گروه سیاسی ـ محمدی: راه اورشلیم از بغداد میگذرد!
آنچه خواندید عبارت مشهوری است که رئیسجمهور ایالات متحده و مشاوران نومحافظهکارش با توسل به آن سعی کردند افکار عمومی را با طرح تهاجم آمریکا به عراق همراه کنند.
شبی که روز پس از آن، جنگ آغاز شد مقامات حکومت آمریکا تلاش کردند جامعه بینالمللی (و بویژه دنیای عرب) را متقاعد کنند که ایجاد یک دموکراسی طرفدار آمریکا در عراق، اشاعه ارزشهای آمریکایی در خاورمیانه و حضور بیپرده آمریکا در این گستره جغرافیایی احتمالاً زمینه را برای حل مناقشه اسرائیل ـ فلسطین هموار میکند.
از لحن حکومت بوش چنین بر میآمد که جنگ عراق و صلح در «سرزمین موعود»، پیوندی ناگسستنی با یکدیگر دارند.
دکتر لئونهدار، روزنامهنگار و تحلیلگر برجسته آمریکایی و پژوهشگر مؤسسه مطالعاتی معتبر کاتو، در یادداشتی با عنوان «بازگشت به راهحل اردنی» به بررسی چالشهای پیش روی آمریکا در خاورمیانه پرداخته است.
هدار مینویسد: همانند دیگر طرحهای متکبرانه نومحافظهکاران ـ از تأسیس یک دموکراسی طرفدار آمریکا در عراق، تضعیف قدرت حزبالله در لبنان، گسترش آزادی در خاورمیانه گرفته تا مقابله با نفوذ سوریه و ایران در منطقه ـ نقشههای آنها برای ایجاد دولت مستقل فلسطینی و صلح پایدار اسرائیل ـ فلسطین در ورطه شکست و تباهی گرفتار آمد. از آنجا که سیاستهای گذشته بوش در قبال فلسطین به صورت کامل ناکام ماند و از سویی سیاستهای کنونی او نیز به نظر میرسد محکوم به شکست باشد، بنابراین اکنون نوبت احیای دوباره «راهحل اردنی» است. درگیر کردن اردن در مسأله فلسطین، بهترین گزینه برای برقراری ثبات در کرانه باختری است.
چرخشهای سیاسی اشتباه
حکومت بوش که همچنان به گرایشهای ویلسونی خود وفادار است، در ابتدا بر خلاف توصیههای رئیس گروه فتح و رئیسجمهور فلسطین، اصرار داشت یک انتخابات آزاد و همگانی برگزار شود. اما پس از آنکه گروه فاسد، نالایق و سکولار فتح در رقابت با گروه اسلامگرای حماس به کلی شکست خورد، حکومت بهتزده بوش مجبور شد سیاستهای خود را در حوزه فلسطین تغییر دهد.
حکومت آمریکا از پذیرش دولت جدید فلسطین خودداری کرد و با پشتیبانی اتحادیه اروپا، برنامه محاصره اقتصادی و دیپلماتیک حماس را به اجرا گذاشت. همزمان با این تحرکات، تیم بوش با تحت فشار گذاشتن عباس و فتح از آنها خواست برای تعدیل قدرت گروه حماس، یک قدرت مرکزی بوجود آوردند.
اکنون با اضمحلال دولت یکپارچه حماس ـ فتح و نیز تسلط حماس بر نوار غزه، استراتژی حکومت بوش برای سرکوب این گروه اسلامگرا دچار آشفتگی شده و بار دیگر ناگزیر تغییر استراتژی اجباری در دستور کار رئیسجمهور بوش و دستیارانش قرار گرفته است... از هنگامی که فتح راه کنترل انحصاری ساحل غربی را در پیش گرفته، حکومت بوش پیشنهاد داده است در ساحل غربی، یک تشکیلات فلسطینی متمایل به غرب به رهبری فتح و سرکردگی عباس بر پا شود. در این میان، حکومت بوش میتواند استراتژی انزوا و در نهایت سرکوب حماس را در نوار غزه پیگیری کند.
با این وجود، تصور تأسیس یک «فلسطین غربی» حامی آمریکا با 5/2 میلیون عرب فلسطینی (و حدود 400 هزار مهاجر یهودی) برای مقابله با ظهور یک «فلسطینی شرقی» اسلامگرا در نوار غزه با 5/1 میلیون فلسطینی را تنها باید تازهترین خیالپردازی کاخ سفید فرض کرد.
برخی اختلافات اقتصادی و فرهنگی موجود بین جامعه سکولار و متجددتر ساکن ساحل غربی و اهالی فقیر و در عین حال مذهبیتر نوار غزه را نمیتوان انکار کرد، اما حس وطنپرستی و استقلالطلبی فلسطینی با دامن زدن به مقوله همگونی هویتی، قدرتی را پدید میآورد که هر دو گروه را به یکدیگر پیوند میدهد. از سویی نباید فراموش کرد که حماس در سال 2006 موفق به کسب یک پیروزی انتخاباتی تحسین برانگیز در غزه و ساحل غربی شد و فتح همچنان به عنوان یک قدرت سیاسی ـ نظامی باقی ماند.
تزریق کمکهای اقتصادی آمریکا به ساحل غربی، ممکن است ثبات کوتاه مدتی را به دنبال داشته باشد اما بسیاری از مشکلات بلندمدت سیاسی که عامل جدایی اسرائیل و فلسطینیهاست (بویژه سرنوشت اورشلیم و حق بازگشت پناهندگان فلسطینی که در سال 1948 به تصویب رسید)، حل نشده باقی خواهد ماند.
همچنین این احتمال وجود دارد که در ماههای آینده، هواداران حماس در ساحل غربی بکوشند ناآرامیهایی (شبیه آنچه که هم اکنون در عراق مشاهده میشود) را علیه رهبری فتح بر پا کنند.
در این فاصله، احتمالاً ایالات متحده به منزوی کردن غزه و اسرائیل نیز حملات نظامی خود را ادامه میدهد. این تحولات، شرایط خطرناکی را فراهم میکند که میتواند مداخله نیروهای نظامی خارجی (و حتی ناتو) را در پی داشته باشد.
گزینههای پیشرو
اگر راه اورشلیم از امان بگذرد چه اتفاقی خواهد افتاد؟ بیثباتی در فلسطین به احیای دوباره آنچه که «گزینه اردنی» خوانده میشود، کمک میکند. بر این اساس، اردن میتواند در ساحل غربی که بین سالهای 1949 تا 1967 تحت حاکمیت آن بوده است، دارای نقش نظامی و سیاسی باشد و حضورش را تا نوار غزه نیز گسترش دهد. این مسأله را نباید تکرا ماجرای اتحاد سرزمینهای فلسطین و اردن در سال 1950 تلقی کرد (این اتحادیه سرزمینی پس از رأی قاطع پارلمان اردن درخواست رهبران فلسطینی، توسط شاه اردن اجرا شد) و از سویی احیای «گزینه اردنی» نباید انعکاسدهنده خیالهای خام برخی رهبران اسرائیلی باشد. این گروه از مقامات اسرائیلی امیدوارند در حالی که فلسطینیان ساکن ساحل غربی در انتخابات پارلمانی اردن شرکت میکنند، حاکمیت اسرائیل بر این منطقه ادامه یابد و روند ایجاد شهرکهای یهودینشین پیگیری شود.
یک «راهحل اردنی» معقول و پایا، طرحی است که در راستای ایجاد کنفدراسیون ساحل غربی ـ اردن پایهگذاری شود و این همان چیزی است که نخستین بار توسط شاه حسین اردنی در سال 1982 به اجرا در آمد. در واقع، طرح شاه حسین ابتدا توسط شورای ملی فلسطین در سال 1982 در الجزایر مورد بحث و بررسی قرار گرفت و اصول مربوط به تأسیس کنفدراسیون اردن ـ فلسطین به تصویب رسید؛ البته با این شرط که هر دو عضو کنفدراسیون، استقلال خود را حفظ کنند. طرح شاه حسین به انعقاد توافقنامه سال 1985 بین اردن و سازمان آزادیبخش فلسطین منجر شد. در لوای این پیمان قرار بود کنفدراسیونی تشکیل شود که مذاکرات صلح با اسرائیل را هدایت کند.
اما در نهایت، سازمان آزادیبخش فلسطین از پذیرش طرح مشترک صلح سر باز زد زیرا با گفتگوهای صلح بر مبنای قطعنامه 242 شورای امنیت موفق نبود. ایالات متحده نیز با این طرح مخالفت میکرد چون حاضر نبود در یک کنفرانس بینالمللی با سازمان آزادیبخش فلسطین بر سر میز مذاکره بنشیند. لئون هدار معتقد است: زمانه تغییر کرده است. اکنون آمریکا و اسرائیل، سازمان آزادیبخش فلسطین را به عنوان یک طرف مذاکره مجاز برسمیت میشناسد و سازمان آزادیبخش فلسطین نیز قطعنامه 242 سازمان ملل را پذیرفته است. از سویی، اردن هم تلاش برای به دست گرفتن کنترل ساحل غربی کنار گذاشته و جامعه جهانی مستقیماً با فلسطینیان وارد مذاکره شده است....