میگیرد. در واقع تجربهگرایان وجود انتزاعاتی از قبیل مسائل اقتصادی و اجتماعی را منکر میشوند و بالعکس مصادیق منتج از آن انتزاعات را که به صورت مفاهیم بورژوا، کارگر و... که در چارچوب انسانگرایی مطرح میشود میپذیرند، اما از نظر او ساخت اجتماعی مفهومی است که از فرد و وضعیت مشخص بالاتر میرود و در واقع مفهومی انتزاعی است. در حقیقت ساخت اجتماعی محصول جهان انتزاعات ذهن است. به این ترتیب در مارکسیسم ما با انسان مشخص سروکار نداریم و در واقع با همان مفهوم انتزاعی انسان است که سروکار داریم. به این ترتیب وی اعتقاد دارد تجربهگرایی که با وضعیت مرئی و مشخص سروکار دارد، نمیتواند به مفهومی علمی از جامعه برسد و در این رابطه است که او تجربهگرایی را در برابر انتزاعات و اومانیسم را در مقابل ساختگرایی قرار میدهد. در این رابطه نگاه آلتوسر به مفهوم انقلاب، نگاه جالبی است. وی اعتقاد دارد اومانیسم و تجربهگرایی نظری مانع درک مفهوم انقلاب است و تنها از نظر انتزاعی و ساختارگرایانه است که میشود به مفهوم انقلاب، بعدی واقعی بخشید و همچنین نزد آلتوسر جامعه و تاریخ روندی است بیهدف و بدون برنامه.
از آنجایی که هر فرد به مفهوم تجربهگرایی آن وجود ندارد، بنابراین تعیین کردن برنامه و هدف منتفی است. یعنی سوژهای وجود ندارد تا تعیین مقصد کند، از این رو آلتوسر فکر میکند هر نوع فعالیت مبتنی بر غایتگرایی تاریخی در واقع نفی واقعیت عملاً موجود است، که آن را منجر به آن میداند که عملاً به ساخته شدن متافیزیکی جدید منجر میشود. بنابراین در تقابل کامل با فلسفه هگل وی معتقد است هم تجربهگرایی و هم اومانیسم برآمده از آن که میتواند پایههای فلسفه تاریخ را پیریزی کند، نمیتواند دیدگاهی مفهومی و علمی باشد.
به این ترتیب دیده میشود که قرائت آلتوسر از مارکس بعد از 1845، به کلی نو و جدید بوده و تقریباً تمامی اندیشههای کلاسیک و مطرح در چپ را در هم میریزد، به خصوص آنکه آلتوسر چه متقدم و چه متاخر، همواره بر برتری مفهوم سیاست بر مفهوم اقتصاد تکیه میکند. البته به نظر میرسد مساله برتری مفهوم سیاست بر مفهوم اقتصاد بیشتر ناشی از تاثیری است که از اندیشههای ماکیاولی گرفته است. واقعیت این است که آلتوسر به موازات آشنایی اولیه با مارکس بر آشنایی خود بر متفکران کلاسیک و به خصوص ماکیاولی، هابز، مونتسکیو و اسپینوزا تاکید میکند و به ماکیاولی در طول زندگی خود همواره با دید احترام نگاه میکند به طوری که ماکیاولی را پیشاهنگ حقیقی مارکس و فروید به حساب میآورد. اما آلتوسر در پی وقایع مه 1968، آرای اولیه خود را به نقد میکشد از این رو میشود که اندیشههای بعد از مه 1968 را تحت عنوان آلتوسر متاخر در نظر گرفت. وی در این سالها با برجسته کردن نقش فلسفه به عنوان سلاح مبارزه انقلابی و طبقاتی به نقش ارادههای فردی و عمل سیاسی در تغییر وضعیت بها میدهد و اهمیت بیشتری قائل میشود. به عبارت دیگر به حیات بشری به عنوان موضوعی تاریخی توجه میکند. آلتوسر در این دوره همانطور که گفته شد در فلسفه به شدت متاثر از اسپینوزا و در سیاست از ماکیاولی تاثیر پذیرفته است. وی از دیدگاههای قبلیاش انتقاد میکند و از غلبه پیدا کردن ایدهآلیسم در آثار اولیه خود سخن به میان میآورد و میان نگاه ایدهآلیستی و تلقی خود از ساختار رابطه میبیند. او تلقی قدیم خود را شدیداً ساختارگرا میبیند و از آن انتقاد میکند که ساختار را به سوژه تبدیل کرده است و به همین دلیل آن دیدگاههای ساختارگرایانه را ایدهالیستی و ذهنی فرض میکند. وی اعتقاد دارد هر نوع نگاه در باب پدیدههای سیاسی و اجتماعی میبایستی با تامل کردن بر مساله روابط اولیه ابتدایی شروع شود و هیچ ذات یا متافیزیکی و یا حقیقتی غیر از این رابطه وجود ندارد.
همانطور که میدانیم ساختارگراها معنا را ساخته شده در ساختارها میبینند، معنا در واقع نسبتی است و نه گوهری.
بنابراین آلتوسر مساله را در چارچوب روابط اولیه میبیند که آن را زاده تصادف تلقی میکند. به عبارت دیگر روابط دارای ضرورت منطقی نیستند. بلکه ما عوامل تعیینکننده متعددی داریم که نحوه ارتباط بین آنها روابط اولیه را میسازد. بنابراین آلتوسر اعتقاد دارد ما با هیچ «تعیین بخش» روبهرو نیستیم و امر دترمنیستی آنها را شکل نداده است. تعیینکنندهها از نظر آلتوسر زیادند، پس ما همراه با آلتوسر از رابطه ساده علت و معلولی خارج میشویم که این مساله در واقع به نوعی نقد اساسی از مارکسیسم ارتدوکس و همچنین نقد پوزیتیویسم و تجربهگرایی است که در آلتوسر متاخر نیز ادامه مییابد. چون که آلتوسر این بار به شدت بر اهمیت پیشامد و رخداد تاکید میکند. در واقع «ذات سیاست را پیشامد میداند» از این بابت وی آموزههای ماکیاولی را مورد تاکید قرار میدهد. در واقع از نظر آلتوسر متاخر، هر موقعیتی که شخص با آن برخورد میکند، ویژگیهای خاص خود را دارد و این مساله میطلبد که در هر مورد، شخص به نحو مقتضی بیندیشد و گاه حتی متفاوت عمل کند. بنابراین موضوع مهم، اندیشیدن در لحظه سیاسی است که منظورش اشاره به غریزه روباه در آثار ماکیاولی است؛ بدین سان آلتوسر متاخر به این نتیجه مهم میرسد که هر مواجههای بیانگر یک «حدس پیشبینیناپذیر درباره ساختارها، اعمال و ذهنیتها است» مساله مواجهه که مفهوم مهم آلتوسری است یا encounter (مواجهه) از موارد مهم و کلیدی درک آرا و اندیشههای آلتوسر متاخر است. مواجهه (encounter) به این معنا است که پیشامدی رخ داده و ما در مقابل پیشامد قرار میگیریم و سوژه باید واکنش دهد. به عبارت دیگر encounter، مواجهه سوژه با پیشامد است. در اینجا موقعیت فرد و برخورد وی با پیشامد اهمیت زیادی پیدا میکند. در واقع سوژه در چارچوب پیشامد آزادی عمل مییابد بنابراین مساله بخت ماکیاولی این بار در اندیشه آلتوسر به صورت مواجهه معنی پیدا میکند. یعنی پیشامدی دیدن مسائل ما را به سمتی میبرد که هیچ قانون ثابتی بر روابط وجود ندارد و همانطور که گفته شد سوژه موقعیتمند میشود اما بدون یک نگاه تاریخگرا و دترمنیستی و البته ضرورت تاریخی.
هنگامی که آلتوسر مساله مواجهه را مطرح میکند، بعد از آن از نیاز به «گشودگی رادیکال» (Radical openness) سخن میگوید با این همه آلتوسر با ارائه این اندیشه، فضای بیشتری را برای طرح مساله «ذهنیت» (سوژه) فراهم آورده و از لزوم استفاده از فرصتهای سیاسی سخن میگوید. بنابراین اگرچه آلتوسر متاخر بر منفرد و خاص بودن رفتارهای فرد تاکید میگذارد ولی در عینحال عمومیتی در این رفتارها مشاهده میکند یعنی این ثابتهای رفتاری حالت تکرارشونده دارند ولی کلی نیستند. به این ترتیب ما با دو موضوع انفراد و تکرار رفتار مواجه هستیم بنابراین آلتوسر با ارائه این موضوع، فضای بیشتری را برای طرح مساله ذهنیت (سوژه) فراهم میآورد و همچنان که گفته شد بر استفاده از فرصتهای سیاسی بیش از پیش تاکید میکند. هدف او در دوران دوم زندگیاش برجستهتر کردن اهمیت منفرد بودن هر «مواجههای» است.
آلتوسر مساله پیشامد را علاوه بر آنکه در آرای ماکیاول میبیند، آن را در آرای ماقبل سقراطیها نیز پیدا میکند. یعنی فیلسوفانی مانند هراکلیتوس، دموکریتوس و به خصوص اپیکور که بر آلتوسر بسیار موثر بوده است. عدهای اعتقاد دارند آلتوسر در اواخر عمر خود کاملاً نگاهی اپیکوری به مسائل داشته است یعنی نگاه اتمیستی (Atomisiti) به جهان و اهمیت «درک لحظه» که این مساله اندیشههای آلتوسر را تحت تاثیر خود قرار داده است. همچنین هراکلیتوس که همه چیز را در حال شدن میدید و «بود» را افسانهای بیش نمیدانست یا دموکریتوس آن منتقد سرسخت افلاطون که ثبات و جوهر افلاطون را برنمیتابید جملگی بر مفهوم پیشامد در جهان تاکید داشتهاند. تاکید بر اهمیت پیشامد در سیاست باعث میشود آلتوسر سیاست را اساساً جذاب در نظر گیرد و البته دامنه آن را نیز وسیع و گسترده قلمداد کند به طوری که هر نوع درگیری فلسفی را نیز یک مداخله سیاسی به حساب آورد. در مصاحبه با ماریا آنتونیه تاماکوکی مندرج در کتاب lenine et la philosophie (لنین و فلسفه) لویی آلتوسر موارد مطرح شده در ارتباط با پیشامد و گستردگی سیاست را به این ترتیب توضیح میدهد: «...تحولات فلسفه همواره متعاقب کشفهای بزرگ علمی روی دادهاند. پس هر تحولی در اساس در پی یک «رخداد» به وقوع میپیوندد... جهانبینیها در قلمرو «نظریه» (علم + ایدئولوژیهای نظری که علم و اهل علم را احاطه کردهاند) در هیئت «فلسفه»، «تجسم» مییابند. فلسفه تجسم نظری نبرد طبقاتی است. از این رو است که فلسفه نوعی مبارزه (و به تعبیر کانت kampf=پیکاردر آلمانی) و اساساً مبارزهای «سیاسی» است؛ مبارزهای طبقاتی. هر کس بالطبع و خود به خود فیلسوف نیست لکن هر کس میتواند فیلسوف شود... مبارزه فلسفی بخشی از نبرد طبقاتی (سیاسی) بین جهانبینیها است.» اما آلتوسر متاخر دو مساله را مقابل هم میبیند 1- معنا (meaning) 2- واقعیت «everything real»، ولی واقعیت را سازنده معنا میداند و هر چیزی غیر از آن را ایدئولوژی نامگذاری میکند. به عبار دیگر هر چیزی که از وضعیت واقعی خارجی شود به ایدئولوژی تبدیل میشود. ایدئولوژی به یک معنا تخیلی کردن واقعیت نیز است یا به تعبیری هر نوع تخیل و نگاهی که بخواهد استعلا پیدا کند در چارچوب ایدئولوژی قرار میگیرد و ما به غیر از این دو، چیز دیگری نداریم. در اینجا ما تاثیر اسپینوزا را بر آلتوسر مشاهده میکنیم. ایدئولوژی بنا به تعریف آلتوسر، هژمونیک شدن تصویر ذهنی براساس غلبه سلطه اجتماعی است. متاثر از اسپینوزا، عرصه غیر از واقعیت را علایق و تصورات ما میداند مثلاً از نظر آلتوسر سر مسالهای به نام زیباییشناسی وجود ندارد و امری سوبژکتیو تلقی میشود. عرصه تخیل بازی بورژوازی است، واقعیت اجتماعی نابرابر است و انعکاس آن همواره کنترل شده است. در واقع بسط این مساله به آن جا میرسد که این تئوریپرداز بزرگ ارزش تئوریپردازی در عرصه واقعیت را ناچیز و بیاهمیت تلقی میکند و مساله مهماش پراکسیس میشود و مدافع کنش سوژه در برابر پیشامد میشود و به این ترتیب هر نوع فلسفهسازی در چارچوب گفتمان را عملی بورژوایی در نظر میگیرد. هر تغییری، هر نوع تخیل یا نگاهی که بخواهد استعلا یابد در چارچوب ایدئولوژی نقد و رد میشود. پس ایدئولوژی از حالت خودآگاهی به ناخودآگاهی تبدیل میشود که علاوه بر اسپینوزا به لاکان نیز نزدیک میشود. مثالی که آلتوسر در این رابطه مطرح میکند شعار «سیاه زیباست» در دهه 1960 در آفریقاست. آلتوسر این مساله را اینگونه طرح میکند که بالاخره تحت عنوان شعار «سیاه زیباست» یک فکری و ایدهای تلقین میشود. در واقع حول شعار «سیاه زیباست» مجموعهای از تخیل + خارج شدن از واقعیت + احساسات و عواطف که جملگی مفهومی ایدئولوژیک دارند و مسخ شرایط تولید شده و واقعیت است به طور مداوم تلقین میشود. در شرح حال لویی آلتوسر نوشتهاند این اواخر به مذهب کشش پیدا کرده بود. به نظر میرسید که قتل همسرش همه چیز را تحتالشعاع خود قرار داده بود. به هر حال لویی آلتوسر دهه آخر عمرش را همچون نیچه در نوعی جنون و بهتزدگی به سر برد و سرانجام در سال 1990 عمیقترین روح اروپایی به عمر زمینی خویش پایان داد.