شاید از دیدگاه یک بیولوژیست رنگ سیاهپوست یک انسان نموداری از فعل و انفعالات ژنتیکی و وراثتی باشد. شاید یک بیولوژیست را بیاد نظریات مندل بیاندازد شاید ناخودآگاه جدولی از این فعل و انفعالات را در برابر خود ببیند اما در این میان واقعیاتی است که هرگز نباید از نظر دور داشت واقعیت انسان بودن و انسانی زیستن را، واقعیت در پناه معنویت زیستن را و حقیقت عدالت اجتماعی و احترام بحقوق واقعی جنس آدمی را.
در سدههای 17 و 18 تجار اروپائی به منبع عظیمی از بردگان دست یافتند که تا آنروز آنگونه که باید شناخته نشده بود: جنوب آفریقا! ژان وان ریبیک هلندی این منبع عظیم تجارت برده را در 1652 کشف کرد. بازار بردهفروشی آنچنان رواج یافت که کمتر تاجری میتوانست بغیر از این راه یا در رابطه با آن ثروتاندوزی کند. نیروی کار و بازوی توانای سیاهپوستان، مزارع وسیع و حاصلخیزی را برای اربابان سفیدپوست بارور مینمود. اصولا یکی از اساسیترین ارکان رشد کشورهای اروپائی، بر پوست و گوشت و استخوان سیاهپوستان استوار بوده است. بردهداری از مرزهای اروپا هم پا فراتر میگذارد و مهاجران قاره طلا و ماجراجویان این قاره از آن بهرهمند میشوند.
ناپلئون در حالیکه زیر سم اسبهایش جوی خون جاری است، منشور حقوق بشر را از سوئی به سوی دیگر یدک میکشد. ترومن بهمان سبک از حقوق بشر صحبت میکند، اما هیچ اثری از حقوق بشر در روابط انسانها مشهود نیست. هر جا ثروتی هست غارت و چپاول چاشنی تلخ زندگی است. جنگهای داخلی آمریکا (1861 تا 1865) عوام را بوجد میاورد. سفیدپوستان شمالی دم از الغای بردگی میزنند ولی حقیقت چیز دیگری است. مسئله آزادی سیاهپوستان نیست.
سوژه جنگ تنها رقابت بر سر مسئله منافع ایالات شمالی و جنوبی است. آنچه مخالفت با بردهداری را ایجاب میکرد. باستثناء برخی موارد که ناشی از تفکرات انساندوستانه میشد، در اکثر زمینهها اهداف و رقابتهای تجارتی و بازرگانی را دنبال میکرد. هوای مناطق جنوبی چنان گرم و طاقتفرسا بود که اروپائیان بدون استثمار نیروی انسانی عظیم سیاهپوستان قادر به کشت زمینهای غصبی خود نبودند. بنابراین مردم این نواحی که هر ساله سود کلانی از بابت امور کشاورزی عایدشان میشد به کشاورزان نواحی شمال و در نتیجه تجار و بازرگانان لطمات اقتصادی وارد میکردند.
بنابراین فکر خلع سلاح عملی آنان با طرح مسئله مبارزه با بردهداری و لغو قانون اخیر مردم نواحی شمالی ایالات متحده را در مقابل کشاورزان نواحی جنوبی قرار داد. هرچند جنگ به نفع ایالات ششگانه (شمالی) پایان یافت، اما قانون الغای بردگی نتوانست تبعیض نژادی را از بین ببرد و بلکه این نگرش ضد انسانی همچنان تعقیب شد و گروههای نژادپرست نظیر جامعه زیرزمینی کوکلوکس کلان افکار و عقاید ضد سیاهان را تشدید میکردند. این سازمان صدها سیاهپوست آزادیخواه و حامیان سفیدپوستشان را به قتل رساند.
نزاع بر سر منافع زیر پوشش الغاء بردگی در سالهائی رخ داد که جنوب آفریقا از کشتار سیاهپوستان در خون میطپید. قتلعام قبیله زولو نیرومندترین تیره بانتو بوسیله کشاورزان هلندی مهاجر در 1816 پایان کار نبود و هر چند رقابت بین سسیل جان رودز گماشته بریتانیا و کشاورزان مهاجر هلندی به زد و خوردهای خونین بین طرفین منجر میشد (مشابه آنچه در آمریکا اتفاق میافتاد) اما هر زمان که جنبش سیاهپوستان حاکمیت مهاجران اروپائی را بخطر میانداخت گلولهها یک مسیر و یک هدف مییافتند: قلب سیاهپوستان. شورشهای سه ساله در رودزیا (زیمبابوه فعلی) بین 1896 تا 1899 الزاما اتحاد سفیدپوستان را بدنبال دارد و سرکوب شورشهای سه ساله در حقیقت بمنزله استیلای کامل اروپائیان بر زیمبابوه بود.
هزاران سیاهپوست در گودالها زنده بگور میشوند و هزاران نفر بجرم کار نکردن و یا کمکاری، دستهایشان را قطع میکنند. این تبلور اندیشه آپارتاید و تمدن غرب است. کلیسا مسیح را یکبار دیگر به صلیب میکشد. دوستی و صلح شعاری بیش نیست. ارتش دوم استعمار در لباس مسیح به آفریقا گسیل میشود. انجیل و عهد عتیق دستاویز آپارتاید میگردند. یوحنا زنده میشود و بر صلیب شکسته مسیح اشک تمساح میریزد. پایان قرن نوزدهم با ظهور فاشیسم در آلمان راه هر نوع مسالمت یا چارهجوئی را برای نجات میلیونها سیاهپوست میبندد. وحشیگری باوج میرسد و از اندیشه «نبرد من» هیتلر فسادی برمیخیزد که تر و خشک را با هم میسوزاند.
در این آتش بیشک سیاهپوستان بیش از گذشته میسوزند. آمریکا در 1940 به بهانه مبارزه با فاشیسم و کمونیسم دهها سیاهپوست را با الهام از ماهوت سبز به قتل میرساند و هزاران تن روانه زندان میشوند. با پایان جنگ جهانی دوم وحدتی شیطانی از لاسوگاس تا ژوهانسبورگ و کرانههای کنگو و غنا سیستمهای امپریالیستی را بیکدیگر پیوند میدهد. از ماهوت سبز مافیا متولد میشود و از «نبرد من» و تورات و صهیونیسم، از عهد عتیق انجیل و «نبرد من» آپارتاید پای به عرصه بلامنازع وجود میگذارد.
دمکرات مسیح از سوسیال ناسیونالیسم سرچشمه میگیرد و جهان در کام شیطانی بزرگتر از هیتلر فرو میرود. صهیونیسم از پایگاههای اقتصادی غرب بهره میگیرد و تجاوزات خود را به بهانه حفظ و حراست از قوم یهود توجیه میکند. اما حقیقت این است که تمامیاین سیستمها کاملا به یکدیگر مربوط هستند. ریشهها را باید در «نبرد من» (نوشته آدولف هیتلر) جستجو کرد.
دکتر کرونژ پایه آزاد آپارتاید، خود یکی از طرفداران هیتلر بوده است. بالتازار جان و ورستر نخستوزیر سابق آفریقای جنوبی و همینطور پیتر بوتا همه و همه عضو سازمانی بودهاند بنام بوندلدبور سازمانی دیگر بنام سازمان نگهبانان ارائه گاوکش که دقیقا از فاشیسم و عقاید هیتلر الهام میگرفتند.
مناخیم بگین از سردمداران حامی یهودیان! خود در جنگ جهانی دوم از خدمتگزاران اساس بوده است. وی ماموریت داشت که محل زندگی یهودیان را کشف کرده و در اختیار گشتاپو بگذارد. اما پس از پایان جنگ نه تنها (وی و گلدامایر و موشه دایان و دهها تن دیگر اعدام نشدند، بلکه ماموریت یافتند تا ایالت نیرومندی را با فریب یهودیان برای آمریکا بسازند.
متحدان صهیونیسم و آپارتاید در اروپا نیز همه از اعضای سازمان اس.اس بودهاند از آنجمله بنیانگذاران حزب دمکرات مسیحی آلمان غربی را میتوان نام برد. هانس مارتین شله یر کارفرما و عضو این حزب در 1934 وارد اس.اس شد. وی در طی جنگ اتحادیه بوهم موراویا را که مامور ادغام صنایع چکسلواکی در سیستم اقتصادی رایش سوم بود، رهبری کرد و هم در همان سالها هزاران اسیر جنگی بدستور وی در کورهها سوزانده شدند. در 1945 و پس از شکست هیتلر در نورنبرگ محکوم به اعدام گردید اما چندی بعد با کمک سازمانهای جاسوسی آمریکا و دوستانش در آفریقای جنوبی نه تنها پرونده امر معدوم گردید، بلکه هانس مارتین شلهیر جلوی چشمان بهت زده جهانیان تبرئه و آزاد شد.
در 1973 ریاست اتحادیه کارفرمایان آلمان غربی را بعهده گرفت. او بزرگترین صنایع امپریالیستی و صهیونیستی اروپا و منجمله دایملر بنز و صنایع ذوب آهن را اداره میکرد.
او از کثیفترین چهرههای گشتاپو و سرمایهداری غرب و عضو عالی حزب دموکرات مسیحی بود. شلهیر در 1977 بوسیله ار ـ ا ـ اف (ارتش سرخ آلمان غربی) ربوده و سپس به قتل رسید.
در اروپا و آمریکا سرمایهداران یهودیالاصل اما صهیونیست دیگری هستند که همه در جنایات و آدمسوزیهای رایش سوم دستهایشان تا آرنج به خون یهودیان آلوده است.
برای نمونه مورتیس کارانزا یهودی پرتغالیالاصل و مقیم هلند عضو آکادمی حمایت از اسرائیل است که دارای سوابقی مشابه میباشد. مورتیس کارانزا در کمال فقر در آمستردام متولد شد. در زمان حمله قوای رایش سوم به هلند ابتدا مدتی از ترس پنهان شد، اما پدر و مادر و دو برادرش دستگیر و در اردوگاههای کار اجباری در کورههای آدمسوزی معدوم شدند. کارانزا بعدا دستگیر شد اما بخاطر همکاریهائی که در شناسائی همنوعان یهودیش با گشتاپو میکرد سیزده هفته بعد از اردوگاه ترانزیت هلند آزاد شد.
وی تا پایان جنگ مشاور و مامور تجسس اس.اس بود و پس از خاتمه نبرد علیرغم وجود اسناد و مدارک کافی نه تنها حتی یکروز هم زندانی نشد، بلکه ماموریت یافت تا زمینه اقتصادی را برای پشتیبانی از آپارتاید و صهیونیسم فراهم سازد ناتو باو اجازه داد تا لوازم مستهلک ارتش را بفروشد و او از همین راه ثروت هنگفتی بدست آورد که از میلیونها دلار متجاوز بود. او یکی از بهترین دوستان صهیونیسم و آپارتاید است. بله آپارتاید، صهیونیسم و فاشیسم دشمنان شماره یک سیاهپوستان هستند و این حقیقتی است که امروزه برای سیاهپوستان جهان کاملا روشن شده است.
دشمنانی که همه دارای یک منشاء هستند و تنها برحسب زمان رنگ عوض میکنند و هر روز به شکلی و به نوعی در جهت فریب مردم گام برمیدارند و هر خدعه و نیرنگی را برای تظاهر به انساندوستی و معنویت بکار میگیرند تا از ناآگاهی مردم جهان برای برپائی پایگاههای استعماری بهره گیرند. همانهائی که مسئول مرگ میلیونها یهودی هستند، امروزه دم از حمایت از یهودیان میزنند، در حالیکه حقیقت پشت پرده تاریخ نهفته است و تنها باید پرده زمان را کنار زد و چهره پلید دوستان قلابی یهودیان و دوستان آپارتاید را به جهانیان نشان داد.
با پایان جنگ جهانی دوم امپریالیسم جهانی پایگاههای خود را بر محور ایدئولوژی فاشیسم تحکیم میبخشد. سیاهپوستان مقیم ایالات متحده آمریکا برای نجات از چنگال قوانین تبعیض نژادی مبادرت به تشکیل گروههای سیاسی میکنند. دکتر لوترکینگ علمدار مبارزات سیاهپوستان آمریکا میشود و همزمان در جنوبیترین ناحیه آفریقا یک وکیل دعاوی جوان بنام نلسون ماندلا پرچم خونین قیام را علیرغم تمامی توطئههای حزب ناسیونالیست به اهتزاز درمیاورد. دهها شورش قیام و تظاهرات و اعتصابات از آمریکا تا انگلستان تا کنیا و کنگو و تا قلب آپارتاید یعنی ژوهانسبورگ مشت محکمی است که بر پیکر پوسیده امپریالیسم فرو مینشیند.
موج تنفر جهانیان از کشتارهای بیرحمانه سیاهپوستان با توطئههای متحدان آپارتاید نه تنها فروکش نمیکند بلکه شدت بیشتری مییابد. قتل ناجوانمردانه پاتریس لومومبا جهان ضد امپریالیسم و ضد آپارتاید را به خشم میاورد. روز بیستم فوریه 1956 کندی که تازگی به ریاست جمهوری انتخاب شده بود نامهای از جمال عبدالناصر رهبر فقید مصر دریافت میکند که در آن پرزیدنت عبدالناصر قتل لومومبا را صریحا ناشی از عملکرد آمریکا اعلام داشته و میافزاید که فاجعه دردناک کنگو و قتل پاتریس لومومبا برای جهانیان غیر قابل تحمل و عملکرد شما (آمریکائیها) صلح جهانی را تهدید میکند.
در برابر واکنشهای جناحهای فاشیستی و در راس آن حزب دمکرات مسیحی بگونهای وقیحانه جنایتهای آپارتاید را عملی درست و منطقی اعلام مینمایند. اف.ال.اشتراوس رهبر حزب سوسیال مسیحی آلمان فدرال میگوید: کشورهای جهان باید از طرز تفکر احساساتی و بشردوستانه دست کشیده و در مورد آفریقا قضاوتی واقعبینانه بنمایند.
آیا جواب چنین شیوههای تخریبی و ضد بشری جز توسل به اسلحه میتواند چیز دیگری باشد؟ آیا سازمان پلنگان سیاه در آمریکا پاسخگوئی متقابل این شیوهها نبوده است؟ آیا تشکیل جبهههای مسلح در سرتاسر آفریقا اجتنابناپذیر نیست؟
در ایالات متحده آمریکا و بخصوص در ایالات جنوبی آن هنوز هم میلیونها سیاهپوست در سختترین شرایط معاش و حیات به سر میبرند. کوچکترین مخالفتی با قوانین پلیسی، سیاسی آمریکا مستوجب عقوبتی سخت است. قتل دکتر لوترکینگ جهان را به ماتم مینشاند ولی سران پنتاگون و سناتورهای آمریکائی و سازمان جهنمی سی ـ آی ـ ا بیتفاوت به آنچه در جهان میگذرد به مبارزات سیاهپوستان جهان دهنکجی میکنند و نه تنها صدها سیاهپوست آمریکائی را به جرم اعتراض به قتل دکتر لوترکینگ در سینگ ـ سینگ به زندان میاندازند، بلکه برای دولت آفریقای جنوبی کلاه سبز و پلیس ضد شورشی تربیت میکنند.
در آفریقای جنوبی آکادمی دستپرورده آپارتاید یعنی پانآفریکانیستها به قیمت خون هفتاد کشته شارپویل (21 مارس 1960) اعتبار و ارزش تودهای مییابد. اما کنگره ملی با چنگ و دندان و علیرغم بیبهره بودن از کمترین امکانات تبلیغی پانآفریکانیسم را افشاء میکند. این افشاگری و پیروزی در آن خونبهای صدها مبارز سیاهپوست و انقلابی بوده است. در رودزیا (زیمبابوه فعلی) اولین هستههای مسلح آپارتاید را بوحشت میاندازند.
اختلافات درونی نژادپرستان بین 1960 ـ 1950 فرصتی برای احیای جنبشهای آزادیبخش بود که زاپو و زانو نتیجتا متولد شدند، صرفنظر از خط مشی این دو سازمان و انحرافاتی که دارند تشکیلات و سازماندهی آنها را میتوان یک پیروزی امیدبخش برای تمامی سیاهپوستان جهان و نهضتهای ضد امپریالیستی دانست. بهرهبرداری از نیروی کار سیاهپوستان چه در کارخانههای اروپا و آمریکا و چه در معادن طلا و الماس آفریقای جنوبی و همینطور سودهای کلان منابع خدادادی سرزمینهای آنان در سرتاسر آفریقا، این نژاد بیگناه را بزیر بوغ استثمار کشانده است.
مردم آفریقا نیز چون سایرین در تلاش مبارزه با ابرقدرتها هستند اما گاه شیطانی دست از آستین خلق بیرون میکند و لقمهای را از چنگ رقیبی میرباید، این حقیقتی است دردناک اما پایان کار نیست. تاریخ جهان نه به قتلعامهای میامی و نه کشتارهای ژوهانسبورگ و نه اعدامهای آدیسآبابا ختم خواهد شد. مبارزات ملتهای جهان و منجمله سیاهپوستان تا محو استثمار ادامه خواهد یافت و این جبر تکاملی شعور و اراده و حرکت است و تقدیری که سرنوشت عالمیان را برای نیل بوحدت و ادامه حیات اجتماعی بر اساس معنویت تعیین میکند.
امپریالیسم جهانی از هر نوع و هر مدلی که باشد یا پدیدهای فاشیستی چون صهیونیسم و آپارتاید با هر روکشی که داشته باشند افشاء و طرد خواهند شد. این اساس راز آفرینش است. این چکیده بیان مسیح است و این ختم تمامی پیامهاست که همه انسانها با هم برادر و برابر هستند و سیاه و سفید هیچ فرقی در اصل با هم ندارند.