تاریخ انتشار : ۰۳ ارديبهشت ۱۳۸۷ - ۱۵:۴۶  ، 
کد خبر : ۲۷۷۴۰

روشنفکران سیاسی و سرزمین سوخته

مقصود فراستخواه مقدمه: مقصود فراستخواه به سه پرسش «باشگاه روشنفکران» در خصوص روشنفکران و سیاست پاسخ گفته است. آنچه در پی می‌آید، پاسخ این نویسنده و پژوهشگر است به سه پرسشی که از این قرارند: 1- تاثیرگذاری سیاسی روشنفکران ایرانی را چگونه می‌بینید؟ 2- آیا می‌توان الگوهای خاصی را برای روشنفکر سیاسی در نظر گرفت؟ 3- چرا تاثیرگذاری روشنفکران ایرانی ـ آنچنان که در انتخابات ریاست جمهوری 84 و در حمایت آنها از یک کاندیدا در مرحله دوم دیدیم ـ کاهش پیدا کرده است؟

1. روشنفکران در تراز جهانی تعریف آنها، واسطه‌های تغییر (Agents Change) هستند. ناقد قدرت، ناقد سنت، ناقد ایدئولوژی و ناقد فرهنگ و اجتماع و سیاست هستند. روشنفکران ایرانی نیز، کم‌وبیش، (و به معنای جهانی ـ محلی) برخی و میزانی از این مشخصه‌ها را (در مفهوم فازی آن) دارا بودند.

و از جمله مهمترین عوامل موثر در تحولات حوزه سیاست در ایران معاصر، طی یکی، دو قرن اخیر، محسوب می‌شوند. شما از تغییرات سیاسی در اواخر قاجار (مثلا در دوره صدراعظمی مشیرالدوله) شروع کنید، سپس تغییرات ساختاری در مشروطیت را ببینید. آنگاه مدرنیزاسیون دولتی و الگوی توسعه هرچند نیم‌بند و ناقص اقتصادی و فرهنگی به سبک غربی در دروه پهلوی را مرور بکنید. سپس چالش‌های تفویض اختیارات محلی در ساخت سیاسی کشور را بنگرید، مفهوم دولت ملی دوره مصدق را در نظر بیاورید، سرانجام تغییر سیستم از مشروطه در بهمن 57 را ببینید که دو «بدیل» مطرح آن، جمهوری دموکراتیک و جمهوری دموکراتیک دینی بود، هرچند در عمل، «دولت دینی» جایگزین شد.

مجموعه این تحولات در بازه زمانی حدود دو سده، حقیقتا تحولات کمی نبوده است. اما اثربخشی و بهره‌وری مطلوب و مورد انتظار نداشتند و ضمنا، بیش از حد، پرهزینه نیز بودند.

در اینجا دو فرضیه به میان می‌آید. فرضیه اول، مشکلات این تحولات سیاسی را با «فقر مفهومی و نظری روشنفکران ایرانی و ضعف در پروژه‌های روشنفکری» توضیح می‌دهد. فرضیه دوم، مشکلات این تحولات سیاسی را به صعوبت‌های ساختاری و تصلب قدرت در جامعه ایران اسناد می‌دهد.

اگر چارچوب مرجع شما «نظریه اراده‌گرایی» باشد، احتمالا به فرضیه اول اهمیت می‌دهید و در شالوده‌های فکری و قواعد بازی روشنفکران، مداقه می‌کنید و در صورتی که پایه نظری شما «ساختارگرایی» باشد، ممکن است به فرضیه دوم بهای بیشتری بدهید. ترجیح نظری و الگوی تحلیلی اینجانب در پاسخ به سوال شما، رهیافت تلفیقی یعنی نظریه «عاملیت و ساختار» است. به عبارت دیگر هم در مبادی مفهومی و نیز در راهبردها و پروژه‌های روشنفکری ما ضعف و نارسایی وجود داشت و هم مشکلات جدی در ساختار جامعه ایران بود، مانند فقدان تکثر در ساخت قدرت و اقتصاد (و مالکیت)، تصلب و یکه‌تازی دولت، سیطره خرده نظام سیاسی بر سایر خرده نظام‌های اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی، مخاطره‌آمیز و پرهزینه بودن تغییرات دولت به دلیل موقعیت آسیب‌پذیر جغرافیایی سیاسی و اقتصاد سیاسی ایران و در این اواخر، پیوند خوردن دین و حکومت به طوری که دولت توانسته بود اعتبارات اعتقادی و آیینی فرهنگ و جامعه و تاریخ ایران را در دست خود داشته باشد و از آن به آسانی هزینه بکند. در نتیجه خمیر تحولات سیاسی در ایران،‌ آب زیادی می‌برد.

ضعف در کار و بار روشنفکری ایران از یک‌سو و پیچیدگی‌های زمینه‌ای در هزارتوی فرهنگ و جامعه و تاریخ ایران و ساختارهای آن از سوی دیگر، سبب می‌شد که روشنفکران در ایده‌پردازی و مفهوم‌سازی و تعریف پروژه برای «نقد سیاسی» کم آورند یا کرخت شوند. چه بسا که راه‌حل‌های آنان برای حوزه سیاست، خود به مساله‌های دشواری تبدیل می‌شدند و مفاهیم ترجمه‌ای ـ اقتباسی ـ روشنفکری ما از جهان، در زمینه ایرانی با کژتابی‌هایی همراه بود. «text»های روشنفکری غربی در «Context»‌های ما، سر از تاویل‌های عجیب و غریبی در می‌آوردند.

برای مثال «ایدئولوژی و انقلاب» روزی در دولت پهلوی، دستمایه بخشی از روشنفکری ایران برای اشاعه گفتارهای عامه‌پسند در تغییر رژیم (و نه رفتار) سیاسی بود و روزی دیگر، منشا رشد انحصارگرایی و تمامی‌خواهی سیاسی ـ ایدئولوژیک در دولت انقلابی، آن هم از نوع دینی بود و گریبان خود روشنفکری را نیز گرفت.

چپ‌گرایی مد روز طیفی از جماعت روشنفکری، منشا راهبردهایی شد که در دروه دیگر، نقد روشنفکری زیادی را لازم داشت. روشنفکران چه بسا می‌بایستی نیروهای خود را معطوف شکسته شدن بت‌هایی می‌کردند که خود نیز در تراشیدن و پرستیدن آنها، بی مسئولیت نبودند. تعبیر سیاسی از دین، از گفتمانی مشروب می‌شد که روشنفکران (به ویژه روشنفکران دینی) روزی از نقد جدی آن، چشم‌پوشی کردند و روزی دیگر، در شکل‌های مفرط خود، مشکل‌ساز شد و تامل برانگیزتر آنکه، این قصه، همچنان باقی است و امروز نیز خصوصی‌سازی دین، لیبرالیسم آیینی و سایر ابزارهای مفهومی ترجمه‌ای و وارداتی، به مد روز جماعتی از روشنفکران ما تبدیل شده است.

2. اقتباس سطحی از الگوهای روشنفکری سیاسی مانند الگوی سارتر و آرون و الگوهای پسانوگرایی در غرب، همانطور که در پاسخ به سوال قبلی شما عرض کردم، خود، بخشی از مشکلات روشنفکری ایران بوده است. این الگوهای غربی در زمینه‌هایی متفاوت توسعه‌یافته‌اند و ما معمولا از آنها زمینه‌زدایی (Decontextulizing) کرده‌ایم و به چیزهای مغشوشی تبدیل شده‌اند.

شاید بهتر باشد که با مداقه در تاریخ معاصر خود، الگوهای کار روشنفکری ایران را «نوع‌شناسی» بکنیم. در اینجا فرصت نیست و اینجانب فقط برای نشان دادن یک نمونه، الگوهای کار روشنفکری ایرانی را ـ به یک لحاظ ـ در هفت نوع، ذکر می کنم:

1- روشنفکری نوع «مشیرالدوله، فروغی، بازرگان و...»: در این نوع، روشنفکر تا درون بارگاه قدرت پیش می‌رود و وارد اتاق سیاست می‌شود.

2- روشنفکری نوع «عیسی صدیق، رضا قطبی، ابتهاج، سامی و...»: در اینجا روشنفکر در محوطه سیاست و قدرت به فعالیت تصمیم‌سازی ـ مدیریتی (در جهت تحول و تغییر) می‌پردازد.

مثلا صدیق، طرح دانشگاه تهران را دنبال می‌کند. رضا قطبی در رسانه دولتی و ابتهاج در سازمان برنامه و سامی در سازمان بهداشت و درمان به فعالیت‌های جدید و ابتکاری پرداختند.

3- روشنفکری نوع «دهخدا، غلامحسین صدیقی، احسان نراقی، چنگیز پهلوان، محمدعلی کاتوزیان، شایگان و...»: در این نوع روشنفکر، دولت را داخل پرانتز می‌نهد و به کار حرفه‌ای ـ تخصصی در دانشگاه‌ها و مراکز تحقیقاتی و اجتماع علمی می‌پردازد.

4- روشنفکری نوع «آل احمد، شریعتی، سروش و مهرانگیز کار» در اینجا روشنفکر، فعالیت در عرصه عمومی را ترجیح می‌دهد و به تولید ایده‌ها و معانی سیاسی می‌پردازد.

5- روشنفکری نوع «ارانی، طبری»: ویژگی عمده این نوع، فعالیت حزبی روشنفکر است.

6- روشنفکری نوع «جزنی، حنیف نژاد»: در این نوع، روشنفکر، فعالیت پارتیزانی می‌کند.

7- روشنفکری نوع «صادق هدایت»: مشخصه عمده این نوع، اعتزال ناشی از مواجهه با مساله پوچی است.

معمولا انتظار می‌رود که روشنفکران در نوع اول، رویکرد پراگماتیستی یا رئالیسم اقتضایی در  پیش بگیرند، در نوع دوم به کار کارشناسی و تصمیم‌سازی روی بیاورند، در نوع سوم به «برنامه پژوهشی» اهمیت بدهند، در نوع چهارم به ایدئولوژی، معرفت‌شناسی، رویکرد انتقادی و کنش ارتباطی بپردازند، در نوع پنجم «ادعانامه»هایی در مقابل حریف یا رقیب حاکم فراهم بیاورند، در نوع ششم «مانیفست‌سازی» بکنند و در نوع هفتم به رویکرد فلسفی و سبک خاص ادبی و رمان و... پناه ببرند.

پس، نظر اینجانب آن است که هم می‌توان هر یک از این نوع الگوهای کار روشنفکری را از ابعاد مختلف نقد و بررسی کرد و هم می‌توان کارنامه هر یک یا هر طیف از روشنفکران را بر مبنای الگوی کاری که در پیش گرفته‌اند، مورد ارزیابی قرار داد. مثلا می‌توان پرسید که آیا شرکت بازرگان در دولت دینی بعد از انقلاب، به عنوان یک روشنفکر چقدر موجه و آنگاه عملکرد او چگونه بود. همچنین می‌توان پرسید که پس از دوم خرداد 76 و در طول هشت سال دولت خاتمی (که به نظر من می‌توان آنرا کم‌وبیش و در مجموع، دولت دوست جامعه مدنی و حرمت دارد روشنفکران ارزیابی کرد) روشنفکران نوع دوم، چه کمک کارشناسی و تصمیم‌سازی برای تهیه لوایح خوب و به موقع برای توسعه سیاسی و فرهنگی توانستند انجام بدهند یا مثلا روشنفکران نوع چهارم (در عرصه عمومی) چه ایده‌ها و معانی سیاسی در جهت تسهیل، تعمیق و نقد مسیر اصلاحات تولید و اشاعه کردند و همینطور مثال‌های دیگر.

3. این موضوع بسیار مهم، به فرصت بیشتری برای بحث نیاز دارد. در این جا فقط به دو مشکل روشنفکری در ایران (به عنوان نمونه از چندین و چند مشکل آنها) اشاره می‌کنم.

مشکل نخست، برج عاج‌نشینی است که معمولا روشنفکران در معرض آن هستند و سبب می‌شود آنها با «زندگی روزمره جامعه» تماس نزدیک و مراوده و تعامل و تجربه اندکی داشته باشند و با مقیاس‌های نخبه‌گرایانه درباره حوزه سیاست فکر بکنند. نتیجه‌اش این می‌شود که مثلا روزی سطح مطالبات و ادعانامه‌های سیاسی تا آن اندازه، بی‌گدار و بدون توجه به عقبه‌های ضعیف اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی در متن جامعه بالا می‌رود که شرکای میانه‌روی قدرت، در مقابل افراط‌گرایان، تضعیف می‌شوند و روزی دیگر با دستپاچگی سیاسی، تمام فلسفه وجودی و ارزش‌های امانیستی و تفکر انتقادی و رویکرد معطوف به تغییر که در تعریف روشنفکری هست، توسط جماعتی از روشنفکران (و به زعم اینجانب به صورت مندرانه) در پای بازی‌های بی‌قاعده انتخاباتی، ریخته می‌شود. آن افراط و این تفریط، نتیجه تحلیل‌های نخبه‌گرایانه بیگانه با منطق زندگی روزمره مردمان این سرزمین بود. سرزمین سوخته‌ای که غیرقابل تقلیل به «پایتخت» و چند شهر بزرگ خاص (و به طریق اولی، غیرقابل فروکاست به جماعتی از طبقات متوسط فرهنگی) است. طبیعی بود که چنین صدایی، از سوی بخش درخور اعتنایی از متن سرزمین، شنیده نشود و به جای آن شاهد پدیده‌های دیگری از ساخت توده‌وار جامعه باشیم.

مشکل دوم روشنفکری در ایران، آن است که روشنفکران ما، «مکانی» محکم برای ایستادن در برابر قدرت سیاسی، ندارند. این مکان، همان جامعه مدنی، اجتماعات محلی، نهادهای غیردولتی، اصناف، جمعیت‌ها، کانون‌ها، حرفه‌ها و شبکه‌های ارتباطی و مانند آن است. قدرت سیاسی با ساخت سنتی، متحجر، متصلب و منقبض خود نمی‌آید چنین مکانی را برای کسانی ایجاد بکند که می‌خواهند رفتار و ساختار او را مورد مداقه قرار بدهند! این مکان را روشنفکر می‌تواند در فضای مغفول تعاملات و مراودات خود با بدنه اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی جامعه، تعبیه بکند و توسعه بدهد.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات