تاریخ انتشار : ۰۴ ارديبهشت ۱۳۸۷ - ۰۷:۴۱  ، 
کد خبر : ۲۷۹۳۶
تاملی در باب ابعاد نظری و راهبردی غرب‌شناسی؛

استراتژی فلسفه!


سجاد نوروزی

جهان غرب امروز، مسئله‌ای است که می‌تواند از دو منظر مورد مداقه قرار ‌گیرد. «غرب فلسفی» یا همان گرایش معروف «فلسفه غرب» و «استراتژی‌شناسی غرب.» این دوسوگیری عمده تئوریک در باب مقوله غرب‌شناسی، عمدتا برای جهت‌گیری خاص و در مواقع خاص مطرح می‌شوند، بدین معنا که هنگامی که ما می‌خواهیم مثلا مبانی نظری سکولاریسم و لائیسته را به نقد بکشیم، به «فلسفه غرب» روی می‌آوریم اما هنگامی که در نفی جنگ‌طلبی نئومحافظه‌کاران سخن می‌رانیم، عطف به «غرب‌شناسی استراتژیک» آرای خود را سامان می‌بخشیم. این گسست نظری آشکار فی‌الواقع راه را بر ارائه تحلیل‌هایی می‌گشاید که همه‌جانبه‌نگر و تام نیست. این معضل را برخی از آن جهت برجسته می‌دانند، که هنوز ما «ساحت معنایی غربی» را به درستی درک نکرده‌ایم و این عدم درک شاید به همان گسست معرفتی و نظری میان غرب‌شناسی استراتژیک و غرب‌شناسی فلسفی و جامعه‌شناختی بازگردد. گسستی که جدای خسران نظری، در عرصه تصمیم‌سازی نیز ممکن است ما را به وادی اشتباه و خطا رهنمون سازد.

غرب فلسفی

مدعیات فلسفی و جامعه‌شناختی جهان غرب، عمدتا نقطه ثقل چالش‌های نظری متفکران مسلمان با ساحت معنایی غرب است. از ماتریالیسم دیالکتیک، دترمینیسم اجتماعی ـ سیاسی تا لائیسته و فلسفه اخلاق لائیک و سویه لیبرال تفکر فلسفی غرب، متفکران مسلمان از آنجا که این مقوله را عدول از نظم معنایی استعلایی می‌دانند، به مقابله نظری با آنها پرداخته‌اند و آرای خود را براساس «نقد» این سویه‌های تئوریک استوار کرده‌اند.

تجربه جهان معاصر غرب اما جلوه تئوریک متفاوتی را به نمایش می‌گذارد، غرب سکولار مدرن، امروز اگرچه «سکولار» مانده است، اما از برخی از شئون مدرنیته روی‌گردان شده و به وادی نسبی‌گرایی پست‌مدرن در غلتیده است. پس اگر تئوری غربی قرار است مورد استناد قرار گیرد، ساحت اجتماعی که تئوری مدنظر از آن منبعث شده، بسیار حائز اهمیت است. در غرب چیزی به نام «سنت» در وجهی که ما می‌شناسیم وجود ندارد. در جوامع شرقی، سنت بعضا در بردارنده خصایصی لاهوتی و قدسی و عرفانی بوده است. اما «سنت غربی: فارغ از ویژگی‌های آن جوامع ـ تنها در فرم» خلاصه می‌شود و هرگز در یک محتوای تئوریک نمود نمی‌یابد. بنابراین متون کاتولیسیسم کلاسیک و حتی آراء لوتر و کالون در باب پروتستانیسم را نمی‌توان وجه بارز «سنت غرب» نامید. برعکس جوامع شرقی، در غرب دوگانگی «سنت» و «تجدد» در وجه خاص خود مطرح نشد. چرا تجدد غربی از دل سنت غرب رخ عیان کرد. سنتی که عمیقا سکولار بود و در بدیهی‌ترین وجه ممکن زمینه‌ساز «مدرنیت لائیک» شد. ادوارد یاک وزیر بهداشت انگلستان هنگامی که در سال 1846 برای اولین بار واژه «سکولاریسم» را بر زبان جاری ساخت، هدفش محو مذهب از شئون رسمی بود، نه حذف سنت. چرا که سنت انگلیسی باعث شد که «یاک» بی‌پروا از حذف دیانت سخن براند. این چنین بود که اگر «دوتراسی» فرانسوی نیز برای اولین بار از لغت «ایدئولوژی» نام برد، در جست‌و‌جوی جانشین و بدیلی برای تنظیم پراتیک روزمره و سیاسی به جای مذهب بود، نه آنکه بخواهد از سنت بگسلد. پس در غرب نگره‌های کلاسیک فلسفی و جامعه‌شناختی را می‌توان برآمده از سنت اجتماعی لائیک آن دیار به حساب آورد.

دگردیسی غرب فلسفی

ماکس وبر، جامعه‌شناس شهیر آلمانی، در تئوری‌های خود سخن از قفس آهنین مدرنیته به میان آورد و با یاسی فلسفی از آینده شوم تفوق پارادایم معرفتی مدرنیته و صور تکنولوژیک بر زیست اجتماعی انسانها خبر داد. که در واقع امروزه می‌توان تحقق این امر را مشاهده کرد.

«غرب فلسفی» اگرچه با آرای یونانیان آغاز شد، که گاه صبغه‌ای «الهیاتی» نیز به خود می‌گرفت، اما سیر تکوینی آن به لائیسته و نهیلیسم ختم شد.

«غرب فلسفی» زیربنای آن چیزی است که امروز ملل تحت ستم با آن مواجه‌اند. این زیربنا، همانا پشتوانه تئوریک سرکوب و تحت انقیاد قرار دادن ملل مستضعفی است که از «اصول» خود حراست می‌کنند اگر آنچنان که مرسوم است، وجه غالب تئوری سیاست غرب را «لیبرالیسم» فرض کنیم، به نتایج جالبی دست می‌یابیم، لیبرالیسم چه می‌گوید؟ این سویه نظری بر اموری چون حق آزادی بیان، محترم بودن شئون خصوصی و... می‌پردازد، اما آیا امروز، سیاست خارجی غرب به تمام معنا لیبرال است؟

سیاست خارجی غرب یعنی همان چیزی که ما از غرب شناخته‌ایم، امری است که به ما می‌گوید پدیده فکری‌ای به نام «غرب» چیست و چه خصوصیاتی دارد. از این سیاست، تا به حال تجاوز به دیگر کشورها، نقض حقوق ملل ستمدیده، اشغال نظامی به وفور دیده شده است. در واقع این تناقض ذاتی لیبرالیسم است که به موازات دموکراتیک عمل کردن در شئون داخلی کشورها، در عرصه بین‌الملل غیردموکراتیک و حتی توتالیتر عمل می‌کند.

اما جدای از آنچه که در باب تناقض ذاتی لیبرالیسم شرح داده شد، این امر نشان از یک «دگردیسی فلسفی» دارد. این دگردیسی همانا اصل قرار دادن پراگماتیسم یا به عبارت ساده‌تر «عملگرایی» است. در فلسفه عملگرایی «اصول مشخص» محلی از اعراب ندارد و آنچه که پردازشگر کنش سیاسی: اجتماعی است، همانا عینیات اجتماعی است. در واقع عملگرایی به ما می‌گوید براساس اقتضائات باید حرکت کرد و نباید «اصول» مانع دست‌یابی به اهداف سیاسی ـ اجتماعی شود. در این منش فکر «اصول لایتغیر» محلی از اعراب ندارد و به مصداق سخن عوام باید نان را به نرخ روز خورد و برای رسیدن به فایده و هدف اصول دینی و هنجارهای اجتماعی را فراموش کرد. امروز در غرب نیز همین منش فکری است که رخ عیان کرده و ایفای نقش می‌کند و البته می‌توان باز هم آن را به نوعی منبعث از یکی از سنخ‌های لیبرالیسم، یعنی «لیبرالیسم فایده‌گرا» به شمار آورد. با این وصف «غرب‌شناسی فلسفی» نباید در بررسی آرا کانت و هیوم و هایدگر و فلاسفه لیبرال خلاصه شود، آنچه که امروز در غرب اصل و اساس است، «فلسفه پراگماتیسم» است که «ماکیاول» سمبل کلاسیک آن و ریچارد رورتی فیلسوف تازه در گذشته آمریکایی نماد مدرن آن به حساب می‌آید و چقدر جالب است که رورتی نیز خود را «لیبرال» می‌خواند. اینچنین است که «غرب فلسفی» امروز فارغ از دسته‌بندی‌های ایدئولوژیک کلاسیک نظیر لیبرال یا سوسیال رخ عیان می‌کند. غرب امروز، روزگار استحاله ایدئولوژی‌ها به مبانی پراگماتیسم و تهی شدن آنان از هرگونه «اصول» است، چرا که به زعم پراگماتیست‌ها، تصلب ذاتی، ذات‌پنداری و عنایت به اصول داشتن راه را بر کسب «فایده» می‌بندد.

این مقولات اما نوعا در تحلیل تناقض و رویارویی میان بلوک غرب و بلوک شرق مغفول واقع شد. این رویارویی که اکنون نیز در هیئت دیگری رخ نموده، متاسفانه در وطن ما به نوعی «رویارویی ایدئولوژیک» تعبیر شد که نشان می‌دهد غرب توانست به مقصود خود دست یابد. رویارویی غرب و شرق، یک تضاد استراتژیک و صد در صد پراگماتیستی بود. تضاد «منافع» باعث شد که آمریکا و شوروی با هم عناد ورزند و لفاظی دیپلماتیک پیشه کنند. سوسیال امپریالیسم شوروی و لیبرال امپریالیسم ایالات متحده، با یک رویکرد توسعه‌طلبی پراگماتیستی و عمل‌گرایانه، می‌کوشیدند حوزه نفوذ خود را در جهان گسترش دهند. اما این رویارویی با یک «لعاب ایدئولوژیک» انجام شد تا افکار عمومی و حتی روشنفکران از ماهیت اصلی نبرد، منحرف شوند. اگر آن لعاب ایدئولوژیک که در آن شوروی داعیه‌دار حقوق ستمدیدگان بود و آمریکا حامی آزادی و دموکراسی شمرده می‌شد، وجود نداشت، اساسا پیشبرد پروژه منفعت‌طلبانه دو طرف به مخاطره می‌افتاد. آن رویکرد شبه ایدئولوژیک باعث شد که ماهیت عملگرایانه چالش منافع آمریکا و شوروی مغفول واقع شود. در حالی که آن لفافه‌های تئوریک که حتی روشنفکرانی چون سارتر و ریمون آرون در فرانسه را خام خود کرده بود، چیزی جز «استراتژی فلسفه نوین» نبود.

غرب‌شناسی استراتژیک

در رویکرد استراتژیک به «غرب» ما با مولفه‌های بنیادینی مواجه هستیم که مبنای تئوریک مشخصی را دارند. بعنی، اگر می‌خواهیم درباره «جهان‌گشایی غرب» سخن بگوییم، این امر پیوند وثیقی با مبانی هویتی و «روح جهان غربی» دارد. نژاد انگلوساکسون از دیرباز تمنای استیلا بر جهان را در سر می‌پرورانده و از هیچ تلاشی برای بسط این امر، فروگذار نکرده است. برای درک بهتر این امر، اگر حوزه تحلیل تنها به نحوه برخورد با «جهان اسلام» کفایت می‌کند، چه آنکه این نقطه از کره خاکی جایی است که غرب هم از لحاظ ایدئولوژیک و هم از لحاظ استراتژیک همواره از آن احساس خطر کرده است.

از حدود 110 سال پیش واژه «خاورمیانه» توسط فردی به نام آلفردماهان از استراتژیست‌های کلاسیک به کار برده شد. این واژه امروز بسیار به کار می‌رود، اما کمتر کسی به تفکر در پس خلق این واژه اعتنا کرده است. در چارچوب استراتژی سیطره بر دریاها، که «ماهان» مبدع آن بود و توسط هفت ناوگان اقیانوسی به اجرا درآمد، آمریکا محور جهان شمرده گردید و سه نقطه شرقی به نام شرق نزدیک، شرق میانه و شرق دور در ارتباط با آن مطرح شد. در این مسلک ژئوپلیتیکی، تلاش شد که این سه نقطه جغرافیایی در سیطره ایالات متحده قرار گیرد تا تسلط بر جهان محقق شود. این تلاش، از جهد انگلستان برای تجزیه عثمانی که بر شرق میانه سیطره داشت آغاز شد و تا به امروز با حمله به عراق کماکان ادامه دارد.

به موازات این امر به تعبیر آدورنو و هورکایمر، دو فیلسوف چپ آلمانی، «صنعت فرهنگ‌سازی» با قوت تمام به کار خود ادامه می‌دهد. خیل بی‌شمار فیلم‌ها و کالاهای فرهنگی که حتی در قالب «انیمیشن» و بازی‌های کامپیوتری جلوه‌گر می‌شود، می‌کوشد تصویری از آمریکا ارائه دهد، که در آن فرهنگ‌هایی مستعد پذیرش انقیاد و والا شمردن «مرام آمریکا» ایجاد شوند یا حداقل فرهنگ عمومی جامعه به این امر استحاله یابد.

«همانندسازی فرهنگی» آمریکا، امروز تنها به حوزه جهان اسلام معطوف نمی‌شود. بن‌مایه‌های ایدئولوژی‌های اروپایی بعضا هنوز هم ابزار وجود می‌کنند و بدین‌سان است که آمریکا می‌کوشد «سبک زندگی آمریکایی» را به اروپاییان نیز تحمیل کند. کار تا جایی بالا گرفته که رئیس کمیسیون فرهنگ عمومی، تلویزیون دولتی فرانسه می‌گوید: «ما اجازه نمی‌دهیم بیش از 2 فیلم آمریکایی در هفته از رسانه‌ ما پخش شود چرا که این امر تهدیدی برای «سبک زندگی فرانسوی» است.» این چنین است که ایدئولوژی و فرهنگ به مثابه ابزار در خدمت پیشبرد اهداف استراتژیک سیاسی امپریالیسم قرار گرفته‌اند و همین امر ضرورت غرب‌شناسی استراتژیک را گوشزد می‌کند. باید به یاد داشت که امروز جهان غرب برای پیشبرد اهداف سیاسی خود از دو ابزار عمده بهره می‌جوید، اول اقتصاد و دیگری فرهنگ. در حوزه اقتصاد آن چه که سیاست‌های نئولیبرالی خوانده می‌شود در قالب نهادهای بین‌المللی چون بانک جهانی، می‌کوشد در عرصه عمل محقق شود و این تحقق تا به حال به اضمحلال «اقتصاد ملی» کشورهای فقیر انجامیده است.

اما در حوزه فرهنگ، جهان سرمایه‌داری با ظرافت خاصی می‌کوشد سازوکار بازار سرمایه را به حوزه فرهنگ نیز تسری دهد. در حوزه فرهنگ، «سینما» نه فقط بک هنر که صنعت شمرده شده و به عنوان یک امر هنری به سمت کالا شدن صرف، استحاله یافت. در حوزه نشر کتاب نیز این چنین است. امروز اگر قرار باشد به کتابی به عنوان «برترین» اشاره شود، بی‌گمان باید «پرفروش‌ترین» باشد و این پرفروش‌ترین‌ها در غرب، نوعا نوعی سیطره فرهنگی بر جهان فرو دست را در سر می‌پرورانند. «فرهنگ مادی» امروز غرب، عامل اساسی‌ای در جهت رشد انگاره‌هایی شده است که در آن، هرگونه جهت‌گیری اخلاقی و مذهبی نفی می‌شود. از هنگامی که این گزاره‌های دوران‌ساز دینی از متن «تصمیم‌سازی» غرب حذف شد، راه بر اتخاذ تصمیم‌هایی مبتنی بر نفی حق زیست دیگر ملل جهان گشوده گردید.

بنابراین، می‌توان به ارتباط میان «فرهنگ ماتریالیستی مغرب زمین» و «پدیده استعمار» اشاره کرد.

جامعه‌شناسان مکتب وابستگی، که به مطالعه وضعیت اجتماعی ـ سیاسی ملل استعمارزده می‌پرداختند، همواره طی مطالعاتشان بسط «فرهنگ استعماری» را از جمله عوامل توسعه و گسترش استعمار به شمار می‌آورند. این امر به عینه در کشورهایی چون هند و الجزایر به منصه ظهور رسید تا جایی که امروز حتی در گویش مردمان این دو کشور نیز واجد اثر شده است.

از سوی دیگر استراتژی غرب در رویکردهای استعماری کلاسیک مبتنی بر اصل «قمر و متروپل» بود. در این استراتژی هر مستعمره باید همانند قمری گرد مستعمره بزرگ‌تر به گردش درآید. یعنی در یک رابطه سلسله‌وار ما هم کنشی سیستماتیکی را در نحوه رابطه مستعمره‌های یک کشور مشاهده می‌کنیم. مستعمره بزرگ بر مستعمره کوچک تفوق می‌یابد و این رابطه بین کشورهای مستعمره تا رسیدن به «متروپل بزرگ» که همان «استعمارگر» است، ادامه می‌یابد. امروزه اما برخی گمان می‌برند، چنین استراتژی کلاسیکی دیگر محلی از اعراب ندارد. در حالی که به عینه می‌توان مشاهده کرد که این رابطه امروز در وجهی نئوکلاسیک رخ عیان کرده است. امروز، اگر آمریکا قصد دارد به عراق حمله کند، خیلی از کشورهای کوچک مانند لهستان یا اکوادور گرد او را می‌گیرند. این امر را چگونه می‌توان معنا کرد؟ برخی هنوز گمان می‌برند استعمار یعنی لشکرکشی به یک کشور. در حالی که «استعمار نو»، «استعمار فرا نو» و استراتژی نئوکلاسیک غرب، امروزه «فرهنگ» را ابزار استعمار قرار داده است و در شئون سیاسی نیز همواره در ساختار سیاسی کشورها اعمال نفوذ می‌کند و راه این اعمال نفوذ را فرهنگ استعماری می‌گشاید.

مورد دیگر تلاش غرب و ایالات متحده آمریکا، برای بسط و تحکیم انواع «اقتدار سنتی» در منطقه خاورمیانه است. ایالات متحده برعکس آن چه که عنوان می‌کند، همواره در پی تقویت رژیم‌های غیردموکراتیک خاورمیانه برآمده است، چه آن که در این صورت است که «توجیه» حضور آمریکا در منطقه با ادعای دموکراسی‌خواهی موضوعیت می‌یابد. آمریکا از آن جا که می‌داند در صورت پی‌ریزی دموکراسی حقیقی و اعمال اراده ملت‌ها، اسلام‌گرایان و گفتمان «اسلام سیاسی» رخ عیان می‌کند و طبیعی‌ترین پیامد رخ عیان کردن این گفتمان به چالش کشیدن مبانی تئوریک و پراتیک «هویت آمریکایی» است، از نضج دموکراسی ریشه‌دار در فرهنگ اسلامی خاورمیانه، جلوگیری می‌کند. فی‌المثل، امروز همگان می‌دانند که چه طیفی در لبنان و فلسطین حامی دموکراسی حقیقی است، اما آمریکای دموکرات‌؟! امروز از کدام طیف حمایت می‌کند؟

نتیجه‌گیری

غرب‌شناسی فلسفی و غرب‌شناسی استراتژیک لازم و ملزوم یکدیگرند. در صورت احاطه تئوریک بر غرب‌شناسی فلسفی است که می‌توانیم از مقاصد پنهان و ریشه‌های عملکرد غرب آگاه شویم و در صورت توجه به غرب‌شناسی استراتژیک خواهیم توانست، بازتاب اجتماعی محصلی برای وجوه فلسفی غرب معرفی کنیم.

غرب امروز چه از لحاظ فلسفی و چه از لحاظ استراتژیک، کاملا عملگرا و پراگماتیست است. ایدئولوژی‌های قدیم چپ و اولترا چپ و راست و... از حیث محتوا رنگ باخته‌اند و تنها در فرم ابراز وجود می‌کنند. شاهد این مدعا، رفاقت تام حزب «سوسیالیست» کارگر انگلستان با امپریالیسم آمریکاست. انگلستان سنت‌های قوی سوسیالیستی را فراموش می‌کند و حزب «کارگر» آن به یاری امپریالیسم برمی‌خیزد. امروز سوسیالیست‌ها نیز پراگماتیست شده‌اند. بنابراین چالش ما با غرب نیز بر همین اساس، استوار است. ایران اسلامی اصول‌گرا در برابر غرب عملگرا قد علم کرده تا حقانیت «اصول» را به رخ استکبار و امپریالیسم بکشد. بدیهی است که تقابل غرب و جمهوری اسلامی ایران تنها در «برخورد منافع» نیست، بلکه «چالش عقیدتی» به شمار می‌آید.

قلب تپنده جنبش‌های اسلامی رهایی‌بخش در ایران است انقلاب اسلامی و رهبری بی‌بدیل آن، الهام‌گر مبارزه با پارادایم عقیدتی و عمل‌گرایانه غرب است. بنابراین اگر چالشی رخ ندهد باید متعجب بود. به هر روی این سطور تلاش کوچکی در جهت بسط مفهومی غرب‌شناسی به شمار می‌آید. مفهومی که امروز در مطالعات دانشگاهی بعضا مغفول واقع شد و حتی در مواقعی به «غرب‌ستایی» استحاله یافته است.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات