نویسنده: میخائیل گورباچف
ترجمه: مهدی صفری
برخورد میان نیروهای آمریکایی و شورشیان در همه نقاط عراق، مانورهای سیاسی ایالات متحده به دلیل حضورش در این کشور و بازتابهای این حضور در جهان، جای هیچ شکی باقی نمیگذارد که همه امیدهایی که درباره تغییر عقیده دولت بوش درباره حضورش در عراق وجود داشت به یأس تبدیل شده است.
افزایش اخیر نیروهای آمریکایی در عراق نیز تنها موجب شده که آمار قربانیان نظامی، غیرنظامی و ویرانیها بیشتر شود. کنگره آمریکا نیز منابع مالی موردنیاز برای ادامه حضور نیروهای این کشور را بدون درخواست تاریخ مشخصی برای عقبنشینی از عراق، تصویب کرد. اما با وجود این که دولت کنونی آمریکا ادعا میکند که در عراق پیروز شده است، برخی گزارشهای منتشر شده در رسانهها، خاطرنشان میسازند که دولت بوش به خوبی میداند که سیاستهای کنونیاش در عراق دور باطلی را طی کرده و بینتیجه بوده است.
آنطور که به نظر میرسد دولت آمریکا در حال بررسی کاهش 50 درصدی نیروهایش در سال آینده در عراق است، و همچنین تغییراتی در کار خود ایجاد کرده و تصمیم گرفته مأموریتهای کمکرسانی و سازماندهی نیروهای خود را جایگزین مأموریتهای جنگیاش کند. اکنون علاقه دوبارهای به پیشنهادات گروه مطالعات درباره عراق موسوم به بیکر ـ هامیلتون در دولت بوش بوجود آمده است که تا چند ماه پیش کاملاً آنها را نشنیده میگرفت. افزون بر این، دولت آمریکا مشورتهایی را با همسایگان عراق یعنی ایران و سوریه، آغاز کرده است. به عبارت دیگر، حتی کسانی مانند بوش که دوست دارند به خطاها و خیالهای واهی و غلط خود ادامه دهند، اکنون میبینند که باید در سیاستهای خود تجدیدنظر کنند.
اما آیا با این اشتباهات تغییری واقعی در سیاستهای کلان آمریکا ایجاد خواهد شد و شاهد بهبود آن سیاستها خواهیم بود؟ آیا امیدی وجود دارد؟
در پاسخ باید گفت: خیر. رمز درک این وضع ـ آنگونه که امروز آشکار است و همانطور که 2 یا 3 سال پیش و در واقع از روز اول تهاجم به عراق آشکار بود ـ ساده است، عراق به دست نیروهای آمریکایی اشغال شده است. این مسأله (اشغال عراق) نه با تشکیل پارلمان، نه انتخاب دولتی جدید و نه برقراری آرامش نسبی در برخی بخشهای عراق، هیچ تغییری نکرده است. اشغال عراق به مناقشههای گروهی، جنگ داخلی و تداوم بیثباتی این کشور دامن میزند. در این میان بوش، رئیسجمهور آمریکا تروریستها را مقصر میداند و از همسایگان عراق و جامعه بینالمللی درخواست میکند که برای ثبات این کشور همکاری فوری داشته باشند.
بیشتر متحدان بینالمللی ایالات متحده ـ نه تنها اعضای ائتلاف، بلکه کشورهایی که تهاجم آمریکا را به عراق محکوم کردند ـ مصمم به همکاری با آمریکا هستند. در کنفرانسی که به تازگی در شرمالشیخ (مصر) برگزار شد، توافق شده که بدهیهای عراق که بیش از 30 میلیارد دلار بود، بخشیده شود. این تصمیم با حمایت چین، عربستان سعودی، اسپانیا و چند کشور دیگر همراه شد. روسیه نیز پیش از این، بخش زیادی از بدهی عراق را بخشیده بود، در نتیجه، علتی برای متهم کردن جامعه جهانی به درک نکردن اهمیت عراق باثبات وجود ندارد. با وجود این، به نظر میرسد که دولت بوش از این اقدام سازنده، با هدف کمکهای بینالمللی در جهت توجیه برنامههای خود استفاده میکند. به این ترتیب است که دولت بوش در حالی که از متحدان خود میخواهد که به عراق کمک کنند، از انجام دادن تنها کاری که واقعاً به این کشور کمک میکند سر باز میزند یعنی اتخاذ یک استراتژی برای عقبنشینی از عراق.
اکنون آمریکاییها بیش از پیش به دولت خود فشار میآورند تا دقیقاً همین کار را انجام دهد، یعنی هرچه سریعتر از عراق خارج شود. شاید حفظ شماری از نیروهای آمریکایی در عراق برای مدت زمانی معقول خوشایند اکثریت مقامهای عراقیها و جامعه بینالمللی باشد، اما این مسأله تنها زمانی پذیرفته میشود که اشغال پایان یافته باشد و عادیسازی اوضاع عراق به خواست واقعی بینالمللی تبدیل گردد و ایالات متحده برخی از اقدامات خود در زمینه اشغال را که گمان میکند اقدامهایی اساسی هستند، متوقف کند. به هر حال خروج آمریکا از عراق اجتنابناپذیر است. اما آیا بهتر نیست که این خروج زمانی صورت گیرد که بازیگران بزرگ داخل و خارج عراق در مورد مسائل و موضوعات کلیدی آینده این کشور به توافق رسیدهاند؟ موضوعاتی که نه تنها چگونگی خروج بلکه چگونگی رفتن به سوی آشتی ملی و تضمین صلح و امنیت منطقه را نیز در بر میگیرند.
برای شروع و فراهم آوردن اندکی نظم، شاید لازم باشد که سربازان دیگر کشورها که حضورشان موجب نارضایتی اکثریت عراقیهاست، جایگزین سربازان آمریکایی شوند، نیروهایی که باید با تصویب شورای امنیت سازمان ملل متحد وارد این کشور شوند. حمایت جامعه بینالمللی نیز میتواند برای کمک به پیشرفت روند سیاسی در عراق لازم باشد، عراقی که در حال حاضر در آستانه خطر واقعی تجزیه شدن قرار دارد. هیچکس نباید از بینالمللی شدن راهحل مشکلات عراق واهمه داشته باشد زیرا این اقدام در نهایت به سود همه طرفها خواهد بود.
در سال 1985 برای جبران اشتباه مداخله در مناقشه افغانستان لازم بود که رهبری اتحاد جماهیر شوروی تغییر یابد. این رهبری جدید ـ که من رئیسجمهوری آن بودم ـ هدف خود را خروج از افغانستان تعیین کرد و با این حال از دیگر کشورها خواست تا برای تضمین صلح و ثبات افغانستان کمک کنند. متأسفانه آن روز، دولت آمریکا تصمیم گرفت که وعدههای خود را فراموش کند، کاری که در دیگر مواقع نیز انجام داده بود. آمریکا به جای همکاری با همه نیروهای مسئول افغان از جمله رئیسجمهوری این کشور، محمد نجیبالله به نفع نمایندگان برخی عناصر در پاکستان اقدام کرد. ما درباره خطرهای درازمدت این بازی به متحد آمریکایی خود هشدار داده بودیم، اما به ظاهر آنها چنین نتایجی را قبول نداشتند. در نهایت، وقتی روسیه از مسائل افغانستان کنارهگیری کرد، راه برای افراطگرایی به طور کامل باز شد.
ضربه چنین تصمیمهای کورکورانه آمریکا صبح 11 سپتامبر 2001، با حوادث نیویورک و واشنگتن به این کشور نمایان شد. برخی با این عقیده مخالفند و میگویند که این حوادث تاریخی از قبیل جنگ ویتنام و یا بحرانهای افغانستان تنها بخشی از زمینهها و علل حوادث 11 سپتامبر را تشکیل میدهند. درست است که هر مناقشه ویژگیهای منحصر به فرد خود را دارد، اما بسیاری از درسهایی که باید از این حوادث گرفته شود، مشابه هستند. پیش از حل هر مسألهای از طریق نظامی، باید به طور عمیق درباره آن فکر کرد.
گفتن این که همه راههای مسالمتآمیز بسته شده است، تقریباً سخنی بیپایه است: همواره گزینهای صلحآمیز پیشرو خواهد بود، اما اگر یک قدرت بزرگ اشتباه کند و در مناقشهای مسلحانه درگیر شود نبایستی مسائل را بدتر کند و به طور مستبدانه به نتایج وخیمی که ممکن است گرفتار آن شود بیتوجه باشد. باید درک کرد که در نهایت هر مناقشه باید با راهحلی سیاسی خاتمه یابد، برای این کار پس ضروری است که صادقانه راهحلی جستوجو شود که منافع جهان را لحاظ کند و تنها به منافع روزمره خویش فکر نکرده و بلکه سالهای پیشرو را در نظر بگیرد.