«آمریکاستیزی در تمام اروپا و خاورمیانه موج میزند». «هنری کیسینجر» وزیر امور خارجه اسبق آمریکا ضمن اعتراف به این مطلب افزود: ما در شرایط سخت و پیچیدهای بهسر میبریم و حتی برخی متحدین دیرین ما امروزه در برخی موارد، مواضعی علیه ما اتخاذ میکنند. کیسینجر که عموماً از وی بعنوان یکی از طراحان سیاست خارجی آمریکا و از چهرههای تأثیرگذار در معماری سیاسی و تبیین استراتژی آمریکا یاد میشود، حتی به مخالفت فرانسه، ایتالیا و آلمان با برخی سیاستهای واشنگتن اشاره کرد و رمز این مخالفتها و انزوای روزافزون آمریکا را اینگونه بیان کرد: دولتی که برای رسیدن به اهداف سیاست خارجی خود از قربانی کردن مردم استفاده کند، با چنین مخالفتهائی روبرو میشود.
اما آیا کیسینجر در دوران مسئولیتش در دوره ریاست جمهوری «ریچارد نیکسون» و بویژه در دوران جنگ ویتنام از قربانی کردن مردم استفاده نمیکرد؟ تاریخ به این سئوال، پاسخ منفی میدهد و با صریحترین جملات ممکن خاطرنشان میسازد که زندگی، آرامش و حتی جان انسانها را از دیدگاه واشنگتن، هرگز ارزشی نداشته است تا چه رسد به اینکه نقطهنظرات و آراء و عقاید آنها چیست و به چه میاندیشند؟ طبعاً آراء و دیدگاههای افکار عمومی هم برای سیاستگذاران واشنگتن، کوچکترین جایگاهی نداشته و ندارد.
بیاعتنائی به افکار عمومی جهان
البته «هنری کیسینجر» در بیان نگرانیهایش در باب «آمریکاستیزی» تنها نیست. پیش از وی «کاندولیزا رایس» وزیر خارجه آمریکا و رئیس دیپلماسی تنها ابرقدرت جهان بارها ابراز نگرانی کرده که چرا آمریکا در عین حاکمیت، محبوبیت ندارد؟ و چرا علیرغم همراهی دولتها با آمریکا، بطور همزمان ملتها در همان کشورها علیه واشنگتن موضع میگیرند؟ رایس برای مثال از رژیم کمپ دیویدی قاهره سخن به میان آورد و این سئوال جدی و نگرانکننده را مطرح ساخت که چرا علیرغم همراهی تاموتمام رژیم قاهره با آمریکا و حتی با اسرائیل، مردم مصر کوچکترین انعطاف و گرایشی به آمریکا و اسرائیل ندارند؟
رایس در نخستین روزهای پذیرش پست وزارت خارجه، خواستار انجام یک تحقیق آکادمیک برای شناسائی ریشهها و علل نفرت ملتها از آمریکا شده بود. هنوز کاملاً روشن نیست که آیا اساساً چنان تحقیقی انجام شد؟ و آیا مراجع دانشگاهی در آمریکا برای بررسی علمی در این زمینه مورد سئوال قرار گرفتند؟ چه نتایجی از آن تحقیقات بدست آمد؟ و جمعبندی کارشناسان سیاسی، دانشگاهیان و محافل رسانهای در این زمینه چه بوده است؟
ناگفته پیداست که آنچه آمریکا در جهان معاصر «درو» میکند، محصول عملکرد و رفتار یک روزه، یکساله و حتی چند ساله بوش و دستیارانش نیست بلکه مواضع دنیای معاصر در قبال آمریکا، در واقع دستاورد مناسبات آمریکا با کشورهای مختلف و انعکاسی از مواضع و عملکرد واشنگتن در قبال حوادث مختلف که در طول چندین دهه، ذهنیت سایر ملتها و سایر کشورها نسبت به آمریکا را شکل داده، بر آن تأثیر گذاشته است لکن شواهد و قرائن موجود نشان میدهد که در هیچ مقطعی از تاریخ معاصر، شدت و دامنه مخالفتها و اعتراضات جهانی علیه سیاستهای واشنگتن تا این اندازه آشکار، گسترده و شفاف نبوده است. بعلاوه در هیچ مقطعی از تاریخ آمریکا، عملکرد هیئت حاکمه آمریکا تا این اندازه «تنشزا»، بیمنطق و غیرقابل تحمل نبوده است و در عین حال، بیاعتنائی علیه اعتراضات افکار عمومی تا این اندازه علنی و رسمی نبوده و مورد تصریح قرار نگرفته است.
قطعا خانم رایس بهخاطر دارد که در روزهای پیش از شروع تهاجم وحشیانه علیه عراق، موج خروشان مخالفت و خشم و اعتراض ملتها و حتی مردم آمریکا به اوج رسید و افکار عمومی جهان یکصدا و یکپارچه خواستار لغو تصمیم تجاوز به عراق و عدماشغال این کشور بودند. ولی خانم رایس بعنوان رئیس شورای امنیت ملی وقت آمریکا ضمن رد هرگونه اعتراضی تصریح کرد که سیاستمداران آمریکائی به فریادهای اعتراض و مخالفت چند ده میلیونی ملتها و حتی آمریکا اعتنائی نخواهند کرد و مخالفین جنگ مطمئن باشند که جنجالهای خیابانی بر سیاستهای آمریکا بیتأثیر است و سیاستهای آمریکا در خیابانها شکل نمیگیرد.
همجنایت، هم محبوبیت؟!
برای درک بهتر از مسائل، خوبست مثالی ذکر شود. در واقع سیاستمداران آمریکائی مایلند که هم شنا کنند و هم خیس نشوند! هم جنایت و کشتار مرتکب شوند و هم اعتراضی را شاهد نباشند. هم نفت و ثروتهای عراق را غارت کنند و جنایت جنگی مرتکب شوند و عراق را به یک شکنجهگاه بزرگ تبدیل کنند و هم کوچکترین مخالفتی را شاهد نباشند. انتظار اینست که دنیای معاصر از آنهمه شرارت و جنایات و کشتار تمجید کند و بپذیرد که گویا عراق مطابق وعدههای بوش به بهشت «بهشت دمکراسی خاورمیانه» مبدل شده و الگوی دمکراسی در عراق هم، رژیم اشغالگر صهیونیستی است.
نباید از نظر دور داشت که اهداف و انگیزههای مخالفت با سیاستهای آمریکا نزد تمامی کشورها و ملتها یکسان نیست و بعضاً تفاوتهائی در حد تضاد و تناقض دارد که تحت هر شرایطی حیرتانگیز است. همه به خاطر دارند که «شرودر» صدراعظم سابق آلمان با بهرهگیری تبلیغاتی از نفرت مردم آلمان نسبت به سیاستهای واشنگتن در آستانه انتخاب این کشور و اعلام اینکه در صورت پیروزی حزبش با حمله به عراق مخالفت خواهد کرد، توانست پیروزی قطعی حزبش در انتخابات را تضمین کند و اهرمهای قدرت را در دست بگیرد. البته «شرودر» به وعدهاش عمل کرد و با اشغال عراق مخالفت ورزید ولی بوش هم با بیاعتنا به مخالفت رسمی متحدینش و حتی عدمتصویب حمله به عراق در شورای امنیت، عملیات اشغال عراق را به انجام رساند و باتلاقی را به وجود آورد که هنوز هم نظامیان آمریکائی و انگلیسی درونش دستوپا میزنند.
بنظر میرسد که حتی مخالفت فرانسه با سیاستهای واشنگتن در دوران ریاست جمهوری ژاک شیراک با انگیزههای دیگری همراه بود و عمدتاً از مخالفت فرانسه با نقش روزافزون آمریکا در اروپا سرچشمه میگرفت و اینکه آمریکا بتواند با اشغال عراق، بر روند «امنیت انرژی اروپا» مسلط شود و تصمیمات واشنگتن بر منابع انرژی موردنیاز اروپا اثر بگذارد، یکی از رموز اصلی مخالفت جدی و علنی پاریس با اشغال عراق بود. ناگفته نماند که شیراک در دوران انزوای صدام از موقعیت متزلزل وی بهرهگیری کرده و قراردادهای نفتی مهمی را با رژیم بعث عراق به امضا رسانیده بود و مخالفت پاریس با طرحهای نظامی آمریکا به نگرانیهای شیراک نسبت به عواقب اشغال عراق و تأثیر آن بر قراردادهای فیمابین نیز مربوط میشد. علاوهبر این روسیه و فرانسه در دوران جنگ 8 ساله عراق علیه ایران، جنگافزارهائی را به عراق صادر کرده بودند و مطالباتی از رژیم صدام داشتند که سرنگونی صدام بر مطالبات روسیه و فرانسه نیز اثر میگذاشت.
تلاش برای تغییر جغرافیای سیاسی دنیای اسلام
موضوع مهمتر آنکه اشغال عراق و پیامدهایش، نقش آمریکا در خاورمیانه را پررنگتر و برجستهتر میکرد و بطور همزمان از نقش روسیه، اروپا و چین در خاورمیانه بطرز انکارناپذیری میکاست. البته این دیدگاهها مربوط به ارزیابیهای پیش از اشغال عراق است ولی تجربه نشان داد که آمریکا از آنهمه جنایت جنگی و شرارت، نتایج معکوسی را بهدست آورد.
اکنون که برخی دلایل و رموز مخالفت برخی کشورهای اروپائی با سیاستهای واشنگتن را دریافتیم، بهتر میتوانیم قضاوت کنیم که مبانی مخالفت و علل اعتراض مسلمانان علیه سیاستهای ضدانسانی واشنگتن، به کلی با علل مخالفت اروپا با سیاستهای آمریکا متفاوتست. در واقع ریشههای مخالفت دنیای اسلام علیه سیاستهای واشنگتن به «خوی استکباری» آمریکا بازمیگردد و با علل مخالفت اروپا با آمریکا «تفاوت ماهوی» دارد. این بدان معنی است که ریشههای مخالفت اروپا بعضاً ابعاد منفعتجویانه دارد و اگر آمریکا سهمی از «کیک قدرت» را به اروپا پیشکش کند. نهتنها اروپا مخالفت چندانی با سیاستهای ضدانسانی واشنگتن نمینماید بلکه حتی به ابزار تحقق اهداف آمریکا تبدیل میشود. به عبارت بهتر، حتی برخی ابعاد مخالفت اروپا با آمریکا بایستی در چارچوب «چانهزنی برای سهمخواهی بیشتر» قابل درک است و تنها از این زاویه است که معنی و مفهوم واقعی خود را نشان میدهد.
بحرانسازی در دنیای اسلام
با اینهمه، دنیای اسلام دلایل موجهتری برای مخالفت و اعتراض علیه سیاستهای واشنگتن دارد. مسئله اینست که امروزه اصلیترین کانونهای بحرانی که دنیای استکبار به وجود آورده است، در قلمروی دنیای اسلام و مشخصاً در قلب منطقه نفتخیز دنیای اسلام قرار دارد و هیچگونه چشمانداز روشنی برای پایان یافتن دخالتهای سیاسی و مداخلات نظامی آمریکا در کشورهای اسلامی وجود ندارد. علاوهبر این حتی رفتار واشنگتن با سایر کشورهای اسلامی نیز متناسب با ابعاد نیاز روزافزون آمریکا و غرب به دنیای اسلام و ذخائر عظیم انرژی نیست و عموماً مواضعی تحکمآمیز، یکطرفه و تهاجمی است که عمدتاً بر تصمیم و اراده واشنگتن برای تغییر جغرافیای سیاسی دنیای اسلام و حتی تغییر حکومتها، غارت منابع، جنگافروزی و محروم ساختن دنیای اسلام از جایگاه و نقشی که میتواند در سطح بینالمللی ایفا کند، استوار است.
اگر مراکز بحرانی در دنیای امروز را فهرست کنیم، بهتر به این حقیقت عینی و ملموس پی خواهیم برد که نبض کانونهای بحران در دنیای اسلام میزند و آمریکا و مزدورانش نقش مستقیم و درجه اول در ایجاد، گسترش، تعمیم و بقای این کانونهای بحران ایفا میکنند. فلسطین، لبنان، عراق، افغانستان و بحران «دارفور»، نمونههای عینی از این مقوله هستند و نقش محرز آمریکا در تمامی این بحرانها کاملاً قابل شناسائی و پیگیری است موضوع مهمتر اینکه واشنگتن در مقام دخالت سیاسی و مداخله نظامی در این کشورها به هیچیک از قوانین و مقررات بینالمللی و کنوانسیونها عمل نمیکند و حتی قانون جنگل هم پایبند نیست. فجایعی که در زندانهای گوانتانامو، زندان ابوغریب و زندانهای مخفی در اروپا و سایر کشورها رخ میدهد، عمدتاً علیه مسلمانان متمرکز شده و حتی برخی مزدوران و همکاران سابق «سیا» امروزه با انگیزههای دیگری در معرض جنایات آمریکا قرار گرفتهاند.
یک نمونه جدی برای اثبات مداخله، شرارت آمریکا در دنیای اسلام، طرح ایجاد باصطلاح «خاورمیانه بزرگ» است که بموجب آن حتی به رژیمهای دستنشانده و دربارهای بیافتخار عرب هم رحم نخواهد شد و قرار است نسل جدیدی از رژیمهای وابسته بر سر کار بیایند که حتی همان رفتارهای امروزین رژیمهای عربی در قبال آمریکا و اسرائیل را هم به فراموشی خواهند سپرد و به رژیمهای کاملاً «رام» و دستآموز آمریکا و اسرائیل در خاورمیانه مبدل خواهند شد. البته این طرح فعلاً با اعتراض نسبی برخی رژیمهای مرعوب عرب نیز مواجه شده ولی در حال حاضر با اجرای آن در مورد محمود عباس و جناح خائن «فتح» قرار است یک الگوی عملی و قابل اجرا برای سایر موارد تلقی شود.
جنگ صلیبی جدید علیه مسلمانان!
موضوع مهم دیگر که باز هم مستقیماً به دنیای اسلام مرتبط میشود، تغییر سیاست جدی و علنی آمریکا برای به راه انداختن یک جنگ صلیبی جدید علیه دنیای اسلام است که دقیقاً پس از حوادث انفجار برجهای دوقلوی نیویورک در شهریور 1380 (سپتامبر 2001) از شروع چنین جنگی علیه مسلمانان سخن به میان آورد. اگرچه پس از مخالفت و اعتراض مسلمانان، واشنگتن در این اظهارات بوش. ظاهراً تجدیدنظر کرد و با این اقدام خود سعی داشت که از سیاست جدید آمریکا «حساسیتزدائی» شود لکن شواهد و قرائن موجود نشان میدهد که «جنگ صلیبی علیه مسلمانان»، در واقع بعنوان «استراتژی آمریکا و غرب» در مصاف عملی با دنیای اسلام است و مولفههای اصلی آن تدریجاً در فرهنگ سیاسی ـ تبلیغاتی غرب، مورد استفاده قرار میگیرد و بهطرز روزافزونی مورد تاکید و عمل واقع شده است.
مؤلفههای اصلی استراتژی آمریکا
شناسائی و «کدگذاری» بر روی مولفههای اصلی استراتژی غرب به رهبری آمریکا علیه دنیای اسلام، میتواند به درک بهتری از طرحهای نومحافظهکاران بیانجامد و به ملتهای مسلمانان و حتی مسلمانان ساکن در غرب و بویژه آمریکا نشان دهد که در معرض چه نوع توطئهها و طرحهای اسلامستیزانهای قرار دارند؟ فهرست زیر، برخی علائم عینی و ملموس استراتژی غرب علیه مسلمانان را مرور میکند.
1- ترسیم چهرهای مخدوش. غیرقابل توجیه و دفاع، خشن و بیمنطق از اسلام و مسلمانان به گونهای که از یکطرف مسلمانان را افرادی غیرمسئول و جزماندیش معرفی کند و از گرایش روزافزون به اسلام جلوگیری کند.
2- معرفی «اسلام» بعنوان منشاء اصلی خشونت در قرن معاصر و معرفی مسلمانان بعنوان «تروریست» و تلاش برای مرتبط ساختن هر حادثه خشونتآمیزی به مسلمانان و کشورهای اسلامی حتی اگر مدرک و سندی برای اثبات چنین اتهامی در دسترس نباشد، با ادعای این مطلب و تکرار آن از سوی رسانههای متعدد، چنین ادعائی جا میافتد! و دیگر کسی به دنبال سند و مدرک نمیگردد.
3- معرفی دنیای اسلام بعنوان «دشمن اصلی غرب» و باز کردن پای ارتشهای «ناتو» به دنیای اسلام از دیگر سیاستهای جنایتآمیز آمریکا در حق دنیای اسلام بوده که عموماً مورد غفلت قرار گرفته است.
فراموش نکنیم که «پیمان نظامی ناتو» در مقام مقابله با «پیمان نظامی ورشو» تاسیس شد و هدف اصلی آن ایجاد موازنه قدرت میان دو ابرقدرت شرق و غرب بود. طبعاً پس از فروپاشی اتحاد شوروی و انحلال «پیمان ورشو» انتظار میرفت که پیمان ناتو نیز منحل گردد، چرا که «فلسفه وجودی» خود را از دست داده بود. لکن واشنگتن برای حفظ حاکمیت همهجانبه بر غرب و سپس تعمیم چنین حاکمیتی بر سایر نقاط جهان درصدد «بازتعریف» دنیای اسلام بعنوان خطر بالقوه برای دنیای غرب برآمد و تدریجاً با تبلیغات و سیاستگذاریهای خود، نوعی «تقابل عینی» میان غرب و دنیای اسلام را «قرینهسازی» کرد.
تهاجم «ناتو» به افغانستان در واشنگتن به انفجار مشکوک برجهای دوقلوی نیویورک و شروع دور جدیدی از سیاستهای واشنگتن علیه دنیای اسلام، نقطهعطفی در این زمینه بود که در واقع نقطه شروع تهاجم تدریجی غرب علیه کشورهای اسلامی ارزیابی میشود. فراموش نکنیم که مطابق اساسنامه سازمان پیمان آتلانتیک شمالی (ناتو) این سازمان مجاز به اعزام نیروها به خارج از قلمرو جغرافیائی کشورهای عضو نبود. لکن با اصلاح اساسنامه، این کشورها مجوزهای لازم برای اعزام رسمی نیروهای خود به افغانستان را یافتند. البته تهاجم آمریکا و متحدینش با مجوز شورای امنیت صورت گرفت لکن در تجاوز نظامی و اشغال عراق، آمریکا و انگلیس حتی منتظر دریافت مجوز شورای امنیت هم نشدند!
4- نادیده گرفتن پیشرفتهای علمی ـ تخصصی مسلمانان و ترسیم چهرهای عقبافتاده و منحط از کشورهای اسلامی با بزرگنمائی و تمرکز بر روی «اخبار منفی» و کمرنگ جلوه دادن و حتی عدمانعکاس «اخبار مثبت» و سانسور تمامی مواردی که وجود منطق، پیشرفت و بالندگی مسلمانان را در ذهن مخاطبین منعکس میکند.
5- تلاش برای تحریف و وارونه جلوه دادن واقعیتهای عینی و معرفی پیشرفت مسلمانان بعنوان روندی که نهایتاً به زیان سایر کشورها و غرب تمام خواهد شد و ایجاد نوعی نگرش منفی و تنفرآمیز علیه مسلمانان و ادعای اینکه اسلام بعنوان یک خطر جدی برای آینده غرب، ارزیابی میشود.
6- توجیه تمامی جنایات و فجایعی که غرب در حق مسلمانان انجام میدهد بعنوان یک حرکت دفاعی و حتی پیشگیرانه ولی «لازم و اجتنابناپذیر» حتی جنایات اسرائیل در حق مردم لبنان و فلسطین هم با همین دیدگاه و انگیزه مورد ستایش و توجیه قرار میگیرد و هدف آنست که جنایات ارتشهای ناتو در افغانستان و جنایات آمریکا و انگلیس در عراق هم با همین نگرش ضدانسانی، موجه جلوه کند.
7- تلاش برای تشکیل گروههای تروریستی در دنیای اسلام و معرفی آنها بعنوان گروههای اسلامی بمنظور به تصویر کشاندن چهرهای مخدوش و غیرقابل تحمل، از اسلام.
در این زمینه سعی میشود باندهای مخوف و جنایتکاری که قبلاً علیه مسلمانان وارد عمل شدهاند و سوابق رسوایی دارند، مورد حمایت آشکار و نهان قرار گیرند تا در فرصتهای بعدی از وجود آنها علیه مسلمانان استفاده شود. استفاده غرب و بویژه آمریکا از وجود گروهک منافقین، بارزترین نمونه در این مقوله است. آمریکا پس از اشغال عراق میتوانست گروهک منافقین را منحل کند و بعنوان اقدامی برای اثبات حسننیت خود آنها را به ایران و یا حتی به دولت عراق تحویل دهد ولی نهتنها از آنها حمایت کرد، بلکه «ریچارد پرل» معاون سابق وزیر جنگ آمریکا از آنها بعنوان عناصر کارآمد و مفیدی یاد کرده که هنوز هم میتوانند به آمریکا و غرب، خدمات ارزشمندی را ارائه کنند. برای درک مفهوم واقعی اظهارات «ریچارد پرل» بایستی جنایات منافقین مردم ایران و نقش محرز آنها در قتلعام کردها، شیعیان و مخالفین صدام در سالهای گذشته را بهخاطر بیاوریم تا دریابیم آمریکا از چه دیدگاهی به منافقین مینگرد و چه انتظارات شرمآوری از آنها دارد؟ آمریکا اخیراً حتی با سرمایهگذاری بر روی جنایتکارانی همچون «عبدالمالک ریگی» عامل جنایات تروریستی در بلوچستان، سعی کرد چهره باصطلاح موجهی از این عنصر مفلوک و جنایتکار ترسیم کند و لکه ننگ دیگری بر پیشانی سیاستهای ضدانسانی واشنگتن بچشباند.
واکنش ملتها منطقی است
طبعاً این رفتارها و تصمیمات واشنگتن بدون واکنش نبوده و نیست و ملتها با آگاهی از اقدامات جنونآمیز آمریکا و مشاهده تاثیرات آن بر زندگی خود و دیگران، از آمریکا نفرت پیدا میکنند و برای تنفر از واشنگتن، دلایل روزافزون و موجهی دارند و کاملاً احساس میکند که آمریکا بعنوان «تجسم عینی و مطلق شرارت علیه بشریت» عمل مینماید.
بدینترتیب نفرت و انزجاری که امروزه آمریکا از آن رنج میبرد، یکباره به وجود نیامده بلکه حاصل رفتار و تصمیم و اقدام آمریکا علیه سایر ملتها و کشورها در طول تاریخ معاصر بویژه در سالهای سیاه حاکمیت نومحافظهکاران در کاخ سفید است که امروزه گریبانگیر دولت بوش گردیده است. اگرچه کاندولیزا رایس وزیر خارجه آمریکا بارها گفته است که واشنگتن به تظاهرات خیابانی و مخالفتهای مردمی بیاعتناست و تصمیماتش را بدون در نظر گرفتن دیدگاههای خیابانی اتخاذ میکند ولی رمز اصلی آمریکاستیزی در جهان معاصر در این نکته حیاتی نهفته است که آمریکا اراده ملتها را به رسمیت نمیشناسد و خواستههایش را نیز به دولتها و حتی به دوستان و همپیمانانش تحمیل میکند. طبعاً با تداوم چنین سیاستی، واشنگتن بایستی منتظر گسترش روحیه آمریکاستیزی در جهان معاصر میبود و اگر انتظار دیگری داشت، قطعاً غیرمنطقی و دست نیافتنی بود که میبینیم هست و یک حاکم جنایتکار قطعاً محبوب نخواهد بود.
بحران «عدممقبولیت» آمریکا
اکنون خوبست به جمعبندی این مقوله بپردازیم تا دریابیم ریشهها و انگیزه در شیوع روحیه آمریکاستیزی در جهان معاصر به چه نکاتی بازمیگردد؟ طبعاً سئوال اصلی اینست که آمریکا با چه اقداماتی و عدمتوجه به چه نکاتی به چنین فضای مایوسکنندهای که ناشی از «بحران عدممقبولیت و عدممحبوبیت» است، گرفتار شده است؟
رموز آمریکاستیزی آمریکا را میتوان در سه محور طبقهبندی کرد:
الف ـ افکار و اندیشههای حاکم بر دیپلماسی آمریکا که مشخصاً براساس بیاعتنائی به دیگران، یکجانبهگرائی، تکروی سعی دارد دیدگاهها و نقطهنظرات خود را بر دیگران تحمیل کند.
ب ـ اهداف و عملکردهای جنونآمیز آمریکا که از هر فرصتی سوءاستفاده میکند و حتی متحدین و همراهان خود را نیز فریب میدهد و ضمن کنار گذاشتن مجامع بینالمللی از جمله در جنگ عراق، در جهت تحقق اهدافش تا آنجا که بتواند از همین اهرمها نیز سوءاستفاده میکند.
ج ـ تناقض میان گفتار و عمل که تدریجاً باعث اثبات غیرقابل اعتماد بودن آمریکا حتی برای متحدین و همراهان سیاستهای واشنگتن میگردد. بهکارگیری افراطی و مستمر از دروغ و نیرنگ در دیپلماسی آمریکا دیگر اعتباری برای واشنگتن باقی نگذاشته است.
«هنری کیسینجر» جزو معدود استراتژیستهای بانفوذ آمریکا محسوب میشود که قاعدتاً با آگاهی از بسیاری مسائل و موضوعات، بهتر از دیگران میداند که آنچه تحتعنوان «آمریکاستیزی در دنیای معاصر» شاهد آنیم، طبیعیترین و بدیعیترین دستاورد دیپلماسی جنونآمیز آمریکا است و اگر چنان سیاستی به نتایج دیگری منجر میشد، جای تعجب میبود.