تاریخ انتشار : ۰۷ ارديبهشت ۱۳۸۷ - ۰۷:۵۰  ، 
کد خبر : ۲۸۲۵۷

عصر رسانه‌ها؛ عصر روشنگری یا بردگی


رضا جنیدی

‌تحولات مهم تکنولوژیک در دوران معاصر و پرتاب ‌ماهواره‌های اطلاعاتی «گپس»، «تی.آر.دبیلو» و... ‌از یک طرف، گسترش روزافزون استفاده از فضای ‌‌جهانی وب و در نتیجه فراهم شدن امکان انتقال ‌بسیار سریع اطلاعات و از سوی دیگر، دنیایی را به ‌وجود آورده است که «آلوین تافلر» آن را «موج ‌سوم» می‌نامد. در دنیای تافلر، انفجار اطلاعات ‌باعث تغییر و تحول شگرفی در وسایل ارتباط و انتقال ‌اطلاعات شده است، به طوری که جهان امروز آن ‌قدر کوچک به نظر می‌آید که در آن انسان می‌تواند ‌در حالی که در منزل نشسته است، حوادث در حال ‌وقوع در جای دیگر جهان را ببیند.

‌شکل‌گیری فضای مجازی، تحت تأثیر «صنعت ‌همزمان ارتباطات» و ظهور «فضای شبکه‌ای ‌فرامحلی»، جهان دومی را به وجود آورده که همه ‌ظرفیتهای جهان اول را با قابلیتهای منعطف و قابل ‌دسترس، در خود تکرار نموده و واقعیت جدیدی را به ‌ظهور رسانده که امروز از آن به «واقعیت مجازی» ‌تعبیر می‌شود و فردا واقعیت و مجاز به یک امر واحد ‌یعنی «واقعیت واقعیت» تبدیل می‌شود. چنین ‌نظریه‌ای را تئوریسن‌های پست مدرن فرهنگی از ‌جمله ژان بودریا، کنت جرجن، نورمن دنزین، زیگموند ‌باومن و... مطرح می‌کنند و درصددند با تحلیلهای ‌خود عصر رسانه‌ها را عصر محو شدن مرزهای میان ‌واقعیت و توهم قلمداد کنند. آنان برآنند که ما اینک در ‌جهان فرا واقعیت زندگی می‌کنیم؛ جهانی که در آن ‌تصاویر، واقعی‌تر از خود واقعیت به نظر می‌رسنذ.

‌در دنیای مدرن و پسامدرن که عصر رسانه نیز ‌نامیده می‌شود، جوامع غربی برای اعمال سلطه بر ‌شهروندان خود و نیز سایر کشورها جنبه‌های ‌نرم‌افزاری و تشویقی (و یا تنبیهی البته به صور ‌ناملموس) را بر جنبه‌های سخت‌افزارانه ترجیح ‌می‌دهند. اگر در گذشته این امکان وجود داشت که ‌از طریق روشهای سخت‌افزاری مخالفان نظام را با ‌خود همراه ساخت و یا بدون اینکه افکار عمومی آگاه ‌و یا جریحه‌دار شود، آنها را از بین برد، در دنیای مدرن ‌و پسامدرن که به دوره روشنگری نیز معروف شده ‌است، مبارزه سخت‌افزاری جایگاهی ندارد؛ زیرا در ‌دنیای جدید، فرد به منزله افکار عمومی جهانی و ‌مبارزه آشکار با افکار عمومی معنایی جز خودکشی ‌ندارد. به عبارتی، بشر در دنیای کنونی از غل و ‌زنجیر فیزیکی رها شده است، اما این زنجیر جای ‌خود را به پایبندیهای ذهنی داده است.

‌استدلال مقاله حاضر بر این است که دموکراسی و ‌آزادی بیان شکل گرفته و در غرب، اکنون به تظاهری ‌از آزادی بیش نمی‌ماند، اما در پس شیوه‌های ‌عملیات روانی (عمدتاً با بهره‌گیری از رسانه) وجهی ‌بشردوستانه به خود گرفته است. امروزه، افکار ‌عمومی به خمیری تبدیل شده‌اند که صاحبان رسانه ‌قادرند به راحتی آن را مطابق سیاستهای مورد نظر ‌خود شکل دهند.

‌فرایند تأثیر‌گذاری رسانه‌ها و به کارگیری آنها در ‌جهت تأمین خواسته‌های صاحبانشان، نگرشهای ‌متفاوتی را درباره نقش و تأثیر رسانه‌ها بر افکار ‌عمومی به وجود آورده است. در مهمترین نگرش ‌موجود ـ نظریه ارتباط گلوله‌ای ـ پیام‌دهنده می‌تواند ‌گلوله جادویی خود را به سوی بیننده، شنونده و یا ‌خواننده شلیک کند و همان‌گونه که یک مدار ‌الکتریکی می‌تواند الکترونها را به فیلامنت داخل ‌لامپ ببرد و آن را روشن سازد، او نیز با این گلوله ‌جادویی، اندیشه پیام‌گیران را روشن کند.

‌سرژچاکوتین در اثر معروفش تحت عنوان «تبلیغات ‌سیاسی وسیله‌ای برای تجاوز به خلق» این ‌تأثیر‌گذاری را چنین توضیح می‌دهد: «با استفاده از ‌وسایل ارتباطی می‌توان از طریق نمادها یا شعارها، ‌توده‌های وسیع انسانها را شرطی ساخت؛ عاداتی ‌تازه در آنان پدید آورد و آنها را در جهت مطلوب به ‌حرکت درآورد.

‌رسانه‌ها اینک به نحو چشمگیری زندگی روزمره ا‌نسانها را تغییر داده و زمان زیادی را در اعمال ‌اجتماعی انسانها اشغال کرده‌اند. این رسانه‌ها در ‌فرآیند رشد فزاینده خود از فرهنگ چاپی به سمت ‌فرهنگ الکترونیکی، هر چه بیشتر خود را با واقعیت ‌شبیه ساخته و از سوی دیگر در فرآیندهای ملی ‌درگیر شده‌اند. آنها از طریق کمک به ساختن هویت و ‌نیز فرآیند معنایابی، بخش اعظم زندگی روزمره ‌انسانها را به خود جلب کرده‌اند.

‌این استیلای رسانه‌ها در عصر ما به طور ‌چشمگیری امکان نظارت و کنترل را نیز افزایش داده ‌است. انقلاب در فناوری اطلاعات و نظام رسانه‌ها ‌موجب شده است حرکات و کنشهای افراد، ساده‌تر ‌مورد کنترل و نظارت قرار گیرند و یا به قولی در این ‌عصر نظارت همه‌جانبه و دقیق همه جا را فرا گرفته ‌است.

‌آدورنو و هورکهایمر دو تن از محققان مکتب ‌فرانکفورت، با مشاهده عملکردهای رژیم‌های نازیستی و سلطه‌های ملموسشان بر افکار و همچنین روان مردم و سپس در مهاجرت به آمریکا و ‌مشاهده انواع غیر ملموستر الزامها و اجبارهای ‌اجتماعی که از جهت عملکرد، معادل ارعاب و ‌خشونت نازیها بود، اذعان می‌کند که عصر روشنگری ‌به جای افزایش آزادیهای انسانی، آنها را در نوع ‌جدیدی از بربریت غرق کرده است. آنها در ادامه ‌نظراتشان، تلاش می‌کنند نشان دهند که جامعه ‌سرمایه‌داری کنونی غرب با درونی کردن ابزارهای ‌سلطه به کمک نهادهای میانجی (نظیر مدرسه و ‌کلیسا) آن هم از طریق اثرگذاریهای روانی به باز ‌تولید و تحکیم روابط سلطه اقدام کرده است. از این ‌پس، عصر روشنگری که در نهایت به تسلط عقلانیت ‌ابزاری بر سایر جنبه‌های رهایی‌بخش عقل منجر ‌شد، فرایند اندیشیدن به نوعی به سطح تولید صرف ‌صنعتی کاهش یافت و این مسأله باعث شد افراد به ‌لحاظ شخصیتی به گونه‌ای باز بیایند که به صورتی ‌غیر ارادی و خودکار و بر مبنای الگوهای محسوس ‌تطبیق‌پذیری و سازگاری عمل نمایند. بنابراین، ‌روشنگری داعیه‌های رهایی‌بخش عقل را به مرور به ‌تابع بودن تقلیل داده و باعث شده فردیت فرد تابع ‌نوعی استیلای اجتماعی شود.

‌به اعتقاد این دو اندیشمند، اثر کلی صنعت فرهنگ، ‌اثر ضد روشنگری است که در آن روشنگری ـ همان ‌سلطه فنی تکنیکی پیشرفته ـ به وسیله‌ای برای ‌ممانعت از هشیاری تبدیل می‌شود. روشنگری مانع ‌از رشد افراد خودمختار و مستقلی می‌شود که ‌هشیارانه برای خود تصمیم می‌گیرند و قضاوت ‌می‌کنند... روشنگری همچنین مانع از تلاشهای ‌انسان برای رهایی است، انسان برای این آزادی تا ‌حدی که نیروهای مثبت این عصر اجازه می‌دهد، ‌کاملاً آمادگی دارد.»

‌کنت جرجن متفکر پست مدرن با بررسی مفهوم ‌«خود» معتقد است که در فرهنگ غربی سه دوره ‌متمایز فرهنگ رمانتیک، فرهنگ مدرن و فرهنگ ‌پست مدرن وجود دارد که مفهوم خود در فرهنگ ‌رمانتیک سعی داشت به صورت کارگزاری مستقل از ‌نهادهایی اعم از کلیسا مطرح شود و پس از آن در ‌دوره مدرن نیز مفهوم «خود» با دیدی روانشناسانه ‌به صورت ویژگی ذاتی شخصیت فرد درآمد، اما در ‌دوره پست مدرنیسم، «خود» شامل تصاویر و ظهور ‌خصوصیات غیر ذاتی است که به طور معناداری، ‌تمایل به ایجاد ثبات در «خود» را از بین می‌برد و به ‌همین دلیل باعث از هم گسیختگی دانش و فرهنگ ‌در این دوره می‌شود.

وی معتقد است جامعه و فرهنگ پست مدرن، تحت ‌سیطره تصاویر متعدد و گوناگون و در عین حال فاقد ‌انسجامی است که کم کم خود یعنی عنصر ‌تصمیم‌گیر را از میان برده و سلطه بی‌چون و چرایی ‌را به جای آن حاکم می‌سازد.

‌نورمن دنزین و داگلاس کلنر نیز معتقدند رسانه‌های ‌جمعی نظیر تلویزیون، اندیشه‌ها و کنشهای افراد را ‌همانند مناسک و اسطوره‌های سنتی نظم ‌می‌بخشند و افراد را در یک بافت اجتماعی که شامل ‌ارزشها هنجارها و نقشهای اجتماعی است قرار ‌داده و آنها را یکپارچه می‌سازند. در اقتصاد و فرهنگ ‌پست مدرن، افراد هویت خود بویژه هویت نژادی، ‌قومی، طبقاتی و جسمی را از طریق تصاویر وسایل ‌ارتباط جمعی، به دست می‌آورند.

‌ژان بوردیار از متفکران مهم پست مدرن نیز معتقد ‌است هم‌اکنون وارد عصر «وانمودها» شده‌ایم، عصری ‌که ارزش مصرفی کالاها و الزامهای تولیدی با مدل و ‌رمزها و تمثالها و جلوه‌ها و فرا واقعیتی به نام ‌«وانموده» جایگزین شده‌اند. ما اینک در جامعه‌ای ‌زندگی می‌کنیم که به مدد رسانه‌ها، جامعه ‌مصرفی در صورتهای خیلی گرفتار آمده است و هیچ ‌نسبتی با واقعیتهای خارجی ندارد. در این مرحله، ‌جهان تلویزیونی برای مثال جایگزین جهان واقعی ‌می‌شود.

‌در جهان تلویزیونی و یا بهتر بگوییم مجازی، گرایش ‌غالب این است که از هر چیز یک صورت خیالی ‌ساخته شود که نام این واقعیت را واقعیت مجازی و ‌یا واقعیت اغراق‌آمیز می‌گذارد. در این عصر، تبلیغات ‌با تهاجم هر چه بیشتر خود، با ساختن فضاهایی ‌نظیر هالیوود، همه چیز را تسخیر کرده است و ‌فضای عمومی در این میان ناپدید شده و همزمان با ‌آن محدوده خصوصی نیز بسیار کم رنگ شده و همه ‌فرایندهای زندگانی، از عمومی‌ترین آن گرفته تا ‌جنبه‌های خصوصی، به عنوان خوراک مجازی برای ‌رسانه‌ها درمی‌آیند.

امروزه رسانه‌ها توانسته‌اند درک ما را از فضا و زمان ‌بر مبنای واقعیت خود بازسازی نمایند و واقعیت ‌صحنه تلویزیونی را که هیچ مناسبتی با جهان خارج ‌ندارد به ما عرصه کنند، به گونه‌ای که زندگی ما اینک ‌در هاله‌ای از صحنه‌های تلویزیونی تحلیل رفته است ‌و به قول مارشال مک لوهان، رسانه که خود پیام ‌است، به نوعی به واقعیت پیوسته است، چون ‌رسانه اینک توانسته است به گونه‌ای عمل کند که ‌تمیز بین نمایش و واقعیت ناممکن شود. در اینجاست ‌که مرز میان اطلاعات و سرگرمیها در تلویزیون در هم ‌ریخته و تصویر، جانشین واقعیات می‌شود، حتی ‌اخبار جدی سیاسی نیز ماهیتی سرگرم‌کننده به ‌خود گرفته است و ماجراهای واقعی جنگ و قطحی ‌و نزاعهای منطقه‌ای، به نمایشهای ملودراماتیک ‌تبدیل شده‌اند.

‌محافل سیاسی، نظامی و امنیتی آمریکا در طی ‌چند جنگ گذشته کوشیدند واقعیات جنگ را وارونه و ‌غیر واقعی جلوه دهند. این مسأله از نقش‌آفرینی ‌تأثیر‌گذار رسانه‌ها در زمینه‌سازی و توجیه مداخله ‌نظامی و همچنین پوشش رویدادها و صحنه‌های ‌جنگ حکایت می‌کند. گسترش رابطه جنگ و رسانه ‌تا آنجا پیش رفته است که ژان بوردیار، فیلسوف ‌فرانسوی، در زمینه جنگ در خلیج‌فارس همه چیز را ‌به دیده تردید می‌نگرد و آنها را نمودی از تجسم ‌می‌خواند و این سؤال را در اذهان برمی‌انگیزد که ‌جنگ خلیج‌فارس یا جنگ رسانه؟! ‌به بیان بودریا، جنگ خلیج‌فارس رخ نداده است و ‌واقعیت ندارد، چون هیج تفاوت بنیادینی میان این ‌جنگ و یک جنگ استودیویی وجود ندارد. در واقع، ‌رسانه‌ها در این جنگ به صورت زیر لایه‌هایی پنهان از ‌تلاش برای نشان دادن چیزهایی درآمدند که پایه و ‌اساس اطلاعات آنها تغییر کرده و روی دیگری یافته ‌بودند، به گونه‌ای که اتفاقی مثل جنگ خلیج‌فارس ‌برای اکثریت خاموش کشورهای اروپایی و آمریکایی، ‌چیزی جز یک برنامه تلویزیونی نیست، برنامه‌ای که ‌مثل تمام برنامه‌ها و سریالهای دیگر، علاقه‌مندان ‌خاص خودش را دارد و از تکنیکهای خاصی سود ‌می‌برد. برای هیچ‌کدام از بینندگان برنامه جنگ ‌خلیج‌فارس مهم نیست که آیا واقعاً هواپیماهایی که ‌بی‌درنگ، میلیونها تن بمب بر سر عراقی‌ها ریختند، ‌واقعیت دارند یا نه! بینندگان به دنبال هیجان هستند ‌و این هیجان می‌تواند در یک جنگ استودیویی تولید ‌شده باشد و نیز ممکن است در خلیج‌فارس با ‌هواپیماهای واقعی، بمبهای واقعی و قربانیان واقعی ‌تولید شده باشد و شاید بتوان گفت این همان ‌تحولی است که مک لوهان نیز پیش‌بینی کرده و ‌گفته بود جنگهایی که در آینده رخ خواهند داد، به ‌وسیله تسلیحات جنگی و در میدانهای نبرد نخواهند ‌بود، بلکه این جنگها به دلیل تصوراتی رخ خواهند داد ‌که رسانه‌های جمعی به مردم القا می‌کنند. از آغاز ‌فضاسازی هدفمند رسانه‌های غربی درباره برنامه ‌هسته‌ای صلح‌آمیز ایران، احتمال حمله نظامی ‌آمریکا به ایران نیز همواره به عنوان یکی از ‌گزینه‌های مطرح در فضای رسانه‌های غربی برای ‌ارعاب و اعمال فشار به ایران برای توقف برنامه ‌هسته‌ای مورد توجه بوده است. این رسانه‌ها در ‌مقاطع مختلف برای پیشبرد این رویکرد تبلیغی، ‌سناریوهای مختلفی را تدوین و از استراتژیها و ‌تکنیکهای جنگ روانی متنوع و پیچیده‌ای برای تحقق ‌آن بهره می‌گیرند.

‌ما در دوران پست مدرن با گام نهادن در عصر فرا ‌‌واقعیت، شرایط تازه‌ای را پیش روی خود می‌بینیم ‌‌که در آن واقعیت و خیال و بین آنچه که هست و ‌‌آنچه باید باشد، نمی‌توانیم فرق بگذاریم. با این ‌‌تفاصیل، مرز میان واقعیت و خیال رنگ باخته و ‌واقعیت دیگر معنایی پیش روی خود ندیده و ضرورتی ‌‌برای توجیه نیز نمی‌بیند. در این صورت است که ‌‌اشیا و اطلاعات قبلاً از دستگاه کنترلی نظام آکنده از ‌‌قدرتی خاص، انتخاب و مونتاژ شده‌اند که با دیدی ‌‌خاص، واقعیت را پیش آزموده و پرسشهایی را مطرح ‌‌کرده که از قبل به آنها پاسخ داده است.

‌‌در این حالت، رسانه‌ها بر دنیایی از وانماییهای ‌خیالی که برای انسانها به ارمغان آورده‌اند، ضمن ‌سلب روحیه انتقاد از مخاطب، امکان پاسخگویی از ‌او را نیز می‌گیرند و هرگونه تمایز و سلسله مراتب ‌‌فرو ریخته و در نهایت نظام سرمایه‌داری متأخر، در ‌قابهای جدید، به شبیه‌سازیهای متعدد از واقعیت ‌اقدام می‌کند و با این کار مخاطبان را دائماً به معرض جامعه‌پذیری مجدد قرار داده و با قدرت نهفته در ورای این ‌مسائل، با تلقینات مستمر و مداوم خود، سلطه ‌خویش را تثبیت می‌بخشد، چون فضاهای فرا واقعی ‌که توسط فناوریهای اطلاعاتی پدید می‌آیند، تعادل ‌روانی انسانها را مختل کرده و آنها را در نوعی حالت ‌بلاتکلیفی و بلاتصمیمی دائمی قرار می‌دهند و این ‌باعث می‌شود که کانونهای قدرت، بویژه نظام سلطه ‌که بخش عمده‌ای از رسانه‌های جهانی را در اختیار ‌دارد، به سادگی بتوانند سلطه خود بر جهان را ‌تحمیل نمایند.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات