تاریخ انتشار : ۲۱ ارديبهشت ۱۳۸۷ - ۱۳:۲۲  ، 
کد خبر : ۲۹۵۸۵
«هیام عطوی»:

دشمن می‌خواست ما نباشیم اما

اشاره‌: «هیام عطوی» از زنان پیشگام در عرصه مبارزه با رژیم صهیونیستی در جنوب لبنان است. وی که خود را از شاگردان امام موسی صدر و شهید دکتر چمران می‌داند، در ابتدا از اعضای فعال جنبش امل محسوب می‌شد لیکن رفته‌رفته پس از بروز انشعاب در امل که عمدتا در راستای عمق بخشیدن به مبارزات مسلحانه علیه اشغالگری اسرائیل صورت گرفت در کنار شهید سید‌عباس موسوی رهبر پیشین حزب‌‌الله و سیدحسن نصرالله رهبر کنونی آن و شماری دیگر از مقامات رده‌ میانی، جنبش حزب‌الله را بنیاد نهادند. وی هم‌اینک عضو موثر حزب‌الله به شمار می‌آید که نقش ارزشمندی در گسترش فرهنگ مقاومت در میان زنان عرب و بویژه لبنانی‌ها اعم از مسیحی ـ سنی و شیعه دارد. «هیام عطوی» درباره سالهای دهه پنجاه که مبارزات شیعیان لبنان علیه اشغال جنوب این کشور در حال انسجام و شکل‌گیری بود، می‌گوید: اوایل دهه 1350 دو مرد بزرگ از ایران برای نجات مردم لبنان پیشقدم شدند و با تمام وجود به صحنه آمدند. یکی امام موسی صدر و دیگری دکتر چمران. این دو بزرگوار که آمدند حاضر نشدند در بیروت و نقاط بدون خطر زندگی کنند. به جنوب لبنان آمدند و در شهر «صور» در میان مردم فقیر ماندند و به مداوای درد و مشکلاتشان پرداختند. وی می‌افزاید: خاطرات فراوانی از آنان دارم اما در سالگرد جنگ 33 روزه اسرائیل جنوب لبنان می‌خواهم بیشتر درباره این جنگ و مقاومت مثال‌زدنی مردان و زنان شهرها و روستاهای جنوب لبنان بگویم. می‌خواهم از مقاومت زن‌های لبنانی بگویم. زنهایی که زیر بمباران‌های دشمن صهیونیستی ایستادند، کشته شدند، فرزندان خود را از دست دادند اما سر خم نکردند و... مطلب پیش‌روی، بخشهایی از اظهارات «هیام عطوی» در ارتباط با پایداری مردم لبنان در مقابل موشک‌ها و بمباران‌های بی‌وقفه ارتش اسرائیل است که در مراسم شب خاطره دفتر ادبیات و هنر مقاومت وابسته به حوزه هنری تهیه شده است. با هم پی می‌گیریم:

*خاطرات هیام

خاطرات امروز من نسبت به گذشته بسیار متفاوت و زیبا و بی‌سابقه از نظر مفهوم و معنا است. روی سخن من بیشتر به خانم‌ها است. می‌خواهم از مقاومت زن‌های لبنانی بگویم. زن‌هایی که زیر فشار بمباران دشمن ایستادند و سر خم نکردند. همانطور که در فیلم‌های مستند مربوط به حمله اسرائیل به لبنان دیده‌اید، زن‌ها همچنان با روحیه و پر انرژی و دختر بچه‌ها همچنان لبخند به لب به زندگی خود ادامه می‌دهند.

سال گذشته من در لبنان بودم. ساعت 5/9 صبح یک پنجشنبه‌ای که قرار بود به ایران بیایم ناگهان وضعیت تغییر کرد و از گلدسته‌های مساجد صدای الله‌اکبر اذان بلند شد و بعد تمام اهل روستا تکبیر گفتند. حادثه‌ای در شرف وقوع بود. آن روز‌‌ همه فامیل‌های نزدیک برای خداحافظی منزل ما جمع بودند. الله‌اکبر که شروع شد همه گفتیم: «انالله‌و‌انا‌الیه‌راجعون» مادرها می‌گفتند: «خیر است ان‌شأالله». نقش زن‌ها در آن لحظات خیلی مهم بود. یک‌ آن می‌بینیم مادرم که یکبار شنوایی‌اش را زیر بمباران از دست داده، بلند شد و رفت اتاق پایین را که به خیالش امن است آماده کند. بچه‌ها پرسیدند که چه می‌خواهد بشود، گفتم: «احتمالا اسرائیل می‌خواهد حمله کند و دست به موشکباران بزند.» ناگهان در یک چشم به هم زدن از زمین و هوا و دریا محاصره شدیم. ده دقیقه به ساعت چهار صبح پنجشنبه مانده بود که اولین موشک را به روستای «جبیل» زدند. روستایی که به دوستی اهلبیت مشهورند. این موشک به خانم یک روحانی اصابت کرد که میهمان داشت. تازه از ایران آمده بود و اقوام همه برای دیدنش جمع بودند. در آن خانه دقیقا 13 بچه مشغول بازی بودند. موشک که خورد، خدا می‌داند به درختان اطراف منزل به جای برگ و گل، تکه گوشت میهمانان آویزان شده بود.

بلافاصله برادر بزرگم گفت «باید شماها را پخش و پراکنده کنیم. چون این دفعه وضعیت فرق می‌کند از قرار معلوم اسرائیل می‌خواهد نسل‌کشی کند.»

*بمباران بی‌امان «ضاحیه»

رفتم توی اتاقی که مادر آماده کرده بود. دو، سه روزی مردم غذا داشتند، لحظه به لحظه فشار و سختی بیشتر می‌شد.

اینجا بود که فهمیدم غربت و تنهایی یعنی چه؟ دشمن می‌خواست ما نباشیم. به چه جرمی؟ به جرم این که ما شیعیان اهل بیتیم. هواپیماها مرتب «ضاحیه» را که یک منطقه کوچک شیعه‌نشین است می‌کوبیدند. بچه‌ها می‌گفتند: «عمه ما تشنه مونه چیکار کنیم؟» دلداری‌‌‌شان می‌دادم و می‌گفتم: «بلند نگید باباتون می‌شنوه جگرش می‌سوزه» چند نفر دیگر ناله می‌کردند و می‌گفتند: «عمه از تاریکی دلمون گرفت، خفه شدیم، ما رو ببرید بیرون.»

می‌گفتم: «چیزی نگید، ان‌شأالله تموم میشه. «محمد 5 ساله من، بچه‌ها رو بغل می‌کرد و می‌گفت: «اگه صداتونو بلد نکنید، قول می‌دم اسرائیل که رفت براتون بستنی خنک بخرم!» مادرها یواشکی اشک می‌ریختند و زیر لب دعا می‌کردند. در آن حاضر به رغم آن مصیبت، حس زیبایی داشتم، برای بچه‌ها قصه ائمه، اهل بیت(ع) و قرآن را می‌خواندم. برادرم می‌گفت: «هیام، صدا‌تو بلندتر کن.» می‌گفتم: «چه آهسته چه بلند، خدا می‌شنود.» می‌گفت: «نه هیام.

من دارم دیوانه می‌شم. بلندتر بخون. به بچه‌ها هم بگو تکرار کنن.» یک ثانیه موشک و انفجار متوقف نمی‌شد، از همه طرف می‌کوبیدند. نسل‌کشی مطلق. بچه‌ها که کم‌کم داشتند از حس و حال می‌رفتند، این جمله برادرم یادم نمی‌ره که بغلشون کرد و گفت: «بابا، عمو، دایی جان، اصلا نگران نباشید الان بهترین غذای خوشمزه و آب خنک رو روی طبق براتون می‌آوردند... کمی صبر کنید چند لحظه  دیگه راحت می‌شید!»

گفتم: «آخه این چه وعده و وعیدی‌یه که به بچه‌ها میدی؟!» گفت: «هیام، مگه تو به بهشت ایمان نداری؟» گفتم: «چرا» گفت: «چند لحظه دیگه موشک همه ‌مونو سیراب می‌کنه!» در آن شب و سیاهی مطلق، دیگه به این نقطه رسیده بودیم. بچه‌های مقاومت را می‌دیدم که می‌آمدند چند تکه نان کپک‌‌زده از توی گونی به بچه‌ها می‌دادند بخورند. وقتی می‌خواستیم فرار کنیم جلوی روی ما دو ماشین رفت روی هوا! فقط دیدم موج انفجار یک چیزی را از بغل مادری به ارتفاع زیادی برد بالا، آنقدر که خیال کردم یک تکه موشک جدا شده است. خودم را روی بچه‌ها انداختم و آنها را پوشاندم که ترکش نخورند. وقتی آن شیء پایین آمد دیدم طفلی است که سرش متلاشی شده بود. با یک گوش و یک گوشواره. فضا یکپارچه بوی خون و باروت بود. به هنگام فرار خیلی خانواده‌ها متلاشی شدند. بیشتر کسانی که پشت فرمان با جرأت رانندگی می‌کردند زن‌ها بودند. به شهر صیدا که رسیدیم توی یک مدرسه رفتیم. 450 خانواده آن جا بودند. زن‌های با روحیه بچه‌ها را با چند توپ سرگرم کردند. به خبرنگارها می‌گفتند: «هیچ مشکلی نداریم چون می‌دانیم برای چه هدفی می‌جنگیم.»

ساعت 8 صبحانه و 5/10 یک ساندویچ می‌آوردند. ساعت 3 هم ناهار. یادم هست از کلاس مسکونی آمدم پایین دیدم یک وانت پر از غذا مردد ایستاده. گفتم: «پس چرا غذا نمی‌دهید» با لحن بدی گفت: «خانم بگو بشقاب بیاورند تا بدهم!» سرش داد زدم که: «شما از مردمی که فقط توانستند بچه‌ها را بغل کنند و فرار کنند. بشقاب می‌خواهید؟! بشقاب کجا بود؟» گفت: من چه می‌دانم خانم، توی تی‌شرت غذا بریزم بخورید!»

گفتم: «همین الان گورتو گم کن. شما فکر کردید مردم ما کی هستند؟... به اربابت بگو مردم ما صدقه بچه‌های شما «کوتوله فهم‌ها» را قبول نمی‌کنند. کمک‌ها از روی دلسوزی نبود. پزشک اردنی قبل از اینکه مداوا کند، آرم و نشان پرچم روی سینه‌اش را به رخ می‌کشید و می‌گفت: «یادتون باشه که اردن و کشورهای عربی به کمک شما اومدند!» (رایس) خبیث هم می‌گفت: «ایران موشک میده کشته شید ولی ما برای شما در و دیوار می‌سازیم.»

می‌خواهم بگویم که جنگ 33 روزه برای ما یک نعمت بزرگ الهی بود. درست است که خانه و بچه‌هایمان را از دست دادیم اما در عوض تاریخی نو و با شکوه نوشتیم ما برای عربی که همیشه مایه ننگ و پستی و ذلت بود عزت و افتخار آفریدیم.

امام حسین(ع) تکلیف ما را مشخص کرده، زندگی اگر هدفمند باشد سختی‌‌ها از عسل هم شیرین‌تر می‌شود. هر اتفاقی زیبا دیده می‌شود. لبنان را ویران کردند اما دل و افکار و عزت و حرمت ما همچنان زنده است. ما برای همیشه تاریخ هستیم و زنده‌ایم. همچنان که ائمه(س) زنده‌اند.

گروه‌های استشهادیون ما بیسابقه‌اند. الان 17 گروه آماده دستور حمله‌اند. الگوی مردم ما امام حسین(ع) است. پس از جنگ، با مادر رقیه آن دختری که از بغلش پر کشید و پیش خدا رفت، صحبت کردم، به او گفتم: «الان چه حسی داری؟» با لبخند توأم با اشک جواب داد: «هیام، من در مقابل حضرت زینب(س) کاری نکردم. آنچه ما دادیم در مقابل آنچه زینب کبری(س) داده هیچ است.

شما ایرانیان الگو هستید، قدر خودتان را بدانید. پیروزی واقعی ایمان داشتن به خدا و ولایت اهل‌بیت است.

 و اما چمران، ما به دکتر چمران احساس دین می‌کنیم، نمی‌‌توان از لبنان گفت و یاد چمران نکرد. او الگوی ما بود.

اصلا شهدا الگو هستند. من و سید‌حسن نصرالله از شاگردان دکتر چمران و امام موسی صدر بودیم. چمران با قصه‌گویی و بیان خاطرات ائمه(س) از بچه‌های جبل عامل یک قهرمان ساخت. سید‌حسن یکی از آنهاست. پیروزی ما ثمره نهالی است که آن زمان کاشته شد.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات