علیاکبر عبدالرشیدی
محمد ظاهر شاه، شخصیت سیاسی هشت دهه اخیر افغانستان در سن 92 سالگی مرد. دوران زندگی سیاسی ظاهر شاه را باید به سه دوره تقسیم کرد. دوره اول همانا دوران چهل ساله پادشاهی او در کابل بود، دوره دوم زمان سی ساله تبعید او در ایتالیا و دوران سوم زمان کوتاه بازگشت و اقامت مجددش در افغانستان تا مرگ بود.
ظاهر شاه فرزند محمد نادرشاه از خانواده درّانی از فرزندان سردار محمدخان پیشاوری بود که پیشاور را در برابر دریافت مقداری طلا فروخت و برای جنگ با برادرش دوست محمدخان، با پنجیت خان متحد شد. خانواده درّانی اصالتا از اعقاب همان سردار درّانی، فرمانده رشید نادر شاه افشار است که در جنگ «سومنات» فرماندهی بخشی از ارتش ایران را برعهده داشت و بسیاری از اعقابش هنوز در پاکستان و حتی در جنوب شرق ایران زندگی میکنند. این نسبت به همراه پیشینه پشتون و زبان فارسی دو عامل مهم در اعتبار بخشیدن به ظاهر شاه در میان افاغنه بود.
ظاهر شاه که در سن 19 سالگی و بعد از قتل پدرش به پادشاهی رسید در انستیتو پاستور دانشگاه مونپولیه فرانسه تحصیل کرده بود و به زبانهای فارسی، فرانسه، انگلیسی و ایتالیائی تسلط داشت. او در بیست سال اولیه پادشاهی عملا پادشاه نبود و قدرت اصلی در اختیار عموهایش بود. بعد از آن که توانست اریکه قدرت را به نفع خود مستحکم کند و بعد از به تصویب رساندن قانون اساسی برای افغانستان راه «تجدد» را در این کشور سنتی و در عین حال عقب مانده در پیش گرفت. در این زمان بود که نیروهای مخالف پادشاهی ظاهر شاه، او را به «غربگرایی» و پیروی از الگوی غربگرایی حکومت وقت ایران و گذاشتن بدعتهای غیرقابل قبول متهم کردند. ظاهر شاه برای خنثی کردن فشارهای وارده به داشتن مواضع ضد ایرانی تظاهر کرد و کوشید هویت قومی و پشتونی خود را تقویت کند به گونهای که خیلی زود همه ارکان قدرت را در اختیار پشتونها قرار داد.
اما موج مخالفت با او در افغانستان رو به تزاید گذاشت و نیروهای کمونیست هوادار اتحاد شوروی از این موج مخالف برای تحکیم قوای خود بهره بردند. تا این که در سال 1973 زمانی که برای عمل جراحی چشم و درمان کمردرد به ایتالیا رفته بود از قدرت خلع گردید. محمد داودخان، نخستوزیر برکنار شده و برادر زن او در یک کودتا اعلام جمهوری کرد و پادشاهی را در افغانستان برچید.
ظاهر شاه در مصاحبهای که همان شب کودتا در سراسر دنیا انتشار یافت اعلام کرد «ظاهر شاه تسلیم زور نمیشود، مگر سنبه پرزور باشد». این جمله بعدها در خاطره سیاسی افغانستان ماند و در بین فارسیزبانان جهان شهره شد. شاید این اواخر کسی هم نمیدانست که این جمله را ظاهر شاه در واکنش به کودتای داودخان ابراز کرده است. اما در نهایت ظاهر شاه تسلیم شد و به جای مقاومت، از سلطنت کنارهگیری کرد و «عافیت» را برگزید.
ظاهر شاه در ویلای مجللی در رم ماند و گفته میشود که در دوران تبعید از حمایتهای مالی دولت وقت ایران هم برخوردار شده است.
کودتای داود خان قبل از آن که مشکلی از گرفتاریهای افغانستان را حل کند راه را برای ظهور کمونیستها هموار کرد. ابتدا نور محمد ترهکی و سپس به ترتیب حفیظالله امین و محمد نجیب قدرت را در افغانستان به دست گرفتند. در بین این سه حکومت نظامی چپگرا که یکدیگر را خائن میخواندند تنها دورانی از حکومت داود خان و دورانی از زمان اقتدار نجیب قابل دفاع است. در عین اینکه این هر دو به ظاهر دموکرات منش و اصلاحطلب روشهای سرکوبگرانهای اعمال میکردند. اما مجموع این تحولات راه به قدرت رسیدن طالبان را در کابل فراهم کرد تا در سال 2001 با سرنگونی طالبان، افغانستان دوران تازهای را از تحولات سیاسی آغاز کرد.
برکناری ظاهر شاه از قدرت در جامه عشیرهای افغانستان در طول 29 سال شش نوع حکومت را به دنبال داشت. افغانستان در این 29 سال علاوه بر تحمل حکومتهای چپگرای افغانی، جنگ داخلی، آوارگی، فقر، قحطسالی و جنگ و اشغال به وسیله نیروهای نظامی اتحاد شوروی را هم تجربه کرد. اشغالی که در پایان، جان خود را به اشغال به وسیله نیروهای نظامی آمریکایی و سپس ناتو داد.
ظاهر شاه در 29 سال تبعید خود عملا هیچ اقدامی برای ایجاد تغییر در نظام سیاسی و اجتماعی کشورش انجام نداد و عملا از صحنه توجهات سیاسی بینالمللی محو شد تا در سال 1991 که هدف یک سوءقصد قرار گرفت اما جان سالم بدر برد. وی با روی کار آمدن دولت جدید بعد از اشغال در قرن جدید میلادی مورد توجه سیاستمداران نوخاسته افغان قرار گرفت. بخشی از این توجه مدیون همخونی دولتمردان جدید افغان از جمله حامد کرزای با ظاهر شاه بود. ظاهر شاه که باور نداشت فصل اقتدار سیاسی انسانهایی مثل او دیری است که به پایان رسیده برای رسیدن به قدرت تلاش زیادی صورت داد و از جمله در اقدامی مضحک خود را نامزد ریاست جمهوری کرد. اما خیلی زود دریافت که مقام ریش سفیدی برای او کافی است. از طرفی سیاستمداران جدید برای تحکیم اقتدار خود از این عطش ظاهر شاه به قدرت استفاده کرده و ته مانده محبوبیت ظاهر شاه را به نفع خود مصادره کردند.
در سال 2002 با بازگشت به افغانستان «به عنوان پدر ملت» ـ «بابا» ـ اکتفا کرد و کوشید برای خود موقعیتی چون گاندی یا آتاترک ایجاد کند بیآنکه بداند این جایگاه به مردی که همه زندگی سیاسیاش مورد تردید بوده و هرگز حاضر به گفتن کلامی در انتقاد از اوضاع افغانستان و زندگی محنتبار مردم ساکن در این کشور و آوارگان افغانی در سراسر جهان نبود، اعطا نخواهد شد.
ظاهر شاه سالهای آخر عمر خود را در انزوا و بستر بیماری گذراند. او در این اواخر حتی قدرت سخن گفتن را هم از دست داد قدرتی که به نظر بسیاری از کارشناسان از همان 19 سالگی از دست داده بود. او در کاخ پادشاهی خود مرد، همان کاخی که ادعا میکرد ملک شخصی خود او است اما نتوانست در حیاتش تکلیف مالکیت آن را روشن کند.
ظاهر شاه مردی بود که فقط در فصلی از تاریخ ابری و سیاه افغانستان دیده شد و نه در 92 سالگی عمرش. مرگ او در سکوت و انزوا و در کاخ مجللش تمثیلی است از پایان یک عصر. او آخرین بازمانده از پادشاهان نیمه اول قرن بیستم میلادی بود که کوشیده بودند از مخاطرات و تندبادهای جنگ اول جان بدر ببرند. اما او قربانی جنگ سرد شد و نشان داد که نوه همان مردی است که شهرش را در برابر طلا فروخت. با این تفاوت که ظاهر شاه افغانستان را در ازای «عافیت» خود معامله کرد.