مسعود بهنود
در اوایل دهه 70 میلادی، با فوران بهای نفت، هر یک از کشورهای دارنده نفت، تصوری از آینده داشتند که به تصور دیگری شبیه نبود. در ایران آخرین شاه کاملا بر اوضاع مسلط بود، چندان که نیازی به مشورت با دیگران در خود نیابد. هیچ خطری برای رژیم خود پیشبینی نمیکرد سهل است گاهگاه برای دوستان خود نیز نسخههایی مینوشت تا چگونه همچو او «ارباب جزیره ثبات» شوند و «ژاندارم آمریکا» در خلیجفارس در عینحال با روسها هم بتواند روابط اقتصادی برقرار کند و در مواقع لازم از طریق آنان غرب را هم بترساندکه مانعی در راه فروش سلاحهای مدرن به ارتش وی ایجاد نکنند. به خصوص که نرگسی هم فوران باز هم بیشتر بهای نفت پیشبینی میکرد.
نرگسی (یا نرگسیه) زنی بود اهل سارایوو که در آن زمان هر سال بنا به دعوت مقامات بالا به تهران میآمد، در خانهای مجلل از میهمانسراهای دربار منزل میگرفت و سه هفتهای میماند و در این مدت کار فراوان داشت. هر روز 12 ـ 10 نفری را میدید. میگفتند علم غیب دارد و آینده را میبیند گرچه نمیتواند همهاش را بیان کند. به چندین زبان آشنا بود، از جمله فارسی. و مدتی هم به شدت شایع شد که جاسوس شوروی است. گاهی به شهرستانها هم برده میشد. چنانکه همزمان با زلزله فردوس خراسان در بیرجند بود و ساکن باغ حشمتیه. گفته میشد که در باب مسائل مهمی مانند خرید اواکس و زیردریایی هم نظر وی بر مقامات عالیه موثر بود.
در کتابها آمده و در خاطرات آن دورانها ثبت است که حتی کسانی مانند جان کندی، جرالد فورد، ریچارد نیکسون و رونالد ریگان هم فالبینهای مخصوص داشته و بینظر آنها نه سفر میرفتهاند و به کار مهمی دست میزدهاند. پس حکایت فقط مربوط به مظفرالدینشاه نیست که در سال 1900 وقتی برای دیدار نمایشگاه بینالمللی قرن در پاریس به اروپا رفت، دمی از شیخ بحرینی جدا نمیشد و تا شیخ وقت سعد را مشخص نکرد و حرز جواد ننوشت به بازدید غرفه اتازونی نرفت که در آنجا فردی به نام تامس ادیسون «بساط شعبده گسترده به اشارهای شب را چو روز روشن میکرد، حبابهایی دارد که انگار هزار شمع در آن روشن است». پس میل به آیندهبینی و کشف مستقبل، همچون تمام انواع دیگر خرافات و موهومات، هم در غرب هست و هم در شرق، گیرم در غرب، در طرف دیگر زمین، در اتاقهای فکر و بین نخبگان کمتر فالبینی و آینهنگری معمول است. در آنجا آمار، آن هم آمار واقعی روی میز مینشیند و ذهنها به کار میافتد. کامپیوترها هم البته مددرسان است و محاسب. هر معیار و هر انتخاب را با گذشتهها تطبیق میدهد و در وضعیتهای مختلف ترسیم میکند که اگر این راه برگزیده شود، چه خواهد شد و آن راه دگرچه و در هر نتیجهگیری، ضریب خطا آشکارست و این نتیجهگیری از دادههاست نه پیشگویی نرگسی. مقامات اجرایی هم هر چقدر پوپولیست باشند و بخواهند عوام را بگردانند، باز گمان نمیبرند که در حیاط خلوت خانهها هم بچههای دبستانی میتوانند انرژی هستهای تولید کنند یا درباره ساعت رسمی و قراردادی با عقبگردی صد ساله به قبل از مشروطه نمیروند.
اشارهام به زمانی است که کارخانه برق حاج امینالضرب در تهران به کار افتاد، حاجی دقیق بود و کاردان. با علما سخن گفت هم موقع افتتاح آمدند و دعا کردند، هم به خانه آقایان هم برق رفت. در آن زمان در وقت مشخصی در هر فصل [که مصادق با تاریکی هوا بود] در کارخانه دسته را میکشیدند و برق خیابانها و خانهها را روشن میکرد. رسم شد که هر وقت برق آمد برق صلواتی فرستاده شود. رسم خوشی که هنوز معمول است. مهم آنکه چون هر فصل بدون توجه به ساعت، در وقت تاریکی و روشنی هوا دسته کارخانه کشیده میشد، برق وصل یا قطع میشد، تا بیخودی به هدر نرود. قبل از آمدن برق، در مورد روشنایی معابر هم همین رسم بود، از بلدیه وقت تاریکی هوا یکی میآمد و شعله دسته بلندی را دراز میکرد و چراغ نفتی خیابانها روشن میشد. مردم تازه با صنعت آشنا شده با درایت علمای زمان، این زمان قراردادی متغییر را برای کشور معمول کرده بودند [دست مانند همان کار تا پارسال میکردیم]. از همین رو در دعوتنامههای آن زمان نوشته شده مثلا «با تاییدات خداوند متعال حضرت... از شما دعوت میکند که دو ساعت مانده به دسته در عمارت بادگیر...»
امروزه روز یکی از مهمترین وظایف رسانهها، برعکس قدیم که کارشان در کوبیدن این حزب سیاسی یا برکشیدن حزب دیگر خلاصه میشد، این است که آنچه را در اتاقهای فکر حکومت و بین نخبگان میگذرد ساده و آسان کنند چنانکه مردم عادی هم آن را دریابند و از همین جا میتوان دریافت که چرا دعوای رسانهها و اهل قدرت تمام شدنی نمیشود. چرا چنین آشوب بزرگی است بین افکار عمومی آمریکا و بریتانیا با دولتهایشان. دولتهایی که بنا به توصیه اتاقهای فکر به منطقه خاورمیانه لشگر کشیدهاند، اما این را به مردم نمیتوانند گفت پس بهانهای ساختهاند که در یک جا مبارزه با تروریسم بود و در جای دیگر مبارزه با یاغیگری صدام که جهان باور داشت که سلاحهای کشتار جمعی دارد. توقع دولت جورج بوش و تونی بلر از روزنامههایشان این است که چون مصلحت کشورشان در همین لشکرکشی است و آیندهشان به همین متصل است، دستکم در برابر دولت سد نسازند و مردم را علیه جنگ نشوارنند؛ کاری که نه روزنامههای دست راستی و نه دست چپی، نه هوادار دولت و نه مخالفش در هیچکدام از این دو کشور انجام ندادند. در آمریکا کار آسانتر بود چرا که افکار عمومی اصولا به دولت اعتماد فراوان دارد و کمتر از آن به رسانهها و اصولا حکایت به گونهای است که روزنامهها هم جز در موارد نادر خودخواسته در برابر دولت، به ویژه در یک حرکت خارجی قد نمیافرازند. اما در اروپا این شوخی است. روزنامهها دریدهاند تونی بلر را. تا جایی که یک میلیون نفر را به تظاهرات ضدجنگ کشاندند.
اینک تونی بلر که دارد بعد از 10 سال خانه شماره 10 خیابان داونینگ را ترک میکند، عقده دل خالی کرد هفته گذشته، در جمع روزنامهنگاران با کلماتی باورنکردنی باز گفت که رسانهها چه میکنند. از تعبیر «حیوانات درنده» استفاده کرد و در همان زمان مطابق نظر مشاوران آگاهش لابد، به یک نکته حرفهای هم انگشت گذاشت. با نام بردن از روزنامه معتبر ایندیپندنت گفت که این روزنامه دیگر خبرنامه نیست بلکه نظرنامه است و توفان برخاست. پس سرانجام گفت آنچه را در همه این سه سال در دل مینهفت تونی بلر و پاسخ داد همه آن عذابی را که رسانهها به او و دولتش دادند بعد از حمله نظامی به عراق. هرگز کسی به ویژه از مسند رئیس حزب کارگر، حزب چپ مدافع آزادی بیان و حقوق بشر، چنین به رسانهها و آزادی بیان نتاخته بود.
حکایت آنچه از آن پس بر سر بلر و ایندیپندنت رفته گرچه در غرب طرفه نیست و معمول است، اما نکته تازه در دل دارد. ایندیپندنت بعد از آنکه از رئیس دولت شنید که خبر نمیدهد بلکه در قالب خبر نظر میدهد، اول آنکه تمام نطق بلند وی را چاپ کرد، بعد هم سردبیر مقالهای نوشت و تیتر آن را اول روزنامه قرار داد با علامت سوال «آقای بلر، اگر از جنگ عراق حمایت میکردیم هم همین نظر را میدادید». حمله جانانه و خردکنندهای بود همین سوال مودب. سایمون کلر در حقیقت میگفت درد تو از مخالفت ما با لشکرکشی به عراق است نه اینکه چرا قواعد حرفهای زیرپا گذاشته خبر را به نظر آلودهایم.
در دومین روز، پس از آن، ایندیپندنت تمام صفحه اول خود را به نقشه ذخیره نفت در عالم داد. گیرم با خلاصه کردن و قابل فهم کردن، عوامانه کردن موضوع. عنوانش را داد «یک دنیای بودن نفت». درست است که این آمار بر اهلنظر پوشیده نبود، اما برای آنکه عموم بدانند چه میگذرد پشت تصمیمگیریها، باید چنان ساده میشد که ایندیپندنت کرد. نقشه دنیا را درست کرد و نقاطی را که بیشتر از 10 میلیارد بشکه نفت ذخیره داشت رنگ قرمز زد. خواننده بیاختیار میگوید چقدر کم. فقط 18 نقطه از جهان این مقدار نفت دارد. آن همه باد و بروت آمریکا که اولین صادرکننده نفت جهان بود، با آن همه جمعیت و مصرف که دارد فقط 30 میلیارد بشکه؟
آدمی با دیدن این نقشه خلاصه شده از جهان از خود میپرسد چین با یک سوم جمعیت دنیا و فقط با 16 میلیارد بشکه ذخیره مگر ممکن است در پوست خود بگنجد در آینده. حالا در این جدول نه به سبک نرگسی و شیخ بحرینی بلکه تا حد مقدور از راه تامل بنگریم. آنکه بیشتر از همه ذخیره دارد سعودی است با 264 میلیارد، یعنی با یک سیام جمعیت آمریکا، نزدیک پنج برابرش نفت، یک صدم چین جمعیت و 15 برابرش نفت. دومین ذخیره نفت در این نقشه متعلق به ایران است؛ 138 میلیارد بشکه. بعد از ایران نوبت به عراق میرسد با 115 میلیارد بشکه و بعد از آن کویت که اعلام کرده 105 میلیارد بشکه اما اهل تخصص کمی شک دارند و میگویند کمتر است، حالا 98 میلیارد بشکه ذخیره شیخنشینهای جنوب خلیجفارس [امارات متحده عربی] را هم به اینها اضافه کنیم میشود 1066 میلیارد بشکه. تا اینجا معلوم شد که پنج کشوری که ذخیرهشان سه رقمی است کنار هم و در خلیجفارس هستند؛ سعودی، ایران، عراق و کویت. این همان جایی است که 30 سال پیش ایران ژاندارمش بود و اکثریت مردمش از این ژاندارمی ناراضی و شاکی. همان آبراهی است که صدام حسین برتریجو ابتدا به ایرانش حمله برد [گمان برد که بیشه گرفتار جنگ داخلی است و خالی] و بعد به کویتش [گمان برد روابط گسترده وی با آمریکا و بعضی اروپاییها اذنش میدهد که آن 105 میلیارد بشکه را هم در اختیار بگیرد و جان خود و خانوادهاش را بر سر این بازی داو گذاشت و باخت، گرچه عدهای از عراقیهای سنی تصور میکنند که چون سیفالاسلام بود شهید شد با فرزندانش.
این چهار کشور که گفتم، روی هم از کل کشورهای دیگر صادرکننده بزرگ نفت ـ اعم از آمریکا، چین، روسیه و اروپا با آن همه باد و بروت که دارند ـ یک و نیم برابر بیشتر ذخیره دارند. در عینحال تصور یک روز زندگی بدون سوخت برای کشورهای قهار و قادر و صاحب زرادخانه هستهای و غیرهستهای جهنم است. این را ما ایرانیها خوب درمییابیم که یک ساعت هم تحمل بدون بنزینی را نداریم چه رسد به سایر فرآوردهها و سرد شدن خانهها و توقف کارخانههایی که براساس سوخت ارزان بنا شدهاند.
آنچه ایندیپندنت را واداشته که در دومین روز جدلش با تونی بلر چنین نقشه گویایی را در صفحه اول خود چاپ کند کمک کردن به این تحلیل است که نخستوزیر در حال رفتن به خاطر نفت و تسلط بر جهان آینده است که همراه آمریکا به عراق لشگر کشیده است، اما به شما [مردم] دروغ میگوید و ما را به خاطر پردهبرداریمان از واقعیت محکوم میکند. اتفاقا چنین افشاگری که ایندیپندنت کرده بلر را هم بد نمیآید، چرا که مردم جزیره باید بدانند که کدام مصلحتاندیشی و آیندهنگری دولتشان را واداشته تا جوانان آن کشور را به مهلکه عراق بفرستند.
دعوای رسانههای بریتانیایی و بلر را که رها کنیم و به کار خود برسیم چند زاویه دارد که با پرسشهایی میتوان به سوی پاسخگویی بدان رفت.
اول اینکه نگاه کن شاگردان گیدنز و حکومتگران امروزی دنیا، چندان که در مییابند مصلحت آیندهشان کدام است، وجاهت را در راه آن قربانی میکنند، امید دارند که تاریخ سهم آنان را میدهد و میدهد هم هرچه هست. گرچه امروز با تمایلات صلح دوستان مردم مغایر باشد. اهالی جزیره بریتانیا خوب میدانند که مصلحت آنان است که هرجا آمریکا رفت با برادر بزرگ بروند. آنها در تاریخ معاصر یک بار بدون آمریکا رفتند که فاجعه بزرگ سوئز شد و جز باخت نصیب نبردند، در حالی که وقتی با او میروند، سود میبرند و وقت مناسب هم جای فرار دارند. تا کنارش هستند هم از تندرویهایش میکاهند و بر نفوذ خود میافزایند. از دید مصالح ملی خودشان، وقتی با فرانسه مقایسه میشوند، رازشان از پرده به در میافتد. اما اینکه چرا آنان میتوانند ببرند و میبرند حتی وقت ورود به قرن بیستم برای این است که شرقیها به اندازه آنان مصلحتاندیش و آیندهنگر نیستند. امروزشان خوش است. نگاه کنید به امروز ایران. که برای خوشی امروز چگونه دولتش فرداها را به خطر انداخته است. آن هم نه برای منفعت امروز که برای شعر و شعار و محبوبیت امروز.
دوم اینکه عیب می جمله بگفتی هنرش نیز بگو، این حکایت نزدیکی ایران با ونزوئلا، جز این مغازله ظاهری که بین رئیسجمهوران دو کشور در جریان است و موضوع نقدهاست، یک حرکت سوقالجیشی حساب شده است که باید کاملا آن را در نظر داشت. برای فهم آسانتر این موضوع نگاهی به نقشه ایندیپندنت نشان میدهد که بعد از منطقه خاورمیانه [سعودی، ایران، عراق، کویت و امارات] تنها دو کشورند که 80 میلیارد بشکه نفت ذخیره دارند؛ یکی روسیه است و دیگری همین ونزوئلا. بعد از اینها لیبی [42 میلیارد]، نیجریه 36 و ایالات متحده آمریکا 30. بریتانیایی که موضوع دعوای بلر و ایندیپندنت است با وجود پیدا شدن نفت در حوزه دریایی مشترکش با نروژ، وضعش از همه اروپاییها بهتر است اما فقط دو میلیارد بشکه ذخیره دارد. نقشهای بدین وضوح برای شناخت جهان و پیشبینی آیندهاش بدون این اشاره کاستی دارد که حاشیه خلیجفارس اینک به آن سه، چهار نفر میمانند که در روستایی چوپانی میکردند. زندگیشان از قضا بد هم نبود. تا روزی که در مرتع به گنجی برخوردند. گنج را پی گرفتند خمره به این رسید و خمره به آن. هر چهار. تا اینجا سرنوشتشان مشترک بود. اما دو سال بعد یکی از آنها جان بر سر این گنج نهاده بود. یکی با درایتی که داشت بر همه روستا آقایی گرفته بود. یکی فرزندان را فرستاده به شهر که درس بخوانند و چهارمی هنوز سرنوشتش معلوم نشده بود و در گیرودار بود و شاید هم منتظر که نرگسی کسی از در درآید و خیر و شر را بنمایاند. از این تصویر تا به حال نقش صدام حسین معلوم شده و آن است که جان باخت. ما از خود میپرسیم و از گردانندگان جامعه که کجا ایستادهایم و کجایمان آرزوست.