و اما مهمترین تناقض حاصل از پلورالیسم، حاصل خلط بینش روانشناختی با بینش انتولوژیک است. در بینش روانشناختی، امکان خلط و تدلیس و خدعه وجود دارد؛ یعنی از آنجا که هر فردی مقهور زاییدههای نفس خویش است و صورتهای خیالی و عقلی نسبت به نفس قیام صدوری دارند، بنابراین میزان انطباق معارف صادر شده از نفس به سلامت قوای دماغی از یک سو و به تجلی اسم «هادی» یا «مُضل» بر فاعل شناسا از سوی دیگر بستگی دارد؛ چه، از آنجا که شمار بسیاری از فاعلان شناسا با توجه به وحدت شخصی موجود میان قوای مختلف نفس، تحت تأثیر محل استقرا رزونانس نورونهای عصبی تأثیر گرفته از مواد شیمیایی موجود در دارو یا غذا، مقهور قوه خیال و وهم خود قرار گرفته و توهم خود را حقیقت مُدرَک میپندارند، کژ بودن خیال متصل نفسانی حاصل از کارکرد سقیم قوای دماغی، برساختهای میسازد که علیالاصول نمیتواند ملاک و معیار شناخت آگاهان قرار بگیرد؛ فیالمثل فردی که «ال.اس.دی» مصرف کرده یا تحت تأثیر داروی اکستازی قرار گرفته، توهماتی را گزارش میکند که به صرف تحقق آنها در قوه خیال متصل، وجود عینی ندارد، اگرچه وجود عینی آن در قالب نوعی وجود ذهنی نامرتبط با عالم عین اضافی، عینی محسوب میشود. به زبان اهل تحقیق نفس مقهور اسم مضل و اسمای تحت آن چگونه میتواند با نفس رو در رو با «اسم هادی» الهی یکسان گرفته شود و ذی وجوه بودن حقیقت قدسی (یا ultimate reality)، نمایه همعرضی و همپوشی همه اسماءالله تلقی گردد؟! دقت داریم که مقصود از اسما در این مقام، اسمای فعلاند نه اسمای ذات؛ یعنی مقصود اسمائی از قبیل «هادی» و «مضل» یا «تواب» و «منتقم»اند، نه فیالمثل اسم شریف «الله» یا «حی».
نکته دیگر آنکه همعرض دانستن و قول به حقانیت همه آرا به صرف تفاوت نحوه رویکرد آنها به حق ذی وجوه، ناقض اولین اصل مفاهمه، یعنی دخیل دانستن شرایط پیرامونی (یا context) در متن مورد مفاهمه (یا Text) است. به عبارتی با فرض حضور در محیط اعشاری و استفاده از نظام شمارش دهدهی یا هندسی اقلیدسی، همه فرامین و فرمولها بر همین نظام استوار و با رجوع بر همین پارادایم، قابل مفاهمه و گفتگو خواهد بود و تغییر نظام (یا context) و فضای مفاهمه، میباید به اطلاع همه مفاهمین برسد، یا از آنان نسبت به رعایت این قیود پیمان گرفته باشند؛ چنان که فیالمثل فضای فیزیک کوانتوم اصولاً جهان اتمپارههاست و قوانین فیزیک نسبیت، مربوط به جهان اََبَرساختها (اصول حاکم بر کیهانشناسی)؛ چنان که قوانین فیزیک کلاسیک در حد فاصل این دو محدوده کاربرد خواهد داشت. حال چگونه میتوان بدون دستیابی به تئوری واحد و جامعی که همه این قوانین و فضاها را پوشش دهد، حل مسائل زیر اتمی و مربوط به کوانتاها را از فیزیک کلاسیک انتظار داشت یا بالعکس به صرف آنکه فضای درون اتمی را خلا پر کرده یا الکترونهای (یا ذرات) پیوسته در حال حرکت آن را پر میکنند، با رجوع به همین قوانین و به بهانه تحرّی حقیقت، آسمانخراشی کوانتومیک و چندین طبقه بنا کرد؟!
این به آن میماند که در یک کلاس ریاضی، با فرض استفاده هر تک نفری از سیستم متفاوت شمارش ـ مثلاً نظام دو دویی (صفر و یک)، اعشاری، پنج پنجی و غیره ـ بر عدد حاضرین معادله وضع کرد و چون در نظامهای متفاوت و با در نظر گرفتن شرایط محیطی (یا context)، قوانین حاضر درtext تغییر مییابد، به صحت همه آنها رأی داد؛ یعنی مثلا چون در هندسه نااقلیدسی، به جهت خمیده بودن (یا خمیده فرض کردن فضا) مجموع زوایای مثلث از صد و هشتاد درجه بیشتر است، در جهان اقلیدسی موجود (و نه در جهان لباچفسکی)، نقاله و گونیا را از مطمحنظر خارج کرد!
نکته دیگر آنکه کسی که به تفاوت دین و معرفت دینی حکم میکند یا با توسل به نومن و فنومن کانت، میان شناخته و فاعل شناسا (آن هم صرفاً در علم حصولی که صورت ذهنی، فاصل ذهن و عین است)، مرز و تفاوت قائل میشود، خود نادانسته به امکان دستیابی به حقیقت مورد شناسایی ولو به طور ارتکازی اذعان کرده است؛ چرا که اذعان به این موضوع که دین (یا حقیقت هستی یا امر قدسی،) «مطلق»، اما برداشت انسان از آن امری نسبی است، در گرو تصور آن امر مطلق، ولو به طور اجمال و ارتکازی، و در نتیجه تشخیص و سپس اذعان به آن اطلاق، قرار دارد. و این بر گرفته از اصل مهم و مفعول عنهی است که منطق شناخت بر آن استوار گردیده و آن «استحاله تصدیق بدون تصور» است. همین تناقض به تمثیل موردنظر جان هیک (مثل مولانا) درباره فیلشناسان نابینا (یا لمسکنندگان فیل در تاریکی) راه یافته است.
چنان که در کتاب «حکمت معنوی در عصر پسامدرن» هم آوردهام، فیلشناسان نابینا یا باید از منظر دانای کل به داستان مینگریستند و یا به عدم برابری جزء و کل فیل، «علم اجمالی ارتکازی» داشتند؛ چه، در آن صورت بود که اختلاف منظر هر یک با دیگری معنا پیدا میکرد. اگر فیل از منظر مولانا تنها خرطوم و دم و عاج نیست، حقیقت قدسی و حتی دین (به معنی مجموعه شناختها و آداب و نه تنها عقاید یا حس و تجربه دینی) در نظر آگاهان (یا دانای کل این ماجرا یا حتی عالمان به علم ارتکازی) تنها واجد بُعد خاص و فاقد ابعاد دیگر نخواهد بود. و اگر این تفسیر اولی از فیل به علت تفطن به این نکته ارتکازی و اجمالی که کل بیشتر از اجزا و مجموعه اجزا دارای هویتی مستقل و مجزاست، قابل رد است، علم اجمالی دینپژوه آگاه و علم تفصیلی معصوم علیهالسلام (بنا به رتبه عصمت و تفاوت علم موسی با خضر مثلا) به حقیقت دین که علیالاصول (و قبل از شکسته دانستن آن) توسط منتقد قائل به پلورالیسم آینهای دانسته شده که سپس به صدها پاره شکسته شده، به ما این امکان را میدهد که به نقد و مقایسه آرای اقلی از دین بپردازیم و با احاطه به کلی یا کل بودن فیل ملموس نابینایان، تفاوت خرطوم دین را با عاج آن و آن هر دو را با کل این موجود ملموس توسط دینپژوهان یا دینداران نابینا مورد نقد و بررسی قرار دهیم.
از آنجا که در بینش حاکم غرب پروتستانی (تحت تأثیر بازخوانی صورت گرفته از آرای پولس یا پل)، آداب دینی تا به حد تجربه دینی امثال رودلف اتو یا شلایر ماخر محصور گردید و شریعت دینی به کلی یا تا حدود بسیاری فروکاهیده شده و عدم امکان انطباق آن با نورمهای حاصل از هژمونی مدرنیته و پسامدرنیته به این ریداکشنیسم یا فروکاهش تحمیلی تا حدود بسیاری مدد رسانده است، در نتیجه مسأله پلورالیسم تا حدود بسیاری به بحث از حدود مواجهه فاعل شناسا و امر قدسی (ذات پنهان الهی) تقلیل یافته و شرایع دینی و احکان فقهی مورد غفلت قرار گرفتهاند. مقایسه طریقتهایی چون «ذن» و بودیسم یا ادیان غربی و آسیای شرقی که بر مراقبه و آداب چلهنشینی بیش از محاورات و محاکات اجتماعی و فقهی تکیه دارند و فردگرایی دینی را بر مسئولیتهای فیمابین فرد و جامعه سیاسی یا فرد و محیطزیست یا فرد و خانواده ترجیح میدهند، به این فروکاهش رونقی نو بخشیده، حال آنکه پلورالیست مسلمان یا یهودی و یا حتی کنفوسیوسی نمیتواند به اینگونه موارد بیاعتنا باشد!
با توجه به آنچه گفتیم، قول برخی پلورالیستهای وطنی ـ از جمله صاحب تز قبض و بسط و یاران ایشان و به تَبَع این عده کسانی که ظاهراً مخالف پلورالیسم، ولی در واقع مدافع سینهچاک قشریگری و مخالف برخورد روشمند با اصول استنباط فقهی و به یک اعتبار اخباریون نسل جدیدند ـ، برآورنده حاجت کسانی است که درصدد احیای قول ناصواب برخی برادران اهل سنت (مصوبّه) در جامعه اصولگرای شیعهاند. این خود، اصولگرایی فاخر شیعه را (به معنی اجتهاد روشمند)، از مسیر فخیم و فاخر خود خارج کرده و با بیرون راندن نقش زمان و مکان از استنباط فقهی و عدم تمکین به اجتهاد جواهری راه را برای قشریگری برخی مدعیان اصولگرایی هموار میکند، حال آنکه بین این اصولگرایی و آن دیگری اشتراک لفظی برقرار است.
بنا به دیدگاه مصوبّه که از قضا غزالی (مقتدای برخی پلورالیستهای وطنی) از جمله آنان است، حکم، تابع «ظن مجتهد» بوده و حکمالله همانی است که او به آن رسیده. این در حالی است که اصولیین شیعه که قائل به تخطئهاند، با طرح مسأله «لوح محفوظ» و ارجاع مقلدان به مجتهد اعلم و به حکم عقل قطعی و نه تمثیل منطقی، در استنباط فروع فقهی، روشمندانه عمل کرده و حتی پایههای «ظنون خاص» را بر استوانههای حکم قطعی استوار ساختهاند. به زبان سادهتر در فروع فقهی، در مورد هر واقعه و هر رخداد فقهی (چه فردی و چه سیاسی و اجتماعی) حکمی معین و محفوظ و ثابت وجود دارد که وظیفه مجتهد (فاعل شناسا)، اتخاذ روش تحقیق صریح مبتنی بر ادله یقینی (ولو برای عمل به ظنون خاص) برای کشف آنهاست.
حال اگر رای و عقیده فاعلشناس با آن حقیقت نفس الامری حقیقتاً تصادم کرد (حقیقتی که گرچه صورتاً در قالب احکام انشایی بیان میشود، اما در قالب احکام انتولوژیک و قضایای خارجیه یا حقیقیه نیز قابل طرح است)، در آن صورت او به آن دست یافته و مأجور به دو اجر است، و گرنه، اگرچه در بیان حکم مخطیء بوده، اما به علت حرکت در مسیر صحیح و گزینش روش تحقیق صحیح مبتنی بر ادله یقینی اجری واحد دارد. (للمصیب اجران و للمخطی اجر واحد: آن که به حکم حقیقی واصل شد، دو پاداش دارد و آن که به صورتی روشمند به آن نزدیک شد ولی خطا کرد، مستحق پاداش واحد است).
چنان که میبینیم، اصولیین شیعه با قول به تخطئه که میراث امامان معصوم است، اولاً به تفاوت شناخت مأموم و امام معصوم اذعان کرده و در ثانی از تشتت آرا جلوگیری کردهاند. ضمن آنکه با تأکید بر رجوع مراجعه به اعلم فقها در صورت حضور مراجع متعدد، و استقرار قولی بر مشهور و ترک روایات شاذ و نادر، از فرو افتادن به دام پلورالیسم فقاهتی که نهایتی جز پلورالیسم انتولوژیک (که چیزی جز شرک) به دنبال آن نخواهد بود، جلوگیری کردهاند. به عبارتی با تفکیک فاعل شناسا به دو گروه صائب روشمند و غیرروشمند، غیرصائب روشمند را نیز به علت تمسک به ادله یقینی برای رسیدن به مدلول دلیل ظنی ستوده، از قشریگری یا آنارشی حاکم بر فرقههای سَلَفی از یک سو و اهل قیاس و استحانات و سد ذرایع از سوی دیگر پیشگیری کردهاند.
نکته آخر آنکه در سخن اهل دین محقق، ذات پنهان الوهی به علت عدم حدود اصولاً فراچنگ شهود و وهم و حس و عقل و گمان کسی نمیآید که قائل به شهود حق از شهود یا احاطه بر آن دم زده باشد. پس بیتوسل به نومن یا فنومن کانت هم میتوان به تفاوت معرفت دینی و امر قدسی قائل شد، بیآنکه همعرض و همپوشی و قداست یکسان آرا را که سخن نهایی پلورالیسم است، پذیرفت و یا با نفی علم حضوری، نقض علم حصولی را دلیل بر حقانیت پلورالیسم تلقی کرد.
توضیح آنکه تجدید یک حقیقت در لسان منطقی یعنی در نظر گرفتن حد برای آن را چنان که در زبان انگلیسی نیز definition یعنی در نظر گرفتن حدود برای یک پدیدهها. ذات نامتناهی (یا Infinite) اصولاً دارای حدی نیست که توسط فاعل شناسا قابل لحاظ باشد؛ پس ذات اقدس الوهی (به عنوان اولی) اصولاً قابل شناسایی مفهومی نخواهد بود و این همانی است که عرفای مسلمان از آن با عنوان «عنقای مُغرب» یاد کردهاند.
پس شناخت شاهد واصل فیالواقع به مرتبه «تجلی» تعلق میگیرد که همان «عین ثابت مخلوق» یا دریچهای است که خود، تجلی ذات حق شمرده میشود.
در این حالت تفاوت و نکاح اسماء باعث بروز پدیدههای مختلفی است که در وصول به مرز شهود ذات، فیالواقع عین ثابت خود را مشهود میکنند؛ همان که با توجه به تفاوت حدود و عدم تکرار در تجلی از انطباق هر دو ماهیتی که حدود وجود متجلیاند در سهمی و عدم انطباقشان در حصهای دیگر خبر میدهد.
پس ذات فاعل شناسا در صورت مصادمه و انطباق با سید و سالار اسماءالله؛ 1 یعنی اسم شریف «الله» یا «الرحمن»، همه اسمای تحت پوشش آن نام را مشهود میکند؛ اما در عین حال بین هر اسم با ذات اقدس الوهی ربط پنهان و ویژهای وجود دارد که حتی مضاهی با اسم شریف «الله» را نیز راهی به سوی آن باقی نمیماند؛ چه، آن دریچه، همان ربط خاص آن آفریده با آفریدگار خویش است که (درگاه وصول به آن) چهره عین ثابت خود را مشهود کرده و آن را ریشه خود میگیرد.
پس رابطه هر آفریده با خداوندگار پنهان از دو جهت صورت میگیرد: وجه خاص و غیرقابل توصیف برای دیگران و وجه عام و از خلال سایر آفریدگان (آنان که وسایط فیضاند). شرح این موضوع از حوصله این مقال بیرون است و تفصیل آن محتاج مقدماتی است که خود فرصتی جدا میطلبد.