سرویس ترجمه ـ آیا به یاد میآورید زمانی را که جرج بوش در سال 2000 نامزد ریاست جمهوری بود، ال گور را در جریان انتخابات با جمعآوری مسخره کمکهای مردمی دور زد. بوش برای توجیه اقدام احمقانهاش گفت: در نظر بگیرید که به معبد بوداییها میروید، سپس دعا کنید، من برای جمعآوری کمکهای مردمی به معبد نرفتم؛ زیرا این کار در راستای دیدگاههای مسؤولیتی من نیست.
این گفته بوش آن چنان بر ال گور این چهره جنوبی، گران آمد که با فریاد به او گفت: تو ابله نادان، شخصیت و پرستیژ مرا در هم شکستی. فکر میکنم الان زمان آن رسیده است که درس محکمی به تو بدهم تا بدانی با شخصیت دیگران این گونه بازی نکنی. وقتی که من در فهرست سربازان حاضر در جنگ ویتنام بودم و با ویتنامیها میجنگیدم، تو در حال سخنرانیهای پوچ و بیهوده درباره جنگ ویتنام بودی و وقتی که از تو خواسته شد تا به ویتنام بروی، بلافاصله پدرت را وارد معرکه کردی تا با عذر و بهانههای واهی تو را از فرستادن به ویتنام معاف کند. بنابراین به جای دفاع از کشورت، با افتخار تعدادی از کارگران فقیر و بیچاره تگزاس را دور خودت جمع کردی و شروع کردی بر سر آنان فریاد کشیدن، و مرتباً میگفتی که من چه کسی هستم و از کجا آمدهام و خانواده من کیستند.
وقتی که من به سختی کار میکردم تا خانوادهام را اداره کنم تو در حال نوشیدن مشروبات الکلی با خانوادهات به خوشگذرانی مشغول بودی. چرا به ما نمیگویی که چندین نوبت در ماشینت از مستی بسیار، افتاده بودی و خودت را کثیف کرده بودی؟
وقتی من در سنای آمریکا به خدمت مشغول بودم، دولت پدرت مجبور شد که پیگیر خرابکاریهای تو باشد. عدهای افراد پیر و مسن را تشویق به خرید سهام بورس کردی در حالیکه افراد نفوذیات خبر داشتند که این سهام در حال سقوط است.
پس تو ای فرماندار! هرگز سعی نکن برای من از شخصیت و تشخص صحبت کنی.
ال گور هرگز این گونه برخوردی نداشت، بلکه چالشی که بوش به وجود آورد او را مجاب کرد که بوش را برای ساختن آمریکا دعوت به کار کند.
آنچه از این بحث و جدلهای سیاسی برمیآید، این است که در کتابی بنام «مغز سیاسی» روانشناسان و محققان و پژوهشگران علم روانشناسی از دانشگاه ایموری واقع در دریولند غربی با طرح مسائلی با عنوان «چه اتفاق خواهد افتاد، اگر...» و نیز بررسی نقش احساسات در تصمیمات اعتقادی یک ملت یا جامعه، به نتایج مطلوبی رسیدهاند. پس از خواندن آنها، قطعاً شما به عنوان خواننده کتاب «مغز سیاسی» هرگز تعجب نخواهید کرد که غرب با ادعای داشتن انتخابات دموکراتیک، نسبت به چگونگی کارکرد مغز در قلمرو سیاسی و نحوه استفاده از یافتههای آنها توصیههایی را در آن کتاب ارایه کرده است.
چرا جمهوریخواهان هرگز نوآوری در کار خود ندارند؟ زیرا جمهوریخواهان همواره هنرشان سیاهنمایی است که با چماقهای سیاسی خود سریع بر مغز مردم میکوبند. در این میان تز غربیها ساده است.
ذهنی فاقد درگیری که در اتخاذ تصمیمات، شواهد و مستندات آن را براساس ارزشمندترین نتایج مورد ارزیابی قرار میدهد. بدون آنکه هرگونه ارتباطی میان کیفیت کارکرد و فعالیت چگونگی ذهن و مغز ایجاد کند.
البته این امر زمانی حقیقت دارد که یک چنین ذهنی، به دنبال انتخاب برجستهترین چیزها مانند انتخاب خرید یک ماشین و یا انتخاب یک رئیسجمهور باشد.
فرضیات و پیشفرضها، دریافتی برای رقابت ذهنی بسیار بالاست که اغلب به شکست و ناکامی در انتخابات منجر میشود. اما با تشخیص و نیز به رسمیت شناختن راههای پیشرو که علم روانشناسی و به طور ویژه علم تصمیمسازی غربیها ـ که در سالهای اخیر ارائه شده است ـ میگویند سیاستمداران میتوانند با تکیه بر «ذهن احساساتی» به گونهای وارد شوند که بسیاری از تصمیمات سیاسی را راهنمایی کنند.
اگر گمان میکنید که تصمیمات سیاسی همانطور منطقی و عقلانی، سرد و بیروح میباشد، سعی کنید با تفکر مجدد، آن را گرم کنید و سپس در جهت دلخواه آنها را هدایت و مدیریت نمایید.
البته هیچ ترس و خجالتی نباید مانع از ایجاد انگیزه برای رسیدن به آرزوها شود بویژه که احساسات در واقع باعث رسیدن به رفتار هدایت شده آنها برمیگردد. روانشناسان برای مثال، تصمیمات اخلاقی هدایتگر را برای انجام بستر امور همواره مورد تأیید قرار میدهند همین غلیان احساسات مردم باعث شد که مردم، رونالد ریگان را با وجود کشتار سربازان آمریکایی در لبنان، بار دیگر در دهه 1980 انتخاب کنند؛ زیرا او را حول محور دستاوردهای سیاسی، اقتصادیاش میدیدند، بویژه آن که او را بر مواضعش صادق و شفاف یافتند.
درست عکس این مسأله در سال 2004 علیه جمهوریخواهان و اشغال عراق با سیاستهای غلط آنها اتفاق افتاد که مردم را از هرگونه مداخله در موضعگیری به نفع آنان متنفر نمود، اما اشتباه دموکراتها و شخص جان کری در این بود که او نتوانست گذشتههای افتخارآمیز مبارزات در جنگ ویتنام را بخوبی در معرض قضاوت افکار عمومی قرار دهد.
حال اینجاست که به این موضوع اساسی پی میبریم که تنها سیاستمدار بودن کافی نیست.