تاریخ انتشار : ۱۳ تير ۱۳۹۰ - ۰۹:۳۱  ، 
کد خبر : ۲۹۹۹۸

سرچشمه‌های فکری امپریالیسم و صهیونیسم

پرفسور ادوارد سعید اشاره: مقاله زیر سخنرانی پرفسور ادوارد سعید است که در کنگره کارشناسان ضدامپریالیست - ضدصهیونیست ایراد شد. این کنگره از طرف سازمان جهانی ضدصهیونیسم و محور نژادپرستی در سال 1977 در تریپولی برگزار گردید.

خصیصه امپریالیزم در همه اعصار - هم بعنوان یک سیستم ستم و فشار اجتماعی، سیاسی و فرهنگی و هم به عنوان یک جهان‌بینی - مشترک بوده است. بیشتر فرهنگ‌های سلطه‌گر در عصر خود سعی‌شان بر این بوده است تا بر دیگر فرهنگ‌های ضعیفتر تحکم کرده و سیطره یابند، امپریالیزم بطور ثابت یک اسطوره ویژه و حتی غامض و مرموزی را می‌گسترد. بعضی از این اسطوره‌ها، شامل این نقطه‌نظرهاست که یک فرهنگ نیرومند، برتر وجود دارد....
تمام این تفسیر و تعبیرها به نحوی در دوران اوج قدرت امپراتوری‌های اروپایی، آسیایی و آمریکایی یافت می‌شوند ....
من بطور مختصر باید سرچشمه‌های فکری امپریالیزم و صهیونیزم را در اینجا ذکر کنم. چرا که ما هنوز - بعنوان قربانیان هر دو - توجه کافی به تاریخ، روش‌شناسی و «معرفت‌شناسی» سیستم‌های بزرگ ظلم و جوری که بر ما حاکم‌اند ننموده‌ایم. که این دو نیز ارثیه اندیشه فرهنگی و سیاسی قرن نوزدهم‌اند. یعنی ما تا زمانیکه آنها را در زمینه تاریخی بررسی نکنیم در اشتباه خواهیم بود. با این فکر که می‌انگاریم «نژادپرستی» یک پدیده تازه است، و یا یک پدیده گذرا و نسبتاً جوانی است که محو خواهد شد. چنانکه امیدوارم نشان دهم، حقیقت امر اینست که صهیونیزم و امپریالیزم یکدیگر را ترفیع می‌دهند. هر کدام از اینها به نحوی در کانون فرهنگ سیاسی و فکری غرب جا دارند. از اراده‌های سیاسی و علمی زاده شده‌اند، تا بر سر «سیاه‌پوستان» و مردم غیراروپایی «جهان سوم» تسلط یابند. مبارزه و نبرد بر علیه امپریالیزم و نژادپرستی مدرن اروپائی یک «نبرد متمدنانه» است. ما در این نبرد نمی‌توانیم پیروز شویم مگر اینکه سیستم نظریات و اعتقادات و سرچشمه‌های آن را درک کنیم.
زمان تولد امپریالیزم جدید، که صهیونیزم بخشی از آنست، به دوران قبل از سال 1870 برمی‌گردد و آن دوره‌ایست که «هابسن» و «آرنت» شروعش را اعلام می‌کنند.
امپریالیزم بعنوان یک سیستم، فرنگی ریشه‌های خود را از اوایل قرن نوزدهم محکم کرده و از آن زمانست که آغاز می‌شود. اوج نفوذ و سیطره آن دقیقاً مطابق با دوره‌ای است که قدرتهای بزرگ اروپایی قلمرو وسیعی را تحت سلطه خویش می‌گیرند.
باید در نظر داشت که سالهای 1918 - 1815 مستعمرات امپراتوریهای اروپا در آسیا و آفریقا و آمریکای لاتین از 35% کل خشکی زمین به 85% صعود می‌کند. بنابراین آنچه که ما باید سئوال نمائیم عبارتند از اینکه:
1- خصلت‌های اساسی امپریالیزم اروپایی چه بود؟
2- چگونه صهیونیزم بطور ارگانیک از سیستم نظریات امپریالیزم اروپایی زائیده شد؟
امپریالیزم تنها یک «فلسفه سیاسی» نیست که تمام هدف آن توسعۀ زمینی - کشوری و مشروعیت بخشیدن به آن باشد. تفاوت امپریالیزم قرن نوزدهم با امپریالیزم جدید و انواع قبلی آن در این است که امپریالیزم قرن نوزدهم و جدید مبتنی بر یک نگرش شبه علمی، و سیستماتیک است.
می‌توان گفت که تاریخ امپریالیزم، تاریخ شیادی و جنایت، شکل دادن و هم ویران کردن و تاریخ علم است. من می‌خواهم بر این نکته تاکید کنم، که «امپریالیزم علمی» جدید اولاً فلسفی است.
ثانیا- اقتصادی و ارضی و ناحیه‌ای است.
بنابراین منابع قدرت امپریالیزم، نوع خاصی از دانش و اعمالی است که این قدرت آنها را نیز مشروع و مجاز می‌سازد. دانشی که در اوایل قرن نوزدهم هم بوسیله علوم اروپایی بدست آمد. تا جهان را طبقه‌بندی و «شکل‌بندی» نمایند. به قوی‌تر و ضعیفتر، عقب‌افتاده و پیشرفته، برتر و پست‌تر «اساس امپریالیزم جدید، نظریه سیستماتیک طبقه‌بندی است. این نظریه در علومی مانند بیولوژی، زبانشناسی، مردم‌شناسی و تاریخ، کار اساسی علوم اروپایی قرن نوزدهم است. امپریالیزم از اساس با اصول زشت زائیده شد و به جهان بشریت تحمیل گردید. اگر شما به «آناتومی» علم جدید تشریح نگاه کنید، بعنوان نمونه متوجه این سنت رده‌بندی خواهید شد که در آنجا همه طبیعت به انواع مجزا از هم، دسته‌ها، تیپ‌ها و کاراکترها و مقوله‌ها تقسیم شده‌اند، که هر کدام از این‌ها ویژگی‌های تعطیل‌ناپذیر و خصیه‌های خاص خود را دارد.
این نظریه از «لینوس» و «بوفون» و در کتاب «کوویه» بنام «حکومت حیوان Animal LeRegne» باوج خود می‌رسد. کوویه بر این تاکید بیشتری کرد. همچنانکه نظریات داروین بیشتر مورد استفاده قرار گرفت و بطور نادرستی در میان بشریت و جوامع اعمال و تحمیل گردید، که «انسانها خودشان می‌توانند بطور طبیعی با مشخصات خاص روحی و فکری، همچنانکه به سفید، سرخ، قهوه‌ای، زرد و سیاه تقسیم شده‌اند طبقه‌بندی شوند. سفیدها باهوش و باعقل و مسلطند.» و کوویه می‌گوید که: «سیاهپوستان بی‌احساس و بی‌عاطفه و عاجز از استدلال و کودن‌اند، زردها ساکت و تمهیدگرند، سرخ‌پوستان وحشی و تندخو و غیره ... هستند.» این اندیشه درباره طبقات مختلف بشر، است که بعدها در آثار «گوبینو» و «اشپیگلر» دیده می‌شود.
طرفداری از طبقه‌بندی تاریخ طبیعی و علم تشریح، برای طرفداری از طبقه‌بندی و رده‌بندی زبانشناسی بود. با کشف مشابهت‌های تاریخی و ساختاری در گروه خانواده زبانها، بوسیله زبانشناسانی چون «ویلیام جوتر»، «فرتربوپ» و «فردریک شلیگل»، بود که تبدیل طبقه‌بندی خانواده زبانها به طبقه‌بندی فرهنگی و نژادی آغاز شد در سال 1808 شلیگل متوجه شد که یک اختلافی بین زبانهای «هند و آلمانی» یا «آریایی» و زبانهای حامی و سامی وجود دارد. و این‌طور بیان شد که زبان‌های آریایی خلاق، زنده و از نظر زیبایی‌شناسی مطلوب، و زبانهای سامی مکانیکی، خشک و بی‌آفرینش و ناز است و مطلقاً «پاسیو»اند. رفتند تا از این «تیپ‌شناسی» شلیگل - و بعد ارنست رنان «یک عمومیت وسیعی در مورد اختلافات بزرگ بین «آریایی برتر» و «غیر آریایی»ها در ذهن، فرهنگ و جامعه بوجود بیاورند و آنها را از یکدیگر تفکیک نمایند.
یک طبقه‌بندی دیگری نیز بنام «دانش مردم‌شناسی» وجود داشت. این یکی بر بنیانی نهاده شده بود که سیاحان قانون‌دانان و سرپرستان مستعمره‌ها مایه‌های آنرا ساخته بودند.
این اعتقاد تثبیت شده بود که انسانی متمدن است که میتواند زمین را فلاحت کند و هنرها و کالاهای زیبای دستی را بیافریند، بسازد و به ثمر برساند. برای همین انسان متمدن بود که زمین قابل کشت و مصرف و محصول‌آفرین بود. حال اینکه برای انسان بی‌تمدن و جامعه بی‌تمدن، زمین یا کشت نمی‌شد، یا بد کشت می‌شد و یا اساساً به هدر می‌رفت.
با این نظریه بود که ناگهان حق زندگی کردن همه جوامع آمریکایی، آفریقایی و آسیایی بر روی زمین‌هاشان نفی شد، و تصرف و حرکت محروم‌سازی و خلع ید و استعمارگری آغاز شد. در کتاب «روبروت ناکس» نژادهای تیره «یا سیاه آمده انسان به «سفید» یا «تولیدگران پیشرفته» و «سیاه یا ولگردان پست» تقسیم شده که در دکترین «جان وست لیک» و «امروارتل» سرزمین‌ها به مناطق بدون سکونت حتی اگر «کسانی ساکن بودند» و مناطق متمدن (یا شهرنشین متمدن) تقسیم شد. و این زمین‌ها بر اساس حقوق سفید برتر اروپایی، به جنگ آنها افتادند. میلیونها هکتار زمین در آفریقا و آسیا و آمریکا ناگهان خالی از سکنه اعلام شد. و اعلام شد که مردم و جوامع آن‌ها ویران و هلاک شده‌اند. و جای آنها توسط سفیدپوستان برتر پر شده است.
در سالهای 1870 جوامع جغرافیایی در اروپا مانند قارچ روئیدند، که واضح بود برای اینکه قلمرو بگیرند باید بطور علمی آغاز کنید. بر این اساس بوده که ازدواج علم جدید و «امپریالیزم»ی که شرایطش یک مصیبت ناگفته است عملی گردید. فلاکت و بدبختی انسان، بی‌شمار، ظلم و جور، نامحدود و دشواری و بیماری بی‌مقدار، سیاهان، زردها و قهوه‌ای‌ها همه «غیرانسان» اعلام شدند، زمین‌هاشان بطور غیرقانونی غصب شد و موقعیت و مقام‌شان بطور حیرت‌انگیزی با لغزش یک قلم (امضاء) دگرگون و نادیده گرفته شد. آنها بعنوان ذخیره، محبوس شدند همچنانکه هندی‌ها چنین سرنوشتی داشتند، و یا مانند سیاهان به قبایل خود بازگردانده شدند. زنان در خانه‌هاشان زندانی شدند، مجرمان و مقصران به زندانها، مجنونان به تیمارستان‌ها و بیمارستانها روانه شدند. اینست که امپریالیزم تنها یک غلبه سلطه نیست بلکه یک سیستم تهدید تحقیر مردمی است که نالایق اعلام میشوند.
«لرد کرومر» در سال 1908 گفت نژادهای محکوم باید تابع شوند، آنها نباید به مقدرات خود رها شوند. همه اینها بنام علم، فرهنگ و عقل برتر انجام گرفت.
شاید بهترین راهی که می‌توانم شما را از شرایط ذهنی‌یی که توسط امپریالیزم آفریده شده آگاه کنم نقل از نامه مطمئنی است که «ژنرال شرمن» درباره «بوفالوبیل» و بهره‌های او در آمریکای غربی نوشته:
«تا آنجا که من می‌توانم تخمین بزنم، در سال 1865 در حدود نه میلیون و نیم گاومیش در دشت‌های بین رود میسوری و کوههای روکی وجود داشت، تمام آنها الان محو شده‌اند. بخاطر استخوانها و پوست‌ها و گوشت‌هاشان کشته شدند. این بی‌حرمتی، قساوت و جنایت است، ولی اینک جای آنها با بیش از دو برابر گاو خالص پر شده است. در آن موقع بیش از 000/165 نفر از مردم قبایل هندی، آمریکایی، پائونیز، یاکس، چینیز، کیاس، آراپاهوز آنجا زندگی می‌کردند که همه آنها وابسته به همین گاومیش‌ها برای غذای سالانه خود بودند. آنها رفته‌اند و جایشان را دو یا سه برابر زن و مرد سفیدپوست گرفته‌اند که زمین را آنچنان می‌سازند تا شکوفه‌ای همچون رز برآرند، حسابرسی شوند، مالیات ببندند و با قوانین طبیعت و تمدن اداره شوند. این تغییر مبارک است و تا آخر ادامه خواهد داشت.»
حتی مارکس در سال 1853، هنگامیکه مشغول نوشتن کتاب درباره هند و استعمارگری بریتانیا بود نتوانست خودش را از این نوع افکار رها کند. از جمله می‌گوید: «علیرغم قساوت استعمار بریتانیا برای مردم هند، استعمار آن مفید است، زیرا آنها را به مردم متجددی تبدیل می‌کند و از عقب‌افتادگی شرقی نجاتشان می‌دهد.»
مانند اولامارتین شاعر فرانسوی توانست در سال 1833 به فلسطین و سوریه مسافرت کند و هزاران دهکده و انسانهای ساکن را ببینند، با اینحال اعلام کرد که او «سرزمین‌ها را بدون سکنه» دیده است، قلمرو کشورها را بدون مرز، و جوامع را بی‌واقعیت یافته است.
بنابراین مشخصات امپریالیزم سفید اروپایی دارای چنین اصولی است:
1- توسعه‌طلبی کشوری،
2- حاکمیت قدرت بر سر جوامع.
3- طبقه‌بندی طبیعت و بر همان مبنا، بشریت به «نژاد مرکزی» به شیوه علمی و مقوله‌های تحقیرآمیز «پیشرفته» و «عقب‌افتاده»، «توسعه‌یافته» و «توسعه‌نیافته»، «طبیعی» و «غیرطبیعی»، «عالی» و «پست» (ذهن عالی - ذهن پست) و ... .
4- عقلی کردن تمام این نظریات، بصورت قانونی، کشوری، نژادی و ارائه دکترین‌های اجتماعی‌ای که هدفشان پوشاندن سلطه آشکار و قطعی بود، منتها با ردای علمی و حتی با دادن صفت شایستگی و نیکی بشردوستانه به آنها.
چنین است که برای صهیونیزم در سلسله مراتبی که در قرن نوزدهم باید آنها را یافت، سامی‌ها کسانیکه با زبانهای عربی، عبری، حبشی و مهری سخن می‌گویند - پست تلقی می‌شوند.
با توجه باینکه صهیونیزم در مقابل آنچه که تابحال «آنتی سمیتیزم» گفته شده برخاسته و قضایای درامائی «دریفاس» را بی‌عدالتی دانسته، صهیونیستهای اولیه کلیه عناصر سیستم خود را از اروپائیان گرفته‌اند، شکل، فلسفه، زبان و سبک جهانگرایی یا جهانگیری خود در رابطه با کشورهای شرق را صهیونیزم از اروپائیان گرفته. ثروتمندان یهودی مانند «هانا آرنت» برجستگی خود را در پشتیبانی از برنامه‌های استعماری قبلا نشان داده بودند، خود سرمایه‌داران یهودی، در گرفتن تعهد برای حمایت از برنامه‌های استعماری برجسته بودند. (امثال «بارن هرش» و «رث سپلدز»).
در این روند، برنامه صهیونیستی برای فلسطین، درست مانند ارزیابی و شرایط بریتانیایی‌ها، فرانسوی‌ها، آلمانی‌ها، آمریکائی‌ها و روس‌ها، «فرموله» شده بود - فرمول‌هائی که کشورهای مذکور قبلا برای توسعه‌طلبی خود آن‌ها را مورد استفاده قرار داده بودند.
نخستین صهیونیست‌ها به فلسطین رفتند. همچنانکه اروپائیان به کشورهائی رفتند که «بی‌ساکن و بی‌تمدن» اعلام شده بودند. با این حرکت صهیونیست‌ها، عربهای بومی عقب‌افتاده و یا «بی‌وجود» اعلام گردیدند. حقوق یهودیان در فلسطین به زبان قانونی و متافیزیکی امپریالیزم قدرتمند اروپائی «فرموله» شد. که این کار قبلا در تازمانیا، جنوب و شرق، غرب و شمال آفریقا و سرتاسر آسیا و آمریکا انجام شده بود.
پس مفهوم «سرزمین بی‌ساکن» دقیقاً مانند تئوری «وست لیک» است که می‌گوید «قلمرو بی‌جمعیت» مفهوم کارگر یهودی (Avadahivrit) و قلمرو تحت نظر اروپا در آسیا دقیقاً مانند نظریات «لئوپلد» است که می‌گفت «اروپایی‌ها که به مستعمرات جدید می‌روند باید از بومی‌های آنجا دارای ساخت، و شالوده‌های جدا از هم باشند.
مفهوم «قانون بازگشت نامحدود برای یهودیان» و نه غیریهودیان، مبتنی بر همان چیزی است که در مستعمره‌های سفیدها - در آسیا، آفریقا و آمریکا - است. از همه مهمتر مفهوم جدال‌انگیز «نژاد» یهودی است که نه بطور ساده و آسان از محکومیت‌های یهودیان در اروپای مسیحی زاده شده، بلکه از «تیپ‌شناسی‌های نژادی» گوبینوو «استرارت»، «چمبرلین» و «رنان» برآمده است.
این درست نیست که خیال کنیم مفهوم «نژادپرستی» صهیونیستی از فشار و ستمی که در اروپا و «گتو»ها بر یهودیان رفته است متولد شده است، بلکه بیشتر ریشه‌های خود را از تیپ‌شناسی نژادی دانشمندانی مانند چمبرلین و رنان و گوبینو گرفته است (نظریاتی که عامل نژادپرستی و نژاد مرکزی و استعمار امپریالیستی اروپائیان نسبت به ملل دیگر شد).
بنابراین تئوری و عمل صهیونیزم تکرار منحط و فاسد امپریالیزم اروپایی است.
صهیونیزم خواهرزاده، دائی بزرگتر خود امپریالیزم اروپاست.
صهیونیزم - مانند امپریالیزم - یک سیستم اندیشه است که هر چیزی را تابع و تحت سیطره خود می‌خواهد.
در دولتی که ایدئولوژی صهیونیزم حاکم باشد هر پدیده و نهادی را می‌خواهد در زیر فرمان خویش ببرد. از نهاد دولتی‌ئی که ممکن است اتحادیه بسکتبال اسرائیلی باشد یا نباشد، کسی که ممکن است یهودی باشد یا نباشد، فردی که ممکن است از نقطه به نقطه سفر کند یا نکند، زمین را مالک باشد یا نباشد همه محکوم‌اند و باید تحت سیطره درآیند.
صهیونیزم در چنین دولتی همه چیز را تحت حاکمیت خود در می‌آورد و آنرا ملوث و فاسد می‌‌کند. که صهیونیزم مانند امپریالیزم یک دستگاه فرهنگی است، که از ریشه‌های نژادپرستانه نشأت گرفته است. اینچنین است که وقتی ما درباره امپریالیزم و صهیونیزم سخن می‌گوئیم، درباره یک خانواده «نظریات»ی صحبت می‌کنیم که همه‌اش از یک سلسله و متعلق به یک سلسله‌اند. همه این خانواده اعتقادات صهیونیستی و امپریالیستی، ذریه‌های مشابهی هستند. و اگر ما بعنوان بومی‌ها، عربها، چپ چشم‌ها، شیفته‌ها، گمنام‌ها، نالایق برای احراز حقوق انسانی خود اعلام شده‌ایم، اینک وقت آن است تا با هم اعتراض کرده و سیستم ظلم و جور، تحقیر و تهدید و استثمار و محرومیت را نابود کنیم. که این سیستم هنوز ما را پائین نگاه داشته و حقوق انکارناپذیر ما را بعنوان انسان نفی می‌کند. این وظیفه ماست تا یک فرهنگ جهانی خالص برادری و همبستگی عمومی ایجاد کنیم. ولی برای اینکه نبرد خودمان را آغاز کنیم ابتدا باید زنجیرهای خودمان را احساس کنیم، آنها را بشناسیم، سپس آنها را بشکنیم، پاره کنیم.
و الان باید خودمان را برای وظیفه و همبستگی جایز شمرده، لااقل با زنجیرها و حلقه‌هائی که می‌سازیم بهم بپیوندیم.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات