جعفر گلابی
با اینکه جامعه ما به شدت سیاسی است ولی از مولفههای پیشرفت و انسجام و شفافیت سیاسی بهره لازم را ندارد.
مهمترین عامل عقبماندگی فضای سیاسی در جامعه ما نبود احزاب قدرتمند، جاافتاده و دارای پایگاه قابل توجه و ثابت اجتماعی است و امروزه کمتر سیاستمداری را میتوان یافت که نگاهی نافذ و متعهدانه به اوضاع جاری کشور داشته باشد ولی خلاء زیانبار فقدان احزاب و تشکلهای شناسنامهدار را احساس نکند و گله و شکایتش را به سمع عموم نرساند.
با این همه معلوم نیست که گره فروبسته و طلسم جادو شده و راز نامکشوف این خلاء زیربنایی کجا است که همه بدان مذعن و معترفتند ولی آستین همتی بالا نمیرود تا مشکل دیرپای ساختار سیاسی در کشور ما به سمت گشایش و تسهیل و شکوفایی پیش رود.
مهمتر از مردم کوچه و بازار که به این مهم بیاعتنایند و کسب معیشت خود را از راه سنتی پیش میبرند و رتق امور خویش را به فتق حزبی نسبت نمیدهند، صاحبنظران و دانشمندان و اوزان و چهرههای مقبول و محبوب سیاسی هستند که پدرسالاری حزبی را به اکراه میپذیرند و گاهی بر این قاعده پدر میشوند ولی سکان حزبی را در دست نمیگیرند تا فوج فوج خوبان و نخبگان خلایق بر اثر این پیروزی وارد کشتی تحزب شوند و حرکت آغاز شود.
شیخ اصلاحات که علم عملی حزب را راست کرد و جانانه پایش ایستاد روزنه امیدی هویدا شد که سیادت اصلاحات هم بال دیگری برای مرغ پرکنده تحزب ایرانی شود و پرواز ممکن شود ولی خاتمی چون هاشمی در فرادست ماند و دست خویش به جوی باریک تشکلهای نحیف سیاسی نشست تا بازار این آب حیاتبخش پررونق شود، مردمان گرد آن جمع شوند و تقاضا برای سیرابی سیاسی و شفافیت ساختاری عرضه را زیاد کند.
یک حزب بیپدر شد، حزب دیگر سراسر در چنبره مصلحت پدرخوانده قرار گرفت و حزب سوم هم همه چیزش پدر شد و چون خانوادهیی پر تعداد ظهور نکرد.
اگر دانایان و معتبران با احزاب چنین میکنند، از عوامی که هر روز به داغ کمبودی چون بنزین و پنیر و سیب و پیاز میسوزند چه انتظار که سراب حزب را سیرکننده جان تشنه خود بدانند و برای رسیدن به مقصود «سعی» باصفا کنند؟
در ایران چهرهها و شخصیتها و رهبران بر فراز احزاب ماندند و هرمی نساختند تا فاصله میان قاعده و رأس معقول و منطقی اجرایی و عملیاتی شود و کار خود را بکند.
و سیاست در ایران دایرهیی شکل و در سطح ماند و میان رهبران با قاطبه مردم رابطهیی مستقیم اما ضعیف و شعاری و بدون مکانیسمی کارآمد برقرار شد، آنان نقطه پرگار شدند و با میلیونها شعاع به خلایق وصل شدند و زیبا و ستودنی در حد شعر و شعار رابطه خود را تعریف کردند. در ایران نه گاندیها و ماندلاها نیاز به تحزب را احساس کردند و نه مردم برای ارتباط با آنها تشریفات سیاستورزی را برتافتند.
ما دائماً در حال کشف و پرورش نخبگان خود هستیم ولی این اکتشافات بدون حزب بدون نفوذ متکثر و تعریف شده و مشخص و بدون ایجاد ارتباطی کارآمد و توسعهزا با عمق جامعه ابتر میماند، چون خاتمی رفت خاطره خوشش میماند با انبوهی از شعارها و برنامههای مقبول و لازم و تاریخی که دولت بعدی بدون کوچکترین تردیدی آنها را وامینهد و مردم هم راه آزادی تا عدالت را یک شبه میپیمایند بدن اینکه به عمق آزادی دست یافته باشند و بدون اینکه لوازم متعدد عدالت را احصا کرده باشند! خاتمیها و هاشمیها و کروبیها پایگاه انکارناشدنی در جامعه دارند ولی این پایگاهها با سوالاتی چون کجا هستند، تا کی هستند، چگونه هستند، چرا هستند، مواجهند و گاهی هیچ پاسخی نمییابند و در امتداد کوتاه تاریخ محو میشوند.
گاندی هنوز هم در هند حکومت میکند، نه با شعار و نه با خاطرهیی خوش در قلوب مردم که با حزب قدرتمند کنگره، حزبی که مرتباً مغز و جان و خرد تولید میکند و رود زاینده، گاندی را پرخروش و روان برای دشتهای تشنه نگاه میدارد. حالا هم فکر گاندی در دوردستترین روستاهای هند بازتولید و بازتعریف و بازاجرایی میشود ولی فکر خاتمی در همین تهران پایتخت با دهها سوال مواجه است و هیچکس نیست که پاسخی درخور فراهم کند و به گوش دانشجویان، اساتید، معلمان و.... برساند. خاتمی در احساسمان پرواز میکند ولی بدون حزب در عقلمان تنها است. بالاخره روزی «بزرگان» باید این راهکار طلسم شده سیاست در ایران را بشکنند و از وزن و اعتبار خویش برای رواج تحزب مایه بگذارند. تا این اراده حاصل آید، آنها که میتوانند و نمیکنند مدیون مردم هستند.